رابطه خودشناسی با سلامتی
 
هر سخنی برای هر گوشی نیست و هر گوشی برای هر سخنی نیست

شخصیت پرستی یعنی خرافه پرستی و شخصیت گستری یعنی خرافه گستری. نظام پزشکی در ایران به شدت خرافه گر و خرافه گستر و شخصیت پرست است. نظام پزشکی در ایران بیمار بوده و اختلال شخصیت دارد.

به بخشی از نامه ای که رئیس سازمان نظام پزشکی در اعتراض به سریال طنز در حاشیه به سازمان صدا و سیما نوشته است، توجه بفرمایید:

"اهمیت طبابت تا بدان حد است که پیامبراکرم (ص) علم الادیان را در کنار علم الابدان آوردند و ارزش طبابت را با فقاهت یکسان دانستند...

مردم به پزشکان خود اعتماد دارند و این جزئی از فرهنگ ایرانی است که حتی نه فقط در مشکلات درمانی که در برخی مسائل زندگانی شخصی نیز پزشک را محرم خود دانسته و او را طرف مشورت قرار می‌دهند و هرگونه تخریب در این رابطه بیش از آنکه پزشک را متضرر کنند اثری به مراتب بیشتر بر بیماران  و مردم خواهد داشت."

انگیزهء اغلب تحصیلکرده ها در دنیا و به ویژه در ایران از تحصیل، رسیدن به شخصیت و خرافه گری است نه ذات علم، مخصوصاً اگر مردم حتی در زندگانی شخصی نیز پزشک را محرم خود دانسته و او را طرف مشورت قرار دهند!؟

معلوم است که اگر پرده ها بیفتند و آگاهی در جامعه حاکم باشد، به مذاق بعضی از خرافه گسترها که عمری خون مردم را به بهانه طبابت خشک و به شیشه کرده اند خوش نخواهد آمد. شما بعضی پزشکان خرافه و شخصیت پرست، اگر گره ابروهای خود را باز کنید هنر کرده اید. شما همیشه خود را یک سرو گردن از دیگران بالاتر دیده و این خرافه را گسترش داده و خیانت بزرگی در جهت سلامت روحی و روانی در جامعه کرده اید. شما بعضی از تحصیلکرده ها و پزشکان، شخصیت پرستی را در جامعه گسترش داده اید و این شخصیت پرستی باعث بیماری ها و اختلالات روانی در خود شما و جامعه شده است و شما هم دستی در این آتش دارید!

چطور وقتی از سرایه داران طنز درست می کنند کسی اعتراض نمی کند!؟

مردم ما تصمیم گرفته اند که خرافه زدایی کنند و هنرمندانی مانند مهران مدیری در این وادی پا به میدان گذاشتند و آگاهی را در بتن مردم گسترش دادند، که این آگاهی در دهه های پیشین مفقود بود، و امروز به لطف رسانه های خوش نیت و به لطف شبکه های اجتماعی هیچ خرافه ای را مردم خریدار نخواهند بود. 

انگیزهء فراگیری علم در افراد، آن علم را کارآمد و یا خطرناک می کند.

مولانا می فرماید:

بدگهر را علم و فن آموختن /// دادن تیغی به دست راه‌زن

تیغ دادن در کف زنگی مست /// به که آید علم ناکس را به دست

علم و مال و منصب و جاه و قران /// فتنه آمد در کف بدگوهران

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ توسط  Ghasem Soltani

مردم بهتر است استاندارد رفتارهای خود را بازسازی کنند. وقتی می گوییم بی اعتنایی، غیبت و قضاوت خشونت می آفریند و شامل رفتارهای خشونت آمیز و خشونت پرور است، انشاء و پایان نامه نمی نویسیم، حقیقت را می گوییم. 

وقتی حسادت می ورزیم، وقتی در حقانیت و باورهای خود سماجت و اصرار می ورزیم، یعنی مثل داعش سر می بریم!؟ نه، "فقط" سر نمی بریم!
وقتی کسی را مسخره می کنیم، وقتی سادگی، فن و هنر و آگاهی دیگران را الاغی می دانیم که باید از او سواری بگیریم، یعنی مثل داعش سر می بریم!؟ نه، "فقط" سر نمی بریم!
وقتی پرخوری می کنیم، یعنی مثل داعش سر می بریم!؟ نه، فقط سر نمی بریم، بلکه در گرسنگی کودکان آفریقا شریک می شویم!

وقتی منتظر می مانیم که اول دیگران عید را برای ما سلام کنند، اگر قدرت داشته باشیم، از داعش هم بدتر می شویم!؟
وقتی می گوییم که زبان من، کشور من، شغل و تخصص من بهترین است، آیا "فقط" مثل داعش سر می بریم!؟ نه، فقط سر نمی بریم!

وقتی در مورد شخصی از روی اطلاعات دست دوم و از روی تجارب ذهنیتی قضاوت می کنیم، از داعش جاهل تر و از داعش بیرحم تر و از داعش وحشی تر و از داعش بی سواد تر هستیم!

در بخش های بعدی به استاندارد رفتار اجتماعی، خانوادگی و شخصی خواهیم پرداخت.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ توسط  Ghasem Soltani

وقتی الگوی یک زن برای انتخاب همسر آینده، ثروت و مقام و موقعیت باشد، او از همان آغاز زندگی در حال اعمال رفتار سادیستیک و خشم ورزی به همسر و فرزندان آیندهء خود است، زیرا هر روز ممکن است فردی موفق تر از همسر خود را ملاقات کرده و او را با آنان مقایسه کند، این مقایسه از خشونت فیزیکی فرد اوباش و لاابالی، بدتر، زشت تر و خطرناک تر است، زیرا علت بسیاری از خشم های فیزیکی مردان خودناباور ناشی از خشم های آغاز کنندهء موزی "معیار و ارزش ها" ی خود و زنان است. 

خشونت فیزیکی به هر دلیل جرم است، در حالیکه خشونت روانی و ارزشی که آغاز کننده خشونت فیزیکی است، هنوز خود را پشت نقاب جاهلیت پنهان کرده است.

بیایید خشونت و رفتارهای سادیستیک روانی را بشناسیم و آن را بشناسانیم، تا از شدت و کمیت خشونت های فیزیکی کاسته باشیم.

کسی که خودشناسی نمی کند و معرفت نمی آموزد، کسی که مغرور و خودخواه است، کسی که غیبت می کند، فردی که به زیبایی، قابلیت های دوست و محیط بی اعتناست و کسی که در حال و اکنون حضور روانی ندارد، ناخاسته خشونتی که او به محیط و خود و جامعه اعمال می دارد، از خشونت داعش کمتر نیست.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ توسط  Ghasem Soltani

تعریف خشونت در افکار عامی شاید محدود به پرخاشگری، تعرضات جسمی و درگیری های فیزیکی شود، در حالی که خشونت تعریف دامنه داری دارد که در لایه های ذهن فرد شخصیت پرست و نفسانی شکل می گیرد و در رفتار، واکنش ها و ادبیات و ساختار زبانی آن شخص خود را بیان می کند.

فردی که نمی تواند استدلال کند، فردی که انتقاد و شکایت بدون آدرس می کند، فرد دم دمی مزاج، حسود، اوباش، لجباز، انتقامجو، توجیه گر، متعصب، غیبت کننده، لمپن، بی اعتنا، فخرفروش، افاده ای، خودشیفته، سانسورچی، تحریف کننده، مقلد، مقایسه گر، جزم اندیش و طلبکار هرچند اگر هرگز دست به خشونت فیزیکی نزنند، اما خشونت روانی و کلامی در این افراد اجتناب ناپذیر است.

خشونت روانی و زبانی از خشونت فیزیکی پیچیده تر و خطرناک تر است، زیرا کمیت خشونت فیزیکی از کمیت خشونت روانی و کلامی پایین تر است، از طرفی نیز خشونت روانی نقاب دارد، در حالیکه خشونت فیزیکی عریان است و قابل توجیه و مخفی کردن نیست. 

تجاوز و خشونتی بسیار بی رحم، موزی و  روانی که تحت الشعاع خشونت ظاهری فیزیکی قرار گرفته است، طیف بزرگتری از نسل بشر را قربانی می کند. بزرگترین خشونتی که در جامعه به کودکان و همه روا می شود، سیستم آموزش و پرورش و جامعهء مریتوکراسی است که در بخش های بعدی جامع تر به این امر خواهیم پرداخت.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ توسط  Ghasem Soltani

یک اتومبیل را حتی در ایران یک بار در سال معاینهء بدنی می کنند تا از سلامتی و ناسلامتی او به موقع باخبر شوند، و من در حیرتم که چرا افراد جامعه را، خانواده ها را، فرزندان معصوم را، چگونه زندگی کردن آنها را دولت و سیستم و نظام درمانی کنترل نمی کند!؟ چرا سلامتی ما انسانها برای دولت های تازه به دوران رسیده مهم نیست!؟

چرا هر شش ماه و در بعضی کشورها هر سال یک بار کنترل دندانپزشکی اجباری است، اما کنترل سلامتی روح و روان و نوع زندگی خانواده ها متداول و معمول نیست!؟ روانشناس های ما چاره ای ندارند جز آنکه این مهم را به باور خود و به گوش دست اندرکاران برسانند، که این اختلالات در سیاست نیز نفوذ کرده و سیاست را هم آلوده می کند.

درست است که خودشناسی با تغییر و تمرکز خود فرد روی خودش حاصل می گردد، اما اوضاع ما از خودشناسی فراتر رفته و تبدیل به رفتارهای سادیستیک و دگر آزاری در جامعه بدل شده است. اگر این شخصیت های مختل کننده در جامعه درمان شوند، سیاست و جامعه نیز آزادتر می شود، اگر این شخصیت های مزاحم در جامعه مرزهای خود را شناسایی کنند، خانواده ها و جامعه می تواند نفسی تازه و سالم بکشد.

انگشت اتهام را نه به سوی دشمن توهمی، بلکه به روی خلاقیت و نظام فکری خودمان باید نشانه بگیریم و تا زمانی که خرمان(شکممان) مهم تر از خودمان باشد، اوضاع کابوسی تر خواهد شد. دلم برای خیلی ها که مظلوم واقع می شوند و در معرض این شخصیت ها قرار می گیرند و راه چاره ای جز سوختن و ساختن ندارند تنگ می شود. در کشوری که حجاب اجباری است و این همه هزینه و انرژی برای رعایت حجاب می کنند، اما اختلال شخصیتی ها را به حال خود رها کرده اند، و چه بسا این اختلال شخصیتی ها را توسعه و گسترش می دهند، تا پرنده یادش برود که پرهایی نیز داشته است! و سپس آمار بیرون درز می کند که 33 درصد ایرانی ها مشکلات روانی دارند.

ادامه دارد...

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ توسط  Ghasem Soltani

اگر دقت کرده باشید، متوجه شده اید که اغلب مردم از نوع خود (نسل بشر) ترس و هراس خاصی دارند که از نوع حیوانات دیگر آن ترس را ندارند. برای مثال کابوس هایی که انسان از نوع خود می بیند از کفتارها و بوزینگان درنده نمی بیند، چرا؟

یکی از دلایل مهم و بزرگ به خاطر عدم استقلال و ثبات فکری در نوع نفسانی نسل بشر است، که دم دمی مزاج بوده و ممکن است هر لحظه احساس ناخوشایندی نسبت به خود و دیگران داشته باشد. این دم دمی مزاجی به خاطر غیبت ترازوی زندگی در اوست، و کسی که ترازو نداشته باشد و یا ترازوی قلابی داشته باشد، ترازویش قابل اعتماد نخواهد بود و هر لحظه سازی دیگر خواهد زد. انسان بدون ترازو یعنی انسان بدون عقل و انسان بدون عقل خطرناک تر از حیوان بدون عقل است، زیرا درندگان واقعی نقاب و حجاب ندارند که خود را پشت آن پنهان کرده باشند.

شخصیت طلبکار یکی از آن شخصیت های بسیار دشوار و ملال آور است. این تیپ و دسته از افراد به خاطر اینکه با طلبکاری صورت مسئله را حذف می کنند، انرژی و قلب تپندهء ما را به تحلیل می برند، احساسات را تحریک و روان ما را در حالتی نامطبوع و نامعقول در باندی پر از گرد و غبار فرود می آورند. 

هرکس با شخصیت طلبکار و با چهرهء واقعی این شخصیت ملاقات کرده باشد، بدون تردید انرژی بسیاری را اتلاف کرده و می تواند در کوتاه مدت و یا ناگهانی پیری زود رس به سراغ او بیاید، مگر اینکه از زیر و بم این شخصیت آگاهی داشته باشد، مگر اینکه از زیر و بم "خودش" آگاهی داشته باشد!

هیچ فرد سالم و معصومی از صدمه های روانی شخصیت طلبکار در امان نیست. شخصیت طلبکار امنیت روانی را از ما سلب می کند. شخصیت طلبکار یک اختلال شخصیتی روانی دشواری دارد، و تغییر او در حیطهء شخص خاصی نیست.

یکی از روش های کاربردی رفتار با این گروه از هموسپین، آموزش و کمپین های رسانه ای مداوم و پیوسته است، که مدام در معرض پوشش خبری باشند، تا متوجه باشند که مردم و اطرافیان از ویژگی های چنین شخصیتی شکایت دارند و آگاه به آن هستند، زیرا ضرر و زیانی که این دسته از افراد به جامعه می زنند مربوط به جامعه می شود که اینان را زیر نظر داشته باشد.

تنها ابزار و نیرویی که می تواند تا اندازه ای این تیپ از آدم ها را متوجه رفتارهای خود بکند، آگاهی و خرد جمعی است، زیرا شخصیت طلبکار علاوه بر آنچه که شمرده شده، ضعیف کش هم هست، یعنی اگر این فرد حتی بودا و مسیح را تنها گیر بیاورد، و بداند که زورش به او خواهد رسید، هیچ رحمی به حق و حقیقت نخواهد کرد، مگر اینکه این حق و حقیقت نفع و منفعتی به او برساند!

در واقع این افراد با یک سری ذهنیات موهوم، مبهم و آشفته در صدد یافتن مقصر ساختگی هستند تا مسئولیت خود را در قبال کرده ها و رفتارهای خود توجیه کرده باشند. شخصیت طلبکار به خاطر بدقلق و کج اندیش بودنش، امکان رابطه سالم را از ما و از خود می گیرد. اگر ما بتوانیم ماهیت چنین افرادی را شناسایی کنیم، از تیررس آنها تا اندازه ای در امان می مانیم.

شخصیت های طلبکار اغلب در پی قربانی هایی می گردند که خودشان را گم کرده باشند، و از افراد آگاه و فاضل دوری می جویند و یا از آگاهی آنها به گمان خود سواری می گیرند. 

ادامه دارد...

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ توسط  Ghasem Soltani

بنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمه سوزن /// اگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر دارد

چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار /// از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد

چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی /// حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد

خطرناکترین و لاابالی ترین دوست و همنشین، که خطرناک تر از ویروس ایدز، بیماری سرطان، کوری دو چشم و کری دو گوش است، من فکری شخصیت و ظاهرپرست است، زیرا اگر سالم ترین و الهی ترین دوست و همدم کنارمان باشد، با من فکری نخواهیم توانست او را ببینیم، کما اینکه خدا و خودشان را که نزدیک تر از رگ گردن به او هستند نمی بیند.

سالم ترین دوست آگاهی و لاابالی ترین دوست چاهلیت است

ادامه دارد...

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد /// به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران /// به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس /// یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد

به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین /// که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد

نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد /// نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد

می گویند آدمی را با دوستانش می شناسند، گرچه این گفته "همیشه" مصداق ندارد، برای اینکه ممکن است فردی در فازی از زندگی گم شده باشد، یا مجبور شود با شخصی ناباب و نااهل نزدیکی کند، ممکن است به خاطر ارتباطات کاری و دیگر امور مجبور باشیم موقتی با افرادی که از جنس ما نیستند و در واقع نااهل هستند، در ارتباط باشیم، اما این استثنا هرگز تاثیر دوست ناباب را توجیه نمی کند، زیرا انسان و به ویژه انسان از تیپ من فکری(نفس) خیلی زود متاثر از محیط خود می شود، خیلی زود خوی دیگران و دوستان تازه را جذب می کند، خیلی زود لحجه و زبان محیط را جذب می کند، و اگر زبان و تیپ لمپنیزم باشد، زودتر جذب می کند، اگر دوست نااهل باشد، خوی او را زودتر جذب می کند.

ممکن است متوجه شده باشید که بعضی از بچه ها رفتار و اخلاق یکی از والدین را که نفسانی بوده و نااهل و اختلال شخصیتی دارد، زودتر جذب کند تا دیگری که اصیل و سالم است. دلیل آن به خاطر مکانیزم من فکری و نفس است که خلاق نیست، و چون خلاق نیست و نمی تواند به عمق سفر کند، چون نمی تواند اندیشه کند، چون سطح طلب است، پیرو می شود و یکی از مبانی درک اصالت و حقیقت، اندیشه و ذهن مستقل است که من فکری و نفس از استقلال فکری و مراقبه گون محروم است و آن اموری را فرا می گیرد که قابل تقلید و پیروی کردن باشند. پس در نتیجه چون رفتار لمپن، رفتار جاهل، رفتار غیبت کننده و رفتار ناباب، نیازی به توضیح، منبع، توجیه و مشروعیت ندارد، ذهن، آنها را برای راحتی خود برمی گذیند و این در دوران حساس کودکی و نوجوانی بسیار از اهمیت بالایی برخوردار است.

وقتی من فکری و نفس پا به بلوغ و سن گذاشت، تمام رفتارها، ارزش ها و معیارهایی را که از آنها پیروی کرده، از آن خود می داند و از این به بعد هرکس مثل او باشد، او را نزدیک تر، حقانی تر، درست تر، منطقی تر و دوست خود می داند، گمان می کند که او بیشتر از همه ایشان را درک می کند، زیرا که مثل خودش است!؟

من فکری هرکس را که مثل خودش باشد، بیشتر درک می کند و از اویی حمایت می کند که او را درک می کند و معلوم است که من فکری اصالت را درک نخواهد کرد، زیرا اصالت نیاز به خلاقیت و شناخت و ترازو دارد و این ترازو (آگاهی) متعلق به تیپ طلبکار و آلوده به شخصیت نیست. 

آیا دیده اید که من فکری اغلب از جنس و کیفیت دیگرانی که مثل خود او هستند حمایت می کند؟ این درک و شباهت، او را فریب می دهد و او گمان می کند که با آنها راحت تر است، با آنها می تواند صمیمی باشد زیرا که آنها هم مثل خودش هستند!؟ این شباهت و درک از نمونهء خود، او را فریب داده و می تواند تمام عمر با ویروس هایی همنشین شود که موجودیت ایشان را به انحطاط و زوال بکشاند.

هرکس که مثل ما است دلیل نیست که خوب هم هست!

فریدون مشیری در این باب می فرماید: 

این ستمکاران که با هم همرهند /// گرگهاشان آشنایان همند

حالا این فرد می خواهد دوست، آشنا و یا غریبه ای را محک بزند!؟ با کدامین ترازو می خواهیم دیگران را محک بزنیم؟ البته که ترازوی من فکری همان دانسته ها و معیارها و منافع حقیر خودش است و اگر هرکسی با منافع، ارزش ها و دانسته های ایشان مغایرت داشته باشد او را رد و رفوزه خواهد کرد، حتی اگر این فرد بودا، مسیح و منصور حلاج باشد!

گستاخی جاهلیت تا اندازه ای تهوع آور است که لاابالی می خواهد غیر از خود را محک بزند!؟

لاابالی با کدامین مشروعیت، با کدامین الگو، معیار و حقیقت می خواهد غیر از خود را محک بزند؟ شما وزن را با واحد اندازه گیری کیلو گرم اندازه می گیرید، لرزش را با هرتز، زلزله را با ریشتر، صدا را با دسیبل و سرد و گرما را با دماسنج، و من در حیرتم که من فکری و به حضور نرسیده که می خواهد دوست و همسر انتخاب کند، با کدام واحد اندازه گیری می خواهد انتخاب کند!؟

ارتباط با افرادی که به ویروس طلبکاری، جاهلیت و غیبت دچار هستند، از ارتباط جنسی با افرادی که به ویروس ایدز و ابولا دچار هستند، خطرناک تر و زشت تر است، زیرا در ارتباط با بیمار ایدز و ابولا، شما بدنتان را از دست می دهید، اما در ارتباط با فرد نفسانی و جاهل، شما روح خود را از دست می دهید.

چو عمرم مدتی با گل گذر کرد /// کمال همنشین در من اثر کرد

ادامه دارد...

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

آیا من فکری، من جانشین، من کاذب، سایه، (من به حضور نرسیده) شبیه و مانند فردی است که در خواب است!؟ او در خواب می بیند که بیمار شده، ثروتمند شده، آدم مهمی شده، آدم فقیری شده، مشهور شده و غیره، وقتی از خواب بیدار می شود می بیند که همهء آنها فقط خواب بوده است! زیرا حقیقت بیداری! از این خواب ها نمی بیند!
انسان اگر به خود اصلی برسد، به خویشتن خویش برسد، بیدار می شود، وقتی بیدار شد دیگر شب نیست، همه چیز نور و در نور است، یعنی به نور می رسد، از ظلمت به روشنایی و نور می رسد.

وقتی فرد نفسانی (من فکری) می خوابد، در واقع به خواب مضاعف می رود، خواب مضاعف کیفیت ندارد و خواب دوم به شمار می آید. آن خواب اولیه (حضور من فکری) خواب اصیل را مختل می کند و ممکن است کابوس و خواب های نامطبوع ببینیم.

بعضی از افراد بسیار کم می خوابند، حتی از خوابیدن می ترسند، می ترسند یک اتفاقی بیفتد، که دیگران زودتر از اینان متوجه آن اتفاق بشوند. اینان گمان می کنند که هرکس زودتر از خواب بیدار شود، و کم بخوابد، بیشتر دنیا را می بیند، زودتر از همه اخبار را می شنود، اینان هیچ علاقه ای ندارند که دیگران زودتر از اینان اخبار را بشنوند. اخبار برای اینان یک نوع احساس برتری و دانستن می دهد! اما غافل از اینکه از هیچ چیز خبر ندارند و اگر پشت پرده و حجاب من فکری بمانند، هرگز بیدار نخواهند شد و تمام عمر کابوس خواهند دید، زیرا عمر و کیفیت من فکری فقط از کابوس و درد و رنج تشکیل شده است، حتی خوشی های من فکری نیز در خدمت نفس و خواب روانی است.

تولد اختیاری هم یعنی درک همین نکته و آفرینش خود ما توسط خود ما(اختیاری)، وگرنه اگر به اختیار از خواب بیدار نشویم، روزگار (کار، تکالیف، اجبار، بایدهای روزگار)، ما را بیدار خواهد کرد، اما چون این بیداری از جنس عشق و اختیار نیست، باز هم به خواب خواهیم رفت و بیداری را به درد و رنج ترجمه خواهیم کرد.

کسی که بیدار می شود به خاطر اینکه به جایی برسد، سری از سرها در بیاورد، هم خواب را از دست می دهد و هم بیداری را!

اما، نکته در اینجاست که حضور من فکری متوهم، دقیقاً عین خواب جسم نیست، زیرا در خوابیدن جسمی، انسان حداقل برای محیط خود و دیگران آزار نمی رساند، اما در خواب روانی و ذهنی، جسم بیدار و روح در خواب است و روان نیمه بیدار. این نیمه بیداری موجب تضادهای روانی می گردد و انسانی را سردرگم می کند، حالا کسی که نه در خواب است و نه بیدار، دست به هرکاری می تواند بزند و می زند، اما دریغ از یک کار و عمل اصیل.

انسان نیمه بیدار از خود بیگاری می کشد و به همه چیز و همه کس مظنون است.

فریدریش نیچه، انسان نیمه بیدار را مردهء متحرک نامید، اما به عقیدهء من این یک توصیف و تشبیه خودمانی است، زیرا در واقعیت، انسان نیمه بیدار با یک مردهء متحرک بسیار متفاوت است.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

عدم سپاسگزاری، قدردانی از زندگی، از امور و از دیگران بعد از سن بلوغ، نشانهء ناپختگی و اختلال شخصیت در فرد حساب می شود. اما قبل از سن بلوغ می توان آن را متداول و تا اندازه ای نرمال تلقی کرد، گرچه نشانه های شخصیت طلبکار را از دوران دبستان می توان تشخیص داد، و کمی فراتر از آن شخصیت طلبکار را قبل از به دنیا آمدنش نیز می توان تا اندازه ای از روی رفتار والدین مورد شناسایی قرار داد، زیرا شخصیت طلبکار شامل رفتارهای سادیستیک بوده و کودکان آن رفتار را که پشتوانهء مشروع نداشته باشد، زودتر به خود جذب می کنند.

در خانواده هایی که واکنش ها و رفتارها بر مبنای احساسات ابراز شود و حق، حقیقت، استدلال و پشتوانه (خدا) در امور مفقود باشد، شانس اینکه واکنش های فرزندان آن خانواده نیز از احساسات و غرور تغذیه شود بالا خواهد بود. وقتی والدین به انگیزه و ریشهء رفتارهای خود توجه و اهمیت نمی دهند، یعنی ادبیات و ارتباطاتشان سطحی است و عمق ندارد، در نتیجه کودکان هوایی بزرگ می شوند، وقتی بزرگ شدند، تمرین استدلال کردن و به ویژه ارتباط با منبعی که آن رفتار را باید تایید کند قطع می شود، در نتیجه شخصیت طلبکاری شکل می گیرد.

توجیه، سفسطه و مغلطه جزو ویژگی های شخصیت طلبکار است، چرا که راه و رسم و آداب استدلال و انتقاد را فرا نگرفته است، تنها چیزی که شخصیت طلبکار فرا گرفته، این است که حتی از تشویق یک کودک نیز ابا داشته باشد، به خاطر اینکه کم نیاورد، به خاطر اینکه او پر رو نشود، به خاطر اینکه حقیقت گم شود، او طلبکار می شود که بتواند شخصیت توهمی خود را حفظ و یا طراحی کند. او طلبکار می شود که صورت مسئله را حذف کند!

توقعات شخصیت طلبکار بیشمار است، او از همه چیز و همه کس طلبکار است، هرچقدر به او محبت کنی، بیشتر طلبکار می شود و تو را نیازمند آن محبت می بیند و خود را فرستاده ای که به تو این شانس و امکان را می دهد که تو محبت کنی!

شخصیت طلبکار دوست دارد که همه به میل او رفتار کنند، اگر او پنجاه سال داشته باشد دوست دارد با جوانی بیست ساله ازدواج کرده و تمام جوانی او را تصاحب کند. ایشان وقتی هفتاد سالش شد، آن مرد و یا زن جوان در پی همدمی خواهد گشت که توانایی و همراهی ماراتون زندگی را با او داشته باشد، اما ایشان او را برچسب های گوناگون زده و او را غیر قابل اعتماد و خیانتکار معرفی و یا تلقی خواهد کرد، زیرا طلبکار است و همه کس و همه چیز را همیشه برای خود می خواهد، شخصیت طلبکار در عین حال بسیار بسیار خودخواه هم هست. 

والدینی که هردو و یا یکی از آنها نارسیست باشد، و یا هویت بیگانگی و منزوی به جای یگانگی داشته باشد، در فرزندان خود شخصیت طلبکاری را می آفرینند، و این شخصیت طلبکار، اغلب ویژگی های بیماری بوردرلاین را بر دوش خود دارد. شخصیت طلبکار دوست دارد جهنم که می رود، همه را با خود همراه کند. برای او مهم این است، که همه زشت باشند تا زشتی ایشان به چشم نخورد!

اگر شخصیت طلبکار بداند که در کوتاه مدت خواهد مرد، بسیار اندوهگین و خشمگین می شود، اما اگر بگویی که همه مردمان شهر خواهند مرد، کمتر ناراحت می شود، او تا آخر ثانیه های عمرش با دیگران درگیر و در تضاد می ماند، دلیلش به خاطر عدم استقلال فکری(سکوت) و حضور من جزم اندیش ذهنی و مقایسه در اوست.

شخصیت طلبکار سادیستیک، هنر، ثروت، موقعیت، زیبایی و آگاهی تو را الاغی می داند که باید به او سرویس و سواری بدهد.

شخصیت طلبکار در پی سواری گرفتن از دیگران است.

در بخش های بعدی به امور کاربردی با شخصیت طلبکار خواهیم پرداخت...

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

چرا بعضی از افراد ابراز احساسات مثبت نمی کنند، اما ابراز احساسات منفی تا دلتان بخواهد؟

آیا شما می پذیرید عاشق به معشوق ابراز علاقه نکند، به این بهانه که، من در دلم دوستت دارم و هرچه به کلام آید تصوف نیست!؟

عشق و دوست داشتن مسئولیت دارد، ولی عاشق جعلی و نفسانی، از این مسئولیت فرار و بهانه تراشی می کند. کسی که نمی تواند بگوید عاشقتم، دوستت دارم و معشوق خود را تحسین و تمجید نمی کند، شیطان در او رخنه کرده و هیچ عذری به جز به اغما رفتن قابل قبول نیست!

ریشهء عدم ابراز محبت و علاقه، عدم عشق، جاهلیت و غرور است.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ توسط  Ghasem Soltani

اگر می خواهید معرفت، خرد و آگاهی کسب کنید باید قربانی بدهید، راه دیگری وجود ندارد.

موفقیت با خوشبختی و عشق منافات ندارد، اما توجه "پیوستهء" ما به غیرمعشوق، ما را هم از معشوق و هم از دارایی های موجود غافل می کند. 

دانش، دارایی و موفقیت های اجتماعی، بدون خرد و آگاهی تیغی دست راهزن است. دارایی و موفقیت های اجتماعی، بدون خرد و خودشناسی، ویروس های نفس هستند که بیماری های روانی و عقده و غده های سرطانی را تولید می کنند.

عشق، خنده و محبت فرد عالم و ثروتمند بدون شعور، تمسخر، تحقیر و از روی "احساس" تنهایی و مهرطلبی است. طبیعی هم است که اگر ما از خویشتن خویش جدا بیفتیم، مهرطلب و تنها باشیم.

هرگز و هرگز با فردی که توجهی به عمق و اصل خویش ندارد، دوستی و ازدواج نکنید، زیرا این خود اصلی و فردیت ماست که می تواند حضور داشته باشد و از دارایی ها بهره ببرد. فردی که توجهی به خویشتن خویش ندارد، خیانتکار است و به راحتی خیانت می کند.

اگر می خواهید خوشبخت و سعادتمند شوید، با کسی ازدواج کنید که از حداقل ها، بهترین کیفیت ها را خلق کند. افرادی هستند که نان و پنیر را با بهترین کیفیت میل می کنند و افرادی هستند که بهترین غذاها را با فرهنگ برج زهرماری می خورند. زیرا همیشه با آرزوهای خود لاس می زنند. نفس با وعده و وعید، یعنی متوسل شدن به فرداها خود را حفظ می کند و هرگز به آرزوهایش نمی رسد!

فردی که فرهنگ تسلیم را در خود ایمانی کرده است، هر لحضه و هر آن احساس رضایت و خوشبختی می کند، اما فردی که انکار می کند، با زمین و زمان سر ستیزه دارد و آرامش را از شما سلب خواهد کرد. فردی که هویتش را از بیرون می گیرد، احساس رومانتیک و ابراز علاقه هایش موقتی و اغلب اوقات دو سه سالی بیشتر طول نمی کشد. اینکه می گویند زیبایی و احساس عشق بعد از 9 ماه فروکش می کند، احساس افرادی است که با نفس خود احساسات و هیجانات خود را تحریک می کنند، نه با خودانگیختگی و فطرت خود. وگرنه هیجان عشق واقعی قرار است که روز به روز بزرگ شده و رشد کند.

هرگز فریب ظاهر افراد را نخوریم و اگر می خواهید فریب ظاهر افراد را نخورید، خودشناسی کنید تا حتی از ظاهر اشخاص، باطن آنها را نیز بشناسید!!

!بیشترین تعداد جهنمی ها آنهایی هستند که همسر جهنمی دارند

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ توسط  Ghasem Soltani

درک و فهم "متقابل" از زبان و قلب یکدیگر و اعتماد به هم را تفاهم می گویند. نشانه، نماد و سنبل تفاهم، آرامش و صلح است. گفتگوی عاشقانه و مهرورزانه به جای بحث و جدل و ستیزه همان تفاهم است. داشتن تفاهم در زندگی زناشویی از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است. چرا که این کانون و نهاد مهم، در عدم تفاهم قادر به عملکرد نرمال و طبیعی نمی تواند باشد. آرامشی که از طریق تفاهم(فهم ها) به دست می آید، پاداش فهم و تفاهم است!

یک ارتباط باکیفیت و توام با تفاهم از نصف بهشت بیشتر است.

برای داشتن تفاهم، ما بایستی نقاط قوی و ضعیف "خود" را شناسایی کنیم. داشت ها و نداشت های خود را بشناسیم، واقعیت وجود همسر، قابلیت ها و فردیت او را به رسمیت بشناسیم تا بتوانیم تقسیم و طبقه بندی امور روزمره زندگی را مهندسی کنیم. تفاهم، همیشه با شناخت میسر می شود.

افرادی که مغرور، متعصب، جزم اندیش و خودبین هستند، موانع بزرگی برای داشتن این فعل ارزشمند دارند. تفاهم با جاهلیت و خرافات منافات شدیدی دارد. تفاهم با روح و ذهن جزم اندیشی فاصله های بهشت تا جهنم دارد. برای داشتن تفاهم گوشی شنوا و مراقبه گون و ذهنی خالی برای "توجه" کردن بی طرف ضروری است. افرادی که به مواضع یکدیگر "توجه" نمی کنند و تمرکزشان تنها به مواضع خودشان است، امکان تفاهم را ناممکن می کنند.

از مبانی مهم تفاهم، شفاف گرایی، صداقت، تسلیم، واقعیت بینی و اعتماد را می توان نام برد. البته هرگز فراموش نکنیم که در عدم شفافیت گرایی، صداقت، تعهد و آگاهی ایجاد اعتماد غیرممکن است. اعتماد امری است که در دوران کودکی باید در درون ما کاشته شود. والدین نگران، ترسو و والدینی که اعتماد به نفس کافی در جامعه ندارند، فوبی و هراس های اجتماعی خود را به فرزندان خود انتقال داده و روح اعتماد را در فرزندان خود دچار آسیب و اختلال می کنند.

فردی که قوهء اعتمادش به قوهء تردید و شک تبدیل گشته، و شک و تردید را در ناخودآگاه خود ایمانی کرده، لاجرم نخواهد توانست شفاف گو و صادق باشد. او همیشه چیزی برای مخفی و تحریف و سانسور کردن خواهد داشت، زیرا او اول از همه به خودش اعتماد ندارد و از آنجایی که به خودش اعتماد ندارد، از دیالوگ و شفافیت به شدت می ترسد. بنابراین انزوا را پیشه گرفته و سعی می کند خود و خانواده خود را از ارتباط و رفت و آمدها دور نگاه دارد تا کسی متوجه رفتارها و نوع ارتباط آنها نشود.

در بعضی از موقعیت ها انزوا و خودسانسوری تا جایی پیش می رود که این خانواده ها از داشتن هرنوع ارتباط خانوادگی پرهیز کرده و به بهانه های مختلفی از ایجاد روابط دوستی و رفت و آمدها به شدت پرهیز می کنند و این آغاز خطرناکی برای یک خانواده منزوی و غیر سالم خواهد بود. البته شبکه های مجازی اینترنت نیز این روزها بیماری و اختلالات جدیدی را مثل هر تکنولوژی جدیدی ایجاد کرده است. شبکه های اجتماعی مجازی به افرادی که به خود واقعی شان شک و تردید دارند و از اعتماد به نفس کافی برخوردار نیستند، این بهانه و امکان را می دهد تا اینان بتوانند پشت دریچه ای تاریک با حرف و سخنان قیچی شده این و آن، خود را مخفی کرده و ارتباطاتی دروغین ایجاد کنند و خود را آن سایه و دروغ پنداشته و از واقعیت ها فراری شوند. متاسفانه ارتباطات اینترنتی برای افرادی که واقعیت گریز بوده و عمل گرا نیستند، به شدت وهم و مشکل آفرین می شود.

تفاهم به معنی شبیه هم بودن و علاقه های مشترک داشتن نیست، زیرا اگر قوهء درک و بخشش در ما رشد نکرده باشد، همان افرادی را که علاقه های مشترک با آنان داریم، حتی امور مشترک را نیز به آنان روا نخواهیم داشت. مثلا اگر فردی مثل ما به خودشناسی علاقه داشته باشد، اگر تفاهمی نباشد، عمل او را به نحوی توجیه و منفی تعریف خواهیم کرد. اگر "فهم" نداشته باشیم، حتی نان و آب را نیز به غیر خود روا نخواهیم داشت که نیاز مشترک همه مردمان جهان است. خیلی اتفاق می افتد که گندم و نان را بیرون می ریزند اما به فقرا روا نمی دارند. 

تفاهم همیشه موازی با مهربانی و ابراز علاقه است. تفاهم یعنی اینکه شما از همسرتان بپرسید که چگونه می توانید او را شاد و خوشحال کنید. بدون توجه به علاقه های یکدیگر نمی توان ایجاد تفاهم کرد. کنار آمدن با نیازهای همسر و انعطاف داشتن در مقابل آنها بسیار لذت بخش است، زیرا یکی از نیازهای روحی بزرگ نسل بشر، بخشش و روا داشتن است.

"توجه" زیادی به دنیای مادیات "توجه و تمرکز" را از خود و همسر سلب می کند. و "توجه و تمرکز" یکی از ارکان مهم تفاهم است.

از طریق توجه و تمرکز است که می توانیم خودمان را گاهی هم جای دیگران بگذاریم.

تفاهم یعنی زیادی به این و آن چیز نچسبیدن، یعنی زیادی به این باور و آن زشت و آن زیبا نچسبیدن. اگر بچسبی در حقانیتت سماجت خواهی کرد و تفاهم را با احساس سماجت و جزم اندیشی، فاصله هاست.

عدم تفاهم یعنی جنگ و جدال، و تفاهم یعنی صلح و آرامش

آیا ما چقدر تفاهم با "خودمان" داریم!؟

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۲ توسط  Ghasem Soltani

هروقت احساس کامل بودن، اعتماد و توکل را از دست بدهیم و بخواهیم که روزگار بر طبق میل ما رفتار کند، دچار اختلال روان و شخصیت خواهیم شد و رفتارهایی از خود بروز خواهیم داد که موجب آزار و اذیت خود و دیگران خواهد شد.

ذهنی که تهی از بار باشد، ذهنی سالم است. مواردی مانند توکل، اعتماد به زندگی، خودباوری، رضایت خاطر درونی و ماندگار، شادی و استقلال فکری، نشانه های یک روح و روان سالم هستند. ذهن شرطی و ذهنی که باید و نبایدهای زیادی برای ناشناخته و تجارب تازه دارد، با تناقض و تضادهای زیادی روبرو می شود که در ذهن، "بار" ایجاد می کند. و این "بار" ، مانع دمیدن طبیعت و زندگی در ما می گردد. یک ذهن جزم اندیش باورمند، ذهنی مرده نیست، بلکه ذهنی سخت و غیرقابل دمیدن است. در یک ذهن انعطاف ناپذیر و پر، همیشه یک نوع نگرانی و استرس مزمن مضمر  است. جزم اندیشی بر خلاف نظام آزادی و تحول، همیشه زندانی باورهای خود است، زیرا غرور، تکبر و منیت(نفس) به او اجازهء اعتراف نمی دهد، اعتراف را برابر با باخت  می داند. این نگرش که اعتراف و تسلیم را "باخت" تلقی می کند، تنها از یک ذهن نفسانی برمی آید. نگرانی و تشویش و بالاخره بدن و مغز واکنش نشان می دهد!

خودجوش بودن محصول آزادی و جزم اندیشی محصول دربند بودن ذهن است و ذهنی که دربند نغس باشد، هرگز نمی تواند سالم باشد. اما شاید بتواند وانمود کند که سالم است!

دنیای غریبی است، انسان سالم را بیمار می پندارند و دیوانگان را برگ سلامتی صادر کرده و صاحب مقام و منزلت می کنند. فیلم دیوانه از قفس پرید به خوبی توانست به این موضوع بپردازد.

آنچه با ذهن محسوس و قابل درک باشد, می توان تعریفی ذهن پسند برای آن در نظر گرفت. مثلا سگ، گربه و انسان هر کدام مصداق خارجی داشته و قابل تصور و تجسم هستند. پس برای این که گربه را تصور کرد, می بایستی تصویری از گربه در حافظه موجود باشد.

آیا ما تصویری از انسان سالم در حافظهء خود داریم!؟ فعلا این را داشته باشیم.

انسانی که محصول جامعه و محیط است, چگونه می تواند از سلامتی کامل روانی برخوردار باشد؟! زیرا که در هیچ کجای کره زمین, جامعهء صد در صد سالم و پاکی وجود ندارد. پس با الگو و ملاکی با کمک حافظه و ذهن, نمی توان به سراغ تعریفی جامع و تمام و کمال و البته صحیح, از سلامتی روانی انسان رفت.

در خانواده ای که ارزش انسانها بر اساس و مبنای پول و مقام اندازه گرفته می شود، در خانواده ای که سخن دل سانسور می شود، در خانواده ای که شخصیت بر عشق حکومت می کند، چگونه می توان برگ سلامتی روانی به اعضای آن خانواده صادر کرد!؟ چگونه می توان انسان وابسته به نفس(ego)، گذشتهء منجمد و مقلد را سالم تعریف کرد!؟

نفس، هرگز خود را کامل احساس نکرده و نخواهد کرد. نفس همیشه بهانه ای (فکر مزاحم) برای از دست دادن زندگی و سلامتی خود باید داشته باشد. اگر ثروتمند باشد عقدهء دانش دارد، اگر دانش دارد عقدهء ثروت دارد، اگر هردو را دارد، عقده قد و قواره اش را دارد، عقدهء جوانی دارد، عقدهء صمیمیت با پسر و دختر یک کارگر ساده را دارد، عقدهء دست نیافتنی ها را دارد و ... !!

اگر بپذیریم که توقعات نفس و جامعه, بیماری در ما تولید می کنند, و برای سلامتی روان ما مضر می باشند, می توانیم الگویی خارج و جدا از الگوهای اجتماع بیابیم.

خوشبختانه نسل بشر تنها محصول جامعه و محیط نیست. نسل بشر، بیشتر و بزرگ تر از آن چه ذهن، من فکری و جامعه تلقی می کند هست. جامعه بر حسب نیازهای بازاری خود از مردم توقعاتی دارد که هرکس نمی تواند این توقعات جامعه را برآورده کند و در نتیجه اگر فردی از استقلال فکری برخوردار نبوده و وابسته به شخصیت و جامعه باشد، سلامتی او در خطر خواهد افتاد. زیرا اگر نتواند توجه اطرافیان و جامعه را به خود جلب کند احساس منزوی و تنهایی خواهد کرد، احساس بی توجهی و تحقیر شدن خواهد کرد و در نتیجه خود را ناکامل احساس کرده و به دنبال آن، خشم، نفرت و دیگر بیماری های روانی و بدخلقی ها به سراغش خواهند آمد. پس نقش جامعه و حرف مردم در سلامتی افرادی که شخصیت شکننده دارند بسیار زیاد است.

جامعه از مردم انتظار معقول و آنچه که از انسان اصیل انتظار می رود را ندارد، بلکه "توقع" دارد. توقع همیشه زیاده خواهی است. خود واحد اندازه گیری ارزش های جامعه از مردم "اشتباهی" است. از همان آغاز دوران آموزش در مدارس، بچه ها یاد می گیرند که برای شاد بودن، خوشبخت بودن و مهم بودن باید دانشمند و یا ثروتمند شد. اما غافل از اینکه "فقط" دانشمند و ثروتمند بودن همه زندگی نیست و به ویژه همهء سلامتی نیست!

و آنهایی که نتوانستد دانشمند شوند و فقط خشم و عقده دانشمند نبودن را به زندگی اصیل خود و دیگران تعمیم دادند!؟

در جامعهء غیرمدنی سلامتی روان انسانها بیشتر در خطر است تا از یک جامعهء تقریبا مدنی. زیرا در جامعه غیرمدنی، نگرانی، استرس، عدم امنیت اقتصادی، امنیت سلامت و ترس از حوادث، آشفتگی و نگرانی در روان مردم ایجاد می کند و همهء این نگرانی ها عامل بزرگ سلامتی روان ما هستند. (آیا من در بازنشستگی درآمد کافی برای زندگی خواهم داشت، اگر من پیر شوم پول آسایشگاه را خواهم داشت، آیا فرزندان من از من مراقبت خواهند کرد، اگر مریض شوم و هزینه درمان را نداشته باشم چه، اگر فرزند من دکتر نشد چه، اگر کارم را از دست بدهم چه می شود، اگر ثروتم را از دست بدهم چه خواهد شد، اگر همسرم مرا ترک کند و ...) و با این اوصاف مگر به خود و خداوند متکی باشیم که سلامتی را از او و خودمان تامین کنیم.

سلامتی و بهداشت روحی و روان انسان, وابسته به طبیعت و رعایت قاعده و اصول غریزی نیز می باشد. نمی توان انسان را در آغوشِ بی رحم اجتماع انداخت و تعریفی کاذب و موهوم از آن نوشت. اجتماع, شناختی از انسان ندارد که تعریفی از آن نیز داشته باشد. اجتماع تنها از چیزی که محسوس و قابل تصور هست را می تواند تعریف و تصور کند. الگوی انسان سالم در نزد دیوانگان زنجیری، سیاستکاران و شکم پرستان, الگوی دیوانه و شیطان پرستی بیش نیست. الگوی انسان سالم از دیدگاه یک مذهبی افراطی, خانمان سوز است. الگوی انسان سالم از دیدگاه طالبان، یک متعصب ناموسی و یک ناسیونالیست, خانمان سوز است. فردی که درکی از روح و نیازهای روحی ندارد، نمی تواند تعریفی هولیستیک از سلامتی داشته باشد.

انسان سالم کسی هست که چیستی و کیستی خود را زیر سوال ببرد، هویت خود را نه از کارش، نه از هیچ چیز دیگری، بلکه هویت خود را از اصل خود (عشق و آگاهی) بگیرد. انسان سالم کسی هست که به صورت مراقبه گون "متوجه" رفتارهایش با خود و دیگران باشد. انسان سالم رفتارهای مزمن از خود بروز نمی دهد که موجب آزار و رنجش دیگران شود. انسان سالم نمی تواند حسود باشد. نمی تواند وابسته به تکبر و شخصیت باشد. انسان سالم از "من" گفتن پرهیز می کند. انسان سالم خودش را منزوی و بیگانه و در "انزوا" تعریف نمی کند. انسان سالم باید و نبایدهای نسل های منجمد شده را بر دوش نمی کشد. انسان سالم کسی هست که بتواند خودش باشد. حداقل اگر هم نتوانست خودش باشد, بداند که آن "خود اصلی" کیست. حساب "خود" را با شکمش خلط نکرده و جدا بکند. اگر ما نتوانیم حساب خودمان را با خودمان صاف کنیم, تضادهای درونی, خشم و رفتارهای متفاوت از هم ذهن ما را سردرگم خواهند کرد و یک ذهن شلوغ و پر سر و صدا با سلامتی و بهداشت روان منافات دارد. 

ذهن و من فکری تصویری از انسان سالم در حافظه خود ندارد. اما آگاهی نه تنها قادر به مشاهده انسان سالم بوده، بلکه آن را تجربه و لمس هم می کند.

الگو و تعریف بهداشت روانی در شکوفایی آگاهی و هشیاری و البته آزادی میسر می باشد.

قاسم سلطانی                                                                                                       



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۲ توسط  Ghasem Soltani

دلیل بسیاری از اختلالات روانی و شخصیتی به خاطر فقدان سکوت عرفانی، منطق، تعریف و استدلال (عقل) در ذهن ماست. منطق و استدلال همان ابزار صداقت ماست. در ویکی پدیا آمده است که،،، در تعریف، روش درست درک و شناسایی "مفاهیم" و در استدلال روش درست درک و شناسایی "قضایا" بدست می‌آید.

حالا اگر ما درک درستی از قضایا نداشته باشیم، اختلالات روانی شخصیتی، اختلافات و جنگ و جدال ها پایان ناپذیر خواهد بود، حتی اگر تنهای تنها با خود در جنگل باشیم، باز آرامش و روی زندگی را نخواهیم دید. ذهنی که عادت به شنیدن و توضیح دادن مراقبه گون ندارد، ذهنی آشفته و صدالبته زورگو تحویل خود و جامعه خواهد داد. بعضی ها زود از کوره در می روند و حوصله استدلال و دیالوگ منطقی را ندارند که متاسفانه این رفتار عواقب خطرناکی دارد.

قضاوت، پیش داوری، خشم، انتقام، قطع ارتباطات، قطع ارتباط خانوادگی حتی بین فرزندان و همسر خود، طلاق عاطفی و طلاق رسمی، سرخوردگی های روانی، دم دمی مزاجی، حالات مختلف و متناقض از خود بروز دادن، عدم اعتماد، زورگویی و احساس گناه، دروغ، پیوستن و دوستی با هم کیشان خود که آنها هم مثل خود ما هستند (و آن ستمکاران که با هم محرم‌اند /// گرگ‌هاشان آشنایان هم‌اند!)، و ...

منطق علمی است که از مغالطه، گول و فریب زدن، رفتارهای تکانشی و هیجانی جلوگیری می کند. به طوری که گفته شد، منطق نه تنها از مغالطه جلوگیری می کند، از ایجاد سوءتفاهم ها و اختلالات شخصیتی و موارد ذکر شده در بالا نیز پیش گیری می کند.

حداقل منطق، صداقت و دیالوگ است. حداقل منطق این است که به مواضع و تعاریف دیگری نیز "توجه" کنیم. کر و لال و کور نباشیم.

پدر و مادرها نقش اصلی را در شکل گیری استدلال و توجه به سخن دیگران و به دنبال آن تمرین احترام را در فرزندان خود دارند. سعی کنیم با همسر خود صبورانه و در آرامش و البته با استدلال و ژرف گویی و ژرف شنوی رفتار کنیم تا نمونه ای سالم برای فرزندان خود باشیم و از این طریف فرزندان ما نیز فرهنگ دیالوگ و استدلال را فرا می گیرند و با قضایا با احساسات یخ زده برخورد نمی کنند. استدلال و منطق کمک می کند که بچه های ما خلاق باشند، حوصله شان زود سر نرود و توجه شان را از خودبینی به خدابینی معطوف کنند.

زبان استدلال و منطق در دوران کودکی به ما کمک می کند که بدانیم همیشه فرصت توضیح و استدلال در زندگی را نخواهیم داشت و آنگاه اگر اعتماد را در ضمیر ناخودآگاه خود ایمانی نکرده باشیم، فرصت ها و زندگی را از دست خواهیم داد. اعتماد دقیقاً محصول استدلال در دوران کودکی و نوجوانی است. محصول پختگی و عقل است، و زندگی در عدم اعتماد و توکل همان جهنم است!

منطق همان وجدان است. وجدان همان اخلاق است. اخلاق همان عقل است. عقل همان بهشت است.

من فکری زورگوست، او با استدلال، منطق، صبر، حقوق و احترام بیگانه است. تنها چاره، دوستی با خداوند و ترک شیطان است.

نماد شیطان = مغالطه

نماد خدا= عقل و صداقت

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۲ توسط  Ghasem Soltani

در این مقاله به خصوصیات و ویژگی های بیماری بوردرلاین که در لیست بیماری های  دی اس ام قرار دارد با مقدمه ای از خانم شیوا سلطانی متخصص مربوطه خواهم پرداخت. از واقعیات نمی شود فرار کرد و اعتراف به واقعیت بخش بزرگی از درمان در تمام بیماری هاست. فرض کنید من دردی در قفسه سینه داشته باشم، وقتی به دکتر می روم او بعد از تحقیقات و آزمایش ها متوجه می شود که من بیماری قلبی دارم، آیا من باید از کار این دکتر عصبانی و ناراحت شوم یا قدردان و سپاسگذار!؟


BPS= Borderliner Personality Syndrom

بطور طبیعی همهء افراد حداقل چند مورد از موارد ذکر شده در اختلال مرزی را دارا هستند ولی تفاوت افراد دارای اختلال با افراد عادی در شدت، مدت و فراوانی این خصوصیات است، افراد دارای اختلال شخصیت مرزی، در روابط بین فردی دچار مشکلات فراوانی میشوند تا حدی که خودشان و اطرافیان شان را دچار مشکل میکنند، هر خصوصیتی هر چند منفی، تا حدی که عملکرد را مختل نکند، اختلال محسوب نمی شود.


۱- پرخوری، پرحرفی، ...

۲- تمام روز خنده ولی در ته قلب غم و غصه ... در خاموشی و خانواده خود نیاز زیادی به شادی و خنده نمی بینند. به همین خاطر این افراد در بیرون و محل کار بسیار بشاش و شاد هستند اما در خانه و خانواده خود غمگین و عصبی هستند.

۳- اغلب این افراد مشکل جدی با ناشناخته و تازگی ها در "عمل" دارند و به دشواری با رویدادها و موقعیت های تازه در عمل کنار می آیند. دلیل آن شاید به خاطر ذهنیت منفی از خود و عزیزان و یا عدم اعتماد به نفس باشد.

۴- پرخاشگری ناگهانی به دیگران و مخصوصا افراد خانواده.

۵- لحظه ای نیاز به زندگی و لحظه ای دیگر نیاز به مرگ= حالت های مختلف و بسیار متناقض از هم به طور همزمان، در عرض چند دقیقه از شما حمایت می کنند و سپس شما دشمن می شوید. پس اگر شخصی حالت های مختلف، متناقض، بی ثبات و ناپایداری دارد، باید جدی گرفت.

6- انکار واقعیت و حقیقت انکارناپذیر بدون استدلال و پیوستن به دوستان همجنس و همفکر و ارتباط نزدیک با آنان(و آن ستمکاران که با هم محرم‌اند
گرگ‌هاشان آشنایان هم‌اند)...

۷- ترس بسیار شدید و گوشه گیری و انزوا و یا بر خلاف آن شرکت در جمع های خودمانی از ترس حادثه و عمل های غیر مترقبه به هدف یارگیری و سپس احساس منزوی نکردن و ترد نشدن و احساس تعلق داشتن به چیزی .

۸- کسانی که به این بیماری و اختلال دچار هستند، احساس تنهایی و بیگانگی پیوسته دارند.

۹- افرادی که دچار این بیماری خطرناک هستند، پیوسته احساس عدم درک از دیگران و بیرون خود می کنند.

۱۰- دنبال بحران و مشکل هستند که احساس "وجود" کنند.

۱۱- از همه انتظار احترام دارند، اما خودشان کوچکترین احترامی به دیگران قائل نیستند.

۱۲- یکی از مهمترین شاخصه این بیماری، پیش داوری ها، گمان زنی ها و مقایسه خود و غیر خود در ذهن و تصورشان است. یعنی اغلب در تصورات و تصویرها سیر می کنند. اهل عمل نیستند. اگر زن باشند دوست دارند توجه مردها را جلب کنند اما اگر پای عمل به وسط کشیده شده و ارتباط جدی شود، عقب می کشند.

۱۳- ترسی که با خشم آن را مخفی می کنند. به عبارتی دیگر از انتقاد نفرت دارند و در مقابل یک انتقاد کوچک رفتار تکانشی و پرخاشگرانه از خود بروز می دهند.

۱۴- احساس پوچی( نمی دانند که چه می خواهند و چه احساس می کنند).

۱۵- یک فاصله بسیار عمیق و ژرف بین عقل و احساسات دارند.

۱۶- لبریز از احساساتی که هیچ کاری از دستشان بر نمی آید و آن احساسات را بالاخره منفی کانالیزه می کنند.

۱۷- دوره ای با افسردگی همراه با هیجانات شدید و احساس خودکم بینی.

۱۸- اعتماد و عدم اعتماد ناگهانی به اطرافیان. تا دیروز دوستی که همه چیز برایت بود ولی امروز هیچ معنی برایت نمی دهد. (دم دمی مزاج بودن)

۱۹- حال و احوال بیماران بوردرلاینی به طور مرتب تغییر می یابد. در عرض چند ساعت اینان خود را خوشبخت و ساعتی بعد، بدبخت و احساس عدم امنیت و خشم و ساعتی بعد مهربان و ساعتی دیگر شکاک و دیگر بار احساس تهدید شدن می کنند.

۲۰- بیماران مورد مذکور اصولا مشکل هویت و کیستی دارند و به همین جهت امنیت را در دیگران جستجو می کنند و چیزی را که خودشان ندارند, را دیگران باید برای اینان مهیا بکنند. یعنی آرامش و امنیت روانی که کاملا امری درونی است را در بیرون جستجو می کنند.

۲۱- یکی از ویژگی های خاص بیماران بوردرلاین, شیدایی و نفرت هست. یعنی چیزی و یا کسی یا بد است و یا خوب. میانه ای برای اینان وجود ندارد. رنگ ها برای اینان سیاه و یا سفید است.

۲۲- ارتباطات زناشویی بیماران مذکور, به واسطه ایده آل و غیر ایده آل سازی, زیر فشار بسیار زیادی قرار می گیرد.

۲۳- این بیماران نمی توانند خودشان را با واقعیات و روتین تطبیق بدهند. یعنی اگر دزدی به شهر آمده باشد, حتما به سراغ اینان آمده است!  و اگر یک بار همسرشان به هردلیلی جارو نکشیده و یک تابستانی را به مسافرت نرفته اند, یعنی این که همسرشان اینان را هیچ وقت به مسافرت نمی برد و هیچ وقت جارو هم نمی کشد.

۲۴- همسران بیماران بوردرلاین هیچ کاری نمی توانند برای جلب اعتماد اینان انجام بدهند. هرکاری توسط همسران, منفی و بد تعبیر و تلقی می شود. استدلال و دیالوگ منطقی در این افراد بسیار ضعیف است.

۲۵- خصوصیت دیگری که در اینان هست, احساس مالکیت و نیازمندی اینان به همسرشان است و به همین خاطر توجه کامل همسرانشان را به خود می خواهند. البته خیلی هم ارزشی به این توجه نمی کنند و بعد از مدتی آن توجه را امری بدیهی و حق خود و ضعف همسر تلقی می کنند!

۲۶- و اما نمونه خطرناک و جالب توجه این بیماری, مسری بودن آن است. یعنی این که افرادی که به این بیماری دچار هستند, تا اطرافیان و مخصوصا خانواده درجه یک خود را مثل خود نکنند, دست بردار نیستند و ممکن است موفق به این کار هم بشوند!! یعنی چنان می کنند, که شما هم مثل و همانند آنان باشید, تا اینان احساس تنهایی نکنند! در این مورد بسیار قوی و کارکشته و ماهر هستند. زیرا تنها مکانیزم دفاعی و توجیه رفتارهای آلوده خود می بینند که بگویند: ببینید ما تنها نیستیم!!

۲۷- احساس تنهایی و بیگانگی کردن هر انسانی را از پای در می آورد. احساس تنهایی و بیگانگی کردن, در ما ترس و احساس غریبگی تولید می کند و یک غریبه خود را پیوسته در حال تهدید و شکننده تجربه می کند و به حق. کسی که تنهاست و یک تصویر ذهنی از خود و دیگران دارد، خود را پوچ و به دردنخور تجربه می کند و چه دردی بالاتر از این می تواند باشد!؟ درد و غم و بی قراری های مزمن و دیرینه از این بیماری گسست ناپذیر هستند.

۲۸- تمام خاطره ها و کردارهای نیک و خوب دیگران را فراموش می کنند. اما برای فرار از واقعیت ها، گاهی هم انکار رفتارهای زشت افرادی را که مثل خود هستند را فراموش کرده و توجیه می کنند!!!

۲۹- بوردلاینی ها یک تیپ مشخص نیستند. بوردرلاینی های منزوی و افرادی که به هیچ قیمتی آماده شنیدن و پذیرش و بیماری خود نمی باشند و دسته دیگری که فعال هستند و زمین و زمان را دوست دارند از بیماری خود مطلع سازند و این مطلع سازی را تنها در بروز خشم و آزار و جستجو در ستیزه و دعوا برای جایگزینی احساس پوچی و بیگانگی خود تجربه و توجیه می کنند. شکایت درونی اینان از عدم یکپارچگی و نظم درونشان است. اینان گمان می کنند که رها شده اند و طبیعت و همه کس و همه چیز، اینان را به تنهایی به بخت و اقبال خود رها کرده است. اینان خود را تنها و به جا مانده تجربه می کنند.

۳۰- احساس پوچی و بیگانگی ریشه و علت اصلی این بیماری خطرناک می باشد.

دسته افسردهء بوردرلاین ها از ارتباطات سرخورده هستند و نه می توانند کسی را دوست داشته باشند و نه دوست دارند که کسی اینان را دوست داشته باشد. این گروه و تیپ از بیماران، از جامعه و انسان ها تا اندازه ممکن اجتناب می کنند. این دسته خود را بسیار پوچ و بی فایده می دانند و در این باور خود سماجت می کنند و در ته قلب و ناخودآگاهشان خود را مقصر و لایق دریافت محبت کردن نمی دانند.

نوع دیگر، بوردرلاین نارسیست(خودشیفته) می باشد. اینان به هیچ قیمتی و هیچ ارزشی به دیگران قایل نیستند. و بی قراری مزمن و بی حوصله گی, مشخصه این دسته از قربانیان می باشد. اینان قادر به درک و فهم هیچ کس و چیزی نیستند. و به همین خاطر خشم ناگهانی و اغلب وقت ها پیش بینی نشده شامل این بیماری می شود. خشم در کوتاه مدت برای اینان ارضا کننده هست. زیرا که با ابتکار و اختیار عمل خود توانسته اند, توجه دیگران را جلب و شوکه بکنند. اطرافیان برای پیش گیری از خشم اینان حتی اگر پاورچین پاورچین راه بروند, باز هم کمکی نخواهد کرد. اینان هر کاری را که اطرافیان و نزدیکان انجام می دهند, منفی تلقی می کنند و چرخه زدن خشم و شکاکی و به خودگرفتن ها، پایان ناپذیر است.

نقاط ضعف این نوع بیماران:.. ۱- ترس از درمان

۲- دیگر نمی خواهم قربانی باشم, به همین دلیل با خشمم دیگران را شوکه می کنم تا از تکرار قربانی شدن پیش گیری کنم...۳-ترس از تنها ماندن و تنها رها شدن...

تا زمانی که خود این بیماران حاضر به تشریح احوال و تجارب خود نباشند, زندگی را برای خانواده و اطرافیان و هرکسی که چشمشان به آنان می افتد, شوکه و ترسناک خواهند کرد. درمان این بیماری در کوتاه مدت امکان پذیر نیست و این بیماران هیچ علاقه ای به صبر و شکیبایی و زمان بلند مدت ندارند. اینان عاشق نتایج آنی هستند و حوصله شان از دراز مدت سر می رود و هر چیزی که مربوط به داراز مدت باشد را انکار می کنند. قانون مزرعه را رعایت نمی کنند.

بعضی ازاین بیماران خودزنی در شکل و مدل های مختلف می کنند, مثلا  قمه زنی، خوردن فلفل تند، تمیز کردن ناگهانی منزل و ... تا با احساس درد فیزیکی, به دردهای درونی غلبه کنند و آن را فراموش کنند و یا این که خود را مجازات کرده باشند. برای کنترل احساسات هم دست به خودزنی می کنند که تمرین کنترل کرده باشند و یا این که تمام بدن خود را تاتو می کنند.

توضیحی کوتاه برای اطرافیان:

سعی کنید, قرارهای شفاف با بیمار بگذارید.

برای بیمار شفاف سازی باید کرد که چه مواقعی در خدمت او هستید و در چه مواقعی نمی توانید در خدمت او باشید.

صبور و شکیبا باشید.

اغلب مواقع فقط یک گوش شنوا بیشتر لازم ندارید.

بیماری را به رسمیت بشناسید.

سعی کنید با بیماران مذکور فاصله ای میان گونه را حفظ کنید!!

اختلالات و بیماری های روانی از سگان و عمار به ما سرایت نمی کنند. مواظب سلامتی خودمان در دراز مدت نیز باشیم.

قاسم سلطانی                                                                                                       

+++++++++ در مقاله ای دیگر در روزنامه اعتماد برای تشخیص این بیماری، علائمی را مشخص کرده است که توجه شما را در بخش پایانی به این مهم جلب می کنم:


دست کم ۵ مورد از ۹ مورد زیر برای تشخیص اختلال شخصیت مرزی لازم است؛
۱) انجام کوشش های مضطربانه همراه با سرآسیمگی در راستای ترک و طرد نشدن واقعی یا خیالی
۲) بی ثبات و شدید بودن روابط فردی با دیگران به گونه یی که ویژگی آن تناوب بین دو قطب افراطی آرمان نمایی و بی ارزش نمایی است.
۳) اختلال و اشکال در هویت، بی ثبات بودن واضح و دائم خودانگاره یا احساس فرد درباره خودش
۴) تکانشی بودن دست کم در دو تا از حوزه های بالقوه آسیب رسان (مانند بی ملاحظه رانندگی کردن، روابط جنسی زیاد و گوناگون یا لاابالی گری جنسی، ولخرجی پولی، سوءمصرف متعدد و متفاوت مواد مخدر و محرک و الکل، شکم بارگی بدون ملاحظه و...)
۵) رفتار و گشتار (ژست) خودکشی،خودزنی و تهدید مکرر به انجام آن
۶) بی ثباتی در حالات عاطفی به صورت واکنش پذیری آشکار خلق مانند ملال، تحریک پذیری، اضطراب شدید حمله یی.
۷) احساس پوچی مزمن
۸) نامتناسب و شدید بودن خشم یا دشواری در چیره شدن بر آن به صورت تندخویی های پیاپی، خشمگین بودن دائمی، ستیز و نزاع مکرر
۹) بروز افکار گذرای بدگمانانه یا علائم شدید اما گذرای تجزیه یی (هنگام استرس و تنش و فشار روانی). 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۲ توسط  Ghasem Soltani
وقتی می گوییم زندگی در لحظهء "حال" است و یا خداوند در لحظه "حال" است یعنی چه؟ و یا به قول سهراب سپهری که می گوید: زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است یعنی چه؟

یعنی اینکه حال و اکنون را به رخدادهای گذشته آلوده نکنیم. حال بی تقصیر است. گذشتهء ما حال ما را خراب می کند و اجازه نمی دهد "حال" را ملاقات کنیم. وقتی حال را با همان کیفیت هایی که دارد ملاقات نکردیم، با آن ستیزه خواهیم کرد.

وقتی مثلا از شما می پرسند که می توانم تو را در آغوش بگیرم؟ جوابش را از کجا تامین می کنید؟ آیا به "خودتان" مراجعه می کنید یا به گذشته های تلخ تان؟ آیا فرهنگتان باید پاسخ این نیاز شما را بدهد یا شخصیتتان؟ آیا ما چقدر به خودمان مراجعه می کنیم؟ آیا این زندگی متعلق به "خود" ماست یا متعلق به فرهنگ، ادوار، اجداد، شخصیت و خاطره های روانشناختی ماست؟

چقدر ما اصیل هستیم؟

اصالت یعنی ذات هرچیز.

اصالت با شخصیت منافات دارد. اصالت با تعبد و تعمیم دادن منافات دارد.

اصالت بهشت است و غیر اصالت جهنم. بهشت خود اصلی ماست، و جهنم خود کاذب ماست.

کسی که اصالت را به شخصیت می فروشد، خودفروش است!

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۲ توسط  Ghasem Soltani
لیاقت همان تشنگی و میل به زندگی بدون شرط و نیاز روانی است. قابلیت درک و اجرای زندگی بدون دخالت ذهن شرطی و شخصیت محور، همان لیاقت واقعی است. ذهنی که ادا و اطفار در می آورد و به سختی می تواند با درون خویش و خود اصلی اش کنار بیاید، نمی تواند لایق زندگی باشد. زیرا بهانه هایش برای رضایت خاطر داشتن تمام نشدنی است. این بهانه را گذر کند، بهانه ای دیگر برای انکار لحظه و زندگی در ذهن خود می سازد تا از زندگی عقیم بماند.

فرد نالایق پیوسته در پی بهانه جویی برای انکار است. (دم دمی مزاج)...

فردی که پیوسته بهانه تراشی می کند تا واقعیت و خویشتن خویش را نبیند، نمی تواند فرد لایقی برای زندگی باشد. او شاید بتواند به درجات مختلف شخصیتی در جامعه دست یابد، اما سکوت عرفانی و تسیلم به زندگی، رکن اصلی لیاقت است. پذیرش این لحظه بدون شرط و شروط عین لیاقت است.

مشکل پسندی و نه گفتن به این چیز و آن چیز، نشان کمال که نیست، نشان نقص و محدودیت است. مشکل پسندی و خود را تافته جدا بافته دیدن، اضطراب، افسردگی، محدودیت و معلولیت ایجاد می کند. چنین شخصی از کنار تمامی لایق ها رد می شود، اما آنها را نمی بیند، و کسی که نمی بیند در واقع قابلیت دیدن را ندارد.

قابلیت دیدن چیست؟

قابلیت دیدن و شاهد بودن، معصومیت و نداشتن شخصیت بدلی است. زیرا "شخصیت"، مانع چشم بصیرت و تجربه زندگی در لحظه اکنون است. شخصیت گرفته شده هرگز نمی تواند تازگی را ملاقات کند، زیرا تا بیاید و امری را با خط کش شخصیتی اش بسنجد و تایید کند، اکنون و حال به گذشته تبدیل شده است.

ذهن لایق جستجو می کند تا خودش(معشوق) را دریابد، ذهن نالایق جستجو می کند تا "دیگران" را در یابد که به وسله آن، قدرت شناخت کاذب در خود را به نمایش بگذارد و یا پنهانی از آن دانش برای فربه کردن "نفس"(من بدلی و شخصیت محور) خود بهره جوید. (جاسوس منیت)!

برداشت  "دزدانه" از هرچیزی به نفع شخصیت و منزلت برای نفس، به نفع روان و روح نیست.

ذهنی که خاطرات بدبختی،ناکامی، شادی و موفقیت را با معانی و تفاسیر من فکری خود (عقل جزوی) مخلوط کرده و با آن چشم به اطراف و دنیا می نگرد، ذهنی لایق ندارد، اما ذهنی آشفته، خشمگین و پر از شهوت به قضاوت کردن و پیش داوری چرا ...

ذهن لایق، ذهنی بی نیاز از شخصیت و دروغ است. ذهنی که تکیه بر شخصیت داشته باشد، همه چیز را مادی می بیند و هیچ چیزی را نمی تواند در جایگاه و منزلت خود تجربه و ملاقات کند. وقتی ذات هرچیزی را نتوانستیم ببینیم چگونه می توانیم حرمت آن چیز را نگاه داریم!؟

ذهن نالایق هرگز در پی ذات و اصالت نیست. او شهوت مقام، درجه، عنوان و توجه دارد. ذهنی که این همه نیازمند است، لیاقت داشتن چیزهای لایق را ندارد. (علم و مال و منصب و جاه و قران / فتنه آمد در کف بدگوهران)...

ذهنی که پیوسته در پی کسب افتخارات باشد، معشوق محور نیست، اما خودبین چرا... فرد خودبین چگونه می تواند نعمت هایی که خداوند در اختیار او گذاشته است را ببیند؟ او فقط خودش را می بیند و فرد خودبین فردی بی لیاقت است، چرا که لیاقت دیدن خدا و چیزهای دیگر به جز خود را ندارد. فرد خودبین و نالایق همیشه یک نارضایتی مزمن دارد و فرد خدابین همیشه شاکر، قدردان و سپاسگزار است.

خودبینی عامل بی لیاقتی است. زیرا دغدغه های شخصیتی مانع ملاقات او با نعمات و خوبان می گردد.

داشتن لیاقت با اسارت ذهن شخصیت باور منافات دارد، زیرا ذهن شخصیت باور، ذهنی شرطی دارد و ذهن شرطی اسیر پیش داوری هاست و پیش داوری دشمن اصلی عشق و لیاقت است.

ذهنی که نگران حفظ و گسترش شخصیت خود است، انرژی روانی خود را تحلیل می برد و لیاقت، چیزی جز انرژی تقوا نیست. ذهنی که پیوسته حول محور منافع شخصیت می چرخد، ذهنی تقوا گریز دارد و با لیاقت و شایستگی بیگانه است.

ذهنی که اسیر "من اش" است، از منبعی تغذیه می شود که شایستگی و لیاقت را از بین می برد. زیرا این "من" مانع ورود جریان آگاهی در اوست و لیاقت چیزی جدا و بیرون از آگاهی و داشتن چشم بصیرت نیست.

لیاقت و شایستگی از آن کسی است که اختیارش دست "خودش" باشد نه دست نفسش.

لیاقت و شایستگی از آن کسی است که تکیه بر خود و خداوند دارد نه تکیه بر شخصیت و عناوین شخصیتی تا تایید دیگران...

با همه این تفاصیل بالاخره لایق کیست!؟

مولانا می فرماید: هر سوی شمع و مشعله هر سوی بانگ و مشغله / کامشب جهان حامله زاید جهان جاودان

جامعه مریتوکراسی لیاقت واقعی را نابود می کند!

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۲ توسط  Ghasem Soltani

فردی که اعتماد و توکل را در ضمیر ناخودآگاه خود ایمانی کرده، نیرومندتر، شاداب تر، آسوده و خوشبخت تر از فردی است که فقط امید دارد، اما اعتماد ضعیفی دارد.

اعتماد از امید نیرومند و تواناتر است.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم آذر ۱۳۹۲ توسط  Ghasem Soltani
فرد خشمگین و عصبی از جان و دل توکل و اعتماد به کل و خداوند ندارد، زیرا اعتماد را در ضمیر ناخودآگاه خود ایمانی (اتوماتیزه) نکرده است، برای همین نمی تواند آسوده خیال باشد. سعی می کند تمام امور را در کنترل خود داشته باشد، اما خوشبختانه همهء امور در دنیا در کنترل ما نیستند، در کنترل فطرت طبیعت چرا ...


بسیاری از غضب و عصبانیت انسان از حفظ و محافظت آن چیزی که آن را حق و حقیقت می پندارد ناشی می شود. در حقانیت خود سماجت نکنیم و صبور باشیم.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم آذر ۱۳۹۲ توسط  Ghasem Soltani

 


مقدمه و تاملات:
بزرگترین ثروت و دارایی نسل بشر، منطق، استدلال و برهان(عقل کلی) است که باعث رعایت حق و حقوق معنوی و مادی خود و دیگران می شود و بزرگترین فقر، نداشتن زبان استدلال و منطق و جایگزین کردن آن با احساسات(عقل جزوی) است.
انسان هایی که برای خود، خانواده و دیگران ارزش قائل هستند و رعایت حقوق خانواده و دیگران برای شان مهم است، در این راه تلاش می کنند و از مسئولیت و سهم خود از آگاهی و دانش نمی گریزند. برای پیشگیری از خانواده آزاری راهی جز ارتقاء فهم و دانش خود در این زمینه نداریم.
قاسم سلطانی
________________________________________________________________
یکی از جنبه هایی که هوش هیجانی تاثیر فوق العاده ای بر موفقیت در آن دارد، ازدواج و زندگی زناشویی است به عبارتی اگر چنانچه زمینه ای وجود داشته باشد که هوش هیجانی در آن اهمیت دارد، آن زمینه ازدواج است، زیرا بنیاد و اساس رضایت از روابط به توانایی فهم و کنترل هیجانات بستگی دارد؛ و جزء مهمی از رضایت زناشویی... .

ازدواج و زندگی زناشویی یک بافت سرشار از عاطفه می باشد و در ازدواج‌هایی که زوجین با یکدیگر در تعارض و تضاد باشند، برانگیختگی‌های هیجانی زیادتری دیده می‌شود.

افرادی که از هوش هیجانی بالایی برخوردارند می‌دانند که خود یا دیگران در یک لحظه خاص، در چه نوع حالت هیجانی به سر می‌برند. بنابراین قادرند به دقت عواطف گوناگون و متفاوتی چون خشم، ترس، احساس گناه و عشق را از هم تشخیص دهند.

با این مقدمه به سراغ بررسی مفهوم هوش هیجانی و کاربرد آن در زندگی روزمره به خصوص زندگی زناشویی می رویم.

هوش هیجانی به چه معناست؟

هوش هیجانی به معنای توانایی درک و شناخت صحیح هیجان ها و عواطف خود و دیگران، آن گونه که هستند، است؛ و دربرگیرنده دو جنبه از هوش است که عبارتند از:

- درک خودتان، به معنی درک اهداف، تفکرات، رفتار و مقاصد

- درک دیگران و احساسات آنها

به بیان دیگر هوش هیجانی دارای چهار بعد اساسی است که عبارتند از:

شناسایی و بیان هیجان ها: که به معنی توانایی فرد در خودآگاهی هیجانی، بیان هیجانات، درک نیازهای دیگران و توانایی تشخیص درست و نادرست ابراز هیجان است.

استفاده صحیح از هیجان ها: به معنی استفاده از عواطف در جهت کمک به کسب نتایج مطلوب، حل مسائل و استفاده از فرصت ها است و نیز توانایی تشخیص هیجان های گوناگون از یکدیگر و استفاده از آن ها در جهت تفکر مۆثرتر.

فهم و درک هیجان ها: که همان توانایی فهم هیجانات پیچیده (نظیر احساس دو هیجان همزمان) و آگاهی از علل آنها و چگونگی تغییر هیجان ها از یک حالت به حالت دیگر است.

مدیریت و تنظیم هیجان ها: یعنی توانایی اداره کردن هیجان ها در خود و دیگران، به کارگیری عواطف برای حل مسایل و هماهنگ کردن هیجان و تفکر.

پس هوش هیجانی در یک کلام یعنی اینکه «در مورد هیجانات خود باهوش باشید» این به این معنی است که شما در مورد هیجانات خود و دیگران، زیرک، دقیق و هوشیار باشد و به هیجانات در هر موقعیتی اهمیت دهید.

افرادی با هوش هیجانی بالا دارای ویژگی های منحصر به فردی هستند که آنها را از دیگران متمایز می کند و ضامن موفقیت آنها در زندگی است. افرادی با هوش هیجانی بالا در ضمن تعارض قادرند به طور عمیق و منطقی بیندیشند و به جای اینکه واکنش نشان دهند، گوش کنند و خواسته هایشان را به شکل مناسب اظهار نمایند این افراد، احساسات یا افکار خشم را سرکوب نمی کنند، بلکه به جای آن، این احساسات و افکار را با روش سازنده اظهار می کنند. همچنین این افراد بهتر می توانند خود را کنترل کرده و به خود انگیزه دهند.

چنین افرادی احساسات خود را با روشی غیرخصمانه اظهار می دارند و از احساساتی که در افراد دیگر به وجود آمده نیز آگاهی دارند و به طور کلی افرادی با هوش هیجان بالا از ارتباطات بین فردی رضایت بخشی، لذت می برند.

افرادی با هوش هیجانی بالا دارای ویژگی های منحصر به فردی هستند که آنها را از دیگران متمایز می کند و ضامن موفقیت آنها در زندگی است

بنابراین، افرادی که هوش هیجانی پایینی دارند نمی توانند با حوادث فشارزا و ناخوشایند سازگار شوند، و بیشتر دچار ناامیدی می گردند؛ و برعکس افرادی که هوش هیجانی بالایی دارند پاسخ های سازشی و انطباقی بیشتر نسبت به وقایع ناگوار ومنفی زندگی از خود نشان می دهند و این دقیقا همان ویژگی هایی است که برای داشتن روابط بین فردی رضایت بخش به آنها نیاز جدی داریم.

به طور کلی صاحب نظران و پژوهشگرانی که به بررسی و مطالعه علمی هوش هیجانی می پردازند معتقدند که هوش هیجانی می تواند کاربردها و تاثیرات مهمی بر فعالیت های گوناگون آدمی چون رهبری و هدایت دیگران، زندگی شغلی، زندگی خانوادگی و زناشویی، تعلیم و تربیت، سلامت روانی و... داشته باشد. ولییکی از جنبه هایی که هوش هیجانی تاثیر فوق العاده ای بر موفقیت در آن دارد، ازدواج و زندگی زناشویی است به عبارتی اگر چنانچه زمینه ای وجود داشته باشد که هوش هیجانی در آن اهمیت دارد، آن زمینه ازدواج است، زیرا بنیاد و اساس رضایت از روابط به توانایی فهم و کنترل هیجانات بستگی دارد؛ و جزء مهمی از رضایت زناشویی، آگاهی فرد از هیجانات همسرش و احترام به آن هیجانات است.

طبق گفته دانیل گلمن، هوش هیجانی نقش مهمی در برقراری و ادامه ارتباطات بازی می کند، بنابراین می توان انتظار داشت فردی با هوش هیجانی بالا که در ارتباطات اجتماعی و همچنین در ارتباطات نزدیک موفق تر است، در ارتباطات زناشویی نیز بهتر عمل کند.

همان طور که می دانیم ازدواج منبع بعضی از عمیق ترین احساسات و هیجانات ماست، مثل عشق، نفرت، عصبانیت، ترس، ناراحتی و لذت، و این که چقدر زن و شوهر بتوانند این هیجانات قوی را بفهمند، درباره شان گفتگو و آنها را مدیریت کنند نقش قاطعی در رضایت زناشویی آنها بازی می کند، زیرا افرادی که توانایی کنترل احساسات و هیجانات خود را دارند (خویشتن داری) و بر نحوه ابراز احساسات و هیجانات خود نسبت به دیگران خصوصا همسرشان تسلط دارند، مانع بروز بسیاری از برخوردها و سوءتفاهمات در روابط زناشویی خود می شوند. در حقیقت ابراز عواطف نقش عمده ای بر شادی ها و تداوم زندگی زناشویی داشته و زوج های خوشبخت به طور مداوم واکنش هایی چون عشق و محبت را نسبت به هم ابراز کرده و در تعامل هایشان با یکدیگر از شوخی های مناسب استفاده می کنند.

افرادی که از هوش هیجانی بالایی برخوردارند، به احتمال زیاد می توانند به گونه ای موثر با صحبت های دقیق و ظریف عاطفی، مشکلات و اختلافات را حل کنند و با استفاده از جملاتی چون «معذرت می خواهم» و «متاسفم» و دانستن اینکه به چه مقدار معذرت خواهی نیاز است یا چه مقدار متاسفم کارگشاست، اوضاع را سر و سامان می دهند.

جان گاتمن از روانشناسان دانشگاه واشنگتن طی تحقیقاتی به این نتیجه رسیده است که زوجینی که روی هیجانات خود کنترلی ندارند، تکانشی هستند و قادر به تفکر و صحبت به طور واضح و موثر نیستند، نیاز به آموزش خودآگاهی هیجانی دارند؛ این افراد باید یاد بگیرند که چطور زوج های با هوش هیجانی بالایی باشند و از لحاظ هیجانی بیدار شوند.

تحقیقات نشان داده است که ازدواج و زندگی زناشویی یک بافت سرشار از عاطفه می باشد و در ازدواج‌هایی که زوجین با یکدیگر در تعارض و تضاد باشند، برانگیختگی‌های هیجانی زیادتری دیده می‌شود. به عبارت دیگر، بیشتر تعارض‌ها و اختلافات بین زوجین به دلیل برانگیختگی‌های هیجانی صورت می‌گیرد و همچنین افراد در توانایی دریافت و تشخیص دقیق عواطف خود و دیگران با یکدیگر تفاوت دارند

مثلاً بعضی از زوج‌ها آشکارا نسبت به علائم هیجانی همسرشان بی‌توجه هستند و آنان را نادیده می‌گیرند یا آمادگی سوء تعبیر و عدم تشخیص صحیح این عواطف را دارند. حالت غمناکی یا اندوه همسر خود را به عنوان عصبانیت و خشم تفسیر می‌کنند.

در ضمن انسان‌ها دارای تفاوت‌های قابل توجهی در توانایی ابراز صریح عواطف خود می باشند. مثلاً برخی از زوج‌ها عادت دارند پیام‌های هیجانی مبهم و گیج کننده‌ای به طرف مقابل خود بدهند (هم زمان، هم می‌خندند و هم اخم می‌کنند ) و در نهایت زوج‌های خرسند در مقایسه با زوج‌هایی که رابطه زناشویی و هیجانی خوبی با هم ندارند، احساس همدلی بیشتری به هم نشان می‌دهند و نسبت به احساسات یکدیگر حساسیت بیشتری به خرج می‌دهند.

فرآوری: مریم عطاریان

بخش خانواده ایرانی تبیان


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم آذر ۱۳۹۲ توسط  Ghasem Soltani
یکی از خصلت های بنیان "عشق" این است که به معشوق اعتماد کند و در ذهن خود او را قضاوت نکند. زیرا قائدهء عشق، توکل و اعتماد است. اگر به معشوق اعتماد و توکل نمی کنیم، آن را نباید عشق بنامیم. عشق چنان باشکوه و باعظمت و پرقدرت است که راهی جز اعتماد بر او نداریم. عشق و اعتماد از هم گسست ناپذیر هستند. اما بعضی از افراد عشق را تحقیر می کنند و این به خاطر این است که عشق را نمی شناسند و اگر عشق را نشناسیم، پیوسته با نفس خود درگیر خواهیم شد.

تقریباً عشق یعنی اعتماد و اعتماد هم یعنی عشق،،،

اگر ما به خداوند اعتقاد داشته باشیم اما به او اعتماد نداشته باشیم، در واقع به خدایی باور داریم که توهم ذهنی است. زیرا خدایی که نتوانسته باشد اعتماد ما را جلب کند، خدای تقلبی است!

بعضی اوقات هم قوهء "اعتماد" در بعضی از افراد دچار اختلال می شود. انسانی که اعتماد خود را از دست بدهد، زندگی برایش تقریباً جهنم می شود.

اما واقعاً "اعتماد" یعنی چه؟

اعتماد این نیست که اگر دیگران خارج از انتظارات ما عمل نکنند، آنگاه ما به دیگران اعتماد کنیم. این اعتماد نیست و مخصوصاً هنر نیست!

اعتماد واقعی این است که معشوق هرکاری انجام داد، ولو بر خلاف عادت و پسند و نفع من واقع گردد، به ذات آن عمل اعتماد داشته باشم، هرچند که نتیجهء آن عمل در ظاهر به نفع نفس من نباشد!

انسان هدف گرای نفسانی، همیشه در پی نتیجه های ملموس است. به همین خاطر روح اعتماد ندارد. و چون روح اعتماد ندارد، عظمت و شکوه اعتماد را حس نمی کند.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم آذر ۱۳۹۲ توسط  Ghasem Soltani

درست است که اطلاعات، تمام شناخت نیست، اما اگر بعضی از اطلاعات، بی موقع به فرزندان داده و یا اصلا به طور کلی سانسور شوند، در بزرگسالی بچه ها دچار نادانی، بی خبری و اختلالات زیادی می توانند شوند. پسر و دختری که در خانوادهء بسته و اقتدار محور و یا بی بند و بار بزرگ می شوند، فرصت آشنایی با مسائل واقعی و جدی را از دست می دهند. کمی هم که پا به سن می گذارند ازدواج کرده و بچه دار می شوند و چه کسی با کدام اطلاعات و آگاهی باید این فرزند بی گناه و معصوم را تربیت و بزرگ کند!؟

همه ما بدون کارت دعوت به دنیا می آییم، اما همهء پدر و مادرها خود را برای زندگی و آموزش و تربیت بچه ها آماده سازی نمی کنند. فرزندان ما سرمایه های واقعی و اصلی جامعه هستند، هیچ سرمایه ای مانند بچه های سالم و تربیت آنان نمی تواند عزیز و مهم باشد. تربیت و آگاهی و سلامتی بچه ها بزرگترین سرمایه های هر کشوری هستند. اما متاسفانه انگیزهء بعضی از دختران و پسران از ازدواج و بچه دار شدن، کشش های جنسی، تنهایی و یا رهایی از والدینی است که در نوبت خود، دانش و آگاهی لازم برای فرزندداری نداشته اند!!!

شمایی که قصد ازدواج و بچه دار شدن دارید، شمایی که مادر و پدر هستید، چقدر مطالعه و کنکاش علمی و شناختی در سال می کنید تا جزو والدین به روز باشید؟ آیا از طرز تربیت و برخوردتان با همسر و فرزندتان باخبر هستید؟ آیا رفتارهای خود را با مراجعه به یک متخصص محک می زنید؟

زندگی که فقط و فقط لودگی و رومانتیک بازی های ارزان قیمت نیست. البته رومانتیک بازی نیز با شناخت و بینش کافی، کیفیت اصیل می تواند داشته باشد، در غیر اینصورت با درد و زمان کشی همراه خواهد بود. اگر مراقب احساسات و رومانتیک بازی های "روان رنجور" نباشیم، همین لذت های کاذب هم، بدون تردید به نفرت و دشمنی خواهد انجامید. در عجبم که تمدید گذرنامه و گواهی نامه اجباری است، اما تمدید پدر و مادر سالم بودن اجباری نیست. چه فرزندان نازنین و معصومی که گرفتار روان رنجورها شده و مورد تجاوز روحی و روانی قرار نگرفته اند.

من از تمام دوستان و هموطنان متخصص در امور روانشناسی، جامعه شناسی و علوم مرتبطه تقاضا دارم که بحث آموزش قبل از ازدواج را احیا کنند. نمی خواهم که جامعه و تمام افراد از یک متدلوژی خاص پیروی کنند، نخیر قصد اخته کردن خلاقیت و فردیت در جامعه نیست، بلکه زنده کردن فردیت و خلاقیت و پاسداری از حقوق خانواده و اهل خانواده هاست که در عدم آگاهی والدین، تجاوز به این حقوق می شود. 

آیا خطر پدر و مادری که برای همسر و فرزندداری حتی یک کتاب نازک و مقاله طولانی هم نمی تواند مطالعه کند و یا نمی خواهد که مطالعه کند بیشتر است یا خطر تحریم های اقتصادی!؟

من پیشنهاد می کنم که وزارت بهداری و بهزیستی تست و جلساتی برای والدینی که قصد ازدواج و بچه دار شدن را دارند، طراحی کنند، تا حداقل والدین را از اطلاعات عمومی علمی ثابت شده غنی سازند. کیفیت یک کشور و هرجامعه ای در گرو آگاهی مردمان آن کشور و جامعه است. اما به نظرم این سیاستکاران تقلبی، از آگاهی می ترسند و دوست دارند که مردم خیلی ندانند!

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۲ توسط  Ghasem Soltani
واحد اندازه گیری "شخصیت باوری" انسان ها را تحقیر می کند. یکی را لایق و دیگری را نالایق اندازه می گیرد. این خط کش شیطانی و جعلی، انسان ها را به جان هم انداخته و سلامتی انسان ها را تهدید می کند. مسبب احساس تنهایی و ترس و خشم نسل بشر، همین خط کش جعلی است. وابستگی به شخصیت و من جعلی، از انسان یک برده و ماشین می سازد. این خط کش جعلی انسان را از خود بیگانه و با شیطان همبستر می کند!


قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۲ توسط  Ghasem Soltani

نامه ای با این مضمون دریافت کردم:

سلام استاد

وقتي درباره حقيقت و عشق با دوستانم صحبت مي كنم اظهار ميكنند كه در اين دروه و زمانه بايد با سياست بود وگرنه كلاهت پس معركه است، دوره و زماني كه همه به فكر كلاه گذاشتن به سر همديگه هستند اگر زرنگ نباشي از قافله عقب ميماني

مثال زدند كه تو دختري را دوست داري و خود را به آب و آتيش ميزني و بهش نمي رسي ولي فلاني با ماشين آخرين مدل به راحتي دل آن خانم را به دست مياورد و حقيقت به چه درد تو خواهد خورد در زمانه اي كه همه به فكر منافع خودشون هستند

اظهار داشتند كه پول حرف اول را ميزند

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: گفتگو...

این صحبت، نمونهء صادقی از طرز اندیشه و نگاه تودهء مردمی است که به انسان و حقیقت می نگرد. یعنی انتخاب شخصیت و مد به جای انتخاب فطرت و حقیقت!

بیخود نیست که این همه افسردگی، بیقراری، خشم، عقده، نفرت و کینه در اغلب افراد بالای چهل سال بیداد می کند. انسان از نظر رواشناختی و خودشناختی یک موجود وجدانی و اخلاقی است و اگر او بازار را بر حقیقت خود ترجیح دهد، وجدان و روحش صدمه می بیند. افرادی که نگاه بازاری به زندگی دارند، آگاهی خودشناسی و روانشاسی ندارند و نمی دانند که گونهء انسان، گونه ای هولیستیک بوده و به جز نیازهای فیزیکی و روانی، نیازهای روحی هم دارد که حقیقی زندگی کردن، معصومیت و اخلاق شامل این نیازهای روحی است و اگر برآورده نشوند، انسان دچار بیماری الیناسیون (ازخودبیگانگی) می گردد.

این نوع نگاه به زندگی، احساس رقابت را در جامعه تشدید کرده و انسان را از درجهء انسانیت و الوهیت تا درجهء شهوت و حتی "جانی" تنزل می دهد. همین نگاه و نگرش است که در جامعه، دزد، جنایت، عدم امنیت، فاصله فقر تا ثروت، بیرحمی و عدم همدلی را تولید می کند. یعنی مسبب تمام بی عدالتی های نسل بشر از همین نگرش برمی خیزد. تمام بی قراری ها و آزار و اذیت و هرچه پلیدی در دنیا وجود دارد، به سبب وجود و تبلیغ همین نگاه رقابتی و بازاری به انسان است، که انسان را اینگونه اخته کرده است!

این نوع نگرش، زن و مرد را به فروش و حراج می گذارد. طبیعت و سرشت انسان را اخته کرده و موجودی غیرعادی با رفتارهای عصبی را در جامعه ایمانی و مد می کند. و انسان از اصل خودش جدا شده و در پی جانشینی قلابی (شخصیت) می گردد و اگر هم آدم باشخصیتی باشد، برای حفظ آن مبارزه و تلاش خواهد کرد و یا اگر آغاز کار باشد در پی ایجاد حیثیتی دروغین و بازاری خواهد بود.

طبیعی است انسانی که از بودن و هستن خود راضی نیست و خود را در شکلی که مردم آن را بپسندند درست می کند، و خود را به جعل می فروشد(خودفروشی)، بعد از مدتی از احساس پوچی و تنهایی دنبال دلالان آرامش و داروهای آرام بخش خواهد گشت. هیچ تردیدی نیست که نگاه بازاری به انسان، در انسان احساس ترس و خشم ایجاد می کند. خاصیت این نوع نگرش به انسان، انسان را حریص تر و مضطرب تر می کند. انسان شخصیت باور، همیشه در خدمت من جانشین و بدلی تن به بردگی می دهد. خیلی سخت است که انسان با آن همه پتانسیل الهی و اخلاقی دنباله روی مفسر بدلی به نام (من فکری) باشد که او هم گدای شخصیت است و از آنجایی که خود را نمی شناسد، از آنجاییکه به شکوه و عظمت خود واقف نیست، همیشه دنبال چیزهای بدل و جایگزین می گردد تا احساس بودن کند.

دلم برای این نوع انسان به شدت می سوزد که خودش را "نشناخته" انکار می کند!

البته خاصیت نفس انکار ناشناخته هاست. نفس، زندگی و خوشبختی را در شناخته ها می بیند و برای همین به تنها دارایی خود (من فکری) چنین می چسبد و ترس از جدایی و فنا دارد!

بازی های روانی و نفسانی در جامعه هم محصول همین نگاه بیرحم رقابتی در بازار است. بازاری که برای "شدن" دست به فریب خود و دیگران می زند. نگاه بازاری و رقابتی که انسان شخصیت باور دچار آن است، عوارض خطرناک و مشمئز کننده ای دارد که یکی از آنها احساس تنهایی و عدم رضایت مزمن است. این افراد در ظاهر ممکن است که ابراز رضایت کنند، چرا که برای توجیه انتخاب جعلی خود مجبور هستند که خود را در ظاهر حفظ کنند. اما حفظ ظاهر به معنی حفظ باطن نیست.

اغلب مردم فرض می کنند که ثروتمندان خوشبخت هستند، اما در حیرتم که چرا این فرض را به یقین تبدیل نمی کنند؟ چرا تحقیق نمی کنند تا باور کنند که ثروت خوشبختی نیاورده و نمی آورد. انتخاب ثروت و جایگزین کردن آن به جای فطرت و حقیقت، یعنی جنایت و تجاوز به حقوق و نیازهای روحی انسان!

انسان که فقط خرش (شکمش) نیست، اما انسان شخصیت باور خود را به اندازهء شکم تنزل می دهد. جاهلیت خبر ندارد که "من" فقط شکمم نیستم و نیازهای انسانی دیگری هم دارم. انسان شخصیت باور به تعالی اعتقادی ندارد. او اتومبیل آخرین سیستم سوار می شود، اما جز فخر و ترس چیزی برای تجربه کردن با آن اتومبیل ندارد. شاید بتوان چند صباحی فردی را با پول خرید، اما هرگز یادمان نرود که ارتباط و اعتماد را با ثروت نمی توان ایجاد کرد و عشق را جایگاهی در بازی های روانی برای کسب قدرت نیست!

مفهوم عشق را با حاکمیت ثروت نمی توان درک و تجربه کرد. ما برای دریافت عشق و توجه از دیگران، نمی توانیم از ابزاری جعلی مانند ثروت و موقعیت استفاده کنیم. اگر کسی خود را به ثروت فروخت، تاوانش را در آینده ای نه چندان دور، در فرزندانش، در کاهش میل و احساساتش، در احساس گناه و ملامت خود و صدها بیماری و اختلال دیگر خواهد پرداخت و شما گمان نکنید که مکانیزم باور به شخصیت غیر از این است.

احساس رضایت باطنی و پردوام از خود، در گرو صداقت و عدم بازی های نمایشی شخصیت است. هر شخصیتی و بازی روانی، مانند فیلم های سینمایی،  پشت صحنه ای نیز دارد!

هر صحنه ای پشت صحنه ای دارد، صحنه ها موقتی اند، اما پشت صحنه ها همیشه با ما هستند. واقعی ترین هنرپیشه ها آنهایی هستند که خود اصلی شان را همیشه بازی کنند. ما انسانها چون خودمان را و عظمت خودمان را تجربه نکرده ایم، متوصل به بازی شخصیت می شویم که جنسی بنجل و جعلی در برابر جنس حقیقی است.

اینکه دیگران از ما راضی باشند و رضایت خود ما مهم نباشد، بدبختی کمی نیست. نظر دیگران تا اندازه ای در زندگی ما نقش بازی می کند که حتی دختر و پسری را که برای ازدواج انتخاب می کنیم باید نیازهای روانی اطرافیان را نیز تامین کند! دیگران هم باید به به و چه چه بگویند. به به چه مرد باشخصیتی انتخاب کرده ای! فلانی شوهرش نفوذ دارد! همیشه در دبی و ترکیه هستند! آیا خوشبخت هم هستند!؟

دغل در عشق، عدم عشق را در چشم های فرزندانشان شاهد خواهند بود!

فرزندی که از نطفهء انسان جعلی به وجود آمده باشد، فرزندی که حاصل عشق واقعی نباشد، ارتباطی که حب و بغض در آن حاکم باشد، رودیست که به طرف خشکی حرکت می کند.

عشق برازندهء حقیقت است نه دغل و ریا و تزویر... واقعی، واقعی را ملاقات می کند و غیر واقعی، غیر واقعی را.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۲ توسط  Ghasem Soltani

با سلام

مطالب جدید و شفاف تر!،،،،،، در صفحه فیس بوک رابطه خودشناسی با سلامتی، روزانه آپدیت می شود. پاسخ پرسش های دوستان، فقط از طریق صفحه فیس بوک داده می شود.

https://www.facebook.com/ghasemsoltani


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ توسط  Ghasem Soltani
روزی زنی نزد من آمد که شوهرش مشکلات روانی دارد و در خیال خود و با روایات سانسور و تحریف شده اش سعی می کرد که به خود و من بقبولاند که تنها مشکل اینان خواهر شوهرش است، و من باید به نحوی به شوهر او ثابت کنم که خواهرش دشمن خانواده اینان است!

زیرکی نفس، انسان را بی خبر و متوهم می کند. او فکر می کرد که با دروغ ها و تحریف هایش تمام دنیا را می تواند شکست دهد، اما وقتی متوجه شد که من خود او را مانع اصلی ارتباطات می بینم، ناجی تبدیل به دشمن شد!

او به هدفش نرسیده بود و برای همین هرچیزی که من می گفتم برای او نبود. انسان هدف گرا، به جز هدفش چیزی دیگر را نمی بیند و اگر هم ببیند آن را در سطح و خاکستری می بیند. این خانم با ذهنی طلبکار و پرتوقع حرکت کرده بود و اگر حتی به هدفش هم می رسید، باز هم خشم و احساس طلبکاری در او باقی می ماند و تشدید هم می شد.

توقعات از ما یک آدم طلبکار می آفریند که پشت این توقعات همیشه خشمی خوابیده است، اما پشت انتظارات هیچ خشمی نخوابیده است. انتظار داشتن نتیجهء تجربه های واقعیات است. انتظار داشتن با پتانسیل موجود تنظیم است، اما توقع و چشم داشت همیشه چیزی اضافه است، واقعیات رخ می دهند بدون اینکه ربطی به اهداف ما داشته باشند، اما با زندگی در ربط هستند، و اگر چشم ما به جای واقعیت بین، هدف بین باشد و به هدف خود هم نرسد، طبیعی هست که سرخورده و ناراحت شود.

انسان هدف بین، به سختی به محیط و اطراف و رفتار خود واقف می شود، زیرا تنها چیزی که در ذهن خود با آن درگیر است، هدفش است و چشمانش به جز هدف برای غیر هدف نابینا هستند!

انسان هدف گرای نفسانی، اگر محبت و بخشش می کند برای این است که بیشتر دریافت کند و اگر دریافتش کمتر از آنچه باشد که بخشیده است، احساس باخت می کند و این احساس برای انسان هدف گرا تلخ است.

دلیل عصبانیت فرد هدف بین این است که لحظه ها را بی اعتنا بوده، لحظه ها را کور بوده و ذهنش را فقط روی هدف تمرکز کرده بود و از طرفی به هدفش هم نرسیده، ابزار و زیبایی ها را قربانی هدفش کرده و حالا طبیعی هست که تاوان عدم داشتن چشم واقعیت بین و عدم رفتار صحیح با ابزار را با خشم، درد و عقده بپردازد.

انتظار داشتن نتیجهء تجربه های واقعیات است. نتیجهء ذهنی تهی و اعمالی خودجوش است. تفاوت انتظار با توقع و چشم داشت بسیار ظریف است، اما درون همین نخ نازک، بهشت و جهنم خوابیده است. انتظار داشتن را تقریبا با توکل داشتن می توان مقایسه کرد!

توقع و طلبکاری، حاصل اعمال و انگیزه های نفسانی است. توقع، حاصل اهداف ما از رفتارها و حرکت های ماست. انسان خودانگیخته و عاشق، نه هدف خاصی را دنبال می کند و نه برای هدف خاصی زندگی می کند. به همین خاطر واقعیت بین می شود و چشمش همهء چیزها را می بیند. او دلیلی برای خشم و درد ندارد. او حتی از برآورده نشدن انتظارات واقعی هم راضی است. او ایمان و توکل کامل به خداوند دارد و دلیلی برای عقده و خشم ندارد. کسی که خدا را دارد، چه چیزی کم دارد که موجب خشم و عقده در او شود؟ اما کسی که بدون خدا زندگی می کند، هر لحظه اش با عقده و خشم و بی قراری سپری خواهد شد.

انتظار داشتن، آرامش و اعتماد را در ما تقویت می کند، اما توقع و چشم داشت که حاصل انگیزه های نفسانی و شخصیتی است، بی قراری، عقده و خشم را در ما تقویت می کند.

ذهن های شرطی و قفلی را باز کنیم تا انتظارات ما برآورده و توقعات ما محو شوند.

حبران خلیل جبران می گوید:

پروردگارا،

به من آرامش ده، تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم.
دلیری ده، تا تغییر دهم آنچه را می توانم تغییر دهم.
بینش ده، تا تفاوت این دو را بدانم.
مرا فهم ده، تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ توسط  Ghasem Soltani
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک