X
تبلیغات
رابطه خودشناسی با سلامتی

Yazdan

اعتماد یعنی امنیت!

زندگی در اعتمادی که به "ایمان" تبدیل شده باشد، یعنی زندگی در "امنیت" و آرامش
اینجا سر کوچهء منزل ما در کشور هلند است. به نطرم تصویر گویا و شفاف است.
 
قاسم سلطانی

اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 و ساعت 14:57 توسط Ghasem Soltani |

استاد کاذب وجود دارد، اما شاگرد کاذب هم وجود دارد!

آقای نوروزی می فرمایند: یک کسی آمد نزد استادش و گفت که من می خواهم با پای پیاده به مشهد بروم. استاد گفت که نه، پیاده نرو که کف پایت بسوزد، پول بده برو که جیگرت بسوزد!

نقطه ضعف ما را یک مربی می تواند تشخیص بدهد. این آقا و یا خانم می خواهد پول ندهد که می گوید من پیاده می خواهم به مشهد بروم نه اینکه خیلی مثلا از اولیاء خداست. پول دادن برایش سخت است.

هرکس باید یک جور ریاضت بکشد و ریاضت ها باید متناسب با نقطه ضعف و تعلق خاطرهای دنیوی و نفسانی ما متناسب باشد. کسی که از غذا خوردن خیلی خوشش نمی آید، به راحتی می تواند روزه بگیرد...

و یک استاد و معلم واقعی دست می گذارد روی حساس ترین نقطه ضعف شاگردش...

و یک شاگرد و مرید کاذب و تقلبی از چنین استادی خوشش نمی آید و شروع می کند به تبلیغ منفی او...

از آنجایی که تعلق خاطر دنیوی اغلب مردم از یک جنس هستند، تبلیغ منفی او (موقتی) موفق آمیز می شود. این نوع مریدان تقلبی کم نیستند و به راحتی هم با یکدیگر متحد می شوند تا نقطه ضعف های خود را به صورت دسته ای و جمعی پنهان کنند.

اما حقیقت جای خود باقیست.

نقطهء ضعفت را پیدا کن و اگر این کار را استاد انجام داد، از او قدردانی کن، نه اینکه آیینه را بشکنی.

قاسم سلطانی


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 و ساعت 23:17 توسط Ghasem Soltani |

زنبور صفت باشیم!

هر چیزی در دنیا بر وفق مزیت هایش آفریده شده است. اگر با فردی دوستی می کنیم، عصاره و شیرهء آن ارتباط را باید کشف و از آن بهره بجوییم و اگر با فردی نمی توانیم کنار بیاییم، واقعاً از او پرهیز کنیم. پرهیز کردن به معنی کینه و تسلسل اختلاف نباید باشد. پرهیز کردن به معنی بخشیدن و از زندگی و افکار پاک کردن است.

انسان یک موجود پویا و زنده است، به ویژه انسان غیر نفسانی، تمام لحظات و روزهایش در حال تغییر و نو به نو شدن است. این قائدهء زندگی یک انسان است. دوستی را که یک سال است ندیده ایم، انتظار نداشته باشیم که او همان دوست سال قبل، با همان ویژگی ها و خصوصیات اخلاقی باشد!

فرد نفسانی، کینه توز بوده و دائماً در نفرت اتفاقی که سال ها پیش رخ داده است به سر می برد. اتفاق و حادثه پرست نباشیم. نفرت و انتقام، یکی از دلایل بزرگ افسردگی و اضطراب است. نفرت و انتقام و به ویژه "غیبت" انسان را ذلیل و خوار می کند. باعث می شود نگاه های جذاب و طبیعی نداشته باشیم. در نشست و برخواست ما تاثیر می گذارد. در ادبیات و تلفظ و زبان ما تاثیر می گذارد. انسان های سالم و دانا را از ما دور می کند.

انسان دانا هرگز از اتفاقات هویت نمی گیرد و خود را به اتفاقات نمی چسباند. انسان دانا زنبور صفت است و در لحظهء اکنون زندگی می کند و عاشق گل و گیاهی است که با آن زندگی می کند. تمرکزش را با فکر کردن به گذشته و آینده از معشوقش نمی دزدد و برای همین، زنبورها شیرین ترین عصارهء گل ها را استخراج می کنند. این قابلیت به زنبورها مبارک باد...

بعضی از افراد با بهترین انسان ها، بدترین رابطه را دارند و بعضی از انسان ها، با نفسانی ترین انسان ها، بهترین رابطه را ایجاد می کنند. بعضی از انسان ها، بهترین غذاها را با بدترین رفتار میل می کنند و بعضی ها نیز، نان و پنیر را با چنان عشقی میل می کنند که گویی خود خدا را می خورند!

بعضی از انسان ها، در بهترین و شیک ترین اتومبیلشان، ترش رو و بداخلاق هستند و بعضی از افراد، روی دوچرخه و در آپارتمان دو خوابه شان، شیرین رو و عاشقانه زندگی می کنند.

نفس، نفس است چه در زیر آسمان جزایر قناری، چه در آمستردام، چه در اردبیل، چه در ویلا، اتومبیل و محل کار لوکس و چه روی حصیر و ... هرجا دلش بخواهد آشوب و درد تولید خواهد کرد.

قبل از اینکه قضاوت کنیم، یعنی قبل از اینکه بنویسیم و موضوعی را به زبان آوریم، در موردش فکر کنیم و "پشتوانه" داشته باشیم برای سخنی که مسئول آن هستیم، وگر نه سرکه استخراج می کنیم، که البته "من فکری" جز سرکه، چیزی دیگر استخراج نمی کند.

قاسم سلطانی


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392 و ساعت 23:14 توسط Ghasem Soltani |

بهار بر شما مبارک

سال نو و روزی نو به تمام جهانیان و به ویژه برای ایرانیان عزیز، مبارک و پر برکت است


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 و ساعت 23:43 توسط Ghasem Soltani |

یگانگی و بیگانگی/ بخش اول

دو نوع هشیاری مورد بحث این مطلب است:

نوع اول هشیاری جسمی است که خودآگاهی نیز نامیده اند و نوع دوم هشیاری حضور است که برابر درک واژهء آگاهی است که هشیاری یگانه نیز گفته شده است. خودآگاهی یعنی آگاهی مربوط به جسم و فیزیک و روان خود، و آگاهی یعنی هشیاری حضور که فراتر از پیرامون جسمی خود رفته و کیستی خود را در خارج از ذهن و بدون ذهن مورد مطالعه قرار می دهد.

همهء نوزادان با فطرتی پاک و همچون نی خالی متولد می شوند و سپس توسط والدین و جامعه این نی خالی پر از معیار و ارزش ها می شود. به میزان اضافه هایی که به درون و روان این کودک اضافه می شود، این کودک خود را منزوی و جدا از دیگران تجربه کرده و برای به دست آوردن آرامش، هر روز بیشتر و بیشتر تلاش به اضافه کردن به خود می کند تا یک سر و گردن از دیگران بالاتر باشد که احساس امنیت و آرامش کند، اما متاسفانه هرچقدر که به خود اضافه می کند، به آن میزان نیز خود را از دیگران منزوی و جدا می بیند. این جدایی، فرقت از یار نیز نامیده شده است، که نتیجهء آن، احساس از خود بیگانگی (الیناسیون) است و این دچار از خودبیگانگی، روز به روز تشدید شده و برای به دست آوردن آرامش، روی به تقلای بیشتری برای دیده شدن و به حساب آورده شدن از طرف همنوعان خود می گردد، اما هرگز نمی تواند آن آرامش حقیقی را با روش های نفسانی کسب کند. به این ترتیب احساسی کاذب به نام "روان" متولد می شود و جایگزین روح یکتایی و یگانگی و آگاهی می شود.

طبیعی هست که هر چیز جعلی و بعداً وارد شده به انسان، از جنس درد خواهد بود. فطرت همهء انسان ها از جنس یگانگی و یکپارچگی است، اما روان انسان، سازی دیگر می زند و در صدد ایجاد درد و رنج است. جوهر یگانگی و یکتایی، محبت و عشق است. محبت و عشق تنها انرژی هست که موجودات و نباطات و جمادات را به هم وصل می کند، این را هشیاری حضور نامیده اند.

در سردر ساختمان سازمان ملل شعر سعدی شاعر و عارف ایرانی نوشته شده است:

بنی آدم اعضای یک پیکرند/// که در آفرینش زیک جوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار/// دگر عضوها را ندارد قرار

در هشیاری جسمی، همه چیز فرم، صورت و نام دارد و همه چیز از هم جدا است. رحیم با کریم و ماریسکا با مونیک تفاوت های جسمی و فیزیکی دارند. اما آیا درد رحیم تاثیری در ماریسکا ندارد؟

البته که اگر توجه مان به شعر سعدی از نوع تجربهء وجودی و حضوری باشد، درد دیگران در من تاثیر دارد، حتی اگر این درد کیلومتر ها از هم فاصله داشته باشد. شادی و خوشبختی مونیک تاثیر بالقوه و بالفعل در همه کس و همه چیز دارد، اما هشیاری جسمی قادر به درک و فهم آن نیست و میل دارد خود را منزوی و جدا از همه چیز تجربه کند و این جدایی دردآور است.

فرم ها و جسم ها برای این آفریده شده اند که هستی بتواند برقصد و بچرخد و دردها و شادی ها کمی تقسیم شوند، وگرنه اگر درد زایمان یک زن با دردهای زایمان زن های دیگر فشرده به هم باشند، غیر قابل تحمل می شود. اگر درد زایمان زنی را پرستار نیز به همان اندازه حس کند، او قادر به کمک کردن به تولد نوزاد نمی تواند باشد. حتی شادی ها نیز اگر زیادی و فشرده باشند، غیر قابل تحمل می شوند. فرض کنید که خورشید نتواند انرژی و نور خود را به اطرافیان خود پخش کند، چه اتفاقی می افتاد؟

بعضی از انسان ها که به یگانگی اعتقاد ندارند و برعکس، انزوا و بیگانگی را برگذیده اند، درد و خوشبختی را انحصاری و متمرکز می کنند که عاقبت آن به انفجار هردو می انجامد. نفس دوست دارد که صاحب شادی و خوشبختی باشد و درد را به دیگران پاس بدهد، اما این تلاش از جنس نفس و جاهلیت است و هیچگاه عملی نخواهد شد. می توان چند صباحی دیگری را فریب داد، اما حتی همین فریب نیز غیر مستقیم در خدمت هشیاری حضور خواهد افتاد. عدو سبب خیر می شود!

زنی را می شناسم که حاضر نیست حتی پول نانی را که می خرد بپردازد، منافع و نفس خودش اولویت بر همه چیز دارد، حتی اولویت بر حق و حقیقت. تمامی اعمال، واکنش، تعاریف و استنتاجش محصول "من فکری" است.  این فرد چگونه خواهد توانست که روی آرامش را ببیند؟مگر اینکه از ذهن من مدار خارج شود.

این فرد اگر کمک می کند به خاطر این است که بیشتر از کمکی که می کند، دریافت کند و این عمل باعث ایجاد درد در او می شود. باعث می شود که همجنس های خود را جذب کند که آنها نیز همین مرام را دارند، باعث می شود که مردمان الهی و باکیفیت از این فرد پرهیز کنند. آیا این درد کمی است؟ آیا عدم حضور خدا را در این نوع هشیاری می بینیم!؟

این افراد همیشه به فرم ها و جسم ها که فناپذیر هستند، وابستگی و چسبندگی شدیدی پیدا می کنند و از آنجایی که جسم و صورت ها به سوی فنا می روند، خداوند هر بار مقداری از این فرم ها را از او جدا می کند، (در واقع و عبارتی دیگر، در برابر قانون طبیعت نمی توان مقاومت کرد و آنهایی که مقاومت می کنند، اعتراض به عدالت طبیعت می کنند) تا او به خودش آید، اگر با از دست دادن چیزهای ارزان قیمت به خودش آید که چه بهتر، در غیر این صورت، همسرش را از او می گیرد و سپس بچه هایش و در این میان این فرد اگر در من فکری غرق شده باشد، احساس قربانی شدن خواهد کرد و نمی داند که چون خودش "قربانی" نکرده است، خداوند و طبیعت این زحمت را برایش می کشد!

شاید هم برعکس او را ثروتمند و مشهور و دانشمند و عارف می کند که او به خودش آید و اگر باز به خودش نیاید، یک دفعه جان او را می گیرد که بدون شک برای او لازم بوده است. روزی رسان فقط خداست و اگر بخواهد، روزی را از جایی می رساند که انتظار نمی رود و روزی را از جایی می گیرد که دور از انتظار هشیاری جسمی (خودآگاهی) است.

قانون ریاضی طبیعت، با هشیاری جسمی(خودآگاهی) غیر قابل درک و فهم است، اما با هشیاری حضور (آگاهی) چرا...

هشیاری جسمی (خودآگاهی) با اینکه محدود است، اما لازم است، ولی هرگز کافی نیست و به تنهایی به مثال جهنم است. زمانی که هشیاری جسمی، خود را کافی می داند و بیشتر و غیر از آن را انکار می کند، به شکنجه گر و جلادی می ماند که شب ها داستان شاهنامه برای بچه اش می خواند!

مراد از یگانگی در عالم هشیاری جسمی، کاریکاتوری بیش نیست. اگر ما بتوانیم درک کنیم که جسم ما توهمی بیشتر نیست. حقیقت ما مرکب و بدن ما نیست و چهرهء واقعی ما در جهانی نامرئی قرار دارد و من واقعی دست نخورده و همیشه جاوید و جوان بوده و خواهد ماند, آنگاه می توانیم متوجه نیروی خلاق و با عظمتی که هشیاری حضور (آگاهی) که در ما قرار دارد بشویم.

مولانا می گوید:

هر زمان  نو می شود دنیا و ما    

بی خبر از نو شدن اندر بقا

بدن ما, کل ما را تعریف نمی کند, اما جدا از کل ما نیز نیست.بیگانه هست, بیگانه می شود، جدا می شود، تنها می ماند, اگر بیگانه ببینیم!

درک ما دنیا را می تواند تغییر دهد و وجود ما نیز شامل و بستگی به این درک ما دارد!

آگاهی, پیوسته در حال ترمیم بدن انسان هاست و آگاهی در بخش ناخودآگاه فطرت ما(ایمان) قرار دارد و زندگی نیز در ناخودآگاهی است. نفس کشیدن,تنگی و گشادی مردمک چشم, تنظیم حرارت بدن,جریان خون, شنیدن صداها و تپش قلب, در آگاهی و ناخودآگاهی بخش فطری انجام می پذیرد.

زندگی در فضای خالی هر ذرّهء اتم که به واسطهء آگاهی (هشیاری حضور)می تپد, قرار دارد. آیا می دانید چرا زنانی که از دوست پسر و همسرشان جدا می شوند دو برابر بیشتر شانس به سرطان سینه دارند و افرادی که افسردگی مزمن دارند چهار برابر بیشتر از سایرین بیمار می شوند؟ و چرا واکنش به درد در همه افراد یکسان نیست و حتی یک فرد در زمان های متفاوت، واکنش های متفاوتی را از خود نشان می دهد؟ برای اینکه جسم و هشیاری یگانه بوده و از هم جدا نشدنی هستند.

هشیاری جسمی فقط صورت ها و فرم ها را می بیند، در حالی که جسم و صورت، فقط ظاهر ما بوده و عالمی باطن و غایب نیز وجود دارد که بین امتداد جسم من و شما واقع است و ما را به هم وصل می کند. احساسی که از یک بوسه تولید می شود، حبه قندی که با انرژی خود آن بوسه را ممکن می سازد، نتیجه همان هوش یگانه است و من و شما نیز از آن جنس و جوهر بوده و خواهیم ماند.

بیگانگی و یک تیکه گوشت محکوم به مرگ و درد است، اما اگر تبدیل به هشیاری و یگانگی شود، به عالم نور می رسد. این بدن ما با هوش و ریشهء عمیق یگانگی و حیات آمیخته است که یگانه هدف آن حفظ و مراقبت از ماست.

هشیاری جسمی به بدن خود می نگرد و فاصله بین خود و دیوارها و درختان و دیگران را می بیند و گمان می کند که بدنش در فاصلهء خاص از محیط خود قطع می گردد.

دی پاک چوپرا در کتاب ذهن بی انتها و جسم پردوام در صفحه 36 چنین می نویسد: در مفهوم کوانتوم وجه تمایز میان جامد و خالی بی اهمیت است. هر سانتی متر مکعب فضای کوانتوم از انرژی لایتناهی انباشته شده و کمترین ارتعاش بخشی از میدان های وسیع ارتعاشی است که عالم را دربر گرفته است.

به مفهومی حقیقی محیط شما جسم امتداد یافته شماست. با هر نفسی که فرو می برید، صدها میلیون اتمی را که دیروز شخصی در یک سرزمین دور مثلا در چین به شکل بازدم به هوا سرازیر کرده است به درون خود می کشید. اکسیژن، آب و نور خورشید اطراف شما با آنچه در درون شماست به زحمت از یکدیگر تمیز داده می شود.

تجربه کردن وحدت و یگانگی کاربردی فوق العاده دارد، زیرا وقتی تبادلی فرهنگی میان شما و بدن امتداد یافتهء شما وجود دارد، احساس مسرٌت، سلامت و جوانی می کنید. ترس، از جدایی و بیگانگی زاده می شود. با جدا دیدن خود، میان خود و اشیاء اختلالی عظیم خلق می کنیم، با سایرین می جنگیم، خود را قربانی تلقی می کنیم، انتقام گرفته و محیط را نابود می کنیم.

اگر به جای اینکه جسم خود را جدا از محیط و دیگران ببینیم، خودآگاهی خود را با آگاهی وحدت همه چیز پیوند دهیم، یگانگی و یکتایی را تجربه کرده و به قول دی پاک چوپرا، در آگاهی وحدت، اشخاص و حوادث جملگی بخشی از بدن ما می شود.

ما تسلسل درد و خودآگاهی نیستیم، بلکه تسلسل آگاهی و یگانگی هستیم که تغییر و تبدیل در آن مضمر و اجتناب ناپذیر است. تسلسل دردها در نسل بشر، به او احساس مظلومیت و قربانی شدن داده و نتیجهء آن، نفرت و خشم و انتقام خواهد بود. پیری زود رس و بیماری های گوناگون نتیجهء تسلسل دردهای روانشناختی در انسان است. نتیجهء برداشت ها و تجربه های گذشتهء "من فکری" است که مشمول حال و اکنون می کنیم. ناهماهنگی و تضاد میان نیاز اکنون و تجربه های روانشناختی من فکری در گذشته، مانع نونوار شدن و تجربهء وجودی در زمان اکنون می گردد.

بخار کردن ادراک های منجمد که نسل بشر را از یکدیگر جدا می بیند و او را منزوی کرده و پیوند انسان را با جهان وحدت مانع می شود، باعث می شود که ما از حواس پنج گانهء خود فراتر برویم که حواس پنج گانه نیز فراتر از هشیاری جسمی حس نمی کند. هر چیزی که به واسطهء حواس پنج گانهء انسان برای ما مخابره می شود، الزاماً حقیقی و کامل نیست. به ویژه اگر این حقیقت جسمانی نباشد و مربوط به روان و روح و خوشبختی انسان باشد.

ادامه دارد

قاسم سلطانی

اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391 و ساعت 15:32 توسط Ghasem Soltani |

مردم بی خدا

درویشی بود که از درون و نفس مردم آگاه بود و آنها را از خطر نفس دیگران باخبر می ساخت. وقتی نوبت نفس خودشان می رسد و نفس همهء آنها زیر سوال می رود، مردم نفسانی، باهم متحد شده و درویش را از شهر بیرون می کنند.

اگر درویش، به نفس اینان به به و چه چه می گفت و نفس اینان را چاق می کرد، حالا او در شهر بود، اما خدا را نداشت، وجدان و اخلاق نداشت و شرف هم نداشت!

 

حالا این مردم، با نقاب هایی که در چهره دارند، می توانند با نقاب های شان ارتباط داشته باشند. می توانند در ظاهر و سطح بگویند و بخندند و خوش باشند، اما خدا را از دست دادند.

 

و مردمی که "خدا" پشتشان نباشد!؟

قاسم سلطانی

مردمان گر یکدگر را می درند/// گرگ هاشان رهنما و رهبرند 

اینکه انسان هست این سان دردمند/// گرگ ها فرمانروایی می کنند 

وآن ستمکاران که با هم محرم اند/// گرگ هاشان آشنایان هم اند

فریدون مشیری


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1391 و ساعت 21:4 توسط Ghasem Soltani |

چرا بعضی ها زود عاشق می شوند؟

افرادی که زود و نسنجیده عاشق می شوند، شاید به همان نسبت نیز زود و شتاب زده احساس نفرت و سوءظن به دیگران داشته باشند. البته  میان افرادی که مجرد هستند با افرادی که متاهل هستند و زود عاشق می شوند، تفاوت های بسیاری وجود دارد. فردی که مجرد است و زود عاشق می شود، چیز زیادی برای از دست دادن ندارد، اما فردی که یک زندگی مشترک چندین ساله دارد و زود به زود عاشق می شود، عواقب زیانباری را برای خود و خانواده‌اش رقم خواهد زد.

ما باید واقعاً بدانیم که "هوس" با "عشق"با وجود آنکه  فاصله های زیادی از هم دارند اما گاه نمی توان آن دو را از هم تشخیص داد. هر احساس و هوسی را نباید به نام مقدس "عشق" تزیین کرد. نفس تمایل بسیار زیادی دارد تا به هوس مشروعیت فطری و بدیهی بدهد با این استدلال که  عاشق شدن امری غیر ارادی ومربوط به درون انسان است. البته تا اندازه ای می‌توان حق را به آنها داد ، چرا که فردی که صاحب "فردیت" ضعیف است، بر نفس خویش اراده‌ای ندارد.

مولانا می فرماید:

چوب حق و پشت و پهلو آن او

من غلام و آلت فرمان او

گفت توبه کردم از جبر ای عیار

اختیار است، اختیار است، اختیار

این چه فطرتی است که دم به دم عاشق شده و یا دم به دم احساس نفرت می کند!؟ افرادی که زود عاشق می شوند از زندگی یکنواختی برخوردارند  بدین طریق به  پر کردن و جبران یکنواختی های زندگی راکد، ساکن و بی‌نتیجه خود مشغول می‌شوند، و انگشت اتهام را به سمت همسر، شرایط زندگی و یا جامعه خود نگاه می‌دارند !

باید بدون تعارف به این قشر یادآور شویم که عشق‌های پی‌یاپی و ناتوانی در دوستی‌ها و صمیمیت های خارج از هیجانات عشقی ، از یک تناقض ناشی می شود. افرادی که شتاب زده عاشق می شوند غالبا ثبات و استقلال فکری ندارند، احساس بیگانگی می کنند و خود را پاره ای جدا شده از هستی تجربه می کنند. آنها به سرعت حوصله شان سر می رود حتی در میان دوستان و حامیانشان، زیرا که به یگانگی نرسیده اند.

پادشاهان قدیم و دیکتاتورهای امروزی نیز شامل این نظریه می شوند. آنها از فرط بی حوصلگی جنگ و خونریزی به راه می‌اندازند. دیکتاتورهای کوچک نیز در خانواده‌ها از فرط بی حوصلگی و عدم خلاقیت به دیگرافراد خانواده تحمیل می‌شوند و مدیران ادارجات نیز از فرط بی حوصلگی به کارمندان خود افاده می فروشند!

در واقع ماهیت بی حوصلگی و روزمرگی، عدم خودشناسی و آگاهی است  که در افراد گوناگون به اشکال متفاوتی بروز میابد. عشق‌های پی یا پی نوعی از این اشکال است  که اگر قدرت داشته باشد می کشد!

مراقب باشیم و بدانیم که وقتی فردی زود به زود عاشق می شود، در واقع معشوقه های قبلی خود را قربانی می کند و اغلب اوقات همین عشق، به زودی به نفرت تبدیل می شود!

در نتیجه این عشق‌های پی‌یا پی  پس از چند ماه ارتباط ، یکنواخت شده و هیجان خود را از دست می دهد، چرا که وقتی فردی خوشبختی و شادمانی را در بیرون از خود جستجو می کند به خوشی و دلگرمی موقتی دست‌ می‌یابد که پس از مدت کوتاهی آن نیز به یک روزمرگی  طاقت فرسا تبدیل خواهدشد. به همین دلیل ازدواج این گونه افراد بعد از 9 ماه هیجان ، تب عشق فرو می نشیند و آنها که بی اراده در خلق لحظه‌های پر بار زندگی هستند به ناگذیر به روزمرگی و یکنواختی دچار می شوند .

بیماری الیناسیون (از خودبیگانگی) فرد را به انزوا می کشاند ، خلاقیت را از او سلب می کند،{احساس پوچی و نفرت از خود بر او مستولی می‌شود، بهترین راه برای رهایی از این احساس متهم کردن دیگران است، نفرت از دیگران و عدم تحمل دیگران }  از آنجایی که زود حوصله اش سر می رود، زود به دنبال هیجان، دعوا، کار زیاد، موفقیت، عشق و ارتباطات جنسی می رود، همیشه در فروشگاه ها در حال خرید است پس از چند روز هیجان آن نیز می خوابد و اینبار نفس سراغ چیزی دیگر می رود و خسته هم نمی شود!

زیرا تنها چیزی که دارد و می تواند از آن طریق خود را به نمایش بگذارد همان وجودش است که آن هم بعد از مدت کوتاهی یکنواخت شده است. انسان بیگانه انسانی غیر خلاق است و زود به زود حوصله اش سر می رود، اگر فاقد قدرت اجتماعی باشد این یکنواختی را در ایجاد دعواهای خانوادگی و دوستانه، شهوت، هوس، کار زیاد، ورزش زیاد و ... می جوید و اگر دارای قدرت اجتماعی باشد یکنواختی درون خود را در ایجاد بحران و جنگ و کشت و کشتار گسترده تامین می کند.

افرادی که زود عاشق می شوند شانس بیشتری برای اعتیاد مواد مخدر هم دارند، کلا از افرادی که زود حوصله شان سر می رود باید پرهیز کرد چرا که این افراد برای ایجاد هیجان دست به هر کاری ممکن و غیرممکن می زنند. از فرط بی حوصلگی شایعه ایجاد می کنند، غیبت می کنند، به دروغ های بزرگ روی می آورند و بسیاری از بحران های دنیا را می توان در پس این  بیحوصلگی‌ها و عدم خلاقیت جستجو کرد.

باید فراموش نکنیم که کپی کردن دیگران (خشم، هوس های سطحی، هیجانات منفی)، تکرار و تقلید و عدم خلاقیت، انسان را زود پیر و خرفت می کند!

اگر انسان بدون رشد کردن و خودشناسی پیر شود، پیری بسیار بی حوصله و خرفت و غیر قابل تحمل خواهد شد، اما اگر رشد کند و به خودشناسی برسد، پیری فرزانه می شود که هم خود و هم به اطرافیان خود آرامش و شادمانی خواهد بخشید و هیچ کس آرزوی مرگ او را نخواهد کرد.

قاسم سلطانی


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1391 و ساعت 7:43 توسط Ghasem Soltani |

چرا خودشناسی؟

چه انگیزه ای موجب می شود تا آرامش را در خودشناسی جستجو کنیم؟

خودشناسی حقیقی یعنی توجه و نگاه بی تعبیر به آن چیزی که هستیم.

(دوستی شکایت داشت که این نوشته ها موجب دلسردی او نسبت به خودشناسی شده است. شاید به نوعی حق با او باشد، نوشته هائی ازاین دست معمولاً اسباب ناراحتی کسانی را فراهم می آورده که از هر چیزی برای خود سرگرمی می سازند. چنین افرادی درکارخود جدی نبوده و از حرف حساب نگران و آشفته می شوند).

بسیاری به منظور تقویت اراده، اعتماد به نفس، پیش بینی رفتار مردم و یا کشف میانبرهای موفقیت برای جلو زدن از دیگران به سراغ خودشناسی می آیند. اما خودشناسی ربطی به این امور ندارد!

 

توجه به خود یا خودشناسی به منظور پی بردن به دلائل شکل گیری حرص، مقایسه و خشم که ازعوامل ترس و اضطراب هستند صورت می گیرد نه کسب امتیاز ویژه به منظور برتر شدن!

هدف ازخودشناسی چیست؟

در امور ناشناخته ازجمله خودشناسی، در نظرگرفتن هدف یا مقصد خطا است، زیرا آنچه به عنوان هدف در نظر گرفته ایم ناشی از تصورات ترسیم شده توسط فکرخودمان است که برطبق آن به سوی مقصدی از پیش فرض شده گام برمی داریم! هرگونه تصوری نسبت به ناشناخته ما را به چیزی خواهد رساند که ازقبل در وجود خود تصور نموده ایم.

بنابراین ترسیم هدف درخودشناسی ما را به جائی جز ایده های فکری که ناشی از برداشت ها و تعابیرکهنۀ خودمان است نخواهد رساند. درحالی که خاصیت حقیقت در نو به نو بودن و غیرقابل تصور بودن آن است. (امیدوارم این پاسخ قانع کننده ای برای خواننده ای باشد که معتقد بودند کار بدون هدف نتیجه ای در برنخواهد داشت . لازم به توضیح است که هدف در فراگیری فنون یا آموزش کاربرد دارد نه اموری که خارج ازماده و زمان هستند).

 

شایداین پرسش همچنان در ذهن تان مطرح باشد که فایدۀ خودشناسی چیست؟

کمترین فایدۀ خودشناسی آشتی با خود و باز شدن چشم دل بر کلاه گشادی است که به عنوان شخصیت یا (من) بر سر روان ما گذاشته شده. وصله ای بی ربط برقامت اجتماعی انسان که مولد ترس است.

(بسیاری از مردم عصبیت و اضطراب را به دلیل گستردگی شیوع آن امری عادی و جزو حالات ذاتی انسان تصور می کنند. برای این (من) ها بی قرار، تعادل و آرامش روانی امری عجیب و غیر محتمل است).

نباید فراموش کنیم که اندیشیدن به خودشناسی یا ایدۀ رهائی نیز می تواند یکی از همان فریبکاری های فکری باشد که حواس ما را از اموری که مانع از توجه ما به خودمان می شود منحرف می سازد.

توجه به (چیزی که هستیم) می تواند منجر به کشف سر چشمۀ آشفتگی های فکری و مبدا تشکیل تضادهای ذهنی شود، جائی ازذهن که ترس و اضطراب درآن تولید و به جان ما انداخته می شود.

آیا اصولا چنین اکتشاف درونی ای را لازم می دانید؟ یا ترجیح می دهید اوقات خود را با گفتگو و به اشتراک گذاشتن دلمشغولیت های مفیدی که برای خود تدارک دیده اید پرکنید؟

(تا هنگامی که انسان متوجه دلائل تشکیل تضاد در ذهن خود نشود و نسبت به هرچیزی ازجمله تکنولوژی دچارخود باختگی شود هر عمل او در حکم غفلت است).

 

(این مهم نیست که خود را حین مشاهده حسود، خسیس یا ترسو ببینیم، خودشناسی برای این نیست که خود را از حسادت یا خست مبرا کنیم، خاصیت خودشناسی در توجه به نحوۀ شکل گیری تضاد و جدال بین تصاویری است که ما را مجبور می کنند دائما وضعیت خود را ازحالتی به حالت دیگری تغییر دهیم. مثلا از ترسو به شجاع و یا از سخت گیر به رئوف.

(اگرشما آدم ترسو یا گوشه گیری باشید اما به شجاعت یا اجتماعی بودن فکرنکنید، مشکلی نخواهید داشت، دردسرها اززمانی آغازمی گردد که (من) بدلی که دست نشاندۀ جامعه در ذهن ماست با ایجاد فشارفکری ما را وادار به ایجاد تغییر می کند).

(فکر) یا شیطان درون استاد خلق افکار و تصاویر متضاد است، لحظۀ ای می گوید باش، لحظۀ دیگر می گوید چرا هستی؟!

فکر با این ترفند ما را در وجود خود با خود درگیر می سازد. ما نیز بجای توجه به این مکانیزم آشوبگر فکری ، ترجیح می دهیم با رفتن به جمعه بازار، مطالعه و یا معاشرت های آنچنانی روزمان را شب کنیم.

ما معمولا کشش فکری به اینگونه مخدرها را با عشق به اشیاء قدیمی، شعرو ادبیات و تقدس دوستی توجیه می کنیم.

(هرگاه با خود درگیری می شوید متوجه این ترفند در وجود خود باشید، البته اگر کار با برنامه های متنوع رایانه ای یا مطالعۀ آثار فاخر ادبی این فرصت را به شما بدهد!

 

حیات شیطان درون در ایجاد اغتشاش و تناقض است، زیرا در درگیری و آشوب است که قادربه مخفی کردن خود است. درست مانند دزدی که درمیان هم همه جمعیت فریاد می زند، آی دزد!

همین توجه ساده که اسرار داریم نام خودشناسی یا مدیتیشن برآن بگذاریم می تواند ما را از راز شکل گیری اضطراب و ترس در وجود خود آگاه سازد.

آیا نیت شما ازتوجه به خود، درک چنین اموری است؟

اگر نیست، پس به اسم خودشناسی مشغول چه کاری هستید؟

مشکل انسان (من باور) عدم ایجاد توازن بین تعلقات فکری و آرامش است. اغلب افراد با حفظ تعلقات فکری در به در به دنبال نسخه ای شفا بخش برای پایان بخشیدن به آشفتگی های روحی خود هستند. درحالی که توجه ویژه به تعلقات فکری عامل اصلی ایجاد اضطراب درانسان است.

 

-متاسفانه بشر به شیوۀ زندگی نمایشی به شدت خو گرفته ، تا جائی که حال اصیل( بودن) را که کیفیتی غیر وابسته و خالی ازترس است را از یاد برده است. برای ترک نمایشی بودن کافی است پی به ارتباط بین نیاز و ترس ببرید.

هویت و اعتباری که به واسطه داشته ها در ما شکل می گیرند( مانند بادی که مثلاً از نشستن پشت اتومبیلی گرانقیمت و یا مورد توجه بودن درغب غب می اندازیم )، توهمی و غیرواقعی است. منطقاً ترس ازدست دادن آنها نیز توهمی است. درک این نکته موجب می شود تا بندۀ (فکری) داشته ها و تعلقات اعتباری خود نبوده و انرژی حیات و فرصت استثنائی عمر را به پای ترس هائی که واقعیت ندارند به فنا ندهیم.

 

-شروع درد و رنج بشر از زمانی آغاز شد که قادر گردید با هوش خود تصور بهره وری از هم نوعان خود را در سر بپروراند. تصور استثمار هم نوع تا جائی پیش رفت که مبدل به شرط لازم برای تشکیل و بقاء فرهنگ سرمایه داری که شکل نوین استثمار شود.

(تصور فعلی ما از استثمار، جنبه فیزیکی آن را شامل می شود که با پیشرفت تکنولوژی و ماشینی شدن تولید این موضوع اهمیت سابق اش را ازدست داده است. در حال حاضر تمرکزتولید کنندگان و فروشندگان بروی استثمار ذهنی مردم برای مصرف بیشتر و استفاده ازمحصولات غیرضروری است. تبلیغ مارک و اشاعۀ اشراف گری به این منظور صورت می گیرد).

- بی قراری و اضطراب نتیجه عدم پذیرش و غریبگی انسان با خود است، هنگامی که فردی به خاطر شکل بینی یا عدم تورم لبان و گونه هایش از پذیرش موجودیت ذاتی و ظاهری خود سر باز می زند ، همچون کودکی گم گشته ، مضطرب و مستاصل طعمۀ نوع دوستان به ظاهرمتخصص خود می شود.

دراین حال بحرانی او کور و کر بوده و تحت تاثیر تصورات فکری دست به تصمیمات غیر عاقلانه می زند. او حاضراست زیرتیغ برود، بینی خود را اخته کند، اما به نگرانی های خیالی در وجود خود پایان بخشد. اما افسوس که هیچ مخدر یا جراحی قادر به قطع تصورات فکری خارج ازکنترل انسان نیست. امروز نوبت دستکاری بینی است فردا نوبت ازریخت انداختن چانه و گونه! (می بینید بحران روانی مردم بابت عدم پذیرش خود چگونه سبب ایجاد تجارتی بی رحمانه و روشی نوین برای افزایش درآمد شده)؟

اگرمی خواهید پی به ریشۀ گرایش مردم به جراحی های زیبائی ببرید، میل به تائید شدن و ایجاد رضایت خاطرازخود را از یاد نبرید.(با اینکه زیبائی امری نسبی است اما اغلب مردم تمایل دارند که خود را به شکل شخصیت های معروفی که ازقبل مقبول جامعه قرارگرفته اند در آورند، آنها با این کار ازقبل تائیدیه مورد نظر خود را دریافت نموده اند، زیرا همه به او می گویند که شبیه فلان کس شده ای!

(چه خوشبختی ای بالاتر از این که من با سعی و کوشش توانسته باشم آدمی به جزخودم شوم )!!!

 

-تا بحال به این موضوع دقت کرده اید که چرا هنگامی که به آرزو یا هدفی می رسیم خیلی زود ذوق مان فرو کش می کند؟

اغلب مردم پس ازرسیدن به ایده آل ها و آرزو هایشان سرخورده شده، راه بی خیالی و لذت طلبی را برمی گزینند؟ به نظر شما بشر تا چه زمانی محکوم به تجربۀ آزمون های شکست خورده و تکرار خطاهای خود است؟

گاهی اوقات فشاری فکری ما را وادار به انجام کاری می کند که از قبل یقین به شکست اش داریم، به نظرشما این اجبار فکری توسط خرد انسان صورت می گیرد یا فکر(من)!

اگر این تجربه را داشته اید درک خواهید کرد که در بسیاری موارد انسانها تابع هیجانات فکری بوده و گاها روی تصمیمات و افکار خود کنترل ندارند.

 

در حال حاضر آنچه به عنوان عقل (من) وظیفۀ تفکر را درانسان به عهده دارد با انسان رو راست نبوده و توهمات را به انسان القا می کند. این (فکر) غیرامین برای نگه داشتن انسان در خواب غفلت نیازمند سوژه های فکری است که او را همچنان در خواب نگه دارد.

(این پدیدۀ پرتوقع که هدایت انسان را به عنوان(من) بعهده گرفته جز ایجاد تردید، اضطراب و خالی کردن پشت ما در مواقع بحرانی هنر دیگری ندارد، فراموش نکنید که آنچه در مواقع بحرانی گاهاً به داد ما می رسد، خردی است که در نبود (من) فرصت تجلی می یابد).

-وقتی پس ازسالها شرکت در جلسات خودشناسی و یا محفل های گوناگون همچنان خود را تنها و مضطرب و عصبی می یابیم، بهتر نیست بجای ادامۀ خود تخدیری نگاهی به خود انداخته و آنچه را که درهمۀ این سالها دربیرون ازوجود خود می جستیم را در وجود خود مورد توجه قرار دهیم؟

ما باید به صورتی جدی این حقیقت را درک کنیم که رویاهای فکری ما با واقعیتی که در بیرون از وجود ما درحال جریان است منطبق نیست. ترفند (من فکری) در این است که با اهمیت دادن و جدی جلوه دادن آرزوها، انسان را پی کشف نخود سیاه در اجتماع می فرستد! تنها خاصیت پرو بال دادن به رویاهای فکری افزایش حسرت و رنج است، حتی اگر به همه آرزو هایمان نیز دست یابیم.(اگراینگونه بود ثروتمندان انسان هائی از درونً شاد و خوشحال بودند، درحالی که چنین نیستند).

 

(اگر به حال روز خود در هنگام تنهائی، حس نفرت و افسردگی توجه کنیم، متوجه می شویم که چگونه برای نجات خود ازاین وضعیت مثل مرغ پرکنده این درو اون در می زنیم. فایدۀ خودشناسی و توجه به خود دراین است که حداقل می فهمیم داریم ازکجا می خوریم و دیگر پای سرنوشت و جبرزمان و خالق هستی را به ذهن باز نمی کنیم).

با این حساب نمی توان به عقل (من) که حاصل اندیشه ها و تصاویرکهنه ازموضوعات است به عنوان خیرخواهی صالح و مطمئن نگاه کرد! فکری که هدایتگر ماست اما تشخیص اش ازشیطان غیرممکن شده است!

(نفس، شیطان و من یک پدیده اند، اگرتصور می کنید اینگونه نیست، مشغول تفکیک آن شده و دیگران را نیز در تجربۀ موفق بی نصیب نگذارید).

 

نیازی هائی که بنیان شکل گیری شان براساس شخصیت یا (من باوری) است ، عدم برآورده شدن شان منجر به حس سرخوردگی، اضطراب و ملامت فکری می شود به همین دلیل انسان(من باور) برای ایجاد حس امنیت محکوم به تلاشی مادام العمراست.

حسرت و آرزو نتیجۀ کمبودهای کاذب شخصیتی است که فکر با ایجاد فشار و جدی جلوه دادن شان، ازآنها مسئله می سازد.اما چون تناسبی بین خیالبافی های (من) و واقعیت بیرونی وجود ندارد، معمولا نتیجه آنگونه که تصور کرده بودیم ازآب در نیامده و (من) خیرخواه شروع به ملامت ما می کند!

(توجه به این امور یعنی خودشناسی یا هر چیزدیگری که می خواهید اسمش را بگذارید، اگردلسوز خود هستید دست از سر اسامی و تعاریف برداشته، متوجه چیزی که هستید شوید).

-به نظر شما با نبود حتی یک تکیه گاه مطمئن درونی می توان سعادت و موفقیت را تجربه و آن را تاب آورد؟(لازم به یادآوری نیست که همه ما درگیرتردید و ندانم کاری بوده و شانس های زندگی را با دست خودمان نابود می سازیم).

فردی که خود را نالایق، ترسو و مردم گریز می بیند چگونه قادر به تحمل تجربه عظیم با خود بودن یا رهائی خواهد شد؟

اولین قدم در خودشناسی جدا شدن از وابستگی هائی است که فکر دائماً ما را به آنها دلگرم و مشغول می سازد.

-اگرصادقانه قصد نزدیک شدن به خود و رهائی ازترس های فکری را دارید، همه کتابهای خودشناسی و عرفان های وارداتی را که با عشق! و صرف وقت و هزینه تهیه فرموده اید را رها و به سراغ اصل موضوع خودشناسی که در کتابها کمتر بدان اشاره شده یعنی توجه به خود و درک سرگرمی هائی که شما را ازاین کار باز می دارند بروید.

 

اگردقت کنید متوجه خواهید شد که دلبستگی ها و علائق فکری مانعی هستند برسر راه توجه و ارتباط ما با خودمان. ما دور و بر خود را با امور گوناگون یا مراودات زائد آنچنان شلوغ نموده ایم که حتی متوجه موقعیت خود به عنوان یک موجود مثلاً هوشمند در زندگی نیستیم.

در حال حاضر چشمۀ عمل در وجود ما خشک شده است. این القائات و تبلیغات هستند که ما را وادار به عکس العمل می کنند، ما به جای آرام گرفتن در وجود خویش دائما راه گریز ازخود را پیش گرفته و چیزی جزخود را می جوئیم تا به بهانه آن خوشحال یا آرام بگیریم.

آیا این پریشان حالی دائمی، شما را کمی نگران نساخته است؟ آیا متوجه موضوع پیش پا افتاده ای مثل مرگ تدریجی روان خود هستید؟

اسرار به پوشیدن گرم کن مارکدار و خوردن روزی هشت لیوان آب مارکدار و یا اعتیاد به کوه و پارک، چارۀ بی قراری های روانی ما نیستند. اینها ژست سلامتی برای خود فریبی هستند).

 

دشمن اصلی ما خودمان هستیم زیرا دانسته و ندانسته با تلمبارکردن حسرت و آرزوهای شخصیتی کمر روان خویش را خم کرده ایم، بدون آنکه درک کرده باشیم ماهیت شخصیت و نیازشخصیتی چیست؟

-اکثرخوانندگان این پرسش را مطرح می نمایندکه چگونه می توان ازشر (من) رها شد؟ (بهتر است گفته شود ؛ چگونه (من) یا شیطان می تواند ازشرانسان خلاص شود)؟!

خیلی ساده است، ابتدا وابستگی ها و تعلقات فکری خود را تشخیص دهید، سپس به پوچی دلگرمی و یا ترسی که بابت داشتن یا نداشتن شان در شما شکل می گیرد توجه و خیره بمانید. آنچه باقی می ماند (هیچی) است، فضائی خالی در ذهن بدون هیچ برداشتی نسبت به خود. (این حقیقت شماست).

این هیچی همان چیزی است که شما هستید و در کودکی نیز آن را تجربه نموده اید، اما اکنون به واسطه القائات اجتماعی از پذیرش آن طفره می روید!

 

انسان به حکم جامعه باید خود را موجودی مجزا از دیگران تصور کرده و برای خود هویتی مستقل به عنوان (من) داشته باشد. جامعه این هویت مستقل اما ساختگی را به عنوان شخصیت ممتاز در ویترین جامعه به نمایش گذاشته و ازدیگران می خواهد مانند آن شوند، بدون آنکه راجع به تبعات این جدائی توضیح دهد.

وابستگی و تصورات فکری که مجموع آنها (من) بدلی را تشکیل داده اند تصور ایمنی به ما می دهند، به همین دلیل است که دائماً نگران خدشه دارشدن شخصیت و داشته های آن هستیم.

پس بی راه نیست اگرگفته شود؛ این خود ما هستیم که دست از سرشخصیت یا (من) برنمی داریم. (اگرترس را درک و از نزدیک با آن روبرو شویم، میل به ایمنی معنا نخواهد داشت). درک ترس کلید حل معمای بی قراری های روان بشراست.

 

هرگاه کمی جرات به دل راه می دهیم که برای چند لحظه بودن بدون (من فکری) را تجربه کنیم فکر با هجوم ترس و اضطراب مجدداً ما را به دامان پر مهر خود باز می گرداند! تمایل انسان به پناه بردن به فکر ناشی ازحس ناامنی و ترسی است که فکر خالق آن است.

برای درک (من) نمی توان صرفاً به مطالعه در باب (من) یا نفس پرداخت، زیرا در این حالت این (من) بدلی است که در حال ذخیره سازی اطلاعات برای تقویت خود است. ترس شیطان ازانسان بابت درک و عمل است نه دانستن!

فرصت تشخیص (من) بدلی در هر لحظه میسر است اما ما عمداً چنین فرصت هائی را نادیده می گیریم! نقطۀ مرگ (من فکری) عبور انسان از ترس است، اگر توهمی بودن ترس های فکری برای انسان محرز شود، توهمی بودن بنیان(من) که برترس بنا شده نیز روشن می شود!

(احتمالا تا قبل از خواندن این مطالب متوجه وقایعی که در بالاخانه سرتان در حال وقوع است نبوده اید، لطفاً این وقایع را فقط مشاهده کنید و اجازه ندهید فکر با کشیدن پای شما را به بازی فکری به اسم خودشناسی شما را ازتوجه به این وقایع بازدارد).

-بسیاری روی این نکته تاکید دارند که خودشناسی مقدمۀ خداشناسی است.

بیان این موضوع همانقدر بدیهی است که کسی ادعا کند خیار سبز و موز زرد است. اما نقل این حقیقت برازندۀ کسی است که چنین تجربه ای را شخصا ازسرگذرانده باشد، صرف نقل تجربۀ دیگران جز ترویج خودباختگی خاصیت دیگری ندارد، مگر اینکه قصد داشته باشیم خود را به صورت خیالی شریک تجربۀ پر ثمر دیگری ازخودشناسی کنیم!

 

-آیا ممکن است با وجود ترس و اضطراب قادر به درک عظمت و شکوه پدیده ای خارج ازتصور بشر بود؟ برای درک شکوه و عظمت پدیده ای مانند عشق یا حقیقت می بایست ذهنی با نشاط، حساس و تهی ازاندیشه داشت.

عشق برای ظهور نیازمند پاکی و حساسیت است، تا قیامت هم که به وصف عشق بپردازیم آنچه به آن پرداخته ایم اندیشه و تصورات خودمان ازعشق است نه همراهی با عشق . به همین دلیل عشق یا حقیقت را نمی توان اندیشید، آن را باید بود.

شناخت خود نیز چنین است، هرقدر به سراغ تعریف نویسندگان و محققان درباره انسان برویم از اصل خود دورتر شده به نظریه ها نزدیک تر می شویم! اطلاع از آراء افلاطون و کنفسیوس ما را به افکارآنها نزدیک می سازد نه به ذات خودمان!

 

-آیا تصورمی کنید با گذراندن چند ترم کلاس خودشناسی می توان آرامش پایدار را تجربه نمود؟

آنچه به عنوان آرامش دراین گونه کلاس ها حس می کنیم تبادل حس همدری و یا فرصت خودنمائی است که به وسیله سیستم برای ما فراهم می شود. ما معمولا هیجان و لذت ناشی ازارضاء نیازهای شخصیتی را به حساب مفید بودن سیستم می گذاریم. اما اگر این آرامش واقعی و اصیل بود، بعد ازخاتمه کلاس و روزهای آتی نیز ادامه می یافت، در حالی که همۀ ما می دانیم که چنین نیست! آیا متوجه بسته نگه داشتن عمدی چشمان خود و تعصب ورزیدن به آرتیست های عرفانی برای گدائی کردن آرامش هستید)؟

لازمه میزبانی عشق یا حقیقت دارا بودن ذهنی منسجم و بدور ازتناقض است، اینکه چگونه عده ای هم زمان با اندیشیدن به موفقیت اجتماعی و چسبیدن به شخصیت پر تناقض(من)، به دنبال تجربۀ رهائی نیز هستند بسیار جای تعجب است. (انسان شخصیت محور برای ارائۀ نمایش ازخود متوسل به هر ژستی حتی رهائی نیز می شود).

 

-به نظرشما چرا اکثر قریب به اتفاق علاقمندان به خودشناسی از نزدیک ترین امکان یعنی (توجه به خود) دست به عمل نزده و سرگرم نقد و بررسی سیستم های روانکاوی و یا تفسیر اشعارشاعران می شوند؟

علت این امر را در جدی نبودن باید جستجو کرد، هرنوع آگاهی و یا عمل مفیدی که منجر به خدشه دارشدن موجودیت (من) بدلی شود ما را نگران می سازد، بنابراین سعی می کنیم با خودفریبی آگاهی را دور زده و ازآن دور شویم. به همین دلیل است که پس ازسالها مثلا خودشناسی کردن، خود را درهمچنان درنقطه اول و درحال درجا زدن می یابیم.

 

به نظرشما اگردر ارتباط با ذات خود باشیم دیگر لزومی به خودشناسی هست؟

تمایل به خودشناسی زمانی شکل می گیرد که ازدرگیری ها و بی قرارهای درونی به ستوه آمده باشیم، میل به خودشناسی ناشی از دو مسئله است یکی خسته شدن اززندگی در درون حصار(من) و دوم کشف عیوبی که مانع از رسیدن ما به موفقیت های اجتماعی می شوند.

ما در عین شکایت از(من) بدلی با همه وجود خواستار آنیم چرا که با ارائۀ مخدرها و جایگزین های پیشنهادی آرامش موقتی به ما می دهد. (فکر) ما را به این شیوه ازآرامش موقتی معتاد کرده است، به همین دلیل هنگامی که به سطحی بالائی ازآگاهی دست می یابیم ناگهان (فکر) به عناوین گوناگون ازجمله گرایش به مخدرهائی که حتی تجربه ای از آنها نداریم ما را از این کار باز می دارد.

بسیاری با پشت سرگذاردن ناکامی های متعدد به این نتیجه می رسند که شاید اشکالی در کارشان است، به همین دلیل مترصد خودشناسی می شوند غافل ازاینکه آنچه تمایل به خودشناسی را شکل داده همان عامل رنج و بی قراری آنها است.

 

سرگردانی بسیاری ازافراد در خودشناسی ناشی ازاین نکته ظریف است که تفاوت بین (من) بدلی و آنچه هستند را درک نمی کنند.(من) بدلی همان عاملی است که با استفاده از خودشناسی درصدد تقویت و مطرح کردن خود است نه حذف خود!

اگردر همان گام های اول متوجه توهمی بودن ترس و نیازهای (من) بدلی خود شویم، همه چیز تمام است، اما میل به کامل شدن و رسیدن به کمال که حاصل تعابیر اجتماعی نسبت به خودشناسی است، ذهن ما را تا ابد با خودشناسی درگیر می سازد.

 

این مطالب به این جهت عنوان شد که درک کنیم عملی مفید به عنوان توجه و نگاه صریح به آنچه هستیم درمقابل خودفریبی وجود دارد که ازدیده ها پنهان مانده است. شاید این تنها امکان بشر برای خروج از بن بستی روانی باشد که خود مسبب ایجاد آن است. توجه به خود امری فردی است که قابلیت به اشتراک گذاشتن با دیگران را نداشته و هرانسان صادقی با اندک توجه به خود قادر به کشف آنچیزی خواهد شد که هست.

اینکه آن چیزی که هستید چیست، همان چیزی است که شما در وجود خودتان بدان دست خواهید یافت

http://tavajjoh.ir/


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1391 و ساعت 10:4 توسط Ghasem Soltani |

عقدهء خرد

                                                          
                                                         
تو می توانی با پشتکار و تلاش شبانه روزی، ریاضی دان بزرگ شوی، دانشمند شوی، وزیر و رئیس جمهور شوی. اما با تلاش بیشتر تو نمی توانی خردمند شوی، با زورگیری نمی توان خردمند و مهربان شد، و این، خشمی در نهان و درون تو می آفریند که اغلب مواقع به سبعیت نیز تبدیل می شود.

عقدهء دانشمند نبودن، عقدهء عمیقی نیست، اما عقدهء خردمندی، عقدهء خطرناکی است و خطرناک تر از آن این است، که دانشمند، مدیر و دیندار باشی، اما خردمند نباشی!

تمامی جنگ های تاریخی، کشمکش های خانواده ها و دوستان، کینه ها و انتقام جویی های نسل بشر، گواه سخن من است.

راه خردمند بودن، از درستکاری، مهربانی و عدم کینه می گذرد و مهربانی، درستکاری و عدم کینه، از خردمندی می گذرد. 

ریشهء جهنم، در بی خردی است.

قاسم سلطانی


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1391 و ساعت 11:12 توسط Ghasem Soltani |

اعتماد نفس _ اعتماد واقعی

نفس، اگر اعتماد کند، برای "سرمایه گذاری" اعتماد می کند. اعتمادٍ نفس، برای منافع نفس است. اعتماد نفس، در سطح است و اگر پای قربانی کردن نفس، به میان آید، زود از میدان خارج شده و اعتماد را به بی اعتمادی تبدیل می کند.

نفس و خرافه، در تبدیل کردن اعتماد به تردید و عشق به نفرت، بسیار شهرت و تبهر دارد.

اعتماد واقعی، سجاده را نیز به می رنگین می کند، اگر که پیر مغانش گوید!

قاسم سلطانی

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1391 و ساعت 23:20 توسط Ghasem Soltani |

قانون جذب

ذوق زده نشوید! قرارنیست از چیزی که وجود ندارد صحبتی به میان آورده شود. فقط به دلیل پرهیزاز رواج اوهام، ناچار به ذکر سخن دراین باره هستیم.
برطبق این گمانه که عنوان قانون را یدک کشیده و موجب تحریک ذائقۀ بسیاری از انسان های توهم اندیش و طمع کار شده، به هرچه بی اندیشید به سوی شما جذب خواهد شد.

ظاهراً برای تحقق چنین ایده ای کافی است، هنگام فعالیت یا بیکاری به یاد رویاهایتان افتاده و روی آنها تمرکز کنید تا آنها تدریجا به سوی شما جذب شوند! بنابراین تا می توانید آرزوهایتان را جدی گرفته و حتی المکان ممتاز بی اندیشید!
اگراتومبیل گران بهائی می بینید، تصور نکنید که با توجه به عدم امکانات مالی نباید به آن فکر کنید، شما باید دیوارهای استدلال و منطق را که مانع پیشرفت شما هستند را خرد و با تکیه بر قانون جذب از هم اکنون خود را سوار بر آن اتومبیل تصور کنید!

اگرهمکار یا فامیل شما خانۀ در خور توجه و مجللی دارد، شما هم سعی کنید با میان بر زدن یعنی با تمرکز کردن روی مالکیت خانه، خانه و تمام اثاثیه اش حتی سرویس های بهداشتی مجلل اش را به سوی خود جذب کنید.
دائماً خودتان را با دیگران مقایسه کنید و آرزوهای تان را روی کاغذ بیاورید، تا مبادا خواسته ای از قلم افتاده و فرصت سوزی شود. اگردر هنگام مقایسه دچار خشم و نفرت شدید، نگران نشوید، زیرا این کودک درون شماست که به دلیل عدم بلوغ عقلی ظرفیت تحمل چنین فشاری را ندارد. سعی کنید با مدیریت کردن ذهن، خشم و کودک درونتان را به کنترل خود در آورید.
تسلط برخشم را با نفس عمیق آغاز و با شمارش اعداد به پایان برسانید. کافی است چند بار با خود تکرارکنید که من عصبانی نیستیم. (آفرین براین شخصیت ممتاز، شما جزنمونه های نادری هستید که لیاقت لازم برای رسیدن به خواسته هایتان را از طریق قانون جذب دارید).

تا می توانید به رویاهایتان فکر کنید، هیچ چیزی را ازقلم نیندازید، به آرزوی تان پرو بال دهید بدون اینکه به سن وسال یا موقعیت خود فکر کنید، زیرا برطبق قانون جذب با تمرکز و فکر کردن در بارۀ خواسته هایتان آنها به سمت شما جذب می شوند.
شما از پس چنین کارساده ای برخواهید آمد.به افکار منفی اجازه خود نمائی ندهید، هرجا دچار یأس و نا امیدی شدید و کم آوردید به سراغ مشاور و یا کتاب هایی که در این باره نوشته شده اند بروید. با تمام وجود از زندگی طلب کاری کنید و از درون نعره بزنید که (من می خواهم)، (من باید داشته باشم).
اگر پس مدتی از اجرای قانون جذب دوست خیرخواهی به شما گفت که در چهره شما نشانه های عصبیت و بی قراری مشاهده می شود، به حرفش گوش نکنید زیرا او بد خواه شما بوده و تحمل داشته های شما را که ازطریق قانون جذب بدست آورده اید ندارد.

چشمها و گوش هایتان را برآنچه در اطراف تان می گذرد بسته نگه دارید و هرچه می توانید به مطالعه کتابهائی که در باره قوانین جذب ، نحوۀ پولدارشدن و میان برهای دستیابی به خوشبختی نوشته شده بپردازید.
سعی کنید با تمام توان پی گیر مطالبات تان از زندگی باشید. زیرا جامعه بابت وجود انسان خردمندی مثل شما، به شما مدیون است، به همین جهت طلب کاری شما اززندگی کاملاً به حق و به جا است.

اگرخدائی ناکرده روزی خود را روی تخت یکی ازبیمارستان های تخصصی اعصاب مشاهده کردید، هراس به دل راه ندهید، شما باید به هرقیمتی شده به رویاهایتان برسید، همانگونه که بیل گیتس و دیگران رسیدند، آنها خواستند و رسیدند.

این حق مسلم هرانسانی است که به آرزوهایش دست یابد، زیرا برطبق قانون جذب که محققین و دانشمندان بسیاری در آمریکا از طریق آزمایش های علمی آن را به اثبات رسانده اند به هرچه بی اندیشید به سوی شما جذب می شود.
همانگونه که می دانید بدست آوردن هرچیز هزینه ای در پی دارد، بنابراین اگرپزشک معالج شما شوک الکتریکی یا داروهای آرام بخش تجویز کرد، ترس به دل راه ندهید، فرصت تحقق رویا ها همیشه فراهم است حتی پس از مرخصی از دارلمجانین!

هرگونه کم کاری در زمینه اندیشیدن به رویاها منجر به عدم دستیابی شما به آرزوهایتان خواهد شد. لازم به ذکر است که در این میان هیچ مسئولیتی متوجه کاشفان این قانون و مروجین داخلی آن نمی باشد.

http://tavajjoh.ir/


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1391 و ساعت 22:22 توسط Ghasem Soltani |

روشنفکر

کلمۀ روشنفکر گویا به عنوان بالا ترین معیار درک و عقل در حوزۀ سیاست، علوم انسانی و فرهنگ و دیگر امور مطرح است.

لطفا اجازه دهید با طرح پرسش هایی صریح با شخصیت روشنفکر به صورتی ساده برخورد کنیم. این صراحت می تواند در مواجهۀ ما با بسیاری ازموضوعات به ظاهر بزرگ و اتوریته های اجتماعی مفید باشد.

-لازم به یادآوری است که در اینجا روشنفکر به عنوان نمونه ای ازشخصیت های ارزشی در اجتماع مورد نظراست.

-آنچه دراینجا به عنوان اندیشه مطرح شده نوعی تفکر است که خارج ازحوزۀ علوم واقعی و تجربی در انسان شکل گرفته و مربوط می شود به درگیری انسان با خودش و هم نوعانش که نتیجۀ تاریک اندیشی ذهن بشراست.

۱-به نظرشما روشنفکرکیست ؟

۲-چرا عده ای علاقمندند خود را منور الفکر قلمداد کنند و برای شناساندن خود به دیگران دست به تلاشی گسترده می زنند؟

۳-دلیل ظاهر متفاوت و ژست های روشنفکرانه چیست؟

۴-آیا ظاهر و نحوۀ گویش افراد می تواند دلیلی بر ژرف نگری آنها باشد ؟

۵-آیا روشنفکر دارای ذهنی آزاد است یا تفکرش حاصل اندیشه و ایده هائی قالبی و از قبل آموخته شده است؟

۶-چرا کسانی که خود را غرق در ایده ها و عقایدشان می کنند بیشتر دچار تشویش و اضطراب هستند؟

۷-چرا معمولا روشنفکران درگیر فراز و نشیب های روحی می شوند ؟ دورۀ جوانی با سرخوشی و خود شیفتگی همراه با اضطراب و التهاب، دورۀ میانسالی با رنج سرخوردگی و دوره کهن سالی با احساس باخت در زندگی.

۸-آیا عبوس بودن و عصبیت لازمۀ روشنفکری و متفکر بودن است؟

۹-آیا شور و شعف برای شخصیت روشنفکر مفهومی دارد؟

۱۰-نحوه برخورد روشنفکر با مردم چگونه است؟

۱۱-چرا معمولا متفکرین و یا روشنفکران خود را تافتۀ جدا بافته تصور می کنند و تلاش می کنند تا خود را در قالب عقایدشان به مردم معرفی و بشناسانند؟

۱۲-چرا روشنفکر تا این حد شیفتۀ خود، عقاید و ایده هایش است؟

۱۳-به نظرشما روشنفکر به درک چه چیزی نائل شده که خود را برتر و فهیم تر از دیگران تصور می کند؟

۱۴-آیا علاقۀ افراد به داشتن عنوان روشنفکری به دلیل ارزشی بودن این عنوان در اجتماع است؟

۱۵-آیا بصیرت یا خرد همان روشنفکری است؟

۱۶-تفاوت حقیقت بینی با روشنفکری چیست؟

۱۷-به نظرشما چرا با وجود اندیشمندان و مصلحین بسیار، جوامع همچنان درگیر آشوب و در هم ریختگی هستند؟

۱۸-آیا جنگ ها و ناآرامی ها بشری صرفا به دلیل وجود افراد جاه طلب و خونخوار است یا گاها نتیجۀ تراوشات فکری انسان های متفکری که تصور کردند مشکل بشر (منهای خود) را بدرستی درک کرده اند و برای حل اش اینگونه مسیر تمدن بشر را به سمت جنگ و نابودی کشاندند.

۱۹-آیا نتیجۀ تفکرات اندیشمندان معمولا به سود فردیت انسان ها است یا همسو با اهداف نظام های اجتماعی و سیاسی ؟

۲۰-اگر نرخ ارزش اندیشیدن تا این حد بالا نبود آیا روشنفکر بودن از چنین جایگاهی برخوردار بود؟

۲۱-اندیشه های یک متفکر از کدام قسمت ازذهن اش می جوشد؟ از افکار و ایده هایش یا از ادراک اش؟

۲۲-آیا خاصیت روشنفکر در نگاه و ارتباط صحیح اش با موضوعات است یا مرور ایده ها و عقایدیش در قبال موضوعات؟

۲۳-آیا اندیشۀ روشنفکر حاصل گذشته است یا نتیجۀ ارتباط پویا با زندگی؟

۲۴-ایده در ذهن روشنفکر از چه جایگاهی برخوردار است؟

۲۵-اگر ایده و عقیده از ذهن روشنفکر حذف گردد چه چیزی از شخصیت او باقی می ماند؟

۲۶-به نظرشما چگونه می توان از طریق فکر کردن با موضوعات ارتباط برقرارکرد؟

۲۷-آیا آنچه روشنفکر می اندیشد همان چیزی است که درحال جریان است یا مرور دانسته ها و برداشت های ثبت شده ذهنی از موضوعات ؟

۲۸- به نظرشما وقتی درحال تفکر هستیم مرتبط با زندگی نیز هستیم؟

۲۹-آیا ایده و تئوری با حقیقت یکی هستند ؟

۳۰- تفاوت بین ایده و حقیقت از نگاه روشنفکر چیست؟

۳۱-چرا روشنفکر در مورد همه چیز ابراز نظر میکند الا در بارۀ طوفان های مخرب فکری که در ذهن اش در حال جریان است؟ ( او به شدت از این عمل بیزار و با آن بیگانه است).

۳۲-چرا اکثر روشنفکران از الگوهای فکری و رفتاری خاصی پیروی می کنند؟

۳۳-چرا استوره سازی و ا لگو برداری، ابزارهای لازم برای روشنفکر به نظر رسیدن است؟

۳۴-چرا روشنفکر وابسته و معتاد به مطالعه است؟

۳۵-ارزش کتاب و مطالعه برای روشنفکر در چه حدی است؟

۳۶- آیا روشنفکری یک واقعیت است یا عنوانی اجتماعی؟

(دقت در پاسخ به این سؤالات می تواند گره های ذهنی بسیاری را بگشاید).

عناوین(روشنفکر، انتلکتوال ، با کلاس، فاضل، هنرمند ، عارف و درویش) صرفا صفات و القاب اجتماعی می باشند.

شکل گیری و رواج چنین صفاتی نتیجۀ تصویرپردازی و برچسب زنی های فکری خود ماست که به جامعه انعکاس یافته . رواج عناوین شخصیتی از این دست بازتاب اندیشه های فرد فرد ماست به جامعه .

لطفا به این موضوع خوب دقت کنید. آنچه در مورد ارزش شخصیتی افراد در نظر می گیریم انعکاس تعابیر و تصاویری است که از قبل توسط القائات جامعه درحافظه ما به ثبت رسیده اند و ما با اندیشیدن به آنها مجددا موجب رونق بخشیدن به این صفات و ارزش ها می شویم.

بنابراین ارزش صفات وابسته به اندیشۀ اذهان است و بدون آن از رواج می افتند. به همین دلیل صفات و ارزش ها پدیده ای موقتی و وابسته به شرایط سیاسی، اجتماعی و فرهنگی هر جامعه ای دارند.

بدین ترتیب ما ازموضوعات آن چیزی را درک می کنیم که به ما از قبل القاء شده،نه آنچه حقیقت است. بنابر این انسان از مشاهده و درک مستقیم محروم مانده و به جای آن درگیر با معضلی به عنوان سرطان فکری در روان اش شده.

-همیشه در اطراف جماعت روشنفکر افرادی هستند که خود را نادان فرض کرده و شخصیت خود را در وابستگی به دیگران معنا دار می بینند. این یک بده بستان و معامله ای روانی است. روشنفکر نیز مانند همۀ انسان های سرگشته نیازمند به توجه دیگران و مطرح بودن است . طرفداران نیز نیازمند مورد توجه بودن هستند آنها در این وابستگی ذهنی احساس امنیت و کسی بودن می کنند.

چنین ارتباطی درحالی صورت می گیرد که هر دو طرف معامله درحال ظلم و ضرر رساندن پنهان به یکدیگرند .

اگر تاریک اندیشی و توهم در ذهن انسان شکل نگرفته بود هیچگاه جنس بدلی درک و فهم یعنی روشنفکری را ه به بازار حقیقت بینی پیدا نمی کرد.

-شخصیت روشنفکر مغایر با آزاد اندیشی است، او ذهنی قالب اندیش، محصور و تجزیه شده دارد. او نیز مانند همۀ انسانهای درگیر شده با توهم شخصیت آنچه می اندیشد را حقیقت تصور می کند! روشنفکر وابسته و محکوم به حمل تصورات خود نسبت به شخصیت روشنفکرانه اش است. درحقیقت او نه یک انسان آزاد بلکه بردۀ و اسیر تصورات و ایده ال های اش است. چنین انسانی نمی تواند در مورد عشق و آزادی بیان صریح و صادقانه ای داشته باشد. همۀ تلاش او درجهت منافع (من) یا شخصیت اش است!

نباید فراموش کنیم که (شحصیت) همیشه سنگ خود را به سینه می زند خواه این شخصیت روشنفکر باشد خواه یک انسان متعصب .

آزادی برای روشنفکر یک ایده آل در دور دست است که تصور می کندربا قالب فکری او امکان دست یابی به آن امکان پذیر است . در حقیقت روشنفکر همه چیز را می اندیشد و این با حقیقت درحال جریان که خارج از محدودۀ تفکرات ماست تفاوت دارد.

عقیده و ایده ال اندیشی لازمۀ شخصیت روشنفکر است چرا که او نیازمند ابزاری است برای توجیه تلاش و حرکت اش. کلماتی مانند آزادی ، عشق ، رنج بشری، استثمار، ملی گرائی، تبعیض نژادی همه بهانه هائی هستند تا روشنفکر بتواند خود را به دیگران اثبات نماید!

اشتباه روشنفکر در این است که (خود)، اندیشه و ایده ال هایش را با حقیقت یکی فرض کرده.

او چاره ای جز این روش ندارد چرا که با انکار افکارش، شخصیت اجتماع اش را منتفی می بیند.

روشنفکر و همه انسان های درگیر شخصیت برای حفظ عقاید و رسیدن به ایده آل هایشان تاوان سنگینی می پردازند، هزینه ای که از جیب کرامت انسانی و آرامش روان اش پرداخت می شود. اما او در این معاملۀ چیزی جز ترس، اضطراب و احساس تنهائی عایدش نمی شود.

(به همین دلیل دل کندن از توهم (من) برای انسان سرگشته و با خود بیگانه کاری است در حد مرگ)!

-لازمۀ در آرامش زیستن و همراه بودن با حقیقت یا (آنچه هستیم) آگاهی از مکانیزم مخرب اندیشۀ (من) بودن و حذف چنین تصوری در خود است. این درحالی است که به ما القاء شده تصور (من) داشتن شرط لازم برای وجود داشتن و دیده شدن در جامعه است.

روشنفکری نیز مانند بقیۀ عناوین ارزشی، سکه رایج معاملۀ شخصیت در بازار پر رونق فخر فروشی و برتر بودن در اجتماع است و به کار دیگری نمی آید

http://tavajjoh.ir!


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 و ساعت 23:13 توسط Ghasem Soltani |

تاوان مقایسه

وقتی با دقت به هدف و انگیزه مردم برای توجیه تلاش در زندگی نگاه می کنیم، جدای مسئله تامین معاش، متوجه محرکی قوی، زیر پوستی و موزیانه، تحت عنوان رقابت و موفقیت می شویم!
رقابت درمیان همۀ گونه های حیات امری طبیعی است، اما نوع جالب و متفاوتی از رقابت در میان گونه بشر شکل گرفته که جدای بحث بقا و تامین نیازهای واقعی اش است. این رقابت کاذب در قبال موجودی شکل گرفته که جامعه او را به عنوان تهدیدی برای منافع، فرصت ها و موقعیت ها به ما القا و معرفی نموده!
این رقیب نه ازسیاره دیگری آمده و نه ازگونۀ دیگری است، او انسان است درست مانند من و شما. تهدیدی که در اثر تکرار و رسوب القائات جامعه، (من) می بایست خود را نسبت به او متفاوت،لایق، مستحق و یا حقیر، ناتوان و ترسو درنظر بگیریم!

منشاء این رقابت در نوعی برداشت مخرب ذهنی است که انسان را درمقابل انسان قرار داده. مسئله ای که ریشه در نفرت و خشم داشته و به دشمنی و خصومت می ماند.
برای بررسی علل رقابت می بایست ابتدا با عملکرد مقایسه که سنگ زیرین خشم و نفرت است آشنا شویم. نمی توان بدون آگاهی از مکانیزم مقایسه و خشم پی به علل شکل گیری رقابت برد، بنابراین ابتدا به بررسی مقایسه می پردازیم.

مقایسه نتیجه آموزه ای تاریخی است که بشر برای درک موقعیت و جایگاه اجتماعی اش و همچنین پرداختن به مقوله ای مبهم و آمیخته به توهمی، تحت عنوان رشد و درحقیقت (نمایش شخصیت)، موظف به قیاس داشته ها و نداشته هایش نسبت به هم نوع خود شد.
انسان با پرداختن به این کار مهمل ، آتش خشم و نفرت را درخود روشن و آن را درمواجهه با همنوع خود تجربه کرد و خود را به لذت و قدرت برخواسته از خشم و تخلیه آن عادت داد.

انسان با پرداختن به مقایسه، توجه اش را از باطن خود دور و به داشته های دیگران نزدیک ساخت و ملامت و اراده را به عنوان محرک و ابزار تلاش وهمچنین مجازات (خود) درذهن تثبیت کرد.
با آلوده شدن ذهن به مقایسه ، به مرور این باور در او شکل گرفت که انسان قطعا بزرگترین خطر و رقیب او در کسب منافع و فرصت ها است.
اعتیاد به سنجش و مقایسه خود با دیگران موجب شد تا انسان به خویشتن خویش، و به (آنچه هست) اعتنا نکند، و به مرور اسباب بی اعتمادی و تناقض با خود را فراهم آورد.

هنگامی که از طریق فرهنگ و باورهای اجتماعی رقابت شکل گرفت و به انسان القا شد که کامل نیست و می بایست برای رسیدن به خوشبختی و رشد شخصیت خود را تکامل بخشد ، طبیعتا او دیگر خود و (آنچه هست) را باور ندارد و تلاش می کند تا از خود فعلی اش که عین حقیقت است گریخته و به ایده ال و آرمان ها نزدیک شود.

در رقابت، انسان اشتباها انکار دائمی خود را لازمه پیشرفت و ترقی فرض می کند، او متوجه نیست که انکار (آنچه هست) عین جدال و تضاد با خود است و ادامه این روند موجبات تقویت عامل آشوب، یعنی اندیشه (من بودن) را فراهم می سازد. پدیده ای توهمی، خودبین و انحصارطلب.
با تثبیت رقابت در ذهن، دو اتفاق در زندگی انسان رخ می دهد، اول اینکه در توهم بدست آوردن و عقب نماندن از سراب لذت و خوشبختی از درون خود فاصله گرفته و عمری را درترس و اضطراب می گذراند. و دوم اینکه، در راه فرار و روبرو نشدن با (آنچه هست) یا (خود اصیل)، دست به ابداع و کشف انواع راه های فرار و تخدیر خود می زند. خود مشغولیت های متنوع و به ظاهر موجه ای که همه حول محور(شخصیت یا من) می چرخد.

فرار از خود و نماندن با (آنچه هستیم)، ذهن را مسخ و موجودیت فردی را از بین می برد و انسان را تبدیل می کند به موجودی مردد، فاقد انگیزه زندگی و مضطرب.
انفصال از درون باعث می شود تا انسان درک صحیحی از (آنچه هست) نداشته باشند و این نقطه شروع و بنیان همه آشفتگی ها و بی قراری های گذشته اکنون و آتی بشر است.

انسان در این وضعیت مانند غباری سرگردان در هوا برای تسلای روان بدلی و آشفته خود، دائما چیزی را می جوید تا رنج سرگردانی و بی اعتمادی به خود را التیام بخشد.
انسان مرتبا می جوید تا چیزی را جایگزین خود گم شده اش کند، جستجوئی که ماهیت فرار از خویش را دارد.
وقتی با دقت به مکانیزیم چنین جستجو و فراری می نگریم متوجه می شویم با این شیوه، انسان از یک طرف در حال فرار از (آنچه هست) است، از طرف دیگر بابت ترس و اضطراب ناشی از تنهائی و بیگانه ماندن با خود، دائما چیزی را می جوید تا به بهانه این مشغولیت با خودش روبرو نشود و خود را همچنان از توجه و مشاهده به (آنچه هست) در غفلت نگه دارد.

بنابر این جستن و کاوش، در بسیاری از انسان ها تبدیل به خود مشغولیتی موجهه شده، برای گریز دائمی و عدم مشاهده خود. (موجه از جنبه ارزشی و اعتباری). انسان به بهانه این مشغولیت ظاهرا با ارزش، فرصت توقف و موهبت تأمل در خویش را از خود گرفته !
انسان با خود بیگانه عین آشفتگی است، او هر چه بجوید، بیابد و یا در خود ایجاد کند، بدلی بوده و حامل ویروس تناقض و آشفتگی است. هرگونه جستجو و یافتنی موجبات تضاد بیشتر در او می شود.
ای کاش بشریت قادر بود درک صحیحی از عامل جستجوگر (فکر) یا همان عامل توهم (من بودن یا شخصیت) که همان عامل ایجاد تضاد و تناقض و نهایتا ترس و اضطراب در ذهن اش است داشته باشد.

اما مشکل اینجاست که انسان به جهت وابستگی و اعتیاد به توهم شخصیت و بندها ئی که از برکت این توهم بر دست و پای ذهن اش زده شده قادر نیست حتی در صورت اطلاع از وجود نرم افزار (توهم من) دست از آن بشوید، نگرانی از بابت از دست دادن تصور (من)، مانع از این می شود که انسان بتواند معجزۀ خروج از قالب (خود) و رهائی را تجربه کند. او با این عمل هستی واقعی اش را در معرض نابودی می بیند.

انسان با گذشت قرن ها جز در موارد بسیار نادر هنوز متوجه این نکته در ذهن خود نشده که عامل ایجاد و تداوم توهم (من )، همان عامل ایجاد ترس و اضطراب است، پدیده ای چند چهره و زیرک، درست آنچه به شیطان تعبیرشده .

متاسفانه بشر تاکنون به دلیل همین چند چهره بودن و ترفندهای زیرکانه فکر، ابزار دیگری برای خروج از بن بست روانی و پیوند مجدد با خود سراغ ندارد.
انسان ندانسته با خود عامل ایجاد آشفتگی و ترس در پی ایجاد آرامش، رفع اضطراب و یا تکامل خویش است. خون به خون شستنی که تا ابد راه به پاکی نبرده و نخواهد برد.
توهم (من)، نرم افزار موهمی است که با تکرار القائات، به عنوان نماینده و کارگذار جامعه در خصوص حفظ و رونق بخشیدن به بازی شخصیت در ذهن هر یک از ما نصب گردیده.

سعادت و آرامش مورد جستجوی بشر، جز با توجه و در ارتباط قرار داشتن با باطن و محو تصور (من) امکان پذیر نیست، تا زمانیکه انسان در مدار خویشتن آنهم بدون حضور تصاویر و تفاسیر فکری قرار نگیرد، کارخانه تولید افکار متضاد به طور تمام وقت مشغول به کار خواهد بود.
انسان برای سرگرم نگه داشتن و توجیه فرار از خود، نیازمند بهانه ای بود که در این میان رقابت و مقایسه و ترس ازعقب نماندن ، دیده نشدن و به حساب نیامدن بهترین بهانه را به دست او داد.

انسان برای بزک کردن و نهادینه نمودن نفرت و خشم ، دست به ابداع واژه هائی زد تا یاری رسان او باشد در سهولت ابراز و ترویج خشم . ازجمله این واژها که در پس دژ قدمت و اخلاق پناه گرفته اند می توان به (تعلیم وتربیت) و (رقابت سالم) اشاره نمود.

http://tavajjoh.ir


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1391 و ساعت 22:12 توسط Ghasem Soltani |

سکوت چیست؟

وقفه ما بین دو نت دراصوات هارمونیک، یا محیطی خالی از صدا!
آنچه از مفهوم سکوت دراینجا مد نظر است، قطع و خاموشی نجواهای آزار دهنده و غیرقابل کنترل فکری است.
افرادی که درجستجوی آرامش درونی اند، درحسرت و آرزوی فراهم آوردن چنین سکوتی درخود اند، وجود این آرزو ناشی از مزاحمت تصاویر و نجواهای فکری است که قادر به کنترل شان نیستیم!

چرا علی رقم خواسته ما سکوت و آرامش در ذهن محقق نمی گردد؟ سرچشمه این مزاحمت های دائمی کجاست؟ افکار از کجا می جوشند؟ آیا تا به حال موفق به مشاهده و درک ماجرائی که موجب شکل گیری نجوا و تصاویر مزاحم در ذهن می شود شده اید؟
برای آگاهی از مکانیزم شکل گیری این نجوا ها می بایست گام به گام پیش رفت.

در اثر القاء اطرافیان، فشار فرهنگ و سنن، تربیت و همچنین رسانه های گوناگون، (بابت چیزی شدن)، انسان ازکودکی تصوری ازخودش به عنوان (من) و (شخصیت من) پیدا کرد، با شکل گیری این توهم در انسان، ابزار درک و وسیله ارتباطی او (فطرت) با پدیده ها زندگی دستخوش تخریبی گسترده شد تا حدی که (انسان دیگرخودش نبود)!

با جایگزنی این پدیده با فطرت ، ارتباط و درک انسان از طریق واسطه ای دست دوم ( فکرواندیشه) به شکل تفسیر و نمایش تصاویرفکری که حاصل برداشت های (همان فکر) است برقرارشد.
فکر یا مفسر، جای درک بی واسطه را گرفت و جانشینی شد برای فطرت و ذات اصیل مان. این عارضه دراثر القائات محیط و انکار دائمی خود، درما شکل گرفت.

منظور از انکار دائمی اینست که درکودکی دائما از ما خواسته می شد (آنچه هستیم نباشیم و آنچه نیستیم بشویم)، اصلی ترین و مخرب ترین شیوه در اجرای این عمل مقایسه کردن ما با دیگران بود. این نحوه برخورد، پایه های تناقض و تضاد را تقویت و فطرت را درما خشکاند.
کودکی که ذهن اش هنوز به اسارت توهم شخصیت درنیامده و یا انسانی که توانسته باشد (اسارت درقالب) را درک و از آن خارج شود، درحالت مشاهده و توجه به سرمی برد. او به وقایع نگاه می کند بدون هرنوع تفسیر و دخالت تجربیات و تصاویر کهنه فکری . او همه چیز را زنده و نو مشاهده و درک می کند.

نجواها و تصاویرمزاحم فکری از زمانی درما شکل گرفت که به ما آموختند خودمان نباشیم.
و این (خود نبودن) موجب تعارض انسان با خودش شد.
این نجواها حاصل جدال دائمی تصاویر غیرواقعی است که از (خود) پیدا کردیم. تصاویری که برپایه وهم اندیشی استواراست و وجود خارجی ندارند!

دراثر این اتفاق، ذهن از کنترل ذات خارج و انسان خودش را در انتهای بن بست نا امنی و ترس گم کرد و به ناچار برای فرار از ترس به (حساب نیامدن)، تصور شخصیت و (من با خود غریبه) را به جای (خود) واقعی اش پذیرفت.

هریک از ما بدون اطلاع از وجود چنین بلای خانمانسوزی، با جایگزین کردن پکیجی تقلبی و مملو از تضاد و تناقض به عنوان (من و هستی من)، ناخواسته یک پدیده بیگانه را به عنوان مفسرو آقا بالاسر ، درذهن خود نشاندیم.

انسان در اثر این اتفاق به ناچار هدایت زندگی و موجودیت شریف و لایتناهی خویش را در فرصت استثنائی عمر به دست ناپاک شیاطینی که زاده اندیشه های مهمل و متضاد بودند سپرد.

وقتی انسان عادت کرد که خود را به واسطه وجود تعابیر، تصاویر و قضاوت ها حس کند، به مرور به چنین شیوه ای معتاد شد و نجواهای سکوت گریز و تصاویر ضد و نقیض مونس مادام العمر ذهن اش شدند.
این تناقض و تضاد بین تصاویر و تفاسیرگوناگون درخود است که موجب هجوم تصاویر و نجواهای فکری می شود.
با کمی دقت متوجه می شویم، تا زمانی که تضاد در ما شکل نگرفته، با خود مشکلی نداریم، اما به محض شکل گیری فکر متضاد، نگرانی و تشویش به سراغمان می آید. (نکته ای که تکرارش ضروری است این است که، تصویر یا تفسیر اولیه و تصویرضد آن و همچنین تشویش و اضطراب، همه توسط یک عامل یعنی مرکزی که توهم اندیشه (شخصیت من) را در ما به عهده گرفته ایجاد می شود).

اضطراب با مکانیزیم به جان هم انداختن تصاویر و تفاسیر ضد و نقیض شکل می گیرد. اگر قادر به توجه و مشاهده روند شکل گیری افکار و احساساتمان شویم، یا بتوانیم وقفه یا توقفی در افکارمان ایجاد کنیم، متوجه موضوعات به ظاهر با ارزش و رایج در اجتماع می شدیم و بسیاری از ترس های غیر واقعی در ذهن بی رنگ می شدند.
ترس ها و موضوعات غیرحقیقی که توسط پایگاهی بیگانه درذهن شکل می گیرند. نگرانی هائی که اصلا وجود ندارند اما توسط فکر واقعی جلوه داده می شوند!

ازکودکی در لابلای تعلیم و تربیت و به بهانه رشد و ترقی و تعالی، دائما به ما القاء و یادآوری شده که خودت را نپذیر و آن را انکارکن، آنچه هستی نباش و تلاش کن به هدف و مقصدی برسی! عادت کن به بالاتر ازخودت نگاه کنی، توقف درجائی که هستی موجب عقب افتادن از رقبا می شود، و از این جور نصایح . ایده ها و اهدافی نامعلوم و نامشخص! همه بدون توجه به ماهیت چنین مقصد نامعلومی، فقط عادت کرده ایم که به دنبال (این هیچی های اجتماعی) بدویم!
حالا می توانیم درک کنیم که ریشه ترس و اضطراب هایمان کجا است!
این وجود تصاویر متناقض و متضاد و همچنین عادت به عدم پذیرش این (خود اکنون مان) است که موجب آشفتگی و اضطراب درما می شود.
به طورمثال، وقتی صفت سخاوت به عنوان یک ارزش مطرح و ترویج می شود، من با دلخوش بودن به تصویر سخاوت درخودم به عنوان یک ارزش اجتماعی، احساس رضایت و اطمینان خاطر می کنم . اما هنگامی که در آن روی سکه سخاوت، هالو بودن به عنوان ضد ارزش در اجتماع مطرح است، ناگهان نگرانی بابت تخریب تصویر سخاوت وجودم را فرا می گیرد.

درحقیقت این عدم ثبات تصویر سخاوت و تخریب آن با صفت هالوبودن است که موجب کشمکش های فکری و ملامت بابت بی عرضه فرض شدن می شود.
امکان ندارد که شما تصویری فکری ازخود داشته باشید و قادرباشید روی آن برای دراز مدت حساب کنید، موقتی بودن تصاویر فکری جزو ماهیت آن است و این ترفندی فکری است برای بیمه کردن حضور و تداوم پایگاه بیگانه (توهم شخصیت).

انسان از زمانی که مجبور و معتاد به چنین کشمکشی درخود شد، رفته رفته تمام انرژی حیات و فرصت عمرش را به جای درارتباط قرارگرفتن با خود و هستی به پای چنین قمار ناشیانه ای باخت، و ناسزایش را نصیب زندگی و سرنوشت و طعنه زدن به خالقش کرد.

تمام صفاتی که در اجتماع ترویج می شوند موقتی بوده و خاصیتی دوگانه دارند. یعنی درجائی شما ازداشتنش به خود می بالید و درجای دیگر مجبور به نفی آن می شوید.
بیائید صادقانه دلمان برای خودمان بسوزد تا شاید شروع و مقدمه ای شود درخلاصی از این بازی تباه کننده!
سکوت ذهنی زمانی محقق می گردد که با مکانیزم کلی پایگاه فکربه عنوان خالق تصور(من) آشنا باشیم.
فراموش نکنیم که همهء مه های فکری نتیجه فرایندی فیزیکی و واقعی در مغز نیستند، بلکه حاصل نوعی توهم اندیشی است، درست مانند ویروسی که نرم افزاری را مخدوش و مختل می کند، اختلالی که در اثر القائات جامعه ایجاد و به وسیله ترفند های فکری، حقیقی و واقعی جلوه می کند.

کافی است با توجه و مشاهده آنچه در ذهن رخ می دهد پی به بازی توهم شخصیت و نیازهای پوچ آن ببریم، آنگاه تجربه شیرین به سربردن با فکر بی آزار را خواهیم چشید. این حالت همان فنا و رستگاری است که حاصل توقف در خود و سکوتی باطنی است.

http://tavajjoh.ir


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1391 و ساعت 8:56 توسط Ghasem Soltani |

رابطه در سکوت

پنج سال پیش در چنین روزی، ارتباطم را با ایرانیان داخل کشور و سراسر جهان با جملهء سکوت آغاز کردم.

اگر ما نتوانیم، با "خود" در ربط باشیم، هرگز نخواهیم توانست با زندگی و دیگران در ربط باشیم!

این روزها پاره ای دیگر از من، از زبان من می نویسد:

برای ایجاد و درک رابطه، می بایست صداقت روبرو شدن با "خود" و "آنچه اکنون هستیم" را داشت.
مشکل فعلی ما، عدم درک مفهوم رابطه است، درکی که اندیشه های کهنه و خواسته های متنوع ما، فرصت شکل گیری آن را در ذهن نمی دهند.
زندگی یعنی درک رابطه ای که در اثر تماس، برخورد و تبادل احساسات و افکار بین ما با دیگران صورت می گیرد. رابطه تنها ابزار انسان برای درک زندگی و "خود" است. بدون رابطه انسان موجودی تنها و جدا مانده از زندگی است. انسان تنها در ارتباط می تواند حس زنده بودن را درک کند، اگر رابطه وجود نداشت ، زندگی و هستی مفهومی متفاوت می یافت.

انسان تصور می کند چون می اندیشد، حیات دارد، در حالی که ارتباط موجب درک بودن و خلاقیت می شود. اندیشه به دلیل وابستگی به گذشته، کهنه و ملال آور است . انسان هرگز با استفاده از ابزار فکر و اندیشه قادر به ورود، به میدان عمل عشق، خلاقیت و شادکامی نخواهد شد.
مردم در حال حاضر از رابطه به عنوان نردبانی برای رشد و ترقی اقتصادی و یا شخصیتی استفاده می کنند. این در حالی است که رابطه، خاصیتی دیگری نیز دارد. این همان خاصیت اصلی رابطه است که از توجه بشر خارج شده، کاربرد رابطه برای کشف "خود" و پدیده های گوناگون حیات.
با استفاده از این خاصیت رابطه، می توان شکل بی واسطه ای از درک را تجربه کرد. درکی که فارغ از پیش داوری و تعابیر متداول فکری است، در رابطه شرایط درک و یکی شدن با جوهر پدیده ها فراهم می آید. به نظر شما وجود چنین نعمتی ، چیزی است که بتوان به سادگی آن را درخود نادیده گرفت؟ این همان حالتی است که عرفا وفلاسفۀ بسیاری در آرزوی درک آن بوده و هستند، اما سراز جای دیگر در آوردند.

بدون رابطه نمی توان به مفهوم واقعی خود و زندگی دست یافت. رابطه مانند آئینه ای است که می توانیم "خود" واقعی را در آن مشاهده کنیم. انعکاس "خود" می تواند به وسیله توهم شخصیت یا فکر تحریف شده باشد، یا همانی باشد که هستیم و "آن چه هست" ما را منعکس سازد.
با توجه به اهمیت تصور "من" یا شخصیت، ما ترجیح می دهیم، به مشاهدۀ شکل تحریف شده و غیرحقیقی از "خود" بپردازیم. انسان اسیر فکر مجبور و محکوم به تماشای تصاویر فکری بابت آرزوها و حسرت های اش است . این اصرار و علاقه انسان برای گریختن از واقعیت "خود"، باعث شده، هرگز موفق به مشاهدۀ آنچه واقعأ هست نگردد. همه ما ترجیح می دهم به جای توجه و در ارتباط قرار داشتن با "خود"، مشغول به مرور و برآوردن نیازها و ایده های شخصیتی مان باشیم.

(من) یا فکر، از هر نوع بسر بردن و نگاه صریح ذهن به "خود" گریزان است. انسان اسیر اندیشه تمایل و استعداد عجیبی برای فرار و عدم شکل گیری ارتباط با خود دارد. چرا که در توجه ذهن به خود، دست توهم من و تصور شخصیت برای ما رو می شود. ما هر لحظه در اندیشۀ اثبات خود به دیگران هستیم و زندگی خود را بابت وجود چنین تلاشی فنا می کنیم. هیچکدام از ما حاضر نیستم در ارتباط و مواجهه با آنچه "هم اکنون هستم" یعنی حقیقت "خود" قرار بگیرم. همه انرژی شان را صرف برآوردن خواسته ها و تداوم این "من" قلابی در خود کرده اند.

اگر به نحوه ارتباط مردم با یکدیگر دقت کنیم متوجه این نکته می شویم که در مواجهۀ با هم به واقعیت یکدیگر توجه نداریم، ما آموخته ایم که دیگران را به واسطه علائم شخصیتی شان درک کنیم. اگر چه از انسانیت و درک باطنی دم می زنیم، ولی همچنان با همان شیوه القاء شده و رایج اجتماعی به رابطه نظر داریم، رابطه تا زمانی برای ما قابل ارزش است که رضایت و منافع مادی یا احساسی ما در آن تأمین باشد، این شکل از ارتباط همیشه مورد توجه و باعث خوشنودی ماست، اما به محض خدشه دار شدن چنین ارتباطی، بلافاصله همه چیز تخریب و بهانه جوئی ها آغاز می گردد.

موجودیت انسان ها با علائم شخصیتی شان معنا می گیرد، همه درحال برانداز نمودن یکدیگر و ارتباط گیری از طریق علائم شخصیتی و اعتباریات اجتماعی هستند. آنچه درچنین شیوۀ رابطه ای مفقود شده، تبادل احساس بین انسان ها است، به همین علت مشاهده می کنیم که روابط بین مردم سطحی و معامله گرانه شده، همه از دید هم موقتی و مناسبتی هستیم.
در حال حاضر اساس روابط بر پایه نیاز و سوداگری است. نیازهائی که ناشی از تمایلات "من" یا شخصیت است، نه خود حقیقی مان. بنابر این علت عدم شکل گیری صحیح ارتباط بین انسان ها، وجود فکر و تعابیر همیشگی آن است.

اگر با نگاهی صریح روابط اجتماعی را مورد توجه قرار دهیم، متوجه این نکته می شویم که رابطۀ مردم با هم روند از هم گسستگی و مقاومت در برابر هم دارد. همه به ظاهر در حال تقویت رابطه با یکدیگرند، اما در باطن مشغول به احداث و تقویت دیوار تمایز و شخصیت برتر دربرابر دیگران هستند. ایجاد چنین تمایزی بین خود و دیگران به معنی نفی درک رابطه درخود است.
مردم گاهی براساس رعایت عرف و یا برآوردن نیازهای شان مجبور به سرک کشیدن از بالای این دیوار می شوند، آنها نام این سرک کشیدن و خروج موقتی از حصار را ارتباط اجتماعی می گذارند و بابت بهبود اجرای چنین نمایشی، دست به دامان کارگاه های آموزش مهارت های اجتماعی می شوند.

اصلی ترین هدف، در زندگی هر یک از ما حفظ و تقویت این دیوار در مقابل دیگران است، دیواری که ما آن را اشتباهأ شخصیت و (من) خود تصور کرده ایم، ما دائمأ به عناوین مختلف مشغول به تقویت و قطور نمودن هر چه بیشتر حصار شخصیت هستیم، اما در حقیقت مشغول به تدفین تدریجی خویشتنن، در گورستان توهم شخصیت ایم.
ما این دیوار را موجودیت روانی خود تصور کرده و در پناه امنیت متزلزل و دروغین آن مشغول به اتلاف عمر هستیم، با وجود این حصار، و برداشت اشتباه ازخود به عنوان "من"، احساس تنهائی و اندوه در انسان امری است اجتناب ناپذیر. تا زمانی که وجود خود را وابسته به وجود حصار توهمی "من" تصور کنیم ، سخن از عشق ، صلح و ارتباط مسالمت آمیز با یکدیگر بی معناست.

ما کشش ذهنی شدیدی به پناه گرفتن در پشت این دیوار داریم، زیرا فکر می کنیم این حصار به ما دلگرمی و امنیت می دهد. ما به دلیل عدم درک صحیح از خود، از تصور ترک این حصار خیالی می هراسیم! به ما القاء شده که آن سوی دیوار شخصیت، خطر و تهدیدات متعددی در انتظار ماست، این درحالی است که وجود چنین القائاتی موجب پدید آمدن حصار "من" و توهم شخصیت در ما شده .
تشکیل حصار فکر و القاء تصور شخصیت علت بروز آشفتگی، نگرانی و اضطراب دائم و همچنین، علت جدائی انسان به عنوان یک موجود تنها و درمانده است .

همه ما برای فرار از آشفتگی های ذهنی و ایجاد شکلی از امنیت روانی به دنبال جان پناهی فکری هستیم . وظیفه ایجاد این امنیت را تصورات گوناگون فکری به عهده دارند. با وجود ترس دائمی انسان و لزوم پناه گرفتن در پشت حصار فکر، برای غلبه بر نگرانی، همه ترجیح می دهند روابط خود را از پس چنین حصاری با دیگران شکل دهند.

اما تشکیل این حصار به معنی قطع رابطه با خود و دنیای خارج از خود است. بنابر این نه روابط شکل می گیرد و نه راه حل رفع مشکلات. بنابر این مشاهده می کنیم که با وجود جلسات متعدد، کنفرانس های بین المللی، هیچ راه حلی کلی و دائمی برای مشکلات بشری ارائه نمی گردد، نتیجه گیری ها موقتی و در فضای بی اعتمادی و یأس شکل می گیرد. چرا که راه حل ها برخواسته از حصار "من" بوده و طبیعتأ همه چیز در جهت تأمین منافع "من ها" است نه بشریت.

تا زمانی که هر یک از ما خود را در مرزبندی با دیگران قرار می دهیم، آرامش و عشق پا در وجود مان نخواهند گذاشت، صلح پایدار زمانی برقرار می گردد که همه از پشت حصار "من" بیرون بیایند و لزوم پناه گرفتن در پشت حصار "من" در ذهن ها منتفی گردد، و بشر قادر به تغییر نگرش نسبت به همنوع خود شود. این امر محقق نخواهد شد جز با درک انسان از عامل ایجاد آشفتگی در وجود خودش!

اکنون همه ما در حال بررسی راه های دستیابی به قدرت، ثروت ، مقام، خانه مجلل و یا اثبات شخصیت و عقیده خود به دیگران ایم، در جامعه ای که ذهن مردم به جای زندگی، متوجه اهداف و ایده ها است ، طبعأ چیزی جز اکنون، یا آنچه هستیم، ذهن ها را به خود مشغول می دارد، و این مشغولیت ما را بین واقعیت اکنون و آن چه قرار است شویم، قرار می دهد. این عدم توجه به درک آنچه اکنون هستیم، موجب شکل گیری آشفتگی های درونی ما می شود، آشفتگی هائی که ناشی ازعدم پذیرش اکنون بوده و موجبات شکل گیری خشم، نارضایتی، تنهائی، درگیری، مقایسه و نفرت در ما می شود.

آیا به نظرشما عدم ارتباط صحیح ما با خود و انسان های دیگر، علت جدائی و تنهائی ما نیست؟

انسانی که به دنبال منافع شخصیت نیست و با آنچه هست می ماند، از خواسته های "من" عبور می کند، او برای وجود داشتن نیاز به بهانه ای تحت عنوان قدرت، ثروت و یا رشد و پرورش معنویت ندارد، او قلبأ قناعت پیشه است، میل به خواستن یا شدن به هرشکلی در ذهن او منتفی است. او درک از خود ومفهوم زنده بودن را وابسته به داشتن ها نمی داند. او درونأ مستقل و آزاد است.

درحال حاضر درک این آگاهی ضروری است که خودمان را ازطریق رابطه کشف و درک کنیم، در این عمل ، ذهن مشغول به مکاشفه ای درونی از طریق توجه به خود و پدیده های گوناگون زندگی است، شیوه و نگاهی متفاوت به هستی که با خود آرامش، عشق و غیر منتظره ها را همراه دارد.

http://tavajjoh.ir


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 و ساعت 18:30 توسط Ghasem Soltani |

مفهوم زندگی

چرا همه تصورمی کنیم که باید خیلی جدی و به عنوان یک وظیفه  معنوی سر از مفهوم زندگی  درآوریم؟ چرا فکر می کنیم  مفهوم  زندگی در کتابهای رمان و شعر، فیلم های فلسفی و یا گالری های هنری نهفته است؟ و چرا عادت کرده ایم  به جای درک زندگی بدنبال مفهوم آن بگردیم؟ چطور ممکن است، ما  در متن زندگی باشیم، اما خود را مشغول به یافتن پاسخ، برای این سؤال کنیم ؟ پس مشکل اینجاست که ما در متن زندگی قرار نداریم. انسان از مدار زندگی جدا و درگیر ضبط  و ربط  ناز پرورده ای کریه در خود شده است.

خلاف تصور مردم که خود را مغضوب زندگی می دانند، این عشق و زندگی هستند که مغضوب انسان شده اند، انسان درگیر با شخصیت، ضدیت عجیبی درحرکت و همراهی با زندگی دارد. انسان به جای درک زندگی مشغول به تر و خشک کردن شخصیت  در خود شده. ما حتا نمی دانیم مشغول به چنین کاری به اسم زندگی هستیم. انسان ترجیح می دهد متوجه  موقعیت آشفته خود نباشد. این سرگردانی و بی اطمینانی به خود باعث شده که من و شما دائمأ در جستجوی چیزی به عنوان هدف و انگیزه برای زندگی بگردیم.

ازآنجائی  که زندگی به  شکل روزمرگی و امری ملال آور در آمده، تصور می کنیم در زندگی دچار کمبودیم . به همین دلیل در پی معنای صحیح و اصیل زندگی می گردیم و من و شما به بهانۀ جستجو برای یافتن این کمبود، سر از چه کارها و جاها  که  در نمی آوریم! اگر شرایط ذهنی انسان به گونه ای  بود که  قادر به  درک خود و زندگی می شد، هرگز خود را سرگرم به حل معمای زندگی و جستجوی دائمی برای درک مفهوم آن نمی کرد.


 انسان فارغ از(من)، زندگی را آنگونه که هست مشاهده می کند، او به  آنچه  هست  راضی  و قانع است، مسلمأ این رضایت از خود، منجر به شادکامی در او میشود. بنابراین نیازی  به یافتن چیزی  بدلی برای ایجاد خوشنودی ندارد. ارتباط او با زندگی از سر صراحت و صداقت است. چنین انسانی عمر خود را صرف یافتن معنای زندگی  نمی کند، او زندگی می کند، بی نیاز از اندیشه چگونه زیستن. چنین انسانی، خود هدف و مفهوم زندگی است.


باغ  سرسبز زندگی، تبدیل به  شوره زاری بی حاصل شده، به همین دلیل پیوسته  بدنبال  مستمسک و بهانه ای هستیم برای آباد جلوه دادن هرچند موقتی این شوره زار. ما برای یافتن چنین مخدر ارزشمندی، خود را آلوده و وقف امور بی ارتباط با زندگی ، ازجمله پرداختن به اندیشه و سرگرمی های گوناگون می کنیم.


وقتی زندگی  تبدیل به چیزی سرد و  بی روح شد، ما  ناچارأ  برای آرامش و حس رضایت ازخود ، بدنبال هدف و انگیزه ای  می گردیم  تا خود را به آن دلگرم و مشغول داریم. جستجوی مفهوم زندگی نیز، بهانه ای است  موجهه  برای فرار از حس (چیزی نبودن) و دلگرم بودن به امری ارزشی تحت عنوان نگاه فلسفی داشتن به زندگی. ای کاش می توانستیم  با همین بی مایه گی و چیزی نبودن خود بسر بریم، آنگاه قادربه بودن با حقیقت خود می شدیم، و به صورتی غیر منتظره با چیزی روبرو می گشتیم که اکنون در تصور یافتن اش هستیم.

اهداف  انسان  بی مایه، مانند نگرش اش  سطحی و پوچ  هستند، به  همین دلیل آنچه را جستجو می کند، پوشالی و بی محتوا است. قصد همه این است که به زندگی خود محتوا و قوام بخشند، ما برای ایجاد این غنای روحی مشغول و سرگرم به امور بیرونی  شده ایم، این مانند داستانی ازمولانا است که  فردی چیزی را در خانه اش گم می کند، اما برای یافتن آن در خانه همسایه مشغول جستجو می شود.
جستجو توجیهی است  برای تداوم  فراری  بی پایان از واقعیت (خود) . انسان جستجو می کند تا شخصیت یا (من) را سیراب و تداوم  بخشد. انسان برای هزاران سال خود را صرف کسب  منافع  برای (من) کرده، (من) ای که از آن به عنوان شیطان یاد شده. مغز و ذهن به چنین نگرشی نسبت به خود شرطی است. فکر می جوید تا (من) تداوم یابد، و (من) جستجو می کند تا فکر بهانه ای برای حضور و سلطه  روی ذهن داشته باشد. این همۀ ماجرا بدبختی بشر است.

فرو رفتن در ژست شناخت و نمایش هویت عارفانه ازخود ، عملی است  برای ارضاء حس چیزی بودن و نوعی شارژ شخصیتی. برهوت ذهن انسان به اندک  نمی  دلخوش است و محتاج، هویت سازی، تأئید هویت می طلبد، تأئید خود، همان اندک  نمی  است  که  توجه و نیاز ما به کسب آن،  ما را از حضور در اعماق دریای  بیکران زندگی و نعمت  با خود بسر بردن  محروم  ساخته . تا زمانی که ذهن انسان با  تناقض و آشفتگی دست و پنجه نرم می کند، محتاج و گدای تأئید دیگران است، این دیگران هستند که با تأئید خود به وجود و زندگی ما رسمیت می بخشند، این بدبختی کمی است؟ آیا ترویج این شکل از اجتماعی بودن صحیح  است؟


ما چگونه می توانیم انتظار درک زندگی را با وجود عاملی  زائد  به عنوان (من) داشته باشیم؟ عمل  مفید برای در ارتباط قرارگرفتن و درک  زندگی، شناسائی و آگاهی نسبت به این عامل زائد است، پدیده ای  توهمی  که  زندگی را در ذهن ما به این صورت جلوه  می دهد. جریان زندگی در بیرون از ذهن ما قطعأ آنگونه که بنظر میرسد نیست. درک ما  از زندگی  با اصل  جریان زندگی متفاوت  است. به همین دلیل تازمانی که تصور(من) و منافع آن در جریان است، انسان آنچه را که زندگی می پندارد تاریکی ای بیش نیست.

طبقه بندی حقیقت و پلکانی  فرض نمودن مراحل آن، باعث شده که انسان به جای درک حقیقت، در تصور موقعیت فیزیکی خود در راه رسیدن به حقیقت بسر برد. چطورمی توان برای امری سیال و خارج از ماده و زمان مرحله و طبقه قائل شد، به قالب کشیدن امری نامحدود، به معنی تصورکردن امری نامحدود است، بیان نظریه  و تئوری های گوناگون از ناشناخته، ادامه روند اشتباه بشر در به  تصویر کشیدن ناشناخته، برای تبدیل به دانستگی و اندیشه است.


درک  مفهوم زندگی تنها در زیستن و همراه بودن با خود امکان پذیر است، نه با جستجوی آن درسرزمین های دیگر و یا بررسی و مطالعه  نظرات و برداشت های  دیگران از زندگی . انسان برای کشف خوشبختی ، پی بردن به راز جاودانگی، عشق و یا مفهوم زندگی، خود را مشغول و سرگرم به  اموری کرده  که او را نسبت به درک خود و همراهی با حرکت زندگی در غفلت و گمراهی  نگه داشته ، طول قدمت چندین هزار ساله این حرکت اشتباه ، نمی تواند دلیلی برعدم توقف این روند غلط  در بشر باشد.

انسان  به جای همراهی با زندگی، مشغول به  فرار از خود و بسر بردن  با  توهم  شخصیت شده ، شاید او اکنون متوجه  این روند اشتباه  ذهنی در خود شده. راز خوشبختی  در درک زیستن با خود است، نه اندیشیدن  در باره چگونگی رسیدن به کمال. این کلید و راز زندگی و مفهوم خوشبختی است. رازی  که انسان ها بسیاری برای  یافتن اش، فرصت عمر را به نیت یافتن اش فنا نمودند.


اگر اصرار به این دارید که مفهوم زندگی را از طریق آکادمیک درک کنید، باید گفت که مفهوم زندگی در درک ارتباط است، (زندگی یعنی توجه و ارتباط  در حین عمل)، آیا این تعریف از زندگی با درک زندگی یکی است.
چرا هیچگاه به صورتی جدی و صریح از خود نمی پرسیم که چرا از زندگی خالی شده ایم؟ چرا دائمأ احساس تنهائی و ناکامی می کنیم؟  آیا علت این امر عدم توجه  ما به  درون مان نیست؟ آیا به این دلیل نیست که  به ما یاد داده  نشده ، با کشف و درک محیط اطراف، به خود نیز نظر و توجه  داشته باشیم ؟

ما به  دلیل مشغول بودن به  رونق شخصیت و فعالیت برای تأمین منافع آن ، علاقه و فرصت  درک خود و زندگی را نداریم، ما دائمأ متوجه  اموری می شویم  که به عمد توجه  ما را به  آنها جلب می کنند. تمام حواس ما معطوف به کشف  و فهم  بیرون از خودمان شده. انسان به جای نگرانی  بابت جا ماندن از خود، نگران عقب افتادن از دستاوردهای تکنولوژیکی خود است. نگرانی بشر این است که علوم از او پیشی بگیرند و او از نتایج فکری خود عقب بماند. این درحالی است که انسان هنوز خود را نیافته. عقب نماندن از تکنولوژی  روز جدید ترین بهانه  است تا فرصت روبروشدن با خود را نداشته باشیم.

ما اکنون می خواهیم بدون بسر بردن با خود، درکی از مفهوم زندگی درخود ایجاد کنیم . ما آغاز نکرده  در انتظار نتیجه ایم، اگرهر کدام از ما قادر شویم کم کم به توجه و درک درحین عمل، چه  در ارتباط  با مردم و چه اعمال و احساسات مان نائل شویم، آنگاه  متوجه می شویم، پاسخ درخود سؤال نهفته است. انسان برای درک مفهوم زندگی، خوشبختی، سعادت و عشق نیاز به جستجو و بررسی ندارد، چنین جستجوئی تنها باعث سوختن و هدر دادن زندگی به بهانه شناخت زندگی است. شاید علت دلسوخته بودن بسیاری ازعارفان و سالکان طریق شناخت، سوختن به پای چنین توهم بی ثمری باشد.

همۀ ما از زندگی تهی و از خود جدا افتاده ایم. همه ما در پی هدفی درفراسوی خود می گردیم، همۀ ما ترجیح  میدهیم، درمسیر شناخت چشم مان به خودمان نیافتد و اگر افتاد، با احتیاط از کنار(من) مان عبورکنیم. و این تأسف  بارترین  و دردناکترین  بدبختی انسان است. انسان با خودش  رودربایستی  پیدا کرده، چون ما خود را وامدار شخصیت یا من مان می دانیم، این در حالی است که من  یا شخصیت تنها  یک  توهم ذهنی است.

ذهن ما پر از مشغله و وراجی های تبلیغاتی و جمع آوری اطلاعات گوناگون شده. برای در ارتباط قرار گرفتن و درک زندگی، می بایست خالی و تهی بود، ازهمۀ دلبستگی ها، دانستگی و تعصبات. انسان برای همراه شدن با حقیقت تنها می بایست از در خود وارد شود، خودی که  در سکوت ذهن شناور و درحرکت است. تنها شانس ما برای بسر بردن با زندگی و حقیقت خودمان هستیم، اما ما به بهانه کشف حقیقت، عشق و یا خوشبختی  درحال سوزاندن این تنها شانس، در یگانه فرصت حیات خود، در سرزمین خاک هستیم.

کسی درجستجوی معنای زندگی است، که عشق را  به پاس  وجود (شخصیت) درخودش پس می زند، این موجود، نه خواهان خود است و نه زندگی، او تنها کالبد و بهانه  است برای  واقعی فرض شدن (من). آیا به نظرشما انسان، منهای شخصیت، مفهوم وهدف زندگی نیست؟

http://tavajjoh.ir


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1391 و ساعت 20:17 توسط Ghasem Soltani |

هدف از خودشناسی چیست؟

کلید حل معمای آرامش و خوشبختی در پذیرش (آنچه هستیم) می باشد.

احتمالاً شرحی به این سادگی شما خوانندۀ کاشف خوشبختی را ارضاء نخواهد ساخت! زیرا کمی مختصر و ساده به نظر می رسد! اما فراموش نکنیم که حقیقت همیشۀ ساده است. آنچه آن را بغرنج و پیچیده می سازد تعابیر انسان است.

———–

شاید در ابتدا چنین تصور شود که نوشته های این سایت ممکن است اسباب ناامیدی و یأس در بین خوانندگان مشتاق به خودشناسی شده و آنها را در بن بستی روانی گرفتار سازد، اما چنین برداشتی ناشی از قضاوت زود هنگام و یا عدم درک مفهوم صحیح خودشناسی است.

در این میان نقش کتب، نشریات و یا تراکت هائی دیواری مزین به چهرۀ خندان استادان پیر و جوان که نوید خوشبختی زود هنگام، در سمینارهای رایگان به مردم می دهند را نمی توان نادیده گرفت. امیدهای واهی که زمینه ساز توقعات و انتظارات غیرواقعی نسبت به مقولۀ شناخت خود می شوند.

بسیاری ازخودشناسی انتظار معجزه دارند، در حالی که چنین اتفاقی به آن شکلی که در اذهان جا افتاده هرگز رخ نخواهد داد. تصورات رایج نسبت به خودشناسی در مغایرت کامل با آن قرار دارد. زیرا آنچه ازقبل در ذهن به تصویر کشیده می شود، مغایر با آنچیزی است که ازطریق توجه منجر به درک می شود.

-انتظارشما ازخودشناسی چیست؟

 

- رفع ضعف های شخصیتی و تقویت اراده ؟

- نفوذ درقلب مردم ؟

- تقویت حافظه؟

- کشف راهی برای تحقق سریع تر آرزوها ؟

- تقویت اعتماد به نفس؟

- روشی میانبر برای رسیدن به آرامش؟

و یا آشنائی با متدهای رام کردن کودک درون و مدیریت کردن خشم و اضطراب ؟!

اگرنیت از خودشناسی، برآوردن نیاز یا رسیدن به چیزی باشد، باید بدانیم مفهوم خودشناسی برای ما اشتباه جا افتاده است، زیرا از طریق خودشناسی قرار نیست به قدرت یا برتری دست یابیم. اگر چنین بود، بازار خودشناسی و اساتید آن بسیارگرم تر ازامروز می بود. بنابراین نباید فریب چنین تصورات آزمندانه ای را خورد.

 

هیچ یک از نیازهای شخصیتی، نه با خودشناسی و نه با هیچ سیستم دیگری ازجمله روانکاوی قابل دستیابی نبوده و جلساتی که بدین منظور تشکیل می شوند، صرفاً به منظور دلخوش کردن مردم و رونق بخشیدن به کسب و کاری تحت عنوان (مشاوره) است.

اکنون فرض را بر این می گیریم که با کمک خودشناسی قادر خواهیم شد به آرزوهای بی پایانمان برسیم، آیا فکر می کنید با برآورده شدن چنین نیازهای حقیرانه ای، تحمل تجربۀ عظیم خوشبختی که چیزی ورای تصورات فکری انسان اسیر شخصیت است را خواهیم داشت؟

تا هنگامی که خود ما درک صحیحی از خوشبختی نداشته باشیم، آنچه به عنوان خوشبختی به ما ارائه می شود، سراب و پوچی است.( شاهد این ادعا افراد متمول و معروف هستند) آنها نیز مانند سایر مردم علی رغم داشتن فاکتورهای ظاهری خوشبختی از خوشبخت نبودن رنج می کشند!

 

هدف ازخودشناسی قرارگرفتن ذهن درمدار طبیعی خویش است، بدون قرارگرفتن در این وضعیت ما قادر به درک تجربه آرامش و خوشبختی نخواهیم بود.

بسیاری ازما ریشه ناآرامی های خود را در عدم دستیابی به نیازهای شخصیتی می بینیم، در حالی که پس از رسیدن یا بدست آوردن آنها همچنان خود را ناکام می یابیم.

هدف ازخودشناسی شناسائی عاملی درونی است که موجب می گردد تا انسان خودش را آنگونه که هست نپذیرفته و پیوسته بدنبال داشتن یا فراهم شدن شرایطی باشد که تصور می کند به واسطه آن می تواند خوشبختی را در آغوش گیرد.

همه زندگی انسان اسیر(من) چنین حالتی دارد، به هرچه می رسد تا مدتی شاد است، اما مجددا احساس کمبود و نارضایتی می کند، سپس برای شارژ شادی و لذت، مجدداً دست به جستجو می زند!

 

آیا به نظر شما شناسائی و تشخیص چنین عامل شیطانی در وجودتان کارکوچک و بی اهمیتی است؟

آیا درک این موضوع که بسیاری از دلمشغولیت های انسان معاصر به دلیل مواجه نشدن با این عامل مخرب درونی است کشف پیش پا افتاده ای است؟

اگربه وسیله خودشناسی قصد برآوردن نیازهای تان را دارید، باید بدانید که در خدمت آن عاملی هستید که از درون در حال نابودی شماست، اما اگر فارغ از هرنوع نیاز، نیت تان تشخیص عامل آشوب است، خودشناسی شما را قادر به شناسائی و درک آن می سازد.

-هنگامی که مفهوم خوشبختی درک شده باشد دیگر نیازی به کشف خوشبختی نیست، زیرا خوشبختی درک مفهومی از بودن است که در ذهن ما درک شده است. هنگامی که شیوۀ صحیح (بودن) درک شده باشد، انسان خود به خود در وجود خویش آرام گرفته و در مدارصحیح زندگی و آرامش قرار می گیرد. جستجو و کشف خوشبختی فریبی فکری است برای منحرف ساختن ما از توجه به خود برای در آرامش زیستن.

 

اگر توجه به خود، بدون هرنوع تعبیر و تصویر سازی فکری که دستاورد خودشناسی است در ما شکل گیرد، نه نیازی به مطالعه داریم و نه جذب برنامه های ماهواره ای خواهیم شد. هرچه قابل درک باشد توسط خود ما درک خواهد شد.

کنجکاوی و تمایل ما برای دانستن، بهانۀ موجهی است برای روبرو نشدن با خودمان. به همین دلیل هرقدر مطالعه می کنیم باز همچنان تشنۀ دانستن چیزی جدید هستیم.

 

بسیاری ازمشتاقان خودشناسی آنچه می بایست درک کنند را درک کرده اند، اما جرأت بکارگیری دانسته های خود را در بارۀ خود ندارند. ما ازترس شک کردن به موجودیت بدلی خویش ازاطلاعات مان برای برچسب زدن به رفتار دیگران استفاده می کنیم!

-ازآنجا که اندیشه های بشر همواره جای حقیقت را اشغال می کنند، مفهوم خوشبختی نیز از این قاعده مستثنی نبوده و دستخوش تحریف شده است. پدیده ای مانند خوشبختی را نمی توان به شکل تعریف به دیگران ارائه داد. علت این امر انحصاری بودن آن در افراد است. انسان به دلیل تعابیر و تصاویر فکری متفاوت از خوشبختی، در درک آن دچار سردرگمی و تردید شده است.

افراد بدون آنکه درکی از خوشبختی داشته باشند، صرفاً براساس گفته ها و نشانه ها آن را می جویند. برای بسیاری، جستجوی خوشبختی از یافتن اش با اهمیت تر است . زیرا به انگیزۀ کشف آن، بهانه ای دارند برای فرار و نماندن با خود .

به همین دلیل حتی اگر واقعاً خوشبخت باشند، باز همچنان از پذیرش و ماندن با آن امتناء کرده و فشاری فکری آنها را موظف به حرکت و جستجوی سوژه ای جدید می کند!

 

-خوشبختی چیست؟

خوشبختی یعنی پذیرش و قبول آنچه هستیم. اگرشما قادر به پذیرش (آنچه هستید) بشوید، دروناً احساس سرور و خوشبختی خواهید نمود، بدون آنکه نیازی به دلخوشی یا لذت بیرونی داشته باشید. خود شما شرط لازم برای تجربۀ خوشبختی هستید، به شرط آنکه هر چه هستید را همانگونه بپذیرید! فکر به عناوین گوناگون ما را به خودمان ناقص جلوه داده و ما را بابت آن ملامت می کند.

یکروز مشکل ضعف حافظه را به رخ مان می کشد، روز دیگر بند می کند به شکل بینی یا عینکی بودن. همۀ این افکار و نگرانی های ساختگی، جزئی از مکانیزم فکری هستند برای درگیر نمودن ما به خودمان، اطلاع از این ماجرا کمک می کند تا ترس های مان را جدی نگرفته و با آن در گیرنمانیم.

به نظرشما اطلاع از ماجرا های پشت پردۀ ذهن که موجب ترس و بی قراری می شوند مفید تراست یا نحوۀ کسب موفقیت و مدیریت کردن خشم!؟

 

پذیرش خود، آنگونه که هستیم، تنها حس اصیل خوشبختی است که حالتی پایدار دارد، حالی درونی که پس از شکل گیری، انسان را رها نمی سازد. اصالت این حالت به دلیل اتکاء آن به درون انسان است.

احتمالاً شرحی به این سادگی شما خوانندۀ کاشف خوشبختی را ارضاء نخواهد ساخت! زیرا برای چنین واژۀ بحث برانگیزی کمی حقیرانه و مختصر به نظر می رسد! از کودکی این تصور در ما شکل داده شده که خوشبختی و آرامش در بالای کوهی صعب العبور و احتمالاً در منطقۀ تبت می باشد که انسان هائی با آموزش خاص قادر به یافتن آن می شوند، این در حالی است که خوشبختی با یک تغییر بینش منطقی در بالاخانۀ سرتان قابل دستیابی است. حقیقت همیشۀ ساده و دم دست است. اما این تعبیر انسان است که آن را بغرنج ساخته و به نقاط دور حواله می دهد.

کلید حل معمای به ظاهر پیچیدۀ خوشبختی در پذیرش و توجه به (آنچه هستیم) است.

اما پی بردن به اینکه چرا حاضر به پذیرش خود نیستیم، موضوعی پیچیده است که می بایست از طریق درک شخصی مورد توجه قرارگیرد.

 

چرا در حال حاضر نگرش ما به خوشبختی شکل مادی و بدست آوردنی به خود گرفته؟

چنین نگرشی حدوداً از دهۀ شصت میلادی به واسطۀ افزایش تولید توسط تبلیغات رسانه ای در آمریکا رواج یافت. اگر دقت کنیم متوجه می شویم که اساس تبلیغات رسانه ای را تمایل به لذت و خوشبخت شدن تشکیل می دهد، لذت بردن از جویدن آدامس یا نوشیدن یک نوشابه، حس خوشبخت بودن به واسطۀ سفر به مکانی توریستی و یا لذت چشیدن یک سس خوش طعم یا یک هات داگ که یاد آور طعم خوش زندگی است!!!

آنچه در همه این تبلیغات به چشم می خورد حس لذت و القاء خوشبختی است که در گرو مصرف یا داشتن چیزی است. در این گونه تبلیغات حس خوشبخت بودن در حد ارضاء یک ذائقه، مثلاً چشائی پائین آورده می شود. طبیعی است که با تاثیر چنین شیوۀ تبلیغاتی ای، سطح توقع مردم از خوشبختی چنین تنزل یابد. این روند نیز امروزه با کمک پیشرفت های تکنولوژیکی همچنان درابعاد وسیع تر، در جوامع رسوخ داده می شود.

 

همه ما تحت تاثیر تبلیغات تجاری زندگی خود را تعطیل اموری کرده ایم که تصور خوشبختی به ما می دهند. تصوری که به دلیل ماهیت دروغ شان انسان توهم زده را می فریبند.

اغلب مردم دائماً بدنبال بدست آوردن کالا یا فراهم شدن شرایطی هستند که بتوانند به واسطۀ آن حس ذوق زدگی و لذت بکنند، به همین دلیل حرص و طمع شکلی عادی و متعارف به خود گرفته.

آیا به نظر شما چنین خوشحالی ای بدلی ای که وابسته به داشتن یا نداشتن افراد است قابل قیاس با تجربه شکوهمند بی نیازی و آرامش هست؟

یک سؤال، آیا به نظر شما در برنامۀ خلقت بشر مبنا براین گذارد شده که انسان به واسطه ساخته های خویش و سرگرم شدن و مرور آنها احساس سرور و شادی کند، یا این هم برنامه ای است که توسط انسان منفعت طلب برای هم نوعان ساده دل تدارک دیده شده است؟

 

(آیا اینکه چرا روان من به عنوان یک انسان چنین دچارتشویش و اضطراب می شود مهم تر است یا پیگیری علل غرق شدن کشتی تایتانیک، یا بررسی وضعیت مزاج ناپلئون در جنگ واترلو!

همۀ این سرگرمی های به ظاهرعلمی برای سرگرم نگه داشتن و دور کردن ما ازاصل موضوع زندگی یعنی خودمان است).

انسان به دلیل سرگرم ماندن به اندیشه ها و ایده های خودساخته اش، اصالت خود را به فراموشی سپرده، ناآرامی انسان نتیجه طبیعی چنین انحرافی است.

انسان با خود بیگانه حاضر به عقب گرد و تجدید نظر در نحوه عملکرد اش نسبت به خود و هم نوعان اش نیست. او مغرور نتایج معجزه آسای علم و تکنولوژی شده.

او قصد دارد گاری چرخ شکستۀ ایده هایش را به اسم خوشبختی و با کمک القائات رسانه ای به سرمنزل مقصود که مشخص نیست کجاست برساند.

 

دلیل اینکه انسان تا این حد وابسته به رسانه ها شده ، اعتیاد به درک واسطه ای و دوری از خود است.

با توجه به این موضوع می توان پی به قدرت و اهمیت امپرطوری رسانه ای برد.

ما بیش از پیش معتاد به رسانه ها شده ایم. ما عمداً خود را متوجه و سرگرم به رسانه ها نگه می داریم تا متوجۀ ترس ها و طلب کاری های درونی از خود نباشیم.

ما فرار از خود را به عنوان راهکاری مؤثر برای رفع اضطراب بر گزیده ایم، در حالی که راه خلاص همیشگی ازاضطراب توقف و رو در رو ماندن با آن است. بیشترعمر انسان با خود بیگانه را کشف و پرداختن به راه های فرار تشکیل می دهد.

ترس و فرار انسان از خودش نه تنها از نگاه برنامه ریزان رسانه ای دور نیست، بلکه وجود این ضعف اساس سرمایه گذاری و توسعۀ رسانه ای را تشکیل داده است.

با وجود چنین ضعفی در انسان، این رسانه ها هستند که با همکاری بخش های سرمایه گذار، تصمیم می گیرند خوشبختی را چگونه برای مردم تعریف و به آنها القاء کنند.

-حس ناکامی در انسان، حاصل برآورده نشدن نیازهای کاذب شخصیتی اوست. انسان هنگامی که از نیاز و اجبار رها باشد دروناً مسرور و خوشبخت بوده و نیازی به چیزی به عنوان خوشبختی ندارد.

شما به عنوان فردی علاقمند به خودشناسی قبل از هر اقدام می بایست تکلیف تان را با خودتان روشن کنید. آیا قصد دارید با خودشناسی فردی ممتاز و خوشبخت شوید، یا فارغ از نیازها و آرزوهای تان در پی کشف دلائل بی قراری و اضطراب های تان هستید ؟

 

-به نظرشما شخصیت ممتاز چگونه فردی است؟

آنچه مسلم است در مورد شخصیت ممتاز در همه جوامع حکمی واحد جاری است و آن اینکه آنچه از زندگی عاید او می شود، عنوان، امکانات و تعلقاتی موقتی است که حاصل تلاش های او در فرصت زندگی است. تعلقاتی که حس دلگرمی به او می بخشند. اما این دلگرمی به دلیل وابسته بودن، موقتی بوده و دائماً به وسیلۀ دیگر رقبا مورد تهدید قرار می گیرد.

انسان ممتاز نقش امانت داری موفق را بازی می کند که می بایست برای حفظ داشته های اش پیوسته تلاش کرده و ترس و دلهره را به جان بخرد، تا موقعیت اجتماعی اش را حفظ کند.

همه زندگی او تلاش است و تلاش است و تلاش. تا هنگامی که زنگ تفریح اجباری مرگ استراحتی ابدی برای او به ارمغان آورد. تنها دراین حالت ذهن او قادر به درک دیرهنگام تجربۀ با شکوه بی نیازی می شود. انسان ممتاز فردی است که همه نگاه ها متوجۀ اوست، او برای حفظ این توجه دلخوش کننده می بایست همواره تلاش کند.

او فردی است که در دام ارزش های اجتماعی و داشته هایش گرفتار شده، این داشته های موقتی برای او بااهمیت تر از خودش می باشند، زیرا موجودیت اش را درگرو داشته هایش دیده و خود را با آنها معنا دار می بیند. او فردی است شجاع، باهوش و با پشتکار اما اسیر، مضطرب و نیازمند!

 

این موضوع می بایست از ابتدا روشن شود که قصد از خودشناسی رسیدن به خواسته ها و برترشدن است، یا شناسائی عاملی که از درون شما را به خودتان ناقص و بی عرضه جلوه می دهد؟

آیا می دانید درصد بالائی ازکتابهائی که با عنوان خودشناسی به چاپ می رسند به نیت برآورده شدن حسرت های شخصیتی خریداری می شوند؟ فروش بالای چنین کتابهائی به دلیل غفلت و نیازمندی افراد است.

آیا نیت شما در انجام خودشناسی درک مشکل خودتان است، یا آموزش نحوۀ دفاع و دشمنی کردن با مردم؟

اگر مورد دوم مورد توجه شماست، همین لحظه این سایت را ترک کنید! زیرا نوشته های آن دنیای خیالی شما را برسرتان خراب و شما را در موجی از سردرگمی و تردید نسبت به خود گرفتار خواهد ساخت. اما اگر نیت تان شناسائی و رهائی از شر عاملی است که از درون در حال تخریب روان شماست، می توانید روی نوشته های این سایت حساب کنید.

 

اغلب مردم به منظور (روتوش شخصیت) و یا تحقق رویا های شان به سراغ خودشناسی می روند. اما رسیدن به چنین منظوری نه ازطریق خودشناسی و نه ازهیچ طریق دیگری میسر نمی گردد. زیرا عاملی که نیاز را در ما شکل می دهد، ماهیتی توهمی دارد، بنابراین آنچه به تحریک او در پی اش به راه می افتیم نیز توهم است، حاصل و نتیجۀ تلاش های انسان اسیر شخصیت همواره بر توهم استوار بوده و به همین دلیل با وجود یک عمر تلاش همواره خود را مغموم و بازنده می یابد.

نیازهائی که توسط فکر به منظور رشد شخصیت در ما شکل داده می شود در حکم یافتن نخود سیاه است.

خودشناسی واقعی شما را به سوی نادیده های ذهن هدایت می کند، به جائی که نیاز، خشم و انتقام شکل می گیرند. جائی که تصمیم مبدل به تردید و نفرت جای عشق را می گیرد.

جائی که میل برتری و سلطه جای رأفت انسانی را اشغال کرده.

 

به نظرشما آیا مطرح کردن چنین حقایقی ممکن است موجب دل سردی شما نسبت به خودشناسی شود؟ چرا شنیدن چنین مطالبی در مورد خودشناسی باید ما را مضطرب و نگران سازد؟هنگامی که حقیقت اسباب نگرانی انسان شود، یقیناً ذهن در اشغال غفلت است.

چرا هشدار فرد غافل را آشفته می سازد؟

هشدار باعث می شود تا انسان غافل نسبت به مرکز فهم اش یعنی (عقل من) دچار تردید و بی اعتمادی شود. (این تردید متوجه مرکزی است که ما آن را به عنوان همه چیز خود و پایگاه تامین امنیت روانی خود باور کرده ایم. تردید به نحوۀ عملکرد این پایگاه بدلی که ما آن را (من) خود تصور کرده ایم موجب حس ناامنی و ترس در انسان می شود).

 

هنگامی که (من بدلی) یا (فهم من) مورد تردید قرار گیرد، گوئی نقش هایش لو می رود. به همین دلیل نسبت به ملامت یا نصیحت واکنشی منفی نشان می دهیم.(در حقیقت این من بدلی ماست که برآشفته شده و واکنش نشان می دهد، نه ذات ما).

شیطان یا (من) بدلی حاضر به قبول شیوه ای جز غفلت در ذهن انسان نیست. ازآنجائی که انسان غافل، برای تامین امنیت روانی وابسته به (من) بدلی اش است، ازترس ازدست دادن آن همواره خود را مجبور به دفاع و باج دادن به آن می بیند!

 

( آیا متوجه این بازی فکری هستید؟ این خود ما هستیم که پدیده ای توهمی ای را به عنوان پایگاه تامین امنیت روانی در خود می سازیم، به این امید که با اتکاء به آن در برابر دیگران مصون بمانیم.

این پایگاه دائماً ما را به جدال با دیگران تشویق می کند، اما هنگامی که وارد مشاجره می شویم به جای کمک ، ما را گرفتار تردید، بلا تکلیفی و ترس می کند.

اما هنگامی که (من) بدلی مورد تهدید قرار می گیرد، این ما هستیم که با تمام وجود به دفاع ازآن می پردازیم، زیرا در توهم خود بر این باوریم که این (من) همه چیزما بوده و وظیفۀ تامین امنیت را در ما به عهده دارد. (در اینجا نیز رد پای نگرش ملانصرالدینی انسان غافل به خوبی نمایان است).

اگر از هم اکنون (من) بدلی یا شخصیت را جدی نگیریم و بی جهت پرو بالش ندهیم و عطای ایمنی ای که قرار است به ما بدهد را به لقایش ببخشیم، نه خطر در ذهن شکل می گیرد نه نیازی به دفاع .

 

هنگامی که بارتوهمات و مبارزات خیالی را به وسیلۀ آگاهی از دوش ذهن برداریم، زندگی بدون ترس را تجربه خواهیم نمود.

قدم اول در خودشناسی توجه به انگیزه های شکل گیری غفلت و راه های گریز از خود است.

آیا دقت کرده اید که فکر ازتوجه ما به خودمان هراس داشته و نگرانی اش را به شکل اضطراب و بی قراری به خصوص در هنگام تنهائی و روزهای تعطیل در ما بروز می دهد؟ هر زمان که قرار است با خود تنها باشیم، فکر ما را دچار اضطراب کرده و به سرعت قصد خروج ما از این حالت را به اشکال گوناگون دارد.

برای درک (من بدلی) و فریب کاری های آن می بایست درهای خودفریبی را بروی خود بسته و در خود به بن بست رسید.

مانند معتادی که برای ترک می بایست ایزوله شود. بسیاری این ایزوله شدن را با سفر به هندوستان و سر به کوه گذاردن تغییر شکل داده و فریب ترفندهای (من بدلی) را می خورند.

 

هنگامی که با صراحت و صداقت باطنی راه های خودفریبی و گریز را به روی خود ببندیم، ترسی شدید و توهمی برذهن حاکم می شود، اما پس ازآن گشایشی شگرف در ذهن ایجاد می شود که موجب تردید جدی نسبت به خود می گردد. حاصل این تردید نوعی دگردیسی و پوست اندازی ذهنی است که حکم تولدی نو را دارد.

ماندن و بسر بردن در بن بست ذهنی به مثابه گیرافتادن (من بدلی) در گوشه رینگ و لو رفتن نقش های شیطانی اش است.

اگرآنچه هستیم را با جان و دل پذیرفته و ازآن نگریزیم، امکان اتصال و دسترسی مجدد ما به محیطی متفاوت از ذهن که در حقیقت ذات ماست و تا بحال از دسترس ما دور نگه داشته شده مهیا می گردد.

آنچه از بودن در این کیفیت حاصل انسان می شود تجربه ای است ناشناخته، بکر و انحصاری که هرفرد می بایست با درایت شخصی آن را درک کند.

 

این همان گنج بی پایان جاودانگی است که نصیب انسان های نیازمند نمی گردد. زیرا انسان نیازمند هرچه دلگرم اش کند را قاپیده، مال خود کرده و به آن سرگرم می ماند!

هنگامی که نیاز در انسان شکل نگیرد، انسان صاحب همه چیز می شود، بدون آنکه تعلقی دراو شکل گیرد!

هدف ازاین نوشتار توجه دادن به افرادی است که به جای نزدیک شدن و مشاهدۀ خود، انرژی شان را صرف دلمشغولتی جدید به عنوان خودشناسی یا عرفان کرده اند.

طبیعتاً هشدار بابت این عارضه دیرینه بشر یعنی (غفلت) به مذاق بسیاری خوش نیامده و بار منفی برای (من بدلی) شان در بر خواهد داشت!

 

هنگامی که به اطراف خود توجه می کنیم می بینیم که ازهر چیز ساده و پیش پا افتاده ای برای خود دلمشغولیت یا تعلقی ساخته ایم. از یک تکه چوب گرفته تا یک رایانۀ جیبی، سرگرمی هائی که ظاهراً موجب دلگرمی اند اما در واقع مخل نگاه و توجه ما به ریشۀ مصائب درونی مان هستند.

امنیت خاطر و دلگرمی حقیقی را می بایست در مرکزثقل وجود خویش یعنی (ذات) جست و به آن تکیه کرد، جائی که فکر تابعی از سیستم ذهن است و سرخود عمل نمی کند.

http://tavajjoh.ir/


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1391 و ساعت 9:45 توسط Ghasem Soltani |

غفلت

احتمالاً اولین چیزی که ازشنیدن کلمۀ غفلت به ذهن خطور می کند خاطرۀ فرصت های از کف رفته و افسوس است.
اما فراموش نکنیم که انسان همواره عمداً و یا سهواً چیزی برای از دست دادن و افسوس داشته و خواهد داشت.
دراینجا قصد نداریم به موضوع غفلت از زاویۀ فرصت سوزی و از دست دادن موقعیت ها نگاه کنیم، بلکه قصد داریم اشاره ای داشته باشیم به نوعی غفلت فراگیر که گریبان گیر نسل بشر شده.
(قرار دادن عمدی ذهن در شرایط بی خبری به منظور توجیه عدم توجه به خود).

هنگامی که به روند زندگی انسان از دیر باز نظر کنیم متوجه این نکته می شویم که بسیاری از توجهات او حول مسائل زائدی می گشته که او آنها را حقیقی و با ارزش فرض کرده است. اموری که ماهیتاً زائد هستند اما اندیشه های بشر بهائی کاذب به آنها بخشیده.
این روند تا به امروز نیزادامه یافته و اغلب مردم چنین اعمالی را به عنوان علائق شخصی و در قالب اشکال گوناگون هنر، ورزش، سیاست، فلسفه، عرفان و یا علم برای خود توجیه و خود را وقف آنها می کنند، با این استدلال که پرداختن و دل دادن به این امور رضایت مندی و آرامش برایشان به ارمغان می آورد.
آیا به نظرشما مفهوم زندگی یعنی سرگرم بودن انسان به ساخته های دست خود و تحسین شدن بابت پرداختن به آنها ؟
اگرچنین است، پس زندگی چیست؟

دامنه غفلت عمدی انسان تا حدی است که همه آن را عادی و طبیعی فرض گرفته اند.
اغلب مردم به غفلت های خویش نوعی وابستگی و اعتیاد پیدا می کنند به این دلیل که به آنها حالتی از رضایتمندی و دل خوشی تصنعی می بخشد!
به دلیل وجود این احساس خوشایند جانشین است که مصلحین اجتماعی همواره در طول تاریخ در راهنمائی مردم برای ترک غفلت با مشکل مواجه بوده اند.

متاسفانه انسان در مواجهه با درون پر رنجش به جای برخوردی منطقی ، چاره را در فرار از خود و توجه به بیرون دیده.
غفلت ازخویش با توجیه بررسی و کشف رازهای بیرونی، موجبات غریبگی بیشتر انسان با خود را فراهم کرده است. اگر انسان قادر می شد که در وضعیت انسجام ذهنی قرارگیرد و وحدت را در وجودش تجربه می کرد، قطعاً دستاوردهای متفاوت تر و متنوع تری نصیب خویش می ساخت.

لطفا به اطراف خود به خصوص رسانه ها توجه کنید، اغلب مردم در حال سرگرم نگه داشتن خود به اموری هستند که تصور می کنند موجبات سعادت و آرامش آنها را فراهم می سازد.
برنامه های رسانه ای پراست ازافراد ماجرا جوئی که خود را وقف رسیدن به ایده هایشان کرده اند. یکی دیوانه وار خود را غرق ورزش و یا پرسه زنی در طبیعت و مطالعۀ زندگی حیوانات کرده، دیگری از سرکول علم و تکنولوژی بالا می رود، عده ای خود را موظف به خلق اثری به یاد ماندنی در زمینه موسیقی، ادبیات و یا سینما می بینند و افرادی نیز مشغول بررسی تاریخ و یافتن زوایای تاریک آن هستند.
آنچه تاسف آور است حس غبطه و افسوسی است که تماشاگران به خصوص جوانان به این افراد می خورند. چرا که تصور می کنند آنها به عنوان تلاشگران عرصه زندگی ، خوشبختی مورد نظرشان را یافته اما دیگران از آن بی نصیب مانده اند!
چنین حسرتی ناشی از بیگانگی انسان با خود و خود باختگی اش نسبت به دیگران است.
( به طور مثال گاهی اوقات افرادی را مشاهده می کنیم که به دوستان سالکی که در مراسم یادبود مولانا درقونیه می روند قبطه می خورند.
آنها شرکت در مراسم سماع را نقطۀ اتصال به حلقۀ عرفا و اوج سعادتمندی تصور کرده و با همگون سازی خود با آن مراسم تصوری ازرهائی و خوشبختی درخود شکل داده و مدتی با خاطرۀ آن مراسم سرمست هستند. این در حالی است که برادران سماعی شان مشغول اجرای نمایشی عرفانی به منظور جذب توریست های ساده دلی هستند که گمشده شان را در سرزمین های مجاور و خارج از ذهن خود می جویند).

در پس انجام این امور جای یک چیز خالی است و آن نگاه صادقانه و بی تعبیر انسان به باطن خویش است. انسان آنقدر خود را غرق بیرون ازخود کرده، گوئی با این مشغول سازی عمدی، قصد منحرف ساختن خود از مسائل درون اش را دارد.
اما علت این فرار از خویش چیست؟
چرا انسان تاب ماندن با خود را ندارد؟
چه نوع فشاری موجب می گردد تا انسان قادر به توقف در خویش نبوده و دائماً از درون به بیرون پرتاب شود؟
این موضوع را در خودتان مورد بررسی قرار دهید، هنگامی که فشاری فکری شما را متمایل به انجام کاری می سازد به انگیزه های شکل گیری آن تمایل در خود دقت کنید.
توجه کنید و ببینید دلیل میل شما به انجام آن چیست؟
آیا تا بحال توانسته اید آنچه موجب شکل گیری نگرانی در شما می شود را زیر نظر بگیرید.
میل به کشف یک پدیدۀ علمی، سفر به مکان های صعب العبور، بالا رفتن از قله کوه ها، گرایش به فلسفه و عرفان، خلق یک اثر هنری و یا میل به برتر شدن و قهرمان بودن.

وقتی در سکوت ذهن و فارغ از قیل و قال های همیشگی به تمایلات خود توجه کنید مطمئناً در بسیاری ازآنها رد پای تضاد و اضطراب را حس خواهید کرد. ترس از چیزی نبودن، مقایسه شدن، به حساب نیامدن، عدم شهرت، تنها بودن، نرسیدن و نداشتن و یا ترس از آزار.
درگیری ذهن با هر یک از این افکار موجب شکل گیری تضاد و اضطراب و نتیجۀ آن به شکل توجه به بیرون و تمایل به هیجان می شود.

-علت اصلی گریزانسان و تمایل به ماجرا جوئی، وجود افکار متضادی است که منجر به اضطراب می شود، اضطرابی که پیوسته در لابراتوار تولید اندیشه های متضاد فکر، تهیه و مانند آفتی مهلت به ذهن تزریق می شود.
انسان برای نماندن با اضطراب و درون پرآشوب اش تلاش می کند تا در خودش غایب باشد، او برای این غیبت عمدی نیازمند کشف بهانه ها است. در این سرگشتگی تاریخی هرچیزی که بتواند به انسان بهانۀ ای برای غیبت در خودش بدهد، او ارادت خاصی به آن پیدا می کند. (بیان غفلت از این واضح تر)!

هنگامی که نگاه ما به خود و زندگی عمیق و شفاف باشد، دیگر مبهوت علم و تکنولوژی و دیگر ساخته های دست بشر نشده و نسبت به آنها خود باخته نمی گردیم.
هم انگیزۀ فرهاد به عنوان عاشق کوه کن برایمان روشن می شود و هم دلایل جستجوی بی وقفۀ انسان برای کشف عجایب در کهکشان ها!
انسان تاوان رو در رو نماندن با اضطراب را با بیگانگی بیشتر با خودش می پردازد. بیگانگی ای که مولد اشکال جدیدی از اضطراب در او است.
-شاید بی اقراق بتوان ادعا نمود که در این دوران اضطراب انگیزۀ بسیاری از تلاش های انسان شده است.
تلاش هائی که برای انسان شگفتی و هیجان به ارمغان می آورند. بیائیم روی ارتباط بین اضطراب و غفلت بیشتر دقت کنیم. زیرا نکات با ارزشی در این بررسی نهفته است که می تواند ما را به ریشه های غفلت در خودمان نزدیک سازد.

آنچه قادر است اضطراب را کاهش و یا موقتاً برطرف می سازد، هیجان است، در حقیقت هر عاملی که بتواند حواس انسان را از اضطراب و (من) های طلب کار درونی اش پرت کند و معطوف به خود سازد، خاصیت ضد اضطراب داشته و در حکم اکسیری ارزشمند برای اوست. چنین خاصیتی را جدای آرام بخش ها، مواد مخدر و الکل می توان در هیجان، بهت و شگفت زدگی نیز یافت.
انسان در طی قرن ها برای تطبیق خود با معضل اضطراب، دست به کار ایجاد هیجان و کشف پدیده هائی شده که موجبات شگفتی و بهت زدگی او را فراهم آورند.
کشف کاربرد هیجان در افراد به منظور کاهش اضطراب می تواند با خود ارضائی در نوجوانی آغاز و به شکل تلاش های گسترده علمی و خلق آثار هنری و یا گرایش و انجام انواع بزهکاری در جوانی و میانسالی ادامه یابد.
آنچه در هنگام انجام این امور جدای جدیت در انجام آن برای فرد اهمیت دارد، شرایطی از آزادی موقت و جدا شدن از حس اضطراب است که فرد خود را در آن لحظات آرام می یابد.
(البته درست تر این است که بگوئیم این مستی هیجان است که موقتاً جای حس اضطراب را می گیرد، وقتی مستی میبپرد، اضطراب کرخ شده به حالت اول خود باز می گردد. این حالت ناپایدار را در لذت نیز می توان مشاهده کرد. تنها شکل ازسرخوشی و سرور حقیقی زمانی است که انسان در پیوند با ذهنی خالی از تصاویر و تعابیر متضاد فکری باشد ).
فرهنگ جوامع به خصوص جوامع غربی پیوسته تلاش و حرکت های شخصیتی را برای مردم تجویز و پاداش چنین تلاشی را به شکل معرفی شخصیت شهیر به افراد نشان می دهند.( منظور از تلاش در اینجا حرکت های واقعی برای امرارمعاش و رفع نیازهای زندگی نیست، بلکه اشاره به تلاش هائی است که افراد برای ایجاد حس برتری و رسیدن به شخصیت مورد نظر جامعه و نمایش خود به دیگران به آن دست می زنند).
اما آیا این شخصیتی که مطلوب جامعه بوده و آن را به عنوان الگوی انسان کامل معرفی می کند.(بگذریم ازاینکه این تعریف در هرجامعه ای بنا به نوع فرهنک و رسوم اجتماعی متغیر بوده و قطعاً یک پدیدۀ متغیر نمی تواند اصالت داشته و پایدار بماند) می تواند جز منافع خود به منافع دیگران توجهی داشته باشد؟ قطعا نمی تواند!

انسان شخصیت مدار به دلیل بیگانگی و عدم ارتباط با درون خویش فاقد تکیه گاه درونی است، چنین انسانی برای حس وجود داشتن و امنیت درونی وابسته و نیازمند به وسایل و دلائلی بیرونی است که پیوسته حسی بدلی از بودن و امنیت را در او شکل دهند.
به همین دلیل انسان اسیر شخصیت دائماً تلاش می کند تا بدست آورد، بشود و برسد تا دلیل و بهانه ای روانی برای بودن و زندگی کردن برای خودش داشته باشد. اگر بخشش و انفاقی هم می کند برای رد خطر از منافع اش و یا حس رضایت مندی ازخودش است.

انسان خود را درگیر با موضوعی به عنوان فلسفه زندگی و نحوۀ چگونه زیستن کرده ، موضوعی که در حیطۀ درک او نیست اما او پرداختن به این ایده را بهانه ای برای غیبت در خویش و بسر نبردن با (آنچه هست) کرده .
اصولا انسان با خود بیگانه شیفته هرچیزی است که توجه او را از باطن اش منحرف سازد، ازاندیشیدن به ایده ها گرفته تا لذت و هیجان و همچنین کمک گرفتن ازمواد گوناگون شیمیائی به منظور کرخ کردن ذهن خود.

انسان به شکلی جدی در پی کشف فلسفه وجودی و توجیه زنده بودن خود است. اما آنچه دراین میان فراموش شده توجه انسان به (آنچه هست) اش است. این عدم توجه ناشی ازغفلت عمدی انسان ازخویش است.

تا زمانیکه غفلت به شکل مخدری قوی در انسان عمل می کند، صحبت از (زندگی در لحظه) و (رهائی) صرفا ایده و بهانه ای است برای عدم حضور در خویش و تداوم بخشیدن به غفلت به بهانه های جدید!

http://tavajjoh.ir/


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 و ساعت 9:46 توسط Ghasem Soltani |

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست !

 

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

:با خودم می گفتم

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی در همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم

 سهراب سپهری


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1391 و ساعت 9:7 توسط Ghasem Soltani |

خر درون


| *| نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391 و ساعت 22:49 توسط Ghasem Soltani |

ازدواج و خانواده’ سالم و ناسالم

رابطه ای که با عقد و قراداد مخصوص در محضر و دفتر ثبت اسناد بین دو نفر به ثبت برسد را ازدواج می نامند. ازدواج سنتی در تمام دنیا بین جنس زن و جنس مرد جاری می شود، اما در دهه های اخیر در بعضی از کشورهای اروپایی بین همجنس گرایان نیز جاری می شود و زن با زن و مرد با مرد نیز اجازه دارند تا با یکدیگر زندگی مشترکی را داشته باشند.

ازدواج کردن، تشکیل یک خانوادهء کوچک در خانوادهء بزرگ جهانی است که اگر آزادی و حقوق همسران حفظ و رعایت شود، می تواند موجب رشد و پیشرفت خانواده و نسل های بعدی شود، اما اگر ازدواج کردن به ساختن سیم خارداری در اطراف یکدیگر منجر شود، بدون شک مانع رشد و پیشرفت یکدیگر و عامل بیماری های روانی و روحی در خود و فرزندان این خانوادهء کوچک و در نهایت خانوادهء جهانی می تواند باشد.

راز یک ازدواج خوشبخت و اصیل در ذهن های غیر شرطی شدگی، آزادی و آگاهی خوابیده است. قبل از ازدواج در بین عشاقان رسم بر این است که فقط مرگ می تواند آنان را از هم جدا کند، اما بعد از ازدواج هر چیز کوچکی می تواند بهانه ای برای جدایی آنان شود و تقریباً اغلب ازدواج ها اگر به جدایی قضایی و حقوقی هم نکشد، به طلاق روانی یا همان طلاق عاطفی و خاموش منتهی می شود، زیرا شرط عشق، شناخت عشق است و شرط شناخت عشق، آزادی و رهایی از نفس و خرافه است. قانون ریاضی طبیعت شرط سنگینی (خودشناسی) برای خوشبختی و سعادت اختیار کرده است، اما به درد و ارزش آن می ارزد.

یک امری را هرگز فراموش نکنیم که ازدواج وسیله و ابزاری برای تقسیم انرژی و خوشبختی است، نه برای رسیدن به خوشبختی. انسان بدبخت و تنها و بی مسئول با ازدواج کردن، نه خوشبخت می شود و نه تنهایی اش برطرف می شود و نه متعهد می شود، اما تنهایی و بدبختی و بی مسئولیتی خود را به راحتی می تواند به دیگری منتقل کند و این نیز اتفاق می افتد و دو آدم عاشق و شیدا، تبدیل به آدم های متنفر و دشمن می شوند.

خانواده یک بستر بسیار مناسب برای تمرین و تحمل همنوع نسل بشر است، یک پایگاه و قرارگاه اجتماعی برای افراد خانواده است، اما این خانوادهء مذکور سالم به هیج وجه درهای خود را به روی خانوادهء بزرگ جهانی نمی بندد و دیگران را نامحرم و غریبه از خانوادهء خود تلقی نمی کند، که در اینصورت فرزندان و نسل های بعدی را به بیگانگی و انزوا و تنهایی تربیت و سوق خواهد داد که همهء اینها منشاء بیماری های روانی و روحی هستند و این با هدف و نظام رشد انسان سالم و به ویژه با خانوادهء جهانی منافات دارد، زیرا پیشتر نیز اشاره کرده ام که خانوادهء کوچک را نباید از خانوادهء بزرگ جدا دید، زیرا وجدان، اخلاق، مهرورزی و محبت و درک در گرو یگانگی می باشد، نه در انزوای خانواده و تبعیض ژن ها...!

امروزه یک جوان مدرن جهانی دیگر می داند که فقط با خواندن یک آیه نمی توان محرم یکدیگر شد. افرادی محرم هستند که بین آنان هیج تابویی وجود نداشته باشد و آنان در اعتماد و آرامش کامل باهم باشند. محرم کسی هست که طبیعت و فطرت دیگری را انکار نمی کند. مگر با یک کاغذ می توان محرم دل دیگران شد!؟

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند/// وانکه این کار ندانست در انکار بماند

محرمیت، یقیناً  و تحقیقاً در رسیدن به آگاهی، سلامتی، استقلال فکری و آزادی میسر است و در عدم و فقدان این چهار رکن به علاوهء "اعتماد"، کسی نمی تواند با کاغذهای جعلی و قلابی محرم دل یکدیگر باشند. آیا یک دیوانهء زنجیری، حق این را دارد که با یک ورقهء کاغذ دیکته شده، تمام جوانی من را در یک خانه قرنطنینه کند و من را هرگاه که دلش خواست تجاوز کند، تحقیر کند، طراحی کند، و من حق صحبت و مهرورزی و عشق ورزی با هیچ محرمی دیگر را نداشته باشم!؟ 

این چه نوع ازدواجی است که رابطهء من را با همه کس و همه چیز قطع می کند و تمام وجود و توجه روانی من را برای خودش می خواهد؟

من یقین دارم که این نوع ازدواج یک عمل غیر اخلاقی، غیر عقلانی بوده و از روی جاهلیت و چه بسا خودشیفتگی و خودمحوری انجام می شود.

ازدواجی که روی آیندهء انسان ها یک خط بطلان بکشد، ازدواج نفسانی و از نوع فاشیستی است. 

یک ضرب المثل چینی می گوید: اگر مي خواهي براي يک روز معذّب باشي مهمان دعوت کن. اگر مي خواهي يک سال عذاب بکشي پرنده نگه دار و اگر مي خواهي مادام العمر در عذاب باشي ازدواج کن!   

ریشهء این ضرب المثل ها و طنزهایی که برای ازدواج درست می کنند را در عدم چهار رکنی که در بالا به آن اشاره کردم (آگاهی، سلامتی، استقلال فکری و آزادی) باید جستجو کرد. ازدواجی که احساس مالکیت تولید کند و تنهایی، انزوا و تبعیض و مافیای خانوادگی را به ارمغان بیاورد، علاقه و عشق را تنزل داده و درختش میوهء دشمنی و بی اعتمادی می دهد.

بنده، طرفدار ازدواج و ایجاد خانوادهء سالم می باشم و از آن حمایت می کنم، اما واقعیت های ازدواج و خانوادهء ناسالم را نباید نادیده بگیریم.

یک خانوادهء ناسالم می تواند ضعف های زیر را به جامعه انتقال دهد:

1_ انحصاری کردن کانون مهر و الفت در داخل خانواده

2_ انتقال مواریث خرافه گری و فرهنگ و سنت های دست و پاگیر

3_ تبعیض خانوادگی و فامیلی با افراد بیرون خانواده

4_ احترام ویژه به اعضای "خودی"!

5_ عدم اعتماد به غیر خودی و ناشناخته

6_ محافظه کاری

7_ امر و نهی پیوستهء فرد غالب در خانواده

8_ اخلاق خواجگی و بی اعتنایی به خاطر تربیت و فرهنگ بسته و اقتدارمحور در خانواده، که در جامعه بسیار آزار دهنده و مضر است.

9_ احساس سوءظن و بدگمانی به غیر از اعضای خانواده

10_ احساس پشیمانی، سرخوردگی و ناامیدی، اگر که ازدواج به خوشبختی منتهی نشود.

ازدواج و تشکیل خانواده تمرینی برای زندگی گروهی و تقسیم عشق و ارتباط است. ما می توانیم ارتباط زناشویی و خانودگی را با خانوادهء جهانی تقسیم کنیم، یعنی به اشتراک بگذاریم، و آدمی، چیزی را به اشتراک می گذارد که از آن خرسند است و اعتماد به آن چیز دارد. ارتباطی که استثمار و نفس در آن حاکم باشد از انتشار آن جلوگیری می شود. خانوادهء سالم در جامعهء سالم، چیزی برای پنهان کردن ندارد. خانواده، کانونی برای پی ریزی ریشه ها و بال های فرزندان و نسل بشر است.

از این رو مشکلات روانی خانواده، روابط و تحلیلات خانواده از جامعه و دیگران نه تنها اعضاء خود خانواده را متاثر می کند، بلکه جامعه و خانوادهء جهانی نیز متاثر از آن می شود، از این رو سلامتی یک جامعه، رابطهء مستقیم با سلامتی خانواده و ازدواج دارد و سعادت و خوشبختی خانواده و یک ازدواج سالم، جدا از خوشبختی جامعه نمی باشد. در حقیقت ازدواج آغاز یک رابطهء تازه است، نه پایان رابطه ها و نه پایان ارتباط با دیگران و جامعه!

پذیرش خانوادهء بزرگ جهانی در گرو پذیرش "چگونگی" افراد خانوادهء کوچک است.

گذران اوقات استراحت و فراغت خانواده با خود و یا دیگران، تمرینی برای اتحاد و یا انزوا در جامعه می باشد.

ارتباط با جامعه بزرگ قاعدتاً نباید استحکام خانواده را تضعیف کند و اگر تضعیف شد، گناه آن تقصیر ذات ارتباط نیست، اما چگونگی ارتباط چرا!

در خانواده یاد می گیریم که چگونه می توان همدیگر را دوست داشت و باهم کنار آمد، همانگونه که با برادر و خواهر  کنار می آییم، با دیگران نیز همانگونه خواهیم بود!؟ تبعیض و عدم تبعیض را از خانواده و نوع ارتباط خانواده با دیگران می آموزیم. اگر ما نتوانیم اعضای یک خانواده خود را درک کنیم و آزادی عمل را بر آنان روا بداریم، چگونه خواهیم توانست در بزرگسالی، آزادی را بر اعضای جامعه و خانوادهء بزرگ روا بداریم!؟

حلقه های نامزدی بهتر است که باز باشند تا خانواده بتواند با جامعه در ارتباط باشد. ازدواج کردن به معنای قطع ارتباط با دنیا و مردم آن نیست

می خواهم بگویم که خانواده همیشه بوده و خواهد بود، همه ما متعلق به "یک" خانواده هستیم!

قاسم سلطانی


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391 و ساعت 12:25 توسط Ghasem Soltani |

رندی چیست و رند کیست؟


در فرهنگ «دهخدا» اینگونه آمده است:

ایشان را از این جهت رند خوانند که ظاهر خود را در ملامت دارد و باطنش سلامت باشد. منکری که انکار او از امور شرعیه از زیرکی باشد نه از جهل. هوشمند و باهوش و هوشیار. آن که با تیزبینی و ذکاوت خاص مرائیان و سالوسان را چنانکه هستند، شناسد. نه چون مردم عامی.

من اعتقاد و ایمان دارم که هرکس خودش باید به معراج برود و در نهایت خودش باید معانی را تجربه کرده و با ذات او یکی شود و من رندی را چنین تجربه کرده ام:

رندی از معصومیت به معصومیت و از سادگی به سادگی رسیدن است. رندی یک پروسهء عاشقانهء سالم عقل و خرد، برای رسیدن به معشوق است. رندان، شخصیت هایی هستند که در صورت و ظاهر متناقض و درونی متعادل دارند، زیرا صورت گر، همان سطح نگر و ظاهر بینی است که از چشم سر استفاده می کند و چشم سر، تنها بیرون را می بیند و بیرون همیشه در رقص است و در حالت های متناقضی که عقل کل به آن می دمد. ظاهربین، قادر به دنبال کردن پیوستهء رند رقاص نیست.

رند، از ظاهر به باطن و از باطن به ظاهر سفر می کند و هر دو جهان را بهشت می بیند، زیرا می داند که وجود یعنی بهشت، پس هرچیزی که وجود دارد الهی بوده و از جنس بهشتی است.

رند، شخصیتی است که اعتماد را بر تردید، عشق را بر نفرت، بخشش و عبور را بر مانع و تقسیم را بر جمع ترجیح می دهد و در این راستاست که شادی و بهشت را تجربه می کند.

رند، شک و انتقاد را نفی نمی کند، اما از آن عبور کرده و آن را تبدیل به اعتماد می کند. یعنی اعتمادش بر تردیدهایش پیروز می شود و این سرمایه را مدیون طبیعت خود می داند و از هر گونه برتری طلبی پرهیز می کند و تقوا را در رندی و رندی را در تقوا می داند و تجربه می کند.

رندترین نطفه ها تبدیل به آفرینش می شوند!

قاسم سلطانی


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1391 و ساعت 18:4 توسط Ghasem Soltani |

چقدر هم مد شده!


این روزها عبارت های زیر در اینترنت بسیار مد شده است:

_ هرگز به خاطر دیگران اصالت خود را تغییر ندهید، چون هیچکسی بهتر از شما نمی تواند نقش شما را بازی کند، پس خودتان باشید، شما بهترینید.

_ کسي که نداي دروني خود را مي شنود، نيازي نيست که به سخنان بيرون گوش فرا دهد.

_خودت باش ...

_ زندگی کن با قوانین خودت، با باورها و ایمان قلبی خودت، به حرف مردم و دیگران گوش نده...

_ من جهان خودم هستم...

_ به حرف های دیگران در بارهء خودت بها نده، خودت ببین که هستی، کجا هستی و لغزش هایت کدامند...

_ نگران آنچه دیگران در باره شما می گویند نباشید، آنها کسانی هستند که به جای یافتن کاستی های خود، مشغول یافتن کاستی های زندگی شما هستند...

_ فقط به خدا و خودت اعتماد کن...


همه این جملات قصار در خلع که گفته نشده اند. خلاصه ای از شناخت و بصیرت متفکران معصوم و عارفی هستند که آیه وار با دیگران تقسیم می کنند و برای این نیستند که هر کسی به نفع نفس خود تعبیر کرده و از برای فربه کردن نفس خود بهره بجویند!

من ترسم از این است که این "خود" در نزد عام همان خود تقلبی، خود جانشین، متعصب، مرتجع، جزم اندیش، کینه توز، حسود، شخصیت پرست و متوهمی(نفس) تلقی شود، که نه دوست دارد یاد بگیرد و نه تغییر کند، نه متخصصی را به رسمیت بشناسد، نه از جهان ذهنی خود بیرون آید، نه به اشاره های پارهء دیگر خود گوش بسپارد، و در باورها و حقایقی که ساختهء ذهن و نفس خودش بوده، پافشاری و سماجت کرده و در جهنم خود بسوزد و بسوزاند

قاسم سلطانی


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 و ساعت 20:59 توسط Ghasem Soltani |

هر سخنی برای هر گوشی نیست و هر گوشی برای هر سخنی

چشم و گوش های مان و تمامی اعضای بدنمان را از بردگی نفس و خرافه رها سازیم. اجازه ندهیم که گوش های مان بشنود، آنگونه که نفس دوست دارد بشنود و چشم های مان ببیند آنچه را که نفس دوست دارد ببیند. گوش و چشم های مان را از استعمار نفس آزاد سازیم.
ما باید ببینیم و بشنویم آنچه را که فطرتمان و خداوند می خواهد ببیند و بشنود. اگر این گوش و چشم در اختیار خرمان (نفس) باشد، همه چیز را تحریف و سانسور شده می بیند و می شنود و عاقبت تحریف و سانسور، توهم و دیوانگی است. غیر واقعی زندگی کردن است
چشم و گوش ما از جنس زندگی، شادمانی و خداوند است و نفس از جنس درد و غم و پریشانی. هر زمان دیدیم که در رنج و درد هستیم، بدانیم که اختیارمان را نفس در دست گرفته است. آزادی حقیقی رهایی از نفس است.

مولانا می فرمایند:

چو مشتری دو چشم تو حی قیومست به چنگ زاغ مده چشم را چو مرداری

قاسم سلطانی


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1391 و ساعت 17:28 توسط Ghasem Soltani |

متدلوژی علم و بازار، یا متدلوژی وجدان و آگاهی؟

با متدلوژی علم و اقتصاد نمی توان عصاره زندگی را چشید. زندگی فقط که علم نیست. زندگی فقط که فروختن قالی نیست. زندگی که فقط مدیریت یک کارخانه و شرکت نیست. زندگی که فقط معاینه کردن بیماران نیست. زندگی که فقط شمردن پول نیست. تو بالاخره خسته می شوی. تو دلت برای استراحت و مزه و طعم زندگی تنگ می شود. تو بدون عشق و تجربه زندگی واقعی, محکوم به افسردگی, سستی,بیحالی, بی دوامی و بیهودگی خواهی بود. تو بدون شفقت و مسرت و شادمانی محکوم به بیماری و در سیر قهقرایی و مرگ تدریجی خواهی بود. 

تو با متدلوژی بازار نمی توانی با انسان ها ارتباط برقرار کنی. با متدلوژی بازار و تردید تو نمی توانی به انسان ها اعتماد کنی و همیشه با گوشه چشمت به انسان ها نگاه خواهی کرد و نخواهی توانست با تمامی چشم هایت به انسان ها نگاه کنی. وقتی ما نتوانیم با تمامی چشم های مان به انسان ها نگاه کنیم, طبیعی هست که نخواهیم توانست با تمرکز کامل به انسان ها بنگریم. ذات زندگی به تمرکز نیاز دارد. زندگی مشتمل تمرکز, اعتماد, آگاهی و بخشش است. در زندگی ما ناگزیر هستیم, که متدلوژی و واحد اندازه گیری برای زندگی کردن را از بازار و علم به متدلوژی عرفان و شناخت تغییر بدهیم.

وقتی همیشه در بازار و در فکر بازار باشی, تو به یک موجود بی قاعده و یاوه گو و کج اندیش تبدیل می شوی که همه انتظار مرگت را دارند که صاحب پول هایت بشوند. خودت را دوست ندارند, بلکه به پول هایت نقشه می چینند! حق هم با آن هاست! تو به چه دردی می خوری به غیر از این که از پول حرف بزنی!؟ تو خیلی خسته کننده خواهی بود. وقتی تو خسته کننده باشی, همه تو را ترک می کنند و تو حوصله ات سر می رود. تو خلاق هم نیستی که حوصله ات سر نرود. تو برای این که احساس تنهایی نکنی, سعی خواهی کرد کمی کیسه را شل بکنی. ولی در عمق و ته دلت می دانی که همه تو را به خاطر پولت تحمل می کنند.

با متدلوژی علم هم تو نمی توانی کسی را دوست داشته باشی. با متدلوژی علم نمی توان عاشق شد و طعم زندگی را چشید. با واحد اندازه گیری علم تو مجبوری دنبال مرجع باشی. مرجع کجاست!! و عاشق و معشوق مرجعی ندارد. با پیمانه علم هم تو خسته کننده خواهی بود. مگر می توان تمام عمر را در آزمایشگاه ماند!؟ تو بدون رقص و آواز و جشن و سرور, یک جنبنده ا ی مردم آزار, بیشتر نخواهی بود. برای رقص و آواز تو مجبور هستی که بخشنده و تقسیم کننده باشی. و آن فقط با پیمانه ی شناخت, به امری حتمی بدل می گردد. پیمانه های علم و بازار را باید دور بیندازی و با پیمانه عشق و آگاهی و شناخت به زندگی, سلامی جانانه و جانبازی بکنی. درک زندگی و هستی و همسر تنها با پیمانه پیر مغان و عرفان فراهم می گردد.

اگر ما بتوانیم درک کنیم که جسم ما توهمی بیشتر نیست. حقیقت ما مرکب و بدن ما نیست و چهرهء واقعی ما در جهانی نامرئی قرار دارد. من واقعی دست نخورده و همیشه جاوید و جوان بوده و خواهد ماند, آنگاه می توانیم متوجه نیروی خلاق و با عظمتی که در ما قرار دارد بشویم.

این جهان و حقیقت نامرئی که در روی آگاهی و شناخت و اعتماد و وجدان خوابیده است، با جهان غیب که عده ای خرافه گر و خرافه گستر تبلیغ آن را می کنند، متفاوت است. آن جهان غیب، برای فریب و غفلت از این جهان است، اما حقیقت نامرئی، هم در این دنیا و هم در آن دنیا قرار دارد که در مقالهء "این دنیا و آن دنیا" در این مورد گسترده تر سخن رانده شده است.

مولانا می گوید:

هر زمان  نو می شود دنیا و ما/// بی خبر از نو شدن اندر بقا

قاسم سلطانی


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1391 و ساعت 18:8 توسط Ghasem Soltani |

ارتباط زن بد با فلسفه!

به هر صورت ازدواج کنید.

اگر زن خوبي پيدا كرديد كه خوشبخت مي شويد. و اگر زن بدي پيدا كرديد، فيلسوف مي شويد - سقراط

زن سقراط، گزانتيپ، بسيار بدخو و بدزبان بود. روزي در حالي که لباس مي شست بر سقراط، بسيار خشمگين شد و زبان به دشنام و بدگويي او گشود. سقراط به سبب بردباري و حکمت، خاموش ماند؛ اما زن، جسارت ورزيد و تشت آب چرکين لباس را برداشت و پيش چشم شاگردان سقراط، بر سر و روي او ريخت. حاضران گفتند: «تحمل بيجا از حکيمي مانند تو پسنديده نيست». سقراط گفت: «چنين است؛ اما نتيجه غريدنِ رعد و جهيدن برق، برف و باران است. سخنان تند و زننده، درگيري خشونتبار در پي خواهد داشت و فرار عاقل از دست نادان، بهتر از غلبه و پيروزي بر وي است.

روایت از حمید همتی

زخم را با محبت جبران کن!


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در شنبه یکم مهر 1391 و ساعت 14:0 توسط Ghasem Soltani |

اینجا محل ترانزیت است

عبور کن، این راه باید پیموده شود

در یک جا و محل تمرکز نکن.

آب که یک جا بماند می گندد.

راه باز است و جاده دراز

از این مانع عبور کن

از تراکتوری که جلوی شماست، با دقت تمام سرعت بگیر و عبور کن، آن مانع را رد کن. جاده دراز است. اجازه نده که یک نفر، یک فرد، یک جامعه، یک طایفه و...، تو را سال ها در این مکان بپوساند.

از این مکان ذهنی عبور کن...

اینجا را زیادی مسموم کردی، آب که یک جا بماند می گندد

یادت باشد که از این به بعد، هرگز به کسی گیر نده ... یادت باشد که تو چاره ای جز، تمرکز به فرش(زندگی) خودت نداری...

خودت را تحمیل نکن. تحمیل کردن خود به دیگران بیماری است. مسموم کننده است. خودت را تحمیل نکن


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391 و ساعت 20:3 توسط Ghasem Soltani |

احساس تنهایی و پناه بر خدا

هیچ چیز زشت تر و غیر واقعی تر از این نیست که از روی تنهایی، نیاز به دوست و ارتباط داشته باشیم. بدتر از آن این است که از روی تنهایی و ناچاری، به خداوند پناه ببریم. زیرا این وصلت از روی ایمان نیست و هر آن ممکن است به دشمنی تبدیل شود. زیرا ممکن است هروقت که دوستان بیشتری پیدا کردیم، باز خدا را کنار بگذاریم.

کیفیت ارتباط از روی "شناخت و عشق"، کیفیت واقعی و حقیقی است و کیفیت ارتباط از روی احساس تنهایی و نیاز، دروغ و فریب و خطرناک است.

احساس تنهایی، محصول بیماری الیناسیون است و ممکن است که صدها دوست داشته باشیم، اما احساس تنهایی کنیم. چاره و درمانش خودشناسی می باشد.

قاسم سلطانی


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 و ساعت 22:8 توسط Ghasem Soltani |

حقیقت هرگز تلخ نیست

می گویند که حقیقت تلخ است، اما این توهین به حقیقت است. حقیقت هرگز تلخ نیست. حقیقت هم شیرین است و هم معشوق!

این "عدم حقیقت" است که تلخ است.

قاسم سلطانی


اشتراک و ارسال مطلب به:


| *| نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1391 و ساعت 18:41 توسط Ghasem Soltani |

نفس, همیشه نامرئی است


| *| نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 و ساعت 9:57 توسط Ghasem Soltani |