رابطه خودشناسی با سلامتی
 
هر سخنی برای هر گوشی نیست و هر گوشی برای هر سخنی نیست
به اطلاع دوستانی که تازه با وبلاگ آشنا شده اند می رسانم که تقریباً بیشتر از دو سال است که وبلاگ فعال نیست و آدرس آن به فیس بوک تغییر کرده است، گرچه هر از چند گاهی مطالبی مجاز در این وبلاگ منتشر می شود، اما مطالب کامل تر به طور روزانه در فیس بوک منتشر می شود.

برای پرسش و پاسخ می توانید به صفحه فیس بوک نویسنده مراجعه بفرمایید.

https://www.facebook.com/ghasemsoltani

با احترام: قاسم سلطانی

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم دی 1393 توسط  Ghasem Soltani

من شخصیت گرا با فطرت خود نامحرم است!

امری که برای فردی گوارا و لذت بخش است، می تواند برای دیگری شکنجه باشد. این جنس از لذت و شکنجه، که در افراد تغییر ماهیت میدهد، لذت و شکنجه های نفسانی "من فکری" و قرادادی است.

نفس و من فکری، ماهیت لذت و شکنجه را تحریف می کند. روزی از دوستی لذت می برد و روزی دیگر دشمن او می شود، و این ماهیت دم دمی مزاجی من شخصیت باور است.

بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است

ور نه لطف شیخ و زاهد که گاه هست و گاه نیست

من شخصیت گرا حتی به خدا و خداهایش! نیز خیانت می کند و انواع اقسام خداها را در طول عمر خود تحسین و ترک می کند. روزی مسیحی می شود و روزی دیگر بودایی و روزی دیگر بیخدا و روزی دیگر خدا را در قدرت می بیند. من شخصیت گرا هرزهء به تمام معناست و هرگز قابل اعتماد نیست.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم دی 1393 توسط  Ghasem Soltani

اگر روانشناس و کتابی به جای اینکه "شخصیت" را از شما بگیرد، و فردیت شما را به شما بازگرداند، شخصیتی جدید به شما بدهد تا چند صباحی شما را با آن شخصیت جدید سر در هوا و سرگرم کند، آن کتاب و روانشناس جعلی است! 

از طرفی هم، فرد شخصیت پرست، تعابیر لفظی شرطی شدهء خود را دارد و به ماهیت هیچ چیز نمی تواند تمرکز و توجه مراقبه گون کند، برای همین همیشه معانی خودش را درون سخنان روانشناس و کتابها می ریزد!

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم دی 1393 توسط  Ghasem Soltani

انسان هرچه قوی باشد و اعتماد به نفس واقعی پیدا کند، ملایم و متواضع می شود. افراد متکبر، مغرور و دیکتاتور به هیچ وجه قوی نیستند. آنها یا عقده های فراوان و یا شخصیت ضعیف و کاذب دارند و در پی انتقام هستند.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم دی 1393 توسط  Ghasem Soltani

موفقیت یک کلمه بازاری بوده و از بازار وارد روان انسان شده و زندگی بسیاری از مردمان را تحت الشعاع خود قرار داده است.

آیا موفقیت یک جانی ارزش و اعتباری هم دارد؟ آیا موفقیت هیتلر در اوایل جنگ جهانی دوم ارزش و اعتباری هم دارد؟ آیا موفقیت شکنجه گرها و بی اعتناها و تحریف کنندگان زندگی ارزش و اعتباری هم دارد؟ آیا موفقیت یک فکر پلید که در صدد انتقام و تخریب دیگری است، ارزش و اعتبار هم دارد؟ آیا موفقیت دوئل بازی ارزش و اعتباری هم دارد؟ آیا موفقیت فرد غماز ارزش و اعتباری هم دارد؟ آیا موفقیت فرد فخرفروش، حسود، مغرور و قاضی بازاری اعتبار و ارزشی هم دارد؟ 

بدگهر را علم و فن آموختن /// دادن تیغی به دست راه‌زن

تیغ دادن در کف زنگی مست /// به که آید علم ناکس را به دست

علم و مال و منصب و جاه و قران /// فتنه آمد در کف بدگوهران

اگر قرار بود موفقیت در آنچه که دیده و لمس می شود باشد، دیگر تمام خانواده هایی که ثروت و شهرت دارند، باید موفق ترین خانواده ها می بودند، ولی می بینیم که بعضی از فرزندان همین خانواده ها از خانه فرار می کنند، زن از مرد نفرت دارد و مرد از زن و اینها زمانی با هم با موفقیت! ازدواج کرده بودند.

اگر قرار بود موفقیت در معروف شدن باشد، تمام افراد مشهور باید موفق می بودند، حال آنکه بعضی ها چه بسا مانع موفقیت خود و دیگران نیز می شوند. 

پس موفقیت چیست و موفق کیست؟

در فقدان آگاهی و عشق هرگونه موفقیتی به بهانه خودفراموشی، بیگانگی و دوگانگی حساب می شود، چرا که در هر امری اگر حق و حقیقت و خداوند (عشق و آگاهی) در آن مفقود باشد و آخر و انتهای آن امر را عشق و آگاهی تایید نکند، آن موفقیت نه تنها موفقیت نیست، بلکه یک مانع برای رشد و یک بهانه برای اجرای تمام پلیدی های عالم است. هرگز شک نکنیم که اگر یک ورزشکار و هنرمند در موفقیت های خود، انگیزه های نفسانی و غیرفطرتی داشته باشد، هرگز روی آرامش را ملاقات نخواهد کرد، اما می تواند چند صباحی تا زندگی می کند، خود و دیگران را فریب دهد، و دیر یا زود این نوع موفقیت ها ارزش و اعتبار خود را از دست داده و چه بسا تاریخ از آنان به عنوان جاهلان یاد خواهد کرد!

اگر قرار بود با رسیدن به موفقیت های بازاری، به آرامش و حضور برسیم، پس چرا زندگی و حضور را همیشه موکول به آینده می کنیم؟: اگر دیپلمم را بگیرم راحت می شوم! اگر لیسانسم را بگیرم راحت می شوم! اگر فوق لیسانس... اگر دکترا و اگر ازدواج کنم...

بچه دار نمی شود و احساس بدبختی می کند، همسرش با دیگری می رود و او احساس موفقیت که نه، اما احساس بدبختی می کند، یک همسر، مادر زن و مادر شوهری پیدا می شود و زندگی ایشان را غصب می کند و تمام موفقیت های ایشان را باد می برد.

بادآورده را باد می برد!

نردبان خالق این ما و منیست /// عاقبت زین نردبان افتادنیست

هر که بالاتر رود ابله‌ترست /// که استخوان او بتر خواهد شکست

در مقاله های پیشین گفتیم که هرچیزی که اصل آن مفقود باشد، ذهن، جعل و تقلبی آن را در خود ایجاد می کند و موفقیت واقعی در شناخت خود و رسیدن به معشوق است، اما این راه قربانی می طلبد و قربانی همان شخصیت و من فکری است، اما ذهن شخصیت محور می آید و موفقیت را جایگزین خودشناسی می کند تا سایهء خود را تعمیم بخشد و البته که جعل و فریبکاری های بسیاری در این روش واقع می شود.

کسی که ذهن سیاسی (ذهنی که حب و بغض دارد)دارد، هرگونه موفقیت او به زهر تبدیل خواهد شد.

موفقیت یعنی تسلیم همین لحظه شدن...

ادامه دارد...

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم دی 1393 توسط  Ghasem Soltani

خیلی مد شده که می گویند: خودتان را آنگونه که هستید بپذیرید و تمام احترام و عشق من نثار کسی باد که خودش را دربست آنگونه که هست بپذیرد!
این عبارت و سخن دست کسی می افتد که پر از نفرت و دشمنی و جاهلیت است، پر از حسادت و من فکری و توهمات است، پر از جاه طلبی و برتری طلبی و سوءتفاهم است، و این فرد باید خودش را آنگونه که هست بپذیرد!؟ البته که چنین فردی نمی تواند خودش را آنگونه که هست بپذیرد و اگر هم بپذیرد، کدام "خود" را می پذیرد!؟ آن خودی که در منجلاب "شخصیت" دارد جان می دهد؟ 
عبارت های خودشناسی به چاقوهای دولبه می مانند که اگر دست نااهل و تازه وارد بیفتد، ممکن است آنها را سوءتفاهم کند، برای همین وجود استاد خودشناسی لازم است که پیچش مو را نیز تشخیص دهد.
قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم آذر 1393 توسط  Ghasem Soltani

ریشهء ادب را باید در خودشناسی جستجو کرد، "خشم و عقده" عامل اصلی بی ادبی، پرگویی و درشتگویی می باشد. ممکن است افرادی باشند که تا وادی های بالاتری از خودشناسی رسیده باشند، اما اگر کلامشان آغشته به بی حرمتی، بی ادبی و برای شکستن مناعت طبع دیگران باشد، نشان خشم و یا عقده در وجود و ناخودآگاه روانی آن شخص است.

من آشنایی دارم که بی حد و مرز است و به خود اجازه می دهد که با هرکس به میل و سلیقهء خود رفتار کند و آداب اجتماعی را رعایت نکند. او معتقد است که این آداب ذهن ها را شرطی می کند و ادب را خارج از کلام و رفتار می داند. او دوست دارد همه را با نام کوچک و به گونه ای صرف کند که خودمانی و به قول خودش مدرن جلوه دهد! او هیچ اعتقادی به ادب ندارد، اما در حیرتم که چرا زبان لمپنیزم را انتخاب کرده و مردم را عمداً برای شکستن غرور و یا مناعت طبعشان به جای شما تو، به جای آقا و خانم نام خالی و برای بیشتر درهم شکستن مناعت طبع، یک حاجی و یا مشتی هم پیشوند و یا پسوند نامشان قرار می دهد، و این، خشم نهفته در روان ایشان را لو می دهد.

ادب یعنی آراستگی کلام، رفتار، عمل، قلب، چشم، گوش و نیت. ادبی که از روی مقید بودن باشد و یا برای فریب و یا حفظ ظاهر باشد، عین بی ادبی است و ما در این دنیا از این بی ادبان کم نداریم. از بی ادبانی که اگر مقید نباشند، قدرت هم داشته باشند و ترسی هم نداشته باشند، تمام وجودشان پر از بی ادبی می شود.

زیبایی درون نماد خارجی هم دارد و این نماد خارجی همان زیبایی کلام و رفتار ما با پیرامونمان است. اگر ما به خودمان ارزش و احترام قائل باشیم، لباس خوب و آراسته می پوشیم و با کلام زیبا با دیگران دیالوگ برقرار می کنیم و صد البته کلام زیبا، "فقط" آن کلام کلاسیک و منسوب شدهء نخبه ها و روشنفکران ادبی نیست، بلکه زبان با وقار و متین همانا کلام با ماهیت عزت، حرمت نفس و عشق است.

اجازه بدهید تکلیف احساس حقارت را نیز در این امر روشن کنیم. اینکه فردی با خطاب نام و عنوان و توهین هایی که به او می شود، احساس حقارت کند، با فردی که توهین می کند، تفاوتش در ظاهر است و وابسته به شخصیت بوده و با سخن این و آن کم و زیاد و سرد و گرم می شود و ایشان را هیچگونه ثبات روانی نخواهد بود، اما به این "بهانه" هرگز نمی توان و نباید عزت و حرمت نفس دیگران را به شوخی گرفت و یا اهمیت آن را با بی اعتنایی، با ادبیات دو پهلو و با اهداف ترور فردیت، خودمانی و یا ساده جلوه دادن، بی اهمیت جلوه دادن، زبان، رفتار و ژست ضد حرمت نفس به خود گرفت.

کسی که خود و انسان را در عمق ملاقات کرده باشد، می داند که چنین موجودی ارزش ستایش و حرمت دارد و این حرمت را نه تنها باید عملی کرد، بلکه تندیس آن را نیز باید به نمایش گذاشت و تندیس احترام، همان رعایت ادب و احترام است.

لباس نامرتب روان انسان را نامرتب می کند، زبان و ادبیات نامرتب روان انسان را نامرتب می کند، منزل نامرتب روان انسان را نامرتب می کند، تمیزی و زیبایی ادبیات و زبان هیچ منافاتی با خودشناسی و تیزی ذهن ندارد، اما زبان و ادبیات و منزل نامرتب می تواند با عدم سلامتی روان در ربط باشد. هرچند که آداب دانان بسیاری داریم که با زبان و ادبیات زیبا آدم می کشند و شکنجه می کنند، اما این دلیل کافی برای انتخاب ادبیات و زبان نامرتب نیست.

هر روانی کلام و منش خود را می آفریند و هر کلامی روان و روح خاص خود را تربیت می کند، بنابراین ظاهر کلام و نوع استفاده ادبیات هر شخص با درون او رابطهء تنگاتنگی دارد. استفاده از ادبیات لمپنیزم نشان خشم و درون آشفتهء آن شخص است. نمی توان به بهانهء مدیر و رئیس بودن به خود اجازه داد تا با ادبیات لمپنیزم با دیگران برخورد کرد، که این ادبیات قابل تحلیل و بررسی روانی می باشد که از کجا آمده است!

آیا می توان به بهانه اینکه "ادب در ادبیات و زبان نیست" زبان لمپنیزم را احیا کرد!؟

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم آذر 1393 توسط  Ghasem Soltani

فرد "همیشه" جدی نه می تواند دوست داشته باشد، نه می تواند عاشق شود، نه می تواند کمک و بخشش کند، نه می تواند نیازهای جنسی خود و پارتنرش را برآوره کند، نه می تواند معشوق را پرستش کند، نه می تواند محرم باشد، زیرا او با جدیتش درگیر است و با زمان حال (جدی ترین واقعیت) مشکل دارد.

فرد "همیشه" هزل گوی، نه می تواند دوست داشته باشد، نه می تواند عاشق شود، نه می تواند کمک و بخشش کند، نه می تواند نیازهای جنسی خود و پارتنرش را برآوره کند، نه می تواند معشوق را پرستش کند، نه می تواند محرم باشد، زیرا او با عقده و خشم هایش درگیر است و از طریق هزل گویی در باطن خود به ریش همه می خندد، او با زمان حال (جدی ترین واقعیت) مشکل دارد.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم آذر 1393 توسط  Ghasem Soltani

بعضی از افراد وقتی چیزی را مجانی به دست می آورند، نه تنها قدر آن را نمی دانند، بلکه طلبکار هم می شوند. مثلا دوست خوب مجانی، همسر خوب مجانی، آب میوه گیر مجانی، فامیل مجانی، کفش مجانی، نان مجانی، سلامتی مجانی، خدای مجانی، وجود مجانی، اما اگر بهای چیزی را بپردازند، آنگاه قدر آن را "شاید" بدانند.

این افراد قطعاً به یگانگی و یکتایی ایمان ندارند، زیرا شرط ایمان به وجود و خدا، شکرگزاری و مراقبت از آنچه که به ما هدیه داده شده می باشد. کسی که به وجود و بدن خود رسیدگی می کند و آن را زیبا نگاه می دارد، حرمت به خالق آن قائل است و اگر این رسیدگی از روی ترس و پیری باشد، نشان عدم اعتماد به خداوند است.

هر از گاهی از وجود دوستانمان و آنچه را که داریم قدردانی کنیم و این را به زبان آوریم. گریه های بعد از مرگ، اعتبار شیطانی دارد نه اعتبار الهی... هر از گاهی کمی فاصله از آنچه را که داریم گرفته و از دور مراقبه اش کنیم، منزلی که داریم، اتومبیلی که داریم، کفش هایی که داریم، ماشین آب میوه گیری که داریم و هرچه را که داریم واقف بر آن باشیم و بهترین و مهربانترین رفتارها را با آنها داشته باشیم. نگهداری و رسیدگی مرتب به ارتباطات و داشته های مان بیشتر از نصف ایمان سالم است.

مهم نیست که کم داریم یا زیاد، مهم این است که با آنچه که داریم چگونه پرستاری و رفتار می کنیم!؟ 

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 توسط  Ghasem Soltani

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

دو نوع پیری در صورت و کالبد نسل بشر است:

۱- پیر خرفت و مردنی

۲- پیر فرزانه و یا پیر مغان

پیر خرفت و مردنی، پیری جاهل و مغرور است که اگر ثروتمند باشد، مردم و اطرافیانش می گویند: کی خواهد مرد تا اموالش را صاحب شویم و اگر ثروت نداشته باشد می گویند کی خواهد مرد تا از دستش رها شویم.

اما پیر مغان و پیر فرزانه، پیری است که همه از با او بودن لذت می برند و کودک، جوان، زن و مرد دور و برش می نشینند و از او فیض برده و لذت و بهره می برند. همه آرزوی طول عمر برای این نوع پیر می کنند و کسی راضی به ناخشنودی این نوع پیر نمی شود، چرا که از حقیقت و عریانی حقیقت می گوید، آرامش و انرژی زاست. اما پیر خرفت، از خشم هایش، از عقده و دشمنی هایش، از دردهایش، از شکست هایش می گوید و چشمش دیدن شادی جوانان را ندارد!

اگر می خواهیم پیر فرزانه شویم، باید این گرگ درون و نفس را در جوانی بشناسیم.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 توسط  Ghasem Soltani
انسان امروزی از بس "خودش" را تمرین نکرده، اگر از "خودش" بگوییم، چون بیگانه با "خود" است آن را انکار می کند و نفس (من تقلبی) را خود تلقی می کند.

این را الیناسیون ( Alienation)می گویند.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 توسط  Ghasem Soltani

عدم فرهنگ نگهداری، مراقبت و رسیدگی به هر چیزی، ما را از واقعیت و حقیقت آن چیز محروم می کند. ما نمی توانیم درختی را بکاریم و طرز نگهداری از آن را فرا نگیریم، ما نمی توانیم اتومبیل بخریم و به طرز نگهداری و رسیدگی آن بی تفاوت باشیم، ما نمی توانیم خانه ای را بنا کنیم و مخارج نگهداری آن را در نظر نگیریم، ما نمی توانیم دوست و همسری انتخاب کنیم و از علوم نگهداری آن بی خبر باشیم!

ما نمی توانیم و حق آن را نداریم که ازدواج کنیم و صاحب فرزندانی شویم و با روش های من در آوردی فرسوده، کهنه و سودجو از آنان مراقبت و نگهداری کنیم، زیرا انسان یک موجود پویا و زنده و آنلاین است، انسان همیشه در زمان حال و اکنون حضور دارد و پاسخ کهنه به نگهداری و مراقبت به حال اکنون، او را جواب نمی دهد. 

چرا بسیاری از مردم که در اوایل آشنایی با همسر و دوستان خود، جوگیر شده و ادای عاشق_معشوق در می آورند، بعد از مدتی آن هیجان فرو نشسته و یکنواختی و چه بسا نفرت جای همان عشق را می گیرد!؟

نمی توان یک اتومبیل خرید و هرگز روغن موتور آن را تعویض نکرد و یا آن را تمیز نکرد و این در انسانها هم مصداق دارد، ما باید مسئولیت نگهداری از یک رابطه و آن چیزی را که از آن بهره و مورد استفاده قرار می دهیم را بر عهده بگیریم. ما حق این را نداریم که دوست و همسری انتخاب کنیم و هرگز حال او را نپرسیم، ابراز علاقه و عشق نکنیم، از او مراقبت نکنیم و او را از خود بیگانه و جدا بدانیم، آرزوها و علاقه های او را نادیده بگیریم!

شروع اغلب ارتباطات معمولا باشکوه و هیجان انگیز و دوست داشتنی هستند، اما وقتی به آن ارتباط رسیدگی نکنیم، طبیعی است که آن ارتباط به مرور زمان هیجان خود را از دست بدهد.

اینکه هیجان اغلب ازدواج ها بعد از مدتی فرو می نشیند، هرگز طبیعی نیست.

زمانی که مرتب مشاجره می کنیم، زمانی که دوستمان را تحقیر می کنیم، زمانی که با کنایه با دوست خود سخن می گوییم، زمانی که به دوست و همسر خود توجه کافی نمی کنیم، زمانی که بهترین شرایط و عزت نفس را برای همسرمان روا نمی داریم، زمانی که حرمت نفس همسر و دوستمان را نگاه نمی داریم، خیلی غریب نیست که همسرمان از چشممان بیفتد و یا ما از چشم همسرمان بیفتیم و دیگر آن همسر، همان همسر قبلی نخواهد بود، برای اینکه ما این اتومبیل را در طول سال ها نه دستمالی رویش کشیده ایم و نه مرتب به مکانیک برده ایم و همیشه هم زیر باران مانده است، آیا این اتومبیل می تواند زیبایی و طراوت اولیه را داشته باشد!؟

البته اتومبیل در اینجا یک تمثیل است و آن را به دشواری می توان با انسان مقایسه کرد، زیرا انسان برخلاف اتومبیل قرار است به مرور زمان زیباتر شود و اگر زیبا نمی بینیم و یا زیبایی را دیگر نمی بینیم، باید به خود مراجعه کنیم و ریشهء این تغییر را در خود جستجو کنیم.

بی دلیل نیست که نفس دم دمی مزاج است و هر روز سازی دیگر می زند، برای اینکه زیبایی را با خوی عدم رسیدگی تبدیل به زشتی می کند. نفس وقتی عاشق می شود، همان روزهای اول جوگیر می شود، اما بعد از مدتی با رفتار خود آن ارتباط عاشقانه را تبدیل به نفرت می کند و همیشه هم در جستجوی دوست و همسر و انسان ایده آل می گردد و هرگز هم به آن نمی رسد!

فرهنگ رسیدگی و نگهداری از ابزارها در ایران بسیار ضعیف است، و این فرهنگ در ارتباطات نیز صدق می کند. ما قدر آن چیزهایی را که داریم نمی دانیم و یا اگر هم می دانیم راه مراقبت و نگهداری را نمی دانیم. 

محبت، صداقت، اعتماد و آگاهی می تواند طرز نگهداری و مراقبت از همسر و دوست و ارتباطات باشد، اما توجه نفس، برای غریبه هاست، برای افرادی است که در دسترس ما نیستند، برای افرادی است که دست نیافتنی هستند و تا کسی در خانه ما را می زند، گویی او سزاوار سرکوب و انکار باشد!

نزدیک تر از خود و خداوند چه کسی می تواند برای ما باشد؟ اگر حال ما خوب نیست، بدون تردید به خود و خداوند در خودمان نه تنها توجه لازم را نکرده ایم، بلکه انکارش نیز کرده ایم، و تا این توجه را بیدار نکنیم، نه می توانیم به خودمان رسیدگی کنیم و نه به دیگران و نه به واقعیات و حقایق.

در بهشت همه به فکر و مراقب هم هستند و در جهنم هر کس به فکر "نفس خود" است.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم تیر 1393 توسط  Ghasem Soltani

مراقبه و مدیتشین یک نوع تمرین روحی و روانی است که مراقبه کننده را در حالتی از نظاره گری به ذات هرچیز و امری سوق می دهد. مراقبه یک نوع سکوت درونی است که فرد از وراجی های ذهن خود حتی در خاموشی خود آسوده می گردد تا بی طرفانه و به عنوان نظاره گر بتواند شاهد ذات خود و هرچیز دیگری باشد. مراقبه در مسیحیت و اسلام و سایر ادیان دیگر در ترم های مختلف مورد تعریف و اشاره قرار داده شده است. علم روانشناسی و روانپزشکی مدرن، مراقبه را یکی از شیوه های درمان آشفتگی های روانی می داند که در عرفان ایرانی آن را سکوت می نامند. 

سکوت و مراقبه می خواهد که پوسته روانی انسان را پاره کرده تا انسان بتواند خود را بدون پوسته روانی نظاره گر باشد. وقتی کیفیت مراقبه و سکوت به درجهء عالی برسد، مشاهده کننده و مشاهده شونده یکی(یگانه) می شوند. در مراحل با کیفیت سکوت، انسان می تواند بن و ذات و ریشه خود را بدون تحریف و نقاب شاهد باشد، که آن را شهود نیز نامیده اند. شهود زمانی رخ می دهد که انسان از بند و اسارت پوسته روانی(شخصیت) رها باشد. زیرا شخصیت چیزی است که بعدا وارد انسان شده، و اغلب مانع شناخت، شهود و حقیقت می شود.

سکوت هرگز به معنی انفعال، انزوا و بیگانگی نیست، سکوت انسان را به مشارکت واقعی با هستی، خداوند و طبیعت دعوت می کند. هدف نهایی از سکوت، کسب تقوا و تعالی و رفتن به معراج است، زیرا مراقبه و سکوت موجب شناخت می شود و شناخت اگر به مرحله "عمل" برسد انسان را به حق الیقین می رساند. 

خام بدم// پخته شدم// سوختم 

سکوت و مراقبه برای افرادی که ذهنی شرطی دارند و مجبور و یا وابستگی روانی به داوری، انتخاب و قضاوت دارند، کار بسیار دشواری است، اما برای عده ای که وابستگی زیادی به شخصیت و بازار و مد ندارند و از اصالت خود تغذیه می کنند، راهی به سوی حقیقت و خداوند است. 

سکوت و مراقبه یک وسیله و ابزار روانشناختی برای رسیدن به فطرت و طبیعت خود است. عده ای هستند که در فطرت و اصالت خود به سر می برند، زیرا به خاطر دلایل نامعلوم ذهنی-فکری، این افراد، طبیعی و ذاتی پرورش و تربیت یافته اند و اگر از آنها بپرسیم که چگونه به این مرحله رسیده اند، شاید پاسخی برای شما نداشته باشند. پس قضیه اینکه آیا از طریق مراقبه می توان به عشق رسید و یا از طریق عشق می توان به مراقبه رسید، به میان می آید.

آیا انسان از سادگی به سادگی می رسد؟

انسان، ساده و معصوم به دنیا می آید و سپس شرطی می شود، یعنی پوسته روانی دور خود ایجاد می کند. در این توهم شخصیت، که دوزخ و جهنم این دنیاست(دنیای من فکری)، سکوت تنها طریق شناخت معرفت، زایمان و تولدی اختیاری از پوسته نفس و شخصیت است، که ما را از دوزخ روان رها کرده و با حقیقت و فطرت خود(روح) یگانه می کند.

سکوت و مراقبه یعنی از اسارت شخصیت و منیت رها شدن، یعنی مشاهده و نظاره گری بدون دخالت ذهن شرطی شده، یعنی نظاره گری به تحریف و زرنگی هایی که نفس در ناخودآگاه روانی ما ایجاد کرده است. سکوت یعنی دسترسی به ناخودآگاه روان. سکوت و مراقبه یعنی مشاهدهء آن اوامر نفسانی که در تمام وجود و ناخودآگاه روانی ما دانلود و ایمانی شده اند، یعنی اختیار خود را از حاکمیت نفس و گذشته در آورده و اختیار حال و اکنون "خود" را خودمان در دست بگیریم. 

مراقبه و سکوت یعنی مراجعه به ذات و منبع اصیل خود، که این منبع چشم بصیرت ما را باز می کند.

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد// آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 توسط  Ghasem Soltani

کفش چرمی منقشی پا می کند، آخرین مدل موبایل و تبلت را دست می گیرد، اتومبیل مدل جدید دارد، مدل لباسش اسلیم فیت و مد روز است، آخرین مدل اسمارت تی وی دارد، بینی، مدل مو، فک و ابروها هم به روز است، دکترایش هم مدل جدید است، اما درون و افکارش به روز نیست و هنوز هم از اجداد و ادوار کپی پیست می کند!


کمی افکارت را به روز کن، غرور و بی اعتنایی دیگر مد نیست. زرنگی و طراحی واکنش دیگران دیگر مد نیست. دیگران بودن مد نیست، خود بودن مد است. خودجوش بودن همیشه مد است. 

می خواهم چکار که قیافه و ظاهرت 18 ساله نشان دهد اما افکار و نگاه هایت هزاران سال پیر و خرفت باشد. شاید ظاهرت جوان باشد، اما باطنت صاف نیست، خیلی چروک دارد. 

دوست دارم سرت به تنت بیارزد!

قاسم سلطانی
 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 توسط  Ghasem Soltani
محبت کردن نیاز روحی نوع نسل بشر است. وقتی محبتی برای ما می شود، اگر ظرفیت آن را نداشته باشیم، یا آن را پس خواهیم زد و یا آن را کوچک خواهیم شمرد. محبت واقعی سیال است و اگر سد ایجاد کنیم، آن محبت سویی دیگر روان می شود، نه اینکه از حرکت بازایستد.
 
محبت همان خداست و پیام هایی برای ما دارد، اما نفس، بازاری و سیاسی به آن می نگرد و در نتیجه از نعمت پرشکوه و با عظمت محبت محروم می شود. کسی که محبت را پس بزند، خدا و حقیقت را پس می زند. اگر ظرفیت محبت های کوچک را نداشته باشیم، چگونه می توانیم محبت و لطف الهی را پذیرا باشیم!؟
 
محبت کردن از جنس یگانگی و یکتایی است و بیگانگان آن را پس می زنند!

قاسم سلطانی

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 توسط  Ghasem Soltani
زندگی بر مبنای گمانه زنی و احساسات، شبح در ذهن ما به وجود می آورد و سپس ما می مانیم و ستیز با آن شبح ها که خود ساخته ایم. شبح ها به مرور زمان بزرگ شده و یا تبدیل به خشم، انفعال و یا قضاوت می شوند.
 
بخش اعظم جهنم، از شبح و گمانه زنی ها تشکیل شده است!
 
زندگی از جنس "هستن" است و ظن و گمان و حدس از جنس "نیستن" .
 
ما اغلب امری را که حتی با چشم خود می بینیم و با گوش خود می شنویم، بعد از سال ها پی به خطایش می بریم، چه برسد به وهم، احساسات، ظن و گمان.
 
ظن و گمان و احساسات، ما را کج فهم و کج اندیش می کنند. طرز نشست و برخاست ما را متاثر می کنند، طرز نگاه و گوش سپردن ما را مختل می کنند. ظن و گمان از جنس نفس است و مانع ارتباطات و دوستی ها می شود. افرادی که احساسات و حدس های خود را زیادی جدی می گیرند، تعادل روانی خود را از دست می دهند. معمولا اغلب افرادی که احساسات و خیالات خود را جدی می گیرند، افراد منفی بینی هم هستند. منفی بینی نشان ایمان و اعتماد ضعیف در قلب است. گمان بد در بعضی از ادیان نیز گناه شمرده شده است.
 
برای سلامتی روان خود و دیگران بهتر است که واقعیت بین باشیم.
قاسم سلطانی

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 توسط  Ghasem Soltani
خودشناسی و شناخت کمک می کند که ما "خودمان" باشیم، خلاق باشیم، بیافرینیم و سخن تازه بزنیم. این در حالی است که افرادی که خودشناسی نمی کنند، از روزمرگی خسته و بی حوصله می شوند و سخنان دیگران را تکرار می کنند.


تفاوت اساسی کسی که خودشناسی و خودکاوی می کند با کسی که از روی عادت و بر اساس "مقایسه" و یا تن دادن به رعایت قوانین موجود زندگی می کند در داشتن پشتوانه، اعتماد و توکل است.

اول آن کس کین قیاسکها نمود /// پیش انوار خدا ابلیس بود

وانگهی از خود قیاساتی کنی /// مر خیال محض را ذاتی کنی!

فردی که از سادگی باید به سادگی برسد و خودسازی می کند، از آرامشی الهی برخوردار می شود، زیرا به معشوق خود می رسد، اما کسی که در سادگی می ماند و یا بدتر از آن از سادگی به پیچیدگی می رسد، همیشه بی قرار و آشفته حال است. همیشه نگران و ناراضی و مشکوک است، حتی اگر رهبر و هنرمند و مشهور عالم شود! و یک فرد نگران، بیقرار، بی اعتماد و منفی، یعنی جهنم برای خود و خانواده خود و اطرافیان...

یکی دیگر از تفاوت های شاخص افرادی که خودسازی و خودکاوی می کنند با افرادی که شخصیت سازی می کنند، در سطح زندگی کردن و دم دمی مزاج بودن است. فرد شخصیت پرست همیشه در فکر منافع خویش است، زیرا خودمحور و خودبین است، این در حالی است که آن یکی خدابین و معنویت محور است.

به افراد شخصیت محور به دشواری می توان اعتماد کرد، زیرا اگر منافع خودشان ایجاب کند، منافع دیگران را زیر پا خواهند گذاشت، اما فردی که به یگانگی رسیده است، منافع خود را در منافع دیگران می بیند. خوشبختی خود را در خوشبختی دیگران می بیند. یک عارف و عاقل هرگز در میدان مقایسه حاضر نمی شود، این در حالی است که خوراک فرد شخصیت پرست، مقایسه و قیاس است و اغلب نیز از جنس حکایت طوطی و بقال در مثنوی مولانا !

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392 توسط  Ghasem Soltani
دورانی بود که احساس حقارت و خود کم بینی اش را با خرید مارک هایی چون ، Louis Vuitton، Chanel، Burberry و Versace جبران می کرد!؟

روزی هویت و "افتخارش" را از زیارت مکه دریافت می کند و روزی دیگر از کربلا و سپس از زیارت آرامگاه مولانا... روزی دیگر از کفش انگلیسی و جوراب بورلینگتن، و روزی دیگر از تعطیلات زمستانی در اتریش و روزی دیگر از یادآوری کتاب هایی که نوشته است و روزی نوبت هم هویت شدن با مقام و عنوان ورزشی، و دگر بار از مزار مولانا به مولن روژ و او باید بالاخره عکسی هم از برج ایفل می داشت!

البته همه اینها بسیار قشنگ و مطبوع هم هستند، اما در عدم خرد، فضیلت و آگاهی، دشمن جان می شوند.

صورت ها مانند واژه ها خالی به ما وارد می شوند و آن ماییم که به آنها معنی می دهیم. معنی را همیشه ما تامین می کنیم، مگر اینکه نی خالی باشیم!

بشنو از نی ...

شیخ بهایی می گوید:

همه شب نماز خواندن، همه روز روزه رفتن

همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن

زمدینه تا به کعبه سر وپا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن
شب جمعه ها نخفتن، به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن
ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن
به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن
طلب گشایش کار ز کارساز کردن
پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن
گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن
به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن
ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن
به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد
که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن
به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد
که به روی ناامیدی در بسته باز کردن

قاسم سلطانی

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392 توسط  Ghasem Soltani
 
چرا بعضی از افراد ابراز احساسات مثبت نمی کنند، اما ابراز احساسات منفی تا دلتان بخواهد؟

آیا شما می پذیرید عاشق به معشوق ابراز علاقه نکند، به این بهانه که، من در دلم دوستت دارم و هرچه به کلام آید تصوف نیست!؟

عشق و دوست داشتن مسئولیت دارد، ولی عاشق جعلی و نفسانی، از این مسئولیت فرار و بهانه تراشی می کند. کسی که نمی تواند بگوید عاشقتم، دوستت دارم و معشوق خود را تحسین و تمجید نمی کند، شیطان در او رخنه کرده و هیچ عذری به جز به اغما رفتن قابل قبول نیست!

ریشهء عدم ابراز محبت و علاقه، عدم عشق، جاهلیت و غرور است.

قاسم سلطانی

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 توسط  Ghasem Soltani

اگر می خواهید معرفت، خرد و آگاهی کسب کنید باید قربانی بدهید، راه دیگری وجود ندارد.

موفقیت با خوشبختی و عشق منافات ندارد، اما توجه "پیوستهء" ما به غیرمعشوق، ما را هم از معشوق و هم از دارایی های موجود غافل می کند. 

دانش، دارایی و موفقیت های اجتماعی، بدون خرد و آگاهی تیغی دست راهزن است. دارایی و موفقیت های اجتماعی، بدون خرد و خودشناسی، ویروس های نفس هستند که بیماری های روانی و عقده و غده های سرطانی را تولید می کنند.

عشق، خنده و محبت فرد عالم و ثروتمند بدون شعور، تمسخر، تحقیر و از روی "احساس" تنهایی و مهرطلبی است. طبیعی هم است که اگر ما از خویشتن خویش جدا بیفتیم، مهرطلب و تنها باشیم.

هرگز و هرگز با فردی که توجهی به عمق و اصل خویش ندارد، دوستی و ازدواج نکنید، زیرا این خود اصلی و فردیت ماست که می تواند حضور داشته باشد و از دارایی ها بهره ببرد. فردی که توجهی به خویشتن خویش ندارد، خیانتکار است و به راحتی خیانت می کند.

اگر می خواهید خوشبخت و سعادتمند شوید، با کسی ازدواج کنید که از حداقل ها، بهترین کیفیت ها را خلق کند. افرادی هستند که نان و پنیر را با بهترین کیفیت میل می کنند و افرادی هستند که بهترین غذاها را با فرهنگ برج زهرماری می خورند. زیرا همیشه با آرزوهای خود لاس می زنند. نفس با وعده و وعید، یعنی متوسل شدن به فرداها خود را حفظ می کند و هرگز به آرزوهایش نمی رسد!

فردی که فرهنگ تسلیم را در خود ایمانی کرده است، هر لحضه و هر آن احساس رضایت و خوشبختی می کند، اما فردی که انکار می کند، با زمین و زمان سر ستیزه دارد و آرامش را از شما سلب خواهد کرد. فردی که هویتش را از بیرون می گیرد، احساس رومانتیک و ابراز علاقه هایش موقتی و اغلب اوقات دو سه سالی بیشتر طول نمی کشد. اینکه می گویند زیبایی و احساس عشق بعد از 9 ماه فروکش می کند، احساس افرادی است که با نفس خود احساسات و هیجانات خود را تحریک می کنند، نه با خودانگیختگی و فطرت خود. وگرنه هیجان عشق واقعی قرار است که روز به روز بزرگ شده و رشد کند.

هرگز فریب ظاهر افراد را نخوریم و اگر می خواهید فریب ظاهر افراد را نخورید، خودشناسی کنید تا حتی از ظاهر اشخاص، باطن آنها را نیز بشناسید!!

!بیشترین تعداد جهنمی ها آنهایی هستند که همسر جهنمی دارند

قاسم سلطانی

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 توسط  Ghasem Soltani

درک و فهم "متقابل" از زبان و قلب یکدیگر و اعتماد به هم را تفاهم می گویند. نشانه، نماد و سنبل تفاهم، آرامش و صلح است. گفتگوی عاشقانه و مهرورزانه به جای بحث و جدل و ستیزه همان تفاهم است. داشتن تفاهم در زندگی زناشویی از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است. چرا که این کانون و نهاد مهم، در عدم تفاهم قادر به عملکرد نرمال و طبیعی نمی تواند باشد. آرامشی که از طریق تفاهم(فهم ها) به دست می آید، پاداش فهم و تفاهم است!

یک ارتباط باکیفیت و توام با تفاهم از نصف بهشت بیشتر است.

برای داشتن تفاهم، ما بایستی نقاط قوی و ضعیف "خود" را شناسایی کنیم. داشت ها و نداشت های خود را بشناسیم، واقعیت وجود همسر، قابلیت ها و فردیت او را به رسمیت بشناسیم تا بتوانیم تقسیم و طبقه بندی امور روزمره زندگی را مهندسی کنیم. تفاهم، همیشه با شناخت میسر می شود.

افرادی که مغرور، متعصب، جزم اندیش و خودبین هستند، موانع بزرگی برای داشتن این فعل ارزشمند دارند. تفاهم با جاهلیت و خرافات منافات شدیدی دارد. تفاهم با روح و ذهن جزم اندیشی فاصله های بهشت تا جهنم دارد. برای داشتن تفاهم گوشی شنوا و مراقبه گون و ذهنی خالی برای "توجه" کردن بی طرف ضروری است. افرادی که به مواضع یکدیگر "توجه" نمی کنند و تمرکزشان تنها به مواضع خودشان است، امکان تفاهم را ناممکن می کنند.

از مبانی مهم تفاهم، شفاف گرایی، صداقت، تسلیم، واقعیت بینی و اعتماد را می توان نام برد. البته هرگز فراموش نکنیم که در عدم شفافیت گرایی، صداقت، تعهد و آگاهی ایجاد اعتماد غیرممکن است. اعتماد امری است که در دوران کودکی باید در درون ما کاشته شود. والدین نگران، ترسو و والدینی که اعتماد به نفس کافی در جامعه ندارند، فوبی و هراس های اجتماعی خود را به فرزندان خود انتقال داده و روح اعتماد را در فرزندان خود دچار آسیب و اختلال می کنند.

فردی که قوهء اعتمادش به قوهء تردید و شک تبدیل گشته، و شک و تردید را در ناخودآگاه خود ایمانی کرده، لاجرم نخواهد توانست شفاف گو و صادق باشد. او همیشه چیزی برای مخفی و تحریف و سانسور کردن خواهد داشت، زیرا او اول از همه به خودش اعتماد ندارد و از آنجایی که به خودش اعتماد ندارد، از دیالوگ و شفافیت به شدت می ترسد. بنابراین انزوا را پیشه گرفته و سعی می کند خود و خانواده خود را از ارتباط و رفت و آمدها دور نگاه دارد تا کسی متوجه رفتارها و نوع ارتباط آنها نشود.

در بعضی از موقعیت ها انزوا و خودسانسوری تا جایی پیش می رود که این خانواده ها از داشتن هرنوع ارتباط خانوادگی پرهیز کرده و به بهانه های مختلفی از ایجاد روابط دوستی و رفت و آمدها به شدت پرهیز می کنند و این آغاز خطرناکی برای یک خانواده منزوی و غیر سالم خواهد بود. البته شبکه های مجازی اینترنت نیز این روزها بیماری و اختلالات جدیدی را مثل هر تکنولوژی جدیدی ایجاد کرده است. شبکه های اجتماعی مجازی به افرادی که به خود واقعی شان شک و تردید دارند و از اعتماد به نفس کافی برخوردار نیستند، این بهانه و امکان را می دهد تا اینان بتوانند پشت دریچه ای تاریک با حرف و سخنان قیچی شده این و آن، خود را مخفی کرده و ارتباطاتی دروغین ایجاد کنند و خود را آن سایه و دروغ پنداشته و از واقعیت ها فراری شوند. متاسفانه ارتباطات اینترنتی برای افرادی که واقعیت گریز بوده و عمل گرا نیستند، به شدت وهم و مشکل آفرین می شود.

تفاهم به معنی شبیه هم بودن و علاقه های مشترک داشتن نیست، زیرا اگر قوهء درک و بخشش در ما رشد نکرده باشد، همان افرادی را که علاقه های مشترک با آنان داریم، حتی امور مشترک را نیز به آنان روا نخواهیم داشت. مثلا اگر فردی مثل ما به خودشناسی علاقه داشته باشد، اگر تفاهمی نباشد، عمل او را به نحوی توجیه و منفی تعریف خواهیم کرد. اگر "فهم" نداشته باشیم، حتی نان و آب را نیز به غیر خود روا نخواهیم داشت که نیاز مشترک همه مردمان جهان است. خیلی اتفاق می افتد که گندم و نان را بیرون می ریزند اما به فقرا روا نمی دارند. 

تفاهم همیشه موازی با مهربانی و ابراز علاقه است. تفاهم یعنی اینکه شما از همسرتان بپرسید که چگونه می توانید او را شاد و خوشحال کنید. بدون توجه به علاقه های یکدیگر نمی توان ایجاد تفاهم کرد. کنار آمدن با نیازهای همسر و انعطاف داشتن در مقابل آنها بسیار لذت بخش است، زیرا یکی از نیازهای روحی بزرگ نسل بشر، بخشش و روا داشتن است.

"توجه" زیادی به دنیای مادیات "توجه و تمرکز" را از خود و همسر سلب می کند. و "توجه و تمرکز" یکی از ارکان مهم تفاهم است.

از طریق توجه و تمرکز است که می توانیم خودمان را گاهی هم جای دیگران بگذاریم.

تفاهم یعنی زیادی به این و آن چیز نچسبیدن، یعنی زیادی به این باور و آن زشت و آن زیبا نچسبیدن. اگر بچسبی در حقانیتت سماجت خواهی کرد و تفاهم را با احساس سماجت و جزم اندیشی، فاصله هاست.

عدم تفاهم یعنی جنگ و جدال، و تفاهم یعنی صلح و آرامش

آیا ما چقدر تفاهم با "خودمان" داریم!؟

قاسم سلطانی

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 توسط  Ghasem Soltani
 

هروقت احساس کامل بودن، اعتماد و توکل را از دست بدهیم و بخواهیم که روزگار بر طبق میل ما رفتار کند، دچار اختلال روان و شخصیت خواهیم شد و رفتارهایی از خود بروز خواهیم داد که موجب آزار و اذیت خود و دیگران خواهد شد.

ذهنی که تهی از بار باشد، ذهنی سالم است. مواردی مانند توکل، اعتماد به زندگی، خودباوری، رضایت خاطر درونی و ماندگار، شادی و استقلال فکری، نشانه های یک روح و روان سالم هستند. ذهن شرطی و ذهنی که باید و نبایدهای زیادی برای ناشناخته و تجارب تازه دارد، با تناقض و تضادهای زیادی روبرو می شود که در ذهن، "بار" ایجاد می کند. و این "بار" ، مانع دمیدن طبیعت و زندگی در ما می گردد. یک ذهن جزم اندیش باورمند، ذهنی مرده نیست، بلکه ذهنی سخت و غیرقابل دمیدن است. در یک ذهن انعطاف ناپذیر و پر، همیشه یک نوع نگرانی و استرس مزمن مضمر  است. جزم اندیشی بر خلاف نظام آزادی و تحول، همیشه زندانی باورهای خود است، زیرا غرور، تکبر و منیت(نفس) به او اجازهء اعتراف نمی دهد، اعتراف را برابر با باخت  می داند. این نگرش که اعتراف و تسلیم را "باخت" تلقی می کند، تنها از یک ذهن نفسانی برمی آید. نگرانی و تشویش و بالاخره بدن و مغز واکنش نشان می دهد!

خودجوش بودن محصول آزادی و جزم اندیشی محصول دربند بودن ذهن است و ذهنی که دربند نغس باشد، هرگز نمی تواند سالم باشد. اما شاید بتواند وانمود کند که سالم است!

دنیای غریبی است، انسان سالم را بیمار می پندارند و دیوانگان را برگ سلامتی صادر کرده و صاحب مقام و منزلت می کنند. فیلم دیوانه از قفس پرید به خوبی توانست به این موضوع بپردازد.

آنچه با ذهن محسوس و قابل درک باشد, می توان تعریفی ذهن پسند برای آن در نظر گرفت. مثلا سگ، گربه و انسان هر کدام مصداق خارجی داشته و قابل تصور و تجسم هستند. پس برای این که گربه را تصور کرد, می بایستی تصویری از گربه در حافظه موجود باشد.

آیا ما تصویری از انسان سالم در حافظهء خود داریم!؟ فعلا این را داشته باشیم.

انسانی که محصول جامعه و محیط است, چگونه می تواند از سلامتی کامل روانی برخوردار باشد؟! زیرا که در هیچ کجای کره زمین, جامعهء صد در صد سالم و پاکی وجود ندارد. پس با الگو و ملاکی با کمک حافظه و ذهن, نمی توان به سراغ تعریفی جامع و تمام و کمال و البته صحیح, از سلامتی روانی انسان رفت.

در خانواده ای که ارزش انسانها بر اساس و مبنای پول و مقام اندازه گرفته می شود، در خانواده ای که سخن دل سانسور می شود، در خانواده ای که شخصیت بر عشق حکومت می کند، چگونه می توان برگ سلامتی روانی به اعضای آن خانواده صادر کرد!؟ چگونه می توان انسان وابسته به نفس(ego)، گذشتهء منجمد و مقلد را سالم تعریف کرد!؟

نفس، هرگز خود را کامل احساس نکرده و نخواهد کرد. نفس همیشه بهانه ای (فکر مزاحم) برای از دست دادن زندگی و سلامتی خود باید داشته باشد. اگر ثروتمند باشد عقدهء دانش دارد، اگر دانش دارد عقدهء ثروت دارد، اگر هردو را دارد، عقده قد و قواره اش را دارد، عقدهء جوانی دارد، عقدهء صمیمیت با پسر و دختر یک کارگر ساده را دارد، عقدهء دست نیافتنی ها را دارد و ... !!

اگر بپذیریم که توقعات نفس و جامعه, بیماری در ما تولید می کنند, و برای سلامتی روان ما مضر می باشند, می توانیم الگویی خارج و جدا از الگوهای اجتماع بیابیم.

خوشبختانه نسل بشر تنها محصول جامعه و محیط نیست. نسل بشر، بیشتر و بزرگ تر از آن چه ذهن، من فکری و جامعه تلقی می کند هست. جامعه بر حسب نیازهای بازاری خود از مردم توقعاتی دارد که هرکس نمی تواند این توقعات جامعه را برآورده کند و در نتیجه اگر فردی از استقلال فکری برخوردار نبوده و وابسته به شخصیت و جامعه باشد، سلامتی او در خطر خواهد افتاد. زیرا اگر نتواند توجه اطرافیان و جامعه را به خود جلب کند احساس منزوی و تنهایی خواهد کرد، احساس بی توجهی و تحقیر شدن خواهد کرد و در نتیجه خود را ناکامل احساس کرده و به دنبال آن، خشم، نفرت و دیگر بیماری های روانی و بدخلقی ها به سراغش خواهند آمد. پس نقش جامعه و حرف مردم در سلامتی افرادی که شخصیت شکننده دارند بسیار زیاد است.

جامعه از مردم انتظار معقول و آنچه که از انسان اصیل انتظار می رود را ندارد، بلکه "توقع" دارد. توقع همیشه زیاده خواهی است. خود واحد اندازه گیری ارزش های جامعه از مردم "اشتباهی" است. از همان آغاز دوران آموزش در مدارس، بچه ها یاد می گیرند که برای شاد بودن، خوشبخت بودن و مهم بودن باید دانشمند و یا ثروتمند شد. اما غافل از اینکه "فقط" دانشمند و ثروتمند بودن همه زندگی نیست و به ویژه همهء سلامتی نیست!

و آنهایی که نتوانستد دانشمند شوند و فقط خشم و عقده دانشمند نبودن را به زندگی اصیل خود و دیگران تعمیم دادند!؟

در جامعهء غیرمدنی سلامتی روان انسانها بیشتر در خطر است تا از یک جامعهء تقریبا مدنی. زیرا در جامعه غیرمدنی، نگرانی، استرس، عدم امنیت اقتصادی، امنیت سلامت و ترس از حوادث، آشفتگی و نگرانی در روان مردم ایجاد می کند و همهء این نگرانی ها عامل بزرگ سلامتی روان ما هستند. (آیا من در بازنشستگی درآمد کافی برای زندگی خواهم داشت، اگر من پیر شوم پول آسایشگاه را خواهم داشت، آیا فرزندان من از من مراقبت خواهند کرد، اگر مریض شوم و هزینه درمان را نداشته باشم چه، اگر فرزند من دکتر نشد چه، اگر کارم را از دست بدهم چه می شود، اگر ثروتم را از دست بدهم چه خواهد شد، اگر همسرم مرا ترک کند و ...) و با این اوصاف مگر به خود و خداوند متکی باشیم که سلامتی را از او و خودمان تامین کنیم.

سلامتی و بهداشت روحی و روان انسان, وابسته به طبیعت و رعایت قاعده و اصول غریزی نیز می باشد. نمی توان انسان را در آغوشِ بی رحم اجتماع انداخت و تعریفی کاذب و موهوم از آن نوشت. اجتماع, شناختی از انسان ندارد که تعریفی از آن نیز داشته باشد. اجتماع تنها از چیزی که محسوس و قابل تصور هست را می تواند تعریف و تصور کند. الگوی انسان سالم در نزد دیوانگان زنجیری، سیاستکاران و شکم پرستان, الگوی دیوانه و شیطان پرستی بیش نیست. الگوی انسان سالم از دیدگاه یک مذهبی افراطی, خانمان سوز است. الگوی انسان سالم از دیدگاه طالبان، یک متعصب ناموسی و یک ناسیونالیست, خانمان سوز است. فردی که درکی از روح و نیازهای روحی ندارد، نمی تواند تعریفی هولیستیک از سلامتی داشته باشد.

انسان سالم کسی هست که چیستی و کیستی خود را زیر سوال ببرد، هویت خود را نه از کارش، نه از هیچ چیز دیگری، بلکه هویت خود را از اصل خود (عشق و آگاهی) بگیرد. انسان سالم کسی هست که به صورت مراقبه گون "متوجه" رفتارهایش با خود و دیگران باشد. انسان سالم رفتارهای مزمن از خود بروز نمی دهد که موجب آزار و رنجش دیگران شود. انسان سالم نمی تواند حسود باشد. نمی تواند وابسته به تکبر و شخصیت باشد. انسان سالم از "من" گفتن پرهیز می کند. انسان سالم خودش را منزوی و بیگانه و در "انزوا" تعریف نمی کند. انسان سالم باید و نبایدهای نسل های منجمد شده را بر دوش نمی کشد. انسان سالم کسی هست که بتواند خودش باشد. حداقل اگر هم نتوانست خودش باشد, بداند که آن "خود اصلی" کیست. حساب "خود" را با شکمش خلط نکرده و جدا بکند. اگر ما نتوانیم حساب خودمان را با خودمان صاف کنیم, تضادهای درونی, خشم و رفتارهای متفاوت از هم ذهن ما را سردرگم خواهند کرد و یک ذهن شلوغ و پر سر و صدا با سلامتی و بهداشت روان منافات دارد. 

ذهن و من فکری تصویری از انسان سالم در حافظه خود ندارد. اما آگاهی نه تنها قادر به مشاهده انسان سالم بوده، بلکه آن را تجربه و لمس هم می کند.

الگو و تعریف بهداشت روانی در شکوفایی آگاهی و هشیاری و البته آزادی میسر می باشد.

قاسم سلطانی                                                                                                       

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 توسط  Ghasem Soltani
 

دلیل بسیاری از اختلالات روانی و شخصیتی به خاطر فقدان سکوت عرفانی، منطق، تعریف و استدلال (عقل) در ذهن ماست. منطق و استدلال همان ابزار صداقت ماست. در ویکی پدیا آمده است که،،، در تعریف، روش درست درک و شناسایی "مفاهیم" و در استدلال روش درست درک و شناسایی "قضایا" بدست می‌آید.

حالا اگر ما درک درستی از قضایا نداشته باشیم، اختلالات روانی شخصیتی، اختلافات و جنگ و جدال ها پایان ناپذیر خواهد بود، حتی اگر تنهای تنها با خود در جنگل باشیم، باز آرامش و روی زندگی را نخواهیم دید. ذهنی که عادت به شنیدن و توضیح دادن مراقبه گون ندارد، ذهنی آشفته و صدالبته زورگو تحویل خود و جامعه خواهد داد. بعضی ها زود از کوره در می روند و حوصله استدلال و دیالوگ منطقی را ندارند که متاسفانه این رفتار عواقب خطرناکی دارد.

قضاوت، پیش داوری، خشم، انتقام، قطع ارتباطات، قطع ارتباط خانوادگی حتی بین فرزندان و همسر خود، طلاق عاطفی و طلاق رسمی، سرخوردگی های روانی، دم دمی مزاجی، حالات مختلف و متناقض از خود بروز دادن، عدم اعتماد، زورگویی و احساس گناه، دروغ، پیوستن و دوستی با هم کیشان خود که آنها هم مثل خود ما هستند (و آن ستمکاران که با هم محرم‌اند /// گرگ‌هاشان آشنایان هم‌اند!)، و ...

منطق علمی است که از مغالطه، گول و فریب زدن، رفتارهای تکانشی و هیجانی جلوگیری می کند. به طوری که گفته شد، منطق نه تنها از مغالطه جلوگیری می کند، از ایجاد سوءتفاهم ها و اختلالات شخصیتی و موارد ذکر شده در بالا نیز پیش گیری می کند.

حداقل منطق، صداقت و دیالوگ است. حداقل منطق این است که به مواضع و تعاریف دیگری نیز "توجه" کنیم. کر و لال و کور نباشیم.

پدر و مادرها نقش اصلی را در شکل گیری استدلال و توجه به سخن دیگران و به دنبال آن تمرین احترام را در فرزندان خود دارند. سعی کنیم با همسر خود صبورانه و در آرامش و البته با استدلال و ژرف گویی و ژرف شنوی رفتار کنیم تا نمونه ای سالم برای فرزندان خود باشیم و از این طریف فرزندان ما نیز فرهنگ دیالوگ و استدلال را فرا می گیرند و با قضایا با احساسات یخ زده برخورد نمی کنند. استدلال و منطق کمک می کند که بچه های ما خلاق باشند، حوصله شان زود سر نرود و توجه شان را از خودبینی به خدابینی معطوف کنند.

زبان استدلال و منطق در دوران کودکی به ما کمک می کند که بدانیم همیشه فرصت توضیح و استدلال در زندگی را نخواهیم داشت و آنگاه اگر اعتماد را در ضمیر ناخودآگاه خود ایمانی نکرده باشیم، فرصت ها و زندگی را از دست خواهیم داد. اعتماد دقیقاً محصول استدلال در دوران کودکی و نوجوانی است. محصول پختگی و عقل است، و زندگی در عدم اعتماد و توکل همان جهنم است!

منطق همان وجدان است. وجدان همان اخلاق است. اخلاق همان عقل است. عقل همان بهشت است.

من فکری زورگوست، او با استدلال، منطق، صبر، حقوق و احترام بیگانه است. تنها چاره، دوستی با خداوند و ترک شیطان است.

نماد شیطان = مغالطه

نماد خدا= عقل و صداقت

قاسم سلطانی

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 توسط  Ghasem Soltani
 

در این مقاله به خصوصیات و ویژگی های بیماری بوردرلاین که در لیست بیماری های  دی اس ام قرار دارد با مقدمه ای از خانم شیوا سلطانی متخصص مربوطه خواهم پرداخت. از واقعیات نمی شود فرار کرد و اعتراف به واقعیت بخش بزرگی از درمان در تمام بیماری هاست. فرض کنید من دردی در قفسه سینه داشته باشم، وقتی به دکتر می روم او بعد از تحقیقات و آزمایش ها متوجه می شود که من بیماری قلبی دارم، آیا من باید از کار این دکتر عصبانی و ناراحت شوم یا قدردان و سپاسگذار!؟

 

BPS= Borderliner Personality Syndrom

بطور طبیعی همهء افراد حداقل چند مورد از موارد ذکر شده در اختلال مرزی را دارا هستند ولی تفاوت افراد دارای اختلال با افراد عادی در شدت، مدت و فراوانی این خصوصیات است، افراد دارای اختلال شخصیت مرزی، در روابط بین فردی دچار مشکلات فراوانی میشوند تا حدی که خودشان و اطرافیان شان را دچار مشکل میکنند، هر خصوصیتی هر چند منفی، تا حدی که عملکرد را مختل نکند، اختلال محسوب نمی شود.

 

۱- پرخوری، پرحرفی، ...

۲- تمام روز خنده ولی در ته قلب غم و غصه ... در خاموشی و خانواده خود نیاز زیادی به شادی و خنده نمی بینند. به همین خاطر این افراد در بیرون و محل کار بسیار بشاش و شاد هستند اما در خانه و خانواده خود غمگین و عصبی هستند.

۳- اغلب این افراد مشکل جدی با ناشناخته و تازگی ها در "عمل" دارند و به دشواری با رویدادها و موقعیت های تازه در عمل کنار می آیند. دلیل آن شاید به خاطر ذهنیت منفی از خود و عزیزان و یا عدم اعتماد به نفس باشد.

۴- پرخاشگری ناگهانی به دیگران و مخصوصا افراد خانواده.

۵- لحظه ای نیاز به زندگی و لحظه ای دیگر نیاز به مرگ= حالت های مختلف و بسیار متناقض از هم به طور همزمان، در عرض چند دقیقه از شما حمایت می کنند و سپس شما دشمن می شوید. پس اگر شخصی حالت های مختلف، متناقض، بی ثبات و ناپایداری دارد، باید جدی گرفت.

6- انکار واقعیت و حقیقت انکارناپذیر بدون استدلال و پیوستن به دوستان همجنس و همفکر و ارتباط نزدیک با آنان(و آن ستمکاران که با هم محرم‌اند
گرگ‌هاشان آشنایان هم‌اند)...

۷- ترس بسیار شدید و گوشه گیری و انزوا و یا بر خلاف آن شرکت در جمع های خودمانی از ترس حادثه و عمل های غیر مترقبه به هدف یارگیری و سپس احساس منزوی نکردن و ترد نشدن و احساس تعلق داشتن به چیزی .

۸- کسانی که به این بیماری و اختلال دچار هستند، احساس تنهایی و بیگانگی پیوسته دارند.

۹- افرادی که دچار این بیماری خطرناک هستند، پیوسته احساس عدم درک از دیگران و بیرون خود می کنند.

۱۰- دنبال بحران و مشکل هستند که احساس "وجود" کنند.

۱۱- از همه انتظار احترام دارند، اما خودشان کوچکترین احترامی به دیگران قائل نیستند.

۱۲- یکی از مهمترین شاخصه این بیماری، پیش داوری ها، گمان زنی ها و مقایسه خود و غیر خود در ذهن و تصورشان است. یعنی اغلب در تصورات و تصویرها سیر می کنند. اهل عمل نیستند. اگر زن باشند دوست دارند توجه مردها را جلب کنند اما اگر پای عمل به وسط کشیده شده و ارتباط جدی شود، عقب می کشند.

۱۳- ترسی که با خشم آن را مخفی می کنند. به عبارتی دیگر از انتقاد نفرت دارند و در مقابل یک انتقاد کوچک رفتار تکانشی و پرخاشگرانه از خود بروز می دهند.

۱۴- احساس پوچی( نمی دانند که چه می خواهند و چه احساس می کنند).

۱۵- یک فاصله بسیار عمیق و ژرف بین عقل و احساسات دارند.

۱۶- لبریز از احساساتی که هیچ کاری از دستشان بر نمی آید و آن احساسات را بالاخره منفی کانالیزه می کنند.

۱۷- دوره ای با افسردگی همراه با هیجانات شدید و احساس خودکم بینی.

۱۸- اعتماد و عدم اعتماد ناگهانی به اطرافیان. تا دیروز دوستی که همه چیز برایت بود ولی امروز هیچ معنی برایت نمی دهد. (دم دمی مزاج بودن)

۱۹- حال و احوال بیماران بوردرلاینی به طور مرتب تغییر می یابد. در عرض چند ساعت اینان خود را خوشبخت و ساعتی بعد، بدبخت و احساس عدم امنیت و خشم و ساعتی بعد مهربان و ساعتی دیگر شکاک و دیگر بار احساس تهدید شدن می کنند.

۲۰- بیماران مورد مذکور اصولا مشکل هویت و کیستی دارند و به همین جهت امنیت را در دیگران جستجو می کنند و چیزی را که خودشان ندارند, را دیگران باید برای اینان مهیا بکنند. یعنی آرامش و امنیت روانی که کاملا امری درونی است را در بیرون جستجو می کنند.

۲۱- یکی از ویژگی های خاص بیماران بوردرلاین, شیدایی و نفرت هست. یعنی چیزی و یا کسی یا بد است و یا خوب. میانه ای برای اینان وجود ندارد. رنگ ها برای اینان سیاه و یا سفید است.

۲۲- ارتباطات زناشویی بیماران مذکور, به واسطه ایده آل و غیر ایده آل سازی, زیر فشار بسیار زیادی قرار می گیرد.

۲۳- این بیماران نمی توانند خودشان را با واقعیات و روتین تطبیق بدهند. یعنی اگر دزدی به شهر آمده باشد, حتما به سراغ اینان آمده است!  و اگر یک بار همسرشان به هردلیلی جارو نکشیده و یک تابستانی را به مسافرت نرفته اند, یعنی این که همسرشان اینان را هیچ وقت به مسافرت نمی برد و هیچ وقت جارو هم نمی کشد.

۲۴- همسران بیماران بوردرلاین هیچ کاری نمی توانند برای جلب اعتماد اینان انجام بدهند. هرکاری توسط همسران, منفی و بد تعبیر و تلقی می شود. استدلال و دیالوگ منطقی در این افراد بسیار ضعیف است.

۲۵- خصوصیت دیگری که در اینان هست, احساس مالکیت و نیازمندی اینان به همسرشان است و به همین خاطر توجه کامل همسرانشان را به خود می خواهند. البته خیلی هم ارزشی به این توجه نمی کنند و بعد از مدتی آن توجه را امری بدیهی و حق خود و ضعف همسر تلقی می کنند!

۲۶- و اما نمونه خطرناک و جالب توجه این بیماری, مسری بودن آن است. یعنی این که افرادی که به این بیماری دچار هستند, تا اطرافیان و مخصوصا خانواده درجه یک خود را مثل خود نکنند, دست بردار نیستند و ممکن است موفق به این کار هم بشوند!! یعنی چنان می کنند, که شما هم مثل و همانند آنان باشید, تا اینان احساس تنهایی نکنند! در این مورد بسیار قوی و کارکشته و ماهر هستند. زیرا تنها مکانیزم دفاعی و توجیه رفتارهای آلوده خود می بینند که بگویند: ببینید ما تنها نیستیم!!

۲۷- احساس تنهایی و بیگانگی کردن هر انسانی را از پای در می آورد. احساس تنهایی و بیگانگی کردن, در ما ترس و احساس غریبگی تولید می کند و یک غریبه خود را پیوسته در حال تهدید و شکننده تجربه می کند و به حق. کسی که تنهاست و یک تصویر ذهنی از خود و دیگران دارد، خود را پوچ و به دردنخور تجربه می کند و چه دردی بالاتر از این می تواند باشد!؟ درد و غم و بی قراری های مزمن و دیرینه از این بیماری گسست ناپذیر هستند.

۲۸- تمام خاطره ها و کردارهای نیک و خوب دیگران را فراموش می کنند. اما برای فرار از واقعیت ها، گاهی هم انکار رفتارهای زشت افرادی را که مثل خود هستند را فراموش کرده و توجیه می کنند!!!

۲۹- بوردلاینی ها یک تیپ مشخص نیستند. بوردرلاینی های منزوی و افرادی که به هیچ قیمتی آماده شنیدن و پذیرش و بیماری خود نمی باشند و دسته دیگری که فعال هستند و زمین و زمان را دوست دارند از بیماری خود مطلع سازند و این مطلع سازی را تنها در بروز خشم و آزار و جستجو در ستیزه و دعوا برای جایگزینی احساس پوچی و بیگانگی خود تجربه و توجیه می کنند. شکایت درونی اینان از عدم یکپارچگی و نظم درونشان است. اینان گمان می کنند که رها شده اند و طبیعت و همه کس و همه چیز، اینان را به تنهایی به بخت و اقبال خود رها کرده است. اینان خود را تنها و به جا مانده تجربه می کنند.

۳۰- احساس پوچی و بیگانگی ریشه و علت اصلی این بیماری خطرناک می باشد.

دسته افسردهء بوردرلاین ها از ارتباطات سرخورده هستند و نه می توانند کسی را دوست داشته باشند و نه دوست دارند که کسی اینان را دوست داشته باشد. این گروه و تیپ از بیماران، از جامعه و انسان ها تا اندازه ممکن اجتناب می کنند. این دسته خود را بسیار پوچ و بی فایده می دانند و در این باور خود سماجت می کنند و در ته قلب و ناخودآگاهشان خود را مقصر و لایق دریافت محبت کردن نمی دانند.

نوع دیگر، بوردرلاین نارسیست(خودشیفته) می باشد. اینان به هیچ قیمتی و هیچ ارزشی به دیگران قایل نیستند. و بی قراری مزمن و بی حوصله گی, مشخصه این دسته از قربانیان می باشد. اینان قادر به درک و فهم هیچ کس و چیزی نیستند. و به همین خاطر خشم ناگهانی و اغلب وقت ها پیش بینی نشده شامل این بیماری می شود. خشم در کوتاه مدت برای اینان ارضا کننده هست. زیرا که با ابتکار و اختیار عمل خود توانسته اند, توجه دیگران را جلب و شوکه بکنند. اطرافیان برای پیش گیری از خشم اینان حتی اگر پاورچین پاورچین راه بروند, باز هم کمکی نخواهد کرد. اینان هر کاری را که اطرافیان و نزدیکان انجام می دهند, منفی تلقی می کنند و چرخه زدن خشم و شکاکی و به خودگرفتن ها، پایان ناپذیر است.

نقاط ضعف این نوع بیماران:.. ۱- ترس از درمان

۲- دیگر نمی خواهم قربانی باشم, به همین دلیل با خشمم دیگران را شوکه می کنم تا از تکرار قربانی شدن پیش گیری کنم...۳-ترس از تنها ماندن و تنها رها شدن...

تا زمانی که خود این بیماران حاضر به تشریح احوال و تجارب خود نباشند, زندگی را برای خانواده و اطرافیان و هرکسی که چشمشان به آنان می افتد, شوکه و ترسناک خواهند کرد. درمان این بیماری در کوتاه مدت امکان پذیر نیست و این بیماران هیچ علاقه ای به صبر و شکیبایی و زمان بلند مدت ندارند. اینان عاشق نتایج آنی هستند و حوصله شان از دراز مدت سر می رود و هر چیزی که مربوط به داراز مدت باشد را انکار می کنند. قانون مزرعه را رعایت نمی کنند.

بعضی ازاین بیماران خودزنی در شکل و مدل های مختلف می کنند, مثلا  قمه زنی، خوردن فلفل تند، تمیز کردن ناگهانی منزل و ... تا با احساس درد فیزیکی, به دردهای درونی غلبه کنند و آن را فراموش کنند و یا این که خود را مجازات کرده باشند. برای کنترل احساسات هم دست به خودزنی می کنند که تمرین کنترل کرده باشند و یا این که تمام بدن خود را تاتو می کنند.

توضیحی کوتاه برای اطرافیان:

سعی کنید, قرارهای شفاف با بیمار بگذارید.

برای بیمار شفاف سازی باید کرد که چه مواقعی در خدمت او هستید و در چه مواقعی نمی توانید در خدمت او باشید.

صبور و شکیبا باشید.

اغلب مواقع فقط یک گوش شنوا بیشتر لازم ندارید.

بیماری را به رسمیت بشناسید.

سعی کنید با بیماران مذکور فاصله ای میان گونه را حفظ کنید!!

اختلالات و بیماری های روانی از سگان و عمار به ما سرایت نمی کنند. مواظب سلامتی خودمان در دراز مدت نیز باشیم.

قاسم سلطانی                                                                                                       

+++++++++ در مقاله ای دیگر در روزنامه اعتماد برای تشخیص این بیماری، علائمی را مشخص کرده است که توجه شما را در بخش پایانی به این مهم جلب می کنم:


دست کم ۵ مورد از ۹ مورد زیر برای تشخیص اختلال شخصیت مرزی لازم است؛
۱) انجام کوشش های مضطربانه همراه با سرآسیمگی در راستای ترک و طرد نشدن واقعی یا خیالی
۲) بی ثبات و شدید بودن روابط فردی با دیگران به گونه یی که ویژگی آن تناوب بین دو قطب افراطی آرمان نمایی و بی ارزش نمایی است.
۳) اختلال و اشکال در هویت، بی ثبات بودن واضح و دائم خودانگاره یا احساس فرد درباره خودش
۴) تکانشی بودن دست کم در دو تا از حوزه های بالقوه آسیب رسان (مانند بی ملاحظه رانندگی کردن، روابط جنسی زیاد و گوناگون یا لاابالی گری جنسی، ولخرجی پولی، سوءمصرف متعدد و متفاوت مواد مخدر و محرک و الکل، شکم بارگی بدون ملاحظه و...)
۵) رفتار و گشتار (ژست) خودکشی،خودزنی و تهدید مکرر به انجام آن
۶) بی ثباتی در حالات عاطفی به صورت واکنش پذیری آشکار خلق مانند ملال، تحریک پذیری، اضطراب شدید حمله یی.
۷) احساس پوچی مزمن
۸) نامتناسب و شدید بودن خشم یا دشواری در چیره شدن بر آن به صورت تندخویی های پیاپی، خشمگین بودن دائمی، ستیز و نزاع مکرر
۹) بروز افکار گذرای بدگمانانه یا علائم شدید اما گذرای تجزیه یی (هنگام استرس و تنش و فشار روانی). 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 توسط  Ghasem Soltani
وقتی می گوییم زندگی در لحظهء "حال" است و یا خداوند در لحظه "حال" است یعنی چه؟ و یا به قول سهراب سپهری که می گوید: زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است یعنی چه؟

یعنی اینکه حال و اکنون را به رخدادهای گذشته آلوده نکنیم. حال بی تقصیر است. گذشتهء ما حال ما را خراب می کند و اجازه نمی دهد "حال" را ملاقات کنیم. وقتی حال را با همان کیفیت هایی که دارد ملاقات نکردیم، با آن ستیزه خواهیم کرد.

وقتی مثلا از شما می پرسند که می توانم تو را در آغوش بگیرم؟ جوابش را از کجا تامین می کنید؟ آیا به "خودتان" مراجعه می کنید یا به گذشته های تلخ تان؟ آیا فرهنگتان باید پاسخ این نیاز شما را بدهد یا شخصیتتان؟ آیا ما چقدر به خودمان مراجعه می کنیم؟ آیا این زندگی متعلق به "خود" ماست یا متعلق به فرهنگ، ادوار، اجداد، شخصیت و خاطره های روانشناختی ماست؟

چقدر ما اصیل هستیم؟

اصالت یعنی ذات هرچیز.

اصالت با شخصیت منافات دارد. اصالت با تعبد و تعمیم دادن منافات دارد.

اصالت بهشت است و غیر اصالت جهنم. بهشت خود اصلی ماست، و جهنم خود کاذب ماست.

کسی که اصالت را به شخصیت می فروشد، خودفروش است!

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 توسط  Ghasem Soltani
لیاقت همان تشنگی و میل به زندگی بدون شرط و نیاز روانی است. قابلیت درک و اجرای زندگی بدون دخالت ذهن شرطی و شخصیت محور، همان لیاقت واقعی است. ذهنی که ادا و اطفار در می آورد و به سختی می تواند با درون خویش و خود اصلی اش کنار بیاید، نمی تواند لایق زندگی باشد. زیرا بهانه هایش برای رضایت خاطر داشتن تمام نشدنی است. این بهانه را گذر کند، بهانه ای دیگر برای انکار لحظه و زندگی در ذهن خود می سازد تا از زندگی عقیم بماند.

فرد نالایق پیوسته در پی بهانه جویی برای انکار است. (دم دمی مزاج)...

فردی که پیوسته بهانه تراشی می کند تا واقعیت و خویشتن خویش را نبیند، نمی تواند فرد لایقی برای زندگی باشد. او شاید بتواند به درجات مختلف شخصیتی در جامعه دست یابد، اما سکوت عرفانی و تسیلم به زندگی، رکن اصلی لیاقت است. پذیرش این لحظه بدون شرط و شروط عین لیاقت است.

مشکل پسندی و نه گفتن به این چیز و آن چیز، نشان کمال که نیست، نشان نقص و محدودیت است. مشکل پسندی و خود را تافته جدا بافته دیدن، اضطراب، افسردگی، محدودیت و معلولیت ایجاد می کند. چنین شخصی از کنار تمامی لایق ها رد می شود، اما آنها را نمی بیند، و کسی که نمی بیند در واقع قابلیت دیدن را ندارد.

قابلیت دیدن چیست؟

قابلیت دیدن و شاهد بودن، معصومیت و نداشتن شخصیت بدلی است. زیرا "شخصیت"، مانع چشم بصیرت و تجربه زندگی در لحظه اکنون است. شخصیت گرفته شده هرگز نمی تواند تازگی را ملاقات کند، زیرا تا بیاید و امری را با خط کش شخصیتی اش بسنجد و تایید کند، اکنون و حال به گذشته تبدیل شده است.

ذهن لایق جستجو می کند تا خودش(معشوق) را دریابد، ذهن نالایق جستجو می کند تا "دیگران" را در یابد که به وسله آن، قدرت شناخت کاذب در خود را به نمایش بگذارد و یا پنهانی از آن دانش برای فربه کردن "نفس"(من بدلی و شخصیت محور) خود بهره جوید. (جاسوس منیت)!

برداشت  "دزدانه" از هرچیزی به نفع شخصیت و منزلت برای نفس، به نفع روان و روح نیست.

ذهنی که خاطرات بدبختی،ناکامی، شادی و موفقیت را با معانی و تفاسیر من فکری خود (عقل جزوی) مخلوط کرده و با آن چشم به اطراف و دنیا می نگرد، ذهنی لایق ندارد، اما ذهنی آشفته، خشمگین و پر از شهوت به قضاوت کردن و پیش داوری چرا ...

ذهن لایق، ذهنی بی نیاز از شخصیت و دروغ است. ذهنی که تکیه بر شخصیت داشته باشد، همه چیز را مادی می بیند و هیچ چیزی را نمی تواند در جایگاه و منزلت خود تجربه و ملاقات کند. وقتی ذات هرچیزی را نتوانستیم ببینیم چگونه می توانیم حرمت آن چیز را نگاه داریم!؟

ذهن نالایق هرگز در پی ذات و اصالت نیست. او شهوت مقام، درجه، عنوان و توجه دارد. ذهنی که این همه نیازمند است، لیاقت داشتن چیزهای لایق را ندارد. (علم و مال و منصب و جاه و قران / فتنه آمد در کف بدگوهران)...

ذهنی که پیوسته در پی کسب افتخارات باشد، معشوق محور نیست، اما خودبین چرا... فرد خودبین چگونه می تواند نعمت هایی که خداوند در اختیار او گذاشته است را ببیند؟ او فقط خودش را می بیند و فرد خودبین فردی بی لیاقت است، چرا که لیاقت دیدن خدا و چیزهای دیگر به جز خود را ندارد. فرد خودبین و نالایق همیشه یک نارضایتی مزمن دارد و فرد خدابین همیشه شاکر، قدردان و سپاسگزار است.

خودبینی عامل بی لیاقتی است. زیرا دغدغه های شخصیتی مانع ملاقات او با نعمات و خوبان می گردد.

داشتن لیاقت با اسارت ذهن شخصیت باور منافات دارد، زیرا ذهن شخصیت باور، ذهنی شرطی دارد و ذهن شرطی اسیر پیش داوری هاست و پیش داوری دشمن اصلی عشق و لیاقت است.

ذهنی که نگران حفظ و گسترش شخصیت خود است، انرژی روانی خود را تحلیل می برد و لیاقت، چیزی جز انرژی تقوا نیست. ذهنی که پیوسته حول محور منافع شخصیت می چرخد، ذهنی تقوا گریز دارد و با لیاقت و شایستگی بیگانه است.

ذهنی که اسیر "من اش" است، از منبعی تغذیه می شود که شایستگی و لیاقت را از بین می برد. زیرا این "من" مانع ورود جریان آگاهی در اوست و لیاقت چیزی جدا و بیرون از آگاهی و داشتن چشم بصیرت نیست.

لیاقت و شایستگی از آن کسی است که اختیارش دست "خودش" باشد نه دست نفسش.

لیاقت و شایستگی از آن کسی است که تکیه بر خود و خداوند دارد نه تکیه بر شخصیت و عناوین شخصیتی تا تایید دیگران...

با همه این تفاصیل بالاخره لایق کیست!؟

مولانا می فرماید: هر سوی شمع و مشعله هر سوی بانگ و مشغله / کامشب جهان حامله زاید جهان جاودان

جامعه مریتوکراسی لیاقت واقعی را نابود می کند!

قاسم سلطانی

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم دی 1392 توسط  Ghasem Soltani

فردی که اعتماد و توکل را در ضمیر ناخودآگاه خود ایمانی کرده، نیرومندتر، شاداب تر، آسوده و خوشبخت تر از فردی است که فقط امید دارد، اما اعتماد ضعیفی دارد.

اعتماد از امید نیرومند و تواناتر است.

قاسم سلطانی

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم آذر 1392 توسط  Ghasem Soltani
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک