رابطه خودشناسی با سلامتی
 
هر سخنی برای هر گوشی نیست و هر گوشی برای هر سخنی نیست

مردم بهتر است استاندارد رفتارهای خود را بازسازی کنند. وقتی می گوییم بی اعتنایی، غیبت و قضاوت خشونت می آفریند و شامل رفتارهای خشونت آمیز و خشونت پرور است، انشاء و پایان نامه نمی نویسیم، حقیقت را می گوییم. 

وقتی حسادت می ورزیم، وقتی در حقانیت و باورهای خود سماجت و اصرار می ورزیم، یعنی مثل داعش سر می بریم!؟ نه، "فقط" سر نمی بریم!
وقتی کسی را مسخره می کنیم، وقتی سادگی، فن و هنر و آگاهی دیگران را الاغی می دانیم که باید از او سواری بگیریم، یعنی مثل داعش سر می بریم!؟ نه، "فقط" سر نمی بریم!
وقتی پرخوری می کنیم، یعنی مثل داعش سر می بریم!؟ نه، فقط سر نمی بریم، بلکه در گرسنگی کودکان آفریقا شریک می شویم!

وقتی منتظر می مانیم که اول دیگران عید را برای ما سلام کنند، اگر قدرت داشته باشیم، از داعش هم بدتر می شویم!؟
وقتی می گوییم که زبان من، کشور من، شغل و تخصص من بهترین است، آیا "فقط" مثل داعش سر می بریم!؟ نه، فقط سر نمی بریم!

وقتی در مورد شخصی از روی اطلاعات دست دوم و از روی تجارب ذهنیتی قضاوت می کنیم، از داعش جاهل تر و از داعش بیرحم تر و از داعش وحشی تر و از داعش بی سواد تر هستیم!

در بخش های بعدی به استاندارد رفتار اجتماعی، خانوادگی و شخصی خواهیم پرداخت.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ توسط  Ghasem Soltani

وقتی الگوی یک زن برای انتخاب همسر آینده، ثروت و مقام و موقعیت باشد، او از همان آغاز زندگی در حال اعمال رفتار سادیستیک و خشم ورزی به همسر و فرزندان آیندهء خود است، زیرا هر روز ممکن است فردی موفق تر از همسر خود را ملاقات کرده و او را با آنان مقایسه کند، این مقایسه از خشونت فیزیکی فرد اوباش و لاابالی، بدتر، زشت تر و خطرناک تر است، زیرا علت بسیاری از خشم های فیزیکی مردان خودناباور ناشی از خشم های آغاز کنندهء موزی "معیار و ارزش ها" ی خود و زنان است. 

خشونت فیزیکی به هر دلیل جرم است، در حالیکه خشونت روانی و ارزشی که آغاز کننده خشونت فیزیکی است، هنوز خود را پشت نقاب جاهلیت پنهان کرده است.

بیایید خشونت و رفتارهای سادیستیک روانی را بشناسیم و آن را بشناسانیم، تا از شدت و کمیت خشونت های فیزیکی کاسته باشیم.

کسی که خودشناسی نمی کند و معرفت نمی آموزد، کسی که مغرور و خودخواه است، کسی که غیبت می کند، فردی که به زیبایی، قابلیت های دوست و محیط بی اعتناست و کسی که در حال و اکنون حضور روانی ندارد، ناخاسته خشونتی که او به محیط و خود و جامعه اعمال می دارد، از خشونت داعش کمتر نیست.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ توسط  Ghasem Soltani

تعریف خشونت در افکار عامی شاید محدود به پرخاشگری، تعرضات جسمی و درگیری های فیزیکی شود، در حالی که خشونت تعریف دامنه داری دارد که در لایه های ذهن فرد شخصیت پرست و نفسانی شکل می گیرد و در رفتار، واکنش ها و ادبیات و ساختار زبانی آن شخص خود را بیان می کند.

فردی که نمی تواند استدلال کند، فردی که انتقاد و شکایت بدون آدرس می کند، فرد دم دمی مزاج، حسود، اوباش، لجباز، انتقامجو، توجیه گر، متعصب، غیبت کننده، لمپن، بی اعتنا، فخرفروش، افاده ای، خودشیفته، سانسورچی، تحریف کننده، مقلد، مقایسه گر، جزم اندیش و طلبکار هرچند اگر هرگز دست به خشونت فیزیکی نزنند، اما خشونت روانی و کلامی در این افراد اجتناب ناپذیر است.

خشونت روانی و زبانی از خشونت فیزیکی پیچیده تر و خطرناک تر است، زیرا کمیت خشونت فیزیکی از کمیت خشونت روانی و کلامی پایین تر است، از طرفی نیز خشونت روانی نقاب دارد، در حالیکه خشونت فیزیکی عریان است و قابل توجیه و مخفی کردن نیست. 

تجاوز و خشونتی بسیار بی رحم، موزی و  روانی که تحت الشعاع خشونت ظاهری فیزیکی قرار گرفته است، طیف بزرگتری از نسل بشر را قربانی می کند. بزرگترین خشونتی که در جامعه به کودکان و همه روا می شود، سیستم آموزش و پرورش و جامعهء مریتوکراسی است که در بخش های بعدی جامع تر به این امر خواهیم پرداخت.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ توسط  Ghasem Soltani

یک اتومبیل را حتی در ایران یک بار در سال معاینهء بدنی می کنند تا از سلامتی و ناسلامتی او به موقع باخبر شوند، و من در حیرتم که چرا افراد جامعه را، خانواده ها را، فرزندان معصوم را، چگونه زندگی کردن آنها را دولت و سیستم و نظام درمانی کنترل نمی کند!؟ چرا سلامتی ما انسانها برای دولت های تازه به دوران رسیده مهم نیست!؟

چرا هر شش ماه و در بعضی کشورها هر سال یک بار کنترل دندانپزشکی اجباری است، اما کنترل سلامتی روح و روان و نوع زندگی خانواده ها متداول و معمول نیست!؟ روانشناس های ما چاره ای ندارند جز آنکه این مهم را به باور خود و به گوش دست اندرکاران برسانند، که این اختلالات در سیاست نیز نفوذ کرده و سیاست را هم آلوده می کند.

درست است که خودشناسی با تغییر و تمرکز خود فرد روی خودش حاصل می گردد، اما اوضاع ما از خودشناسی فراتر رفته و تبدیل به رفتارهای سادیستیک و دگر آزاری در جامعه بدل شده است. اگر این شخصیت های مختل کننده در جامعه درمان شوند، سیاست و جامعه نیز آزادتر می شود، اگر این شخصیت های مزاحم در جامعه مرزهای خود را شناسایی کنند، خانواده ها و جامعه می تواند نفسی تازه و سالم بکشد.

انگشت اتهام را نه به سوی دشمن توهمی، بلکه به روی خلاقیت و نظام فکری خودمان باید نشانه بگیریم و تا زمانی که خرمان(شکممان) مهم تر از خودمان باشد، اوضاع کابوسی تر خواهد شد. دلم برای خیلی ها که مظلوم واقع می شوند و در معرض این شخصیت ها قرار می گیرند و راه چاره ای جز سوختن و ساختن ندارند تنگ می شود. در کشوری که حجاب اجباری است و این همه هزینه و انرژی برای رعایت حجاب می کنند، اما اختلال شخصیتی ها را به حال خود رها کرده اند، و چه بسا این اختلال شخصیتی ها را توسعه و گسترش می دهند، تا پرنده یادش برود که پرهایی نیز داشته است! و سپس آمار بیرون درز می کند که 33 درصد ایرانی ها مشکلات روانی دارند.

ادامه دارد...

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ توسط  Ghasem Soltani

اگر دقت کرده باشید، متوجه شده اید که اغلب مردم از نوع خود (نسل بشر) ترس و هراس خاصی دارند که از نوع حیوانات دیگر آن ترس را ندارند. برای مثال کابوس هایی که انسان از نوع خود می بیند از کفتارها و بوزینگان درنده نمی بیند، چرا؟

یکی از دلایل مهم و بزرگ به خاطر عدم استقلال و ثبات فکری در نوع نفسانی نسل بشر است، که دم دمی مزاج بوده و ممکن است هر لحظه احساس ناخوشایندی نسبت به خود و دیگران داشته باشد. این دم دمی مزاجی به خاطر غیبت ترازوی زندگی در اوست، و کسی که ترازو نداشته باشد و یا ترازوی قلابی داشته باشد، ترازویش قابل اعتماد نخواهد بود و هر لحظه سازی دیگر خواهد زد. انسان بدون ترازو یعنی انسان بدون عقل و انسان بدون عقل خطرناک تر از حیوان بدون عقل است، زیرا درندگان واقعی نقاب و حجاب ندارند که خود را پشت آن پنهان کرده باشند.

شخصیت طلبکار یکی از آن شخصیت های بسیار دشوار و ملال آور است. این تیپ و دسته از افراد به خاطر اینکه با طلبکاری صورت مسئله را حذف می کنند، انرژی و قلب تپندهء ما را به تحلیل می برند، احساسات را تحریک و روان ما را در حالتی نامطبوع و نامعقول در باندی پر از گرد و غبار فرود می آورند. 

هرکس با شخصیت طلبکار و با چهرهء واقعی این شخصیت ملاقات کرده باشد، بدون تردید انرژی بسیاری را اتلاف کرده و می تواند در کوتاه مدت و یا ناگهانی پیری زود رس به سراغ او بیاید، مگر اینکه از زیر و بم این شخصیت آگاهی داشته باشد، مگر اینکه از زیر و بم "خودش" آگاهی داشته باشد!

هیچ فرد سالم و معصومی از صدمه های روانی شخصیت طلبکار در امان نیست. شخصیت طلبکار امنیت روانی را از ما سلب می کند. شخصیت طلبکار یک اختلال شخصیتی روانی دشواری دارد، و تغییر او در حیطهء شخص خاصی نیست.

یکی از روش های کاربردی رفتار با این گروه از هموسپین، آموزش و کمپین های رسانه ای مداوم و پیوسته است، که مدام در معرض پوشش خبری باشند، تا متوجه باشند که مردم و اطرافیان از ویژگی های چنین شخصیتی شکایت دارند و آگاه به آن هستند، زیرا ضرر و زیانی که این دسته از افراد به جامعه می زنند مربوط به جامعه می شود که اینان را زیر نظر داشته باشد.

تنها ابزار و نیرویی که می تواند تا اندازه ای این تیپ از آدم ها را متوجه رفتارهای خود بکند، آگاهی و خرد جمعی است، زیرا شخصیت طلبکار علاوه بر آنچه که شمرده شده، ضعیف کش هم هست، یعنی اگر این فرد حتی بودا و مسیح را تنها گیر بیاورد، و بداند که زورش به او خواهد رسید، هیچ رحمی به حق و حقیقت نخواهد کرد، مگر اینکه این حق و حقیقت نفع و منفعتی به او برساند!

در واقع این افراد با یک سری ذهنیات موهوم، مبهم و آشفته در صدد یافتن مقصر ساختگی هستند تا مسئولیت خود را در قبال کرده ها و رفتارهای خود توجیه کرده باشند. شخصیت طلبکار به خاطر بدقلق و کج اندیش بودنش، امکان رابطه سالم را از ما و از خود می گیرد. اگر ما بتوانیم ماهیت چنین افرادی را شناسایی کنیم، از تیررس آنها تا اندازه ای در امان می مانیم.

شخصیت های طلبکار اغلب در پی قربانی هایی می گردند که خودشان را گم کرده باشند، و از افراد آگاه و فاضل دوری می جویند و یا از آگاهی آنها به گمان خود سواری می گیرند. 

ادامه دارد...

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ توسط  Ghasem Soltani

بنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمه سوزن /// اگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر دارد

چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار /// از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد

چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی /// حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد

خطرناکترین و لاابالی ترین دوست و همنشین، که خطرناک تر از ویروس ایدز، بیماری سرطان، کوری دو چشم و کری دو گوش است، من فکری شخصیت و ظاهرپرست است، زیرا اگر سالم ترین و الهی ترین دوست و همدم کنارمان باشد، با من فکری نخواهیم توانست او را ببینیم، کما اینکه خدا و خودشان را که نزدیک تر از رگ گردن به او هستند نمی بیند.

سالم ترین دوست آگاهی و لاابالی ترین دوست چاهلیت است

ادامه دارد...

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد /// به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران /// به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس /// یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد

به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین /// که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد

نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد /// نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد

می گویند آدمی را با دوستانش می شناسند، گرچه این گفته "همیشه" مصداق ندارد، برای اینکه ممکن است فردی در فازی از زندگی گم شده باشد، یا مجبور شود با شخصی ناباب و نااهل نزدیکی کند، ممکن است به خاطر ارتباطات کاری و دیگر امور مجبور باشیم موقتی با افرادی که از جنس ما نیستند و در واقع نااهل هستند، در ارتباط باشیم، اما این استثنا هرگز تاثیر دوست ناباب را توجیه نمی کند، زیرا انسان و به ویژه انسان از تیپ من فکری(نفس) خیلی زود متاثر از محیط خود می شود، خیلی زود خوی دیگران و دوستان تازه را جذب می کند، خیلی زود لحجه و زبان محیط را جذب می کند، و اگر زبان و تیپ لمپنیزم باشد، زودتر جذب می کند، اگر دوست نااهل باشد، خوی او را زودتر جذب می کند.

ممکن است متوجه شده باشید که بعضی از بچه ها رفتار و اخلاق یکی از والدین را که نفسانی بوده و نااهل و اختلال شخصیتی دارد، زودتر جذب کند تا دیگری که اصیل و سالم است. دلیل آن به خاطر مکانیزم من فکری و نفس است که خلاق نیست، و چون خلاق نیست و نمی تواند به عمق سفر کند، چون نمی تواند اندیشه کند، چون سطح طلب است، پیرو می شود و یکی از مبانی درک اصالت و حقیقت، اندیشه و ذهن مستقل است که من فکری و نفس از استقلال فکری و مراقبه گون محروم است و آن اموری را فرا می گیرد که قابل تقلید و پیروی کردن باشند. پس در نتیجه چون رفتار لمپن، رفتار جاهل، رفتار غیبت کننده و رفتار ناباب، نیازی به توضیح، منبع، توجیه و مشروعیت ندارد، ذهن، آنها را برای راحتی خود برمی گذیند و این در دوران حساس کودکی و نوجوانی بسیار از اهمیت بالایی برخوردار است.

وقتی من فکری و نفس پا به بلوغ و سن گذاشت، تمام رفتارها، ارزش ها و معیارهایی را که از آنها پیروی کرده، از آن خود می داند و از این به بعد هرکس مثل او باشد، او را نزدیک تر، حقانی تر، درست تر، منطقی تر و دوست خود می داند، گمان می کند که او بیشتر از همه ایشان را درک می کند، زیرا که مثل خودش است!؟

من فکری هرکس را که مثل خودش باشد، بیشتر درک می کند و از اویی حمایت می کند که او را درک می کند و معلوم است که من فکری اصالت را درک نخواهد کرد، زیرا اصالت نیاز به خلاقیت و شناخت و ترازو دارد و این ترازو (آگاهی) متعلق به تیپ طلبکار و آلوده به شخصیت نیست. 

آیا دیده اید که من فکری اغلب از جنس و کیفیت دیگرانی که مثل خود او هستند حمایت می کند؟ این درک و شباهت، او را فریب می دهد و او گمان می کند که با آنها راحت تر است، با آنها می تواند صمیمی باشد زیرا که آنها هم مثل خودش هستند!؟ این شباهت و درک از نمونهء خود، او را فریب داده و می تواند تمام عمر با ویروس هایی همنشین شود که موجودیت ایشان را به انحطاط و زوال بکشاند.

هرکس که مثل ما است دلیل نیست که خوب هم هست!

فریدون مشیری در این باب می فرماید: 

این ستمکاران که با هم همرهند /// گرگهاشان آشنایان همند

حالا این فرد می خواهد دوست، آشنا و یا غریبه ای را محک بزند!؟ با کدامین ترازو می خواهیم دیگران را محک بزنیم؟ البته که ترازوی من فکری همان دانسته ها و معیارها و منافع حقیر خودش است و اگر هرکسی با منافع، ارزش ها و دانسته های ایشان مغایرت داشته باشد او را رد و رفوزه خواهد کرد، حتی اگر این فرد بودا، مسیح و منصور حلاج باشد!

گستاخی جاهلیت تا اندازه ای تهوع آور است که لاابالی می خواهد غیر از خود را محک بزند!؟

لاابالی با کدامین مشروعیت، با کدامین الگو، معیار و حقیقت می خواهد غیر از خود را محک بزند؟ شما وزن را با واحد اندازه گیری کیلو گرم اندازه می گیرید، لرزش را با هرتز، زلزله را با ریشتر، صدا را با دسیبل و سرد و گرما را با دماسنج، و من در حیرتم که من فکری و به حضور نرسیده که می خواهد دوست و همسر انتخاب کند، با کدام واحد اندازه گیری می خواهد انتخاب کند!؟

ارتباط با افرادی که به ویروس طلبکاری، جاهلیت و غیبت دچار هستند، از ارتباط جنسی با افرادی که به ویروس ایدز و ابولا دچار هستند، خطرناک تر و زشت تر است، زیرا در ارتباط با بیمار ایدز و ابولا، شما بدنتان را از دست می دهید، اما در ارتباط با فرد نفسانی و جاهل، شما روح خود را از دست می دهید.

چو عمرم مدتی با گل گذر کرد /// کمال همنشین در من اثر کرد

ادامه دارد...

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

آیا من فکری، من جانشین، من کاذب، سایه، (من به حضور نرسیده) شبیه و مانند فردی است که در خواب است!؟ او در خواب می بیند که بیمار شده، ثروتمند شده، آدم مهمی شده، آدم فقیری شده، مشهور شده و غیره، وقتی از خواب بیدار می شود می بیند که همهء آنها فقط خواب بوده است! زیرا حقیقت بیداری! از این خواب ها نمی بیند!
انسان اگر به خود اصلی برسد، به خویشتن خویش برسد، بیدار می شود، وقتی بیدار شد دیگر شب نیست، همه چیز نور و در نور است، یعنی به نور می رسد، از ظلمت به روشنایی و نور می رسد.

وقتی فرد نفسانی (من فکری) می خوابد، در واقع به خواب مضاعف می رود، خواب مضاعف کیفیت ندارد و خواب دوم به شمار می آید. آن خواب اولیه (حضور من فکری) خواب اصیل را مختل می کند و ممکن است کابوس و خواب های نامطبوع ببینیم.

بعضی از افراد بسیار کم می خوابند، حتی از خوابیدن می ترسند، می ترسند یک اتفاقی بیفتد، که دیگران زودتر از اینان متوجه آن اتفاق بشوند. اینان گمان می کنند که هرکس زودتر از خواب بیدار شود، و کم بخوابد، بیشتر دنیا را می بیند، زودتر از همه اخبار را می شنود، اینان هیچ علاقه ای ندارند که دیگران زودتر از اینان اخبار را بشنوند. اخبار برای اینان یک نوع احساس برتری و دانستن می دهد! اما غافل از اینکه از هیچ چیز خبر ندارند و اگر پشت پرده و حجاب من فکری بمانند، هرگز بیدار نخواهند شد و تمام عمر کابوس خواهند دید، زیرا عمر و کیفیت من فکری فقط از کابوس و درد و رنج تشکیل شده است، حتی خوشی های من فکری نیز در خدمت نفس و خواب روانی است.

تولد اختیاری هم یعنی درک همین نکته و آفرینش خود ما توسط خود ما(اختیاری)، وگرنه اگر به اختیار از خواب بیدار نشویم، روزگار (کار، تکالیف، اجبار، بایدهای روزگار)، ما را بیدار خواهد کرد، اما چون این بیداری از جنس عشق و اختیار نیست، باز هم به خواب خواهیم رفت و بیداری را به درد و رنج ترجمه خواهیم کرد.

کسی که بیدار می شود به خاطر اینکه به جایی برسد، سری از سرها در بیاورد، هم خواب را از دست می دهد و هم بیداری را!

اما، نکته در اینجاست که حضور من فکری متوهم، دقیقاً عین خواب جسم نیست، زیرا در خوابیدن جسمی، انسان حداقل برای محیط خود و دیگران آزار نمی رساند، اما در خواب روانی و ذهنی، جسم بیدار و روح در خواب است و روان نیمه بیدار. این نیمه بیداری موجب تضادهای روانی می گردد و انسانی را سردرگم می کند، حالا کسی که نه در خواب است و نه بیدار، دست به هرکاری می تواند بزند و می زند، اما دریغ از یک کار و عمل اصیل.

انسان نیمه بیدار از خود بیگاری می کشد و به همه چیز و همه کس مظنون است.

فریدریش نیچه، انسان نیمه بیدار را مردهء متحرک نامید، اما به عقیدهء من این یک توصیف و تشبیه خودمانی است، زیرا در واقعیت، انسان نیمه بیدار با یک مردهء متحرک بسیار متفاوت است.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

عدم سپاسگزاری، قدردانی از زندگی، از امور و از دیگران بعد از سن بلوغ، نشانهء ناپختگی و اختلال شخصیت در فرد حساب می شود. اما قبل از سن بلوغ می توان آن را متداول و تا اندازه ای نرمال تلقی کرد، گرچه نشانه های شخصیت طلبکار را از دوران دبستان می توان تشخیص داد، و کمی فراتر از آن شخصیت طلبکار را قبل از به دنیا آمدنش نیز می توان تا اندازه ای از روی رفتار والدین مورد شناسایی قرار داد، زیرا شخصیت طلبکار شامل رفتارهای سادیستیک بوده و کودکان آن رفتار را که پشتوانهء مشروع نداشته باشد، زودتر به خود جذب می کنند.

در خانواده هایی که واکنش ها و رفتارها بر مبنای احساسات ابراز شود و حق، حقیقت، استدلال و پشتوانه (خدا) در امور مفقود باشد، شانس اینکه واکنش های فرزندان آن خانواده نیز از احساسات و غرور تغذیه شود بالا خواهد بود. وقتی والدین به انگیزه و ریشهء رفتارهای خود توجه و اهمیت نمی دهند، یعنی ادبیات و ارتباطاتشان سطحی است و عمق ندارد، در نتیجه کودکان هوایی بزرگ می شوند، وقتی بزرگ شدند، تمرین استدلال کردن و به ویژه ارتباط با منبعی که آن رفتار را باید تایید کند قطع می شود، در نتیجه شخصیت طلبکاری شکل می گیرد.

توجیه، سفسطه و مغلطه جزو ویژگی های شخصیت طلبکار است، چرا که راه و رسم و آداب استدلال و انتقاد را فرا نگرفته است، تنها چیزی که شخصیت طلبکار فرا گرفته، این است که حتی از تشویق یک کودک نیز ابا داشته باشد، به خاطر اینکه کم نیاورد، به خاطر اینکه او پر رو نشود، به خاطر اینکه حقیقت گم شود، او طلبکار می شود که بتواند شخصیت توهمی خود را حفظ و یا طراحی کند. او طلبکار می شود که صورت مسئله را حذف کند!

توقعات شخصیت طلبکار بیشمار است، او از همه چیز و همه کس طلبکار است، هرچقدر به او محبت کنی، بیشتر طلبکار می شود و تو را نیازمند آن محبت می بیند و خود را فرستاده ای که به تو این شانس و امکان را می دهد که تو محبت کنی!

شخصیت طلبکار دوست دارد که همه به میل او رفتار کنند، اگر او پنجاه سال داشته باشد دوست دارد با جوانی بیست ساله ازدواج کرده و تمام جوانی او را تصاحب کند. ایشان وقتی هفتاد سالش شد، آن مرد و یا زن جوان در پی همدمی خواهد گشت که توانایی و همراهی ماراتون زندگی را با او داشته باشد، اما ایشان او را برچسب های گوناگون زده و او را غیر قابل اعتماد و خیانتکار معرفی و یا تلقی خواهد کرد، زیرا طلبکار است و همه کس و همه چیز را همیشه برای خود می خواهد، شخصیت طلبکار در عین حال بسیار بسیار خودخواه هم هست. 

والدینی که هردو و یا یکی از آنها نارسیست باشد، و یا هویت بیگانگی و منزوی به جای یگانگی داشته باشد، در فرزندان خود شخصیت طلبکاری را می آفرینند، و این شخصیت طلبکار، اغلب ویژگی های بیماری بوردرلاین را بر دوش خود دارد. شخصیت طلبکار دوست دارد جهنم که می رود، همه را با خود همراه کند. برای او مهم این است، که همه زشت باشند تا زشتی ایشان به چشم نخورد!

اگر شخصیت طلبکار بداند که در کوتاه مدت خواهد مرد، بسیار اندوهگین و خشمگین می شود، اما اگر بگویی که همه مردمان شهر خواهند مرد، کمتر ناراحت می شود، او تا آخر ثانیه های عمرش با دیگران درگیر و در تضاد می ماند، دلیلش به خاطر عدم استقلال فکری(سکوت) و حضور من جزم اندیش ذهنی و مقایسه در اوست.

شخصیت طلبکار سادیستیک، هنر، ثروت، موقعیت، زیبایی و آگاهی تو را الاغی می داند که باید به او سرویس و سواری بدهد.

شخصیت طلبکار در پی سواری گرفتن از دیگران است.

در بخش های بعدی به امور کاربردی با شخصیت طلبکار خواهیم پرداخت...

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

یکی از شخصیت های غیر قابل تحمل و بسیار دشوار، شخصیت طلبکار است. من ترجیح می دهم همسرم دو پا و دو دست، دو چشم و دو گوش نداشته باشد، اما طلبکار نباشد و خدا را شکر که او طلبکار نیست. 

شخصیت طلبکار نارضایتی مزمن دارد و هرکاری برای او انجام بدهیم، ممکن است در آغاز یک قدردانی خشک و سطحی از شما بکند، اما خیلی خوش بین نباشید، زیرا او بعد از مدتی آن عمل و نیکی شما را به سرتان خواهد کوبید.

اینان وقتی آب می نوشند، منت سر آب می گذارند!

شخصیت طلبکار، بدون تردید شخصیت سالمی ندارد. او نه تنها همیشه طلبکار است، بی عدالت، قاضی، دروغگو، متکبر و حسود هم هست. اگر شما به شخصیت طلبکار در موقعیت متزلزل کمک کنید که او از کارتون خوابی به ویلا نشینی برسد، اگر از رنگ یکی از اتاق خواب های ویلا خوشش نیاید، مقصر شما هستید که مسبب خرید آن ویلا برای او شده اید، او شما را مقصر می داند! اگر شما کمک کنید که او یک شب به یاد ماندنی داشته باشد، فردای آن روز سردرد خود را به حساب شما خواهد نوشت که اگر دیشب دیر نمی خوابیدم، اگر دیشب آن سیگار را نکشیده بودم، اگر دیشب تو نبودی، اگر دیشب عجله نمی کردی، اگر دیشب... و او جستجو خواهد کرد تا مطلبی و موردی موهومی بیابد و سپس بازگو کند و عمق هدف، کوچک و بی اهمیت شمردن آن لذت و شب است!

اگر شما به شخصیت طلبکار کمک کنید که او از مرگ نجات پیدا کند، فردای آن روز اگر سردرد داشته باشد، تقصیر را گردن شما خواهد انداخت که اگر شما دیروز جان او را نجات نمی دادی، الان این بلا سرش نمی آمد! اگر شما کمک کنید که این شخصیت طلبکار اتومبیل بخرد، فردای آن روز اگر او تصادف کند، تقصیر را گردن شما خواهد انداخت و اگر کمک کنید که ایشان مهاجرت کند و از دشواری های موجود رها شود، بعد از هجرت اگر یک روز با شهروند کشور میزبان بحثی صورت بگیرد که ایشان خوششان نیاید، شما مقصر هستید که باعث شدید ایشان هجرت کنند! و اگر شما کمک کنید که فرد طلبکار از اجاره نشینی در آمده و خودش منزلی داشته باشد، فردای آن روز اگر با همسایه مشکل داشته باشد، تقصیر را گردن شما خواهد انداخت!

اینان از تعریف و تمجید یک کودک مهدد کودکی نیز ابا دارند که مبادا پر رو می شود!

به پدر یکی از دوستان نزدیک زنگ میزنم که او را راضی کنم که به دیدن دخترش به هلند بیاید و مخارج و هزینهء سفر را قبل از سفر دریافت خواهد کرد، دختر او سال ها بود که پدرش را ندیده بود، بعد از دقیقه ها صحبت و دعوت، ایشان گفتند که اگر،،، بیشتر التماس کنیم شاید بیایند!!  

ادامه دارد...

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

ریتم زندگی، نوع رقص زندگی، طرز نگاه ما به انسانها، طرز اندیشه، خواب و کیفیت خواب، ارتباطات، آزادی، مذهب، خرافه، کیفیت آب و هوا، سلام همسایه، نوع کار و شغل، خلاقیت، تقلید، ادبیات، منزل و دکوراسیون منزل، خودمحوری (بیگانگی)، قضاوت و پیش داوری، یگانگی و عشق، جفرافیا، بخشش و خساست، ترس، خشم و شادی، هنر، آگاهی، جاهلیت و بسیاری دیگر از علاقه، رفتار، عادت و سنت های ما میزان و کیفیت هورمون های بدن ما را تعیین می کنند، نه اینکه هورمون های موجود بدن باشند که میزان خلاقیت و احساسات و خلق و خوی ما را تعیین کنند.

میزان و کیفیت هورمون های فرد بیگانه و کسی که غیبت و قضاوت می کند، با فرد سالم بسیار متفاوت است. این را برای همیشه به خاطر بسپاریم که این ما هستیم که میزان هورمون ها و کیفیت آنها را تعیین می کنیم و نه برعکس.

هورمون ها "محصول" هستند نه هسته و دانه.

هسته، دانه، خاک، و آب و هوا اگر مناسب و سالم باشد، میوه و محصول هم سالم خواهد بود. 

اگر قرار بود که هورمون ها زندگی ما را تعیین کنند، با هورمون شناسی می شد، عاقبیت و بسیاری از اختلالات را شناسایی کرد و انسان تبدیل به یک کامپیوتر و ربات می شد، در حالیکه هدف خلقت این است که انسانی سرنوشت خود را خودش تعیین کند نه هورمون ها!

این ما هستیم که با ورزش آدرنالین تولید می کنیم، این ما هستیم که با لبخند، غلظت هورمون های اضطراب زای شناور در خون را کاهش می دهیم، اما خندهء ساختگی و کاذب کاری دیگر می کند!

این ما هستیم که با تفکر مثبت، کارهای گروهی، نظم درونی، مراقبه، عشق، بخشش و خودشناسی، میزان و نوع هورمون ها را تعیین می کنیم، متفاوت بودن رفتار انسانها از هم گواه سخن من است.

استاد ابراهیمی دینانی بسیار زیبا و منسجم توصیف می کند که، ادراک از ماده در نمی آید، اگر درک اجمالی نداشتیم، می توانستیم سلولها را بفهمیم؟

اول ادراک است بعدش مدرَک.

ذات ادراک، از جنس ماده نیست. عقل، صیقل روح است که با نظر و ادراک است.

وقتی که نفس انسان به شهوات آلوده نشد، مثل یک آیینه، حقایق در آن منعکس می شود.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

"غیبت افراد هزل گوی"

غیبت و تخریب دیگران و این رفتار بسیار سادیستیک در شکل ها و با بهانه های مختلفی برگذار و برپا می شود، فرد هزل گوی و غالباً با زبانی آمیخته به تمسخر پنهان و آشکار سعی دارد غیبت خود را با هزل گویی بزک کند، او غیبت می کند، اما چون می خنداند، پس غیبت او برای خنده است! برای شادی است! این مردم و این تیپ مردم چقدر هم خوش اخلاق و شوخ طبع تشریف دارند! و چقدر هم متواضع هستند! 

اگر هم فردی اعتراض کرد که چرا غیبت می کنی و چرا فلان عبارت را استفاده کردی، چونکه او شوخ طبع است! چونکه او خود را هزل گوی در ذهن ها جا انداخته است، می تواند بگوید که من شوخی می کردم، من منظورم لبخند در لب های شما بود و این افراد، خشم و حسادت و عقده های خود را بدین طریق با لایه ای از مزاح به مخاطب خود تذریق می کنند!

محبت و مهربانی این تیپ افراد نیز برای فریب و دفع خشم و عقده های خود است، عشق این افراد نیز برای سبقت گرفتن از عشق دیگران است، برای مسابقه و دوئل است!

فرد "همیشه" هزل گو، محبت می کند، بچه ها را بغل می کند، کمک می کند، غیرتی می شود، متعصب می شود و اگر لازم شد گریه می کند تا بتواند احساس دیگران را جریحه دار کند که او نیت سالمی از امور و رفتار و غیبت و تمسخرهای خود دارد!! اما گریه او برای حال خودش است، کمک او برای این است که در کنار و همسایگی نسل بشر کم نیاورد، زیرا هیچ کمکی، هیچ عشقی، هیچ لبخندی، هیچ محبتی با غیبت و تخریب و قضاوت نمی تواند هارمونی داشته باشد.

برای همیشه و هرگز از یادها نبریم که اگر کسی و یا عشق ما از دیگران غیبت کند، به دیگران بدی کند و سعی در فریب آنها داشت، شک و تردید نکنیم که همان شخص اگر نوبتش برسد، به خانواده، برادر، خواهر و معشوق خود نیز رحم نخواهد کرد، او هرکاری می کند برای فربه کردن نفس و شخصیت و جایگاه خود انجام می دهد، انگیزهء این شخص فقط و فقط در محور و دور منافع خود می چرخد، محبت او برای این است که مردم بگویند به به عجب این فرد مهربان و متعهدی است! به به عجب این آدم، کار از دستش برمی آید! این فرد در صدد تعریف و تمجید بیرونی است، زیرا از درون خشم و عقده دارد و این خشم و عقده مانع شادی و رضایت خاطر واقعی می گردد.

این تیپ افراد هرگز قابل اعتماد نیستند، زیرا رفتار دوگانه دارند. غیبت و قضاوت در قالب مزاح، خود خشم، عقده و تحقیر است.

فرد "همیشه" جدی نه می تواند دوست داشته باشد، نه می تواند عاشق شود، نه می تواند کمک و بخشش کند، نه می تواند نیازهای جنسی خود و پارتنرش را برآوره کند، نه می تواند معشوق را پرستش کند، نه می تواند محرم باشد، زیرا او با جدیتش درگیر است و با زمان حال (جدی ترین واقعیت) مشکل دارد.

فرد "همیشه" هزل گوی، نه می تواند دوست داشته باشد، نه می تواند عاشق شود، نه می تواند کمک و بخشش کند، نه می تواند نیازهای جنسی خود و پارتنرش را برآوره کند، نه می تواند معشوق را پرستش کند، نه می تواند محرم باشد، زیرا او با عقده و خشم هایش درگیر است و از طریق هزل گویی در باطن خود به ریش همه می خندد، او با زمان حال (جدی ترین واقعیت) مشکل دارد.

افراد اغلب هزل گوی، یک باره ریزش می کنند و هر از گاهی جدی و احساساتی می شوند، این شگرد نیز برای جریحه دار کردن احساسات در خود برای خود و دیگران است.

غیبت، قتل و جنایت است، خندیدن به غیبت هزل گوی همکاری کردن در قتل و جنایت است. اگر نمی توانیم و قادر نیستیم در جمعی که غیبت می کند اعتراض کنیم، می توانیم محل را ترک کنیم.

ادامه دارد...

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

در بخش اول گفتیم که غیبت یعنی پشت سر دیگری در غیابش سخن گفتن و ذکر مواردی که در حضورش گفته نمی شود، و به عوامل آن از چند دیدگاه پرداختیم. در این بخش به ذکر نکاتی نامرئی و یا ناملموس می پردازیم. اجازه بدهید که شدت و میزان تخریب و میزان غیراخلاقی بودن غیبت را با یک تشبیه توصیف کنم. غیبت کردن و گوش سپردن(همکاری کردن) به غیبت کردن دیگران، از خیانت، از زنای محارمه، از شکنجهء مستقیم، از اعدام و کشتار جمعی نیز مخرب تر، خطرناک تر و قبیح تر است، زیرا غیبت کردن باعث مشوه و مبهم شدن چهره ها، از دست دادن سر کلاف و موجب سوءتفاهم های طولانی و اختلالات روانی می گردد و در میان و بلند مدت چندین برابر میزان شکنجه، اعدام و خیانت، در جامعه قربانی تولید می کند.

بعضی از اشخاص معتاد و نیازمند به "قضاوت"، در خاموشی خود نیز به غیبت کردن دیگران می پردازند، اینبار بدون مخاطب دست به این عمل خطرناک و قبیح تر از دزدی می زنند. هر لحظه حقوق و اعمال دیگران را در خاموشی خود برای خود ترجمه می کنند.

او به خاطر اینکه من هم مثل او نیستم، مثل او نمی توانم بدبخت باشم، آواز و ریتم زندگیم با او متفاوت است، در خاموشی خود و حتی بدون مخاطب، به کشت وهم و ترجمهء نگاه های من می پردازد، او نگاه ها و سخنان دیگران را با ذهن باردار نامشروع خود، متهم زندگی خود می داند، و سپس دست به تخریب و خنجر از پشت زدن (غیبت کردن) می زند.

فردی که لب به غیبت می زند، حریم خصوصی و حقوق دیگران را به مسلخ می کشد. غیبت کنندگان قاضی های بسیار بیرحمی هستند. کسی که غیبت می کند، قبل از همه ذهنیت خودش را آلوده و تخریب می کند و او چگونه خواهد توانست روزی با حقیقت خود رو به رو شود، وقتی که حقیقت را با خط کش ریاضی ذهن باردار نامشروع خود اندازه می گیرد!؟

غیبت کنندگان و شنوندگان، همیشه توهم و سایه دیگران را با خود حمل می کنند، آنها هرگز حقیقت دیگران ملاقات نمی کنند و این چه جهنمی خواهد بود وفتی که من نتوانم ذات چیزی و کسی را ملاقات کرده باشم. غیبت کردن جزو فرهنگ و عادت فرد مردم آزار است، او با مونولوگ های سیاه رنگ خود، تحلیل های من درآوردی، توجیه کنندهء بدبختی های خود و تفسیر به رای، اخلاق و عدالت را زیر پا گذاشته و برای توجیه ظلمت و بدبختی های خود، لب به غیبت زده و دشمن و عامل واهی می تراشد!

به راستی والدینی که غیبت می کنند، در فرزندان خود چه چیزی را ترویج می کنند!؟ آنها خیالات و توهمات خود را عین حقیقت می پندارند و سپس با توهمات خودساخته خود آغاز به مردن و ستیزه می کنند.

غیبت کننده همیشه به دنبال متهم خارجی است، به دنبال قربانی می گردد تا صورت مسئله را گم و حذف کرده باشد. دشمن تازه می تراشند تا دشمنی خود را پنهان کرده باشند.

ادامه دارد...

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

می گویند بعضی مردان به زنان دیدگاه ابزاری دارند، "درست"، اما بنده بر این معتقد هستم که دیدگاه همین قشر مورد نظر، به زنان اصیل تر از دیدگاه بعضی از زنان به مردان است، زیرا بعضی از زنان به خاطر تخصص و مهارت های مردان به آنها توجه دارند و این تحقیر کننده تر و غیر اصیل تر از دیدگاه قشری است که به زنان به خاطر وجودشان به آنها توجه دارند، زیرا حداقل، وجود و بدن و زیبایی زن مال خودش است، به این معنی که این قشر مورد توجه خانم ها، خود زن ها را بیشتر دوست دارند، اما نگاه همین زنان به مردان ابزاری تر است، یعنی آنها به تخصص و مهارت و شخصیت آنها اعتبار می دهند تا به خودشان!

البته ارزش و اعتبار زن و مرد نه به خاطر تخصص و مهارت و نه به خاطر جنسیت، بلکه به خاطر هستن و بودنشان است، اما اگر قرار است که نگاه ابزاری را از نگاه اصیل تفکیک کنیم، بنده معتقد هستم که توجه شخصیتی(تخصص و مهارت) ممکن است برای بازار و صنعت و اقتصاد خوب باشد، اما از دیدگاه معرفتی و اخلاقی، نگاه به جنسیت زن، اصیل تر و سالم تر و غیر نفسانی تر از نگاه بعضی از زنان به مردان است که آنها را ابزاری برای رشد شخصیت و اقتصاد می بینند!

نگاه ابزاری به مردان(تخصص و مهارت) و عدم توجه به فردیت، خصوصیات رفتاری و خودشان از عوامل عقب ماندگی نیمه سمت راست مغز انسان(پیدایش کودک درون) و موجب انواع بیماری های روانی در جامعه است.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

آگاهی چیز خیلی عجیب و غریبی نیست، همانگونه که در بخش اول گفتیم، آگاهی محصول سکوت است. وقتی سکوت و تسلیم مستولی می گردد، آگاهی وارد عمل می شود. مثل بزرگترین سکوت تاریخ که منجر به انفجار اولیه گشت و هستی خلق شد. سکوت همیشه خلق کرده و می آفریند. سکوت مرحله و شرط آگاهی و شعور است. منظور از سکوت، خالی کردن هرگونه خیال و توهم و خرافه از ذهن است. 

زندگی و موجودیت نسل بشر بدون آگاهی و سلامتی جسمی غیر ممکن است. پس آگاهی و شعور شرط سلامت زیستن نسل بشر است، بی تردید بدون آگاهی زندگی سالم نمی توانیم داشته باشیم، می پرسید که بسیاری از جاهلان هستند که بدون آگاهی زندگی می کنند و خیلی هم خوش می گذرد. این تجربه نیز یک تجربهء از جنس آواز دهل شنیدن از دور است. علم و تحقیقات ثابت کرده که انسانی اگر صاحب تمام دنیا هم بشود، اگر آگاهی نداشته باشد، اگر شعور نداشته باشد، هرچیزی که به دست آورده است موجب بلای جانش خواهد شد، عین راهزنی که دستش تیغ دهی!

بسیاری هستند که در دل ثروت و شهرت، بدبخت ترین هستند!

برای درک ملموس تر از آگاهی بهتر است آنچه که آگاهی نیست را بشناسیم، یعنی ضد آگاهی را بشناسم، اگر تمام چیزهایی که با آگاهی منافات دارند و ضد آگاهی هستند را بشناسیم، آنچه که باقی خواهد ماند آگاهی خواهد بود و این روشی است که نیازی به آزمایشگاه و استدلال مولکولی ندارد، زیرا اگر ما منتظر استدلال مولکولی تعریف آگاهی از علم داشته باشیم، چه بسا باید هزاران سال دیگر دست روی دست گذاشته و منتظر بمانیم.

آگاهی به مانند نقشهء راه نیست که آن را مطالعه کنیم و آگاه از راه باشیم، آگاهی روش و زرنگی و طراحی دیگران هم نیست، آگاهی فراگیری بازی های روانی و ترفندهای روانی برای فریب خود و دیگران نیست! آگاهی از جنس معصومیت و سادگی و سکوت است. 

آیا جاه طلبی، غرور و تکبر، غیبت، قضاوت، فخرفروشی، تعصب، احساس مالکیت، سماجت در حقانیت و باورها، سرکوب غریزه، پرخوری، پرحرفی، پیش داوری، برتری طلبی، حسادت، عقده، کینه، انتقام، جزم اندیشی، شخصیت پرستی، مقایسه، ظاهرپرستی و انحصاری کردن مهر و الفت در خانواده با آگاهی هم جنس هستند!؟ نخیر نه تنها با آگاهی منافات دارند بلکه موانع آگاهی و شعور هم هستند. هرکس که این موانع را داشته باشد، گویی که ویروسی وارد بدن او شده و به مرور ارگان های او را تضعیف می کند، مانند یک زندانی در کشوری است که خود کشور نیز یک زندان بزرگ است! مانند رودخانه ای است که باید جاری شود تا به مقصود و محبوب برسد، اما افتاد مشکل ها!

دو تا خدا در یکجا نمی گنجد، یا نفس و جاهلیت و یا آگاهی! 

من من کردن با آگاهی منافات دارد، خشم و ترس با آگاهی منافات دارد و هر آنچه که ضدآگاهی است، مانع ورود آگاهی به محیط و تجربهء آن می شود. برای اینکه آگاهی وارد زندگی ما بشود، باید دیو برود تا فرشته درآید.

ادامه دارد...

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

 

آگاهی نه سقف دارد و نه دیوار، آگاهی باز است، فضای خالی و لایتناهی، مثل آسمان ها که نه سقف دارد و نه دیوار، فضادار است و هرچه بتوانی می توانی به درون آن سفر کنی. فضاگشایی یکی از خصوصیت اصلی آگاهی است، برعکس نفس و جاهلیت که فضادار نیست. فضای جاهلیت بسیار بسته و محدود است، مثل خانواده های بسته و افرادی که بسیار محدودبین و مونوبین هستند، مثل جاهلیت که ناقص گوش می کند و ناقص می شنود، البته جاهلیت نه تنها ناقص می شنود، بلکه چون ناقص می شنود و چون ناقص می خواهد بشنود، برداشت های خود را به حساب شنیدن و خواندن حساب می کند و به این طریق تحریف و سانسور می کند، وقتی چشم و گوش واقعیت بین ما بیمار شد، زندگی پر از توهم، رنج و درد و سوءتفاهم می شود. برای همین، این جنس گوش ها دشمنانه و منفی می شنوند، این جنس چشم ها دشمنانه و متعصبانه نگاه می کنند و دشمنانه می بینند. 

جاهلیت چون می ترسد و فوبی دارد، نمی تواند فضادار باشد، او از ارتباطات باز، هراس دارد، او اگر خانواده اش را به پارک و طبیعت ببرد، جایی می برد که کسی زن و خواهر و مادر او را نبیند، او از ارتباطات هراس دارد، زیرا به هویت و رفتار و آنچه را که او حقیقت می پندارد شک و تردید دارد، او اعتماد به نفس ندارد، او غرور و تکبر و جزم اندیشی را جایگزین اعتماد به نفس کرده است.

یکی از ویژگی های بسیار مهم آگاهی و جاهلیت نظم و بی نظمی درون است، به این معنی که آگاهی به صورت خودکار و یا آگاهانه با مراقبه های پیوسته و درست(سکوت) ذهن و ذهنیات و درون خود را مثل Disk defragmentation و disk Cleanup جاروب کردن دیسک کامپیوتر، درون خود را خالی و تمیز نگاه داری می کند، اما جاهلیت تنبل است، او نمی تواند در یک جا بنشیند و تمرکز کرده و درون خود را از آشوب ها، تضادها، بی قراری ها، دشمنی ها و علف های هرز پاک کرده و مسائل را مثل فایل های کامپیوتر دسته بندی و از هم تفکیک بکند، بنابراین مسائل و فایل ها در درون او به هم برخورد کرده و کارکرد یکدیگر را مختل می کنند.

جاهلیت از طبقه بندی امور و تفکیک آنها از هم عاجز است.

جاهلیت خود را با امور دست دوم سرگرم می کند (گذشته و آینده) تا به خود و دیگران وانمود کند که او فرصت این کارها را ندارد، و از اینکه فرصت حمام روانی ندارد، افاده و فخر هم می فروشد و آنهایی که به پاکی و تمیزی درون اهمیت داده و مسئولیت آن را می پذیرند، به آنها برچسب بیکاری و تنبلی می زنند و گمان می کنند که کار کردن یعنی بیل زدن!

در فرهنگ جاهلیت هرچه فرصت خوداندیشی و مراقبه نداشته باشی، بااهمیت تر و مهم تر هستی، اما مهم نیست که ساعت ها و روزها بشینی و غیبت کنی، گفتهء یک فرد را صدها بار تکرار و آن را منفی بررسی کنی. جاهلیت فرصت خودتمیزی ندارد، اما فرصت اینکه به دیگران و شخصیت دیگران و رفتار دیگران بچسبد و آنها را منفی تحلیل کند را دارد. او فرصت دارد تا رمان های طولانی مطالعه کند، او فرصت دارد سریال های از جنس خودش را تماشا کند، اما فرصت مطالعهء یک مقاله در باره خودش را ندارد، چرا که شخصیت پرست است، او می خواهد بداند که بالاخره عاقبت شخصیت سریالی او به کجا انجامید، جاهلیت عاشق رخدادها، اتفاقات و شخصیت ها است، اما دریغ از توجه به اصل موضوع!

جاهلیت یک عمر با کسی دوستی و زندگی می کند که عاقبت او را ببیند و بداند، اما نه حال او را می بیند و نه عاقبت او را!

جاهلیت دوست دارد بداند و بداند و بداند، جاهلیت دوست دارد بداند که دیگران چه کاره هستند، مقطع تحصیلات دیگران تا کجاست، و اگر هم میهمانی می رود برای کنجکاوی می رود، برای این می رود که قابلمه، تلویزیون، اتومبیل، منزل، مبلمان و تعداد اتاق خواب های او را ببیند و بعد قابلمه او را با بشقاب و تلویزیون او را با رادیوی اتومبیل خود، تشک او را با مبلمان خود و همسر و زن و بچه های او را با نمونهء خود مقایسه کند!

جاهلیت هرگز به اصل زندگی توجه، تمرکز و اشراق ندارد، او سایه بین بوده و حاشیه پرست است.

ادامه دارد...

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

تفاوت اصلی و بزرگ آگاهی با خودآگاهی در این است که عمر آگاهی "فقط" مرتبط با انسان و نسل بشر نیست، اما خودآگاهی "فقط" در ارتباط با خود موجود است. اصلی ترین نقش خودآگاهی پی بردن به ماهیت فیزیک خود و هرچیزی در محدودهء ذهن خود می باشد، اما آگاهی ورای فیزیک و ذهن شرطی شدهء خود سفر می کند، زیرا مثل "فقط" خودآگاهی تعصب به بخش مرئی خود نداشته و به همین جهت از مرگ هراسی ندارد، چونکه اعتماد به راز، عظمت آگاهی و بخش خالی خود دارد.

آگاهی همیشه اعتماد می کند، برای همین هم جاودانه است و پیر نمی شود. آگاهی هم مثل نفس از شکلی به شکل دیگر در می آید، تفاوت بنیادین آگاهی و نفس(جاهلیت) در این است که آگاهی در صورت ها، شخصیت ها و شکل ها خود را محدود نمی کند، اما جاهلیت محدودبین، ظاهربین و خودبین است، یعنی فقط صورت و جسم خود را می بیند و از بخش محرک و نامرئی(روح) خود ناآگاه است، به همین جهت هم زود قضاوت و پیش داوری می کند!

تفاوت ارزیابی فرد جاهل از امور با فرد آگاه در این است که ریاضی فرد جاهل مبتنی بر منافع نفس عمل می کند، که آگاهی چه سودی برای من دارد، فلانی چه سودی برای من دارد! جایگاه افراد، مخلوق و آگاهی را بازاری محاسبه می کند، در حالیکه ریاضی طبیعت از جنس ریاضی من فکری نیست، و بخش نامرئی و ناخودآگاه ما مسئولیت بزرگی را به عهده دارد، حقیقت ما مرکب و بدن ما نیست و چهرهء واقعی ما در جهانی نامرئی قرار دارد.

در بخش اول گفتیم که آگاهی از جنس یگانگی است، این یعنی اینکه اگر به هستی متصل نباشیم، اعتماد هم نخواهیم کرد، وقتی اعتماد نکردیم، ترمیم و درمان هم نخواهیم شد، زیرا آگاهی ترمیم کننده است. خواب نیز یکی از اجزای ناخودآگاه و بخش نامرئی آگاهی است که نقش ترمیم کننده دارد، چرا که از جنس سکوت است. آگاهی، پیوسته در حال ترمیم بدن انسان هاست، که در بخش ناخودآگاه فطرت ما قرار دارد، نفس کشیدن، تنگی و گشادی مردمک چشم، تنظیم حرارت بدن، جریان خون، شنیدن صداها و تپش قلب مرکزی، در آگاهی و ناخودآگاه بخش فطری انجام می پذیرد. محرک ما در فضای خالی هر ذرّهء اتم که به واسطهء آگاهی می تپد قرار دارد.

فردی که پیوسته قضاوت و پیش داوری می کند، حسود و جاه طلب است، آرام و قرار ندارد، دم دمی مزاج است، متنفر و کینه توز است، پیوسته افکار خود را از طریق توهمات و رخدادها استخراج می کند، همیشه به فکر شکم و خر خودش است، با اسباب بازی شخصیت و کمی اسکناس سرد و گرم(خوشبخت و بدبخت) می شود، یکی را به خاطر منافع نفسانی اش ستایش می کند و دیگری را به خاطر دلایل موهومی تحقیر و تخریب می کند، یا شیدایی می کند و یا نفرت می ورزد، همه اینها به خاطر جدایی از خود (مادر طبیعت، خداوند، آگاهی) است.

بشنو از نی چون شکایت می کند / از جدایی ها حکایت می کند

آری یگانگی و آگاهی ترمیم می کند و خود انسان را به خودش باز می گرداند.

آگاهی ترازوی تشخیص خوب از بد، درست از غلط، اصل با بدل است، در حالیکه عدم آگاهی همیشه در شک و تردید است، او نمی تواند اعتماد کند، بین او و دیگران همیشه یک حجاب و فاصله وجود دارد، او همیشه در معرض ترس است، و حق هم با اوست، زیرا یک تیکه گوشت منزوی نمی تواند نترسد و در عین حال استغنا و مناعت طبع هم داشته باشد، او باید بزرگ شود تا اعتماد کرده و نترسد. 

آگاهی و سکوت باید در گوش و چشم و تمام اجزای بدن ما ایمانی(اتوماتیزه) شود تا بتواند درست از غلط و خوب از بد را تشخیص دهد. گوشی که آلوده به من و منیت و نفس است، هر سخنی را نمی شنود و به هر سخنی توجه ندارد و چشمی که آلوده به ماده است، یعنی تک و مونو بین و ظاهربین است، روح و زیبایی را نمی بیند و زبانی که آلوده به نفس است، درست و خوب را تحریف و سانسور خواهد کرد، و در نتیجه از مشاهده خود و تمامیت خود محروم می ماند، و کسی که خودش را تماماً نبیند، دست و پای درازش به دیگران گیر می کند، و یا وجدانش را جا می گذارد و نصفه حاضر می شود، برای همین هرگز نمی تواند ارزیابی درستی از امور داشته باشد، او هرگز حضور حقیقی نخواهد داشت، زیرا برای حضور کامل و حقیقی بودن باید از خود ناقص و کوچک کاذب، منزوی و جاهل گذر کرد.

فردی که از آگاهی جدا شده، حتی اگر تمام دنیا را صاحب شود، باز هم احساس ناکامل بودن خواهد کرد، زیرا ناکامل است. البته آگاهی خودش خوب بلد است که چگونه با اجزای تجزیه طلب خود برخورد کند!

فرد بیگانه و منزوی پشتوانهء مشروعی برای اعمال خود ندارد، نمی تواند هم داشته باشد، زیرا از آگاهی جدا شده است. یگانگی و آگاهی پشتوانهء واقعی برای زبان سالم و گوش سالم است. کسی که "فقط" به ذهن کوچک خود متکی باشد، نمی تواند پشتوانهء معتبری برای سخن و گوش و رفتار خود داشته باشد، بنابراین حل شدن در کائنات و یکی شدن با مردم و تمام موجودات، تسلیم شدن به آگاهی است و آگاهی خودش خوب بلد است که چگونه از ما حمایت و محافظت کند.

ادامه دارد...

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

آگاهی چیست؟ آگاه کیست؟ خودآگاهی چیست و خودآگاه کیست و بسیاری از مواردی که به آگاهی، خودآگاهی، روح و روان مربوط می شود و رابطهء همه این امور و عبارت ها را با روزمرگی و ارتباطات در سلسله نوشتارهای "آگاهی چیست" را تحریر خواهم کرد.

بخش اول:

آگاهی با داشتن اطلاعات و دانش متفاوت است، داشتن اطلاعات و دانش به معنی آگاهی نیست و آگاهی با خودآگاهی نیز تفاوت دارد. کسب اطلاعات از سیستم مغزی و نورون های مغز به معنی آگاهی نیست، آگاهی سیستمی آغاز کننده است، مثل انفجار اولیه که موجب پیدایش هستی گردید. ذات آگاهی از سکوت برمی خیزد، اگر سکوت نباشد، آگاهی هم غایب خواهد بود. 

ممکن است سازمان فضایی ملی ایالات متحده آمریکا (ناسا) اطلاعات و دانشی از فلان پدیده داشته باشد، اما این اطلاعات و دانش به معنی ورود به میدان آگاهی در آن پدیده نیست. ممکن است فردی با شما سی سال دوستی کرده و یا شصت سال همسر و یا پدر و مادر شما بوده باشد و اطلاعات بسیار زیادی از زندگی شما داشته باشد، اما صرف داشتن اطلاعات به معنی آگاهی و شناخت آن فرد از شما نیست. 

سکوت و تسلیم یکی از ارکان مهم آگاهی بوده و آغاز کننده است. اگر ما از جنس سکوت و تسلیم (مراقبه گون) نباشیم، نمی توانیم وارد جریان آگاهی شویم، برای اینکه آگاهی از جنس ادغام و حل شدن با هستی است نه از جنس بیگانگی و انزوا.

آگاهی از جنس عشق و یگانگی است.

فردی منزوی که هویت خود را از ماده، بیگانگی، شخصیت و صورت گرایی تامین می کند، هرگز نمی تواند وارد میدان آگاهی شود، زیرا بخش بزرگی از آگاهی در بخش های خالی هر ذره اتم قرار دارد و همین بخش خالی (آسمان ها) تپش قلب زمین، خورشید و ستارگان را به عهده دارد، اما فرد ماده پرست، هیچ علاقه ای به سکوت و دیده نشدن ندارد، برای اینکه فرد ماده پرست، ماهیت سکوت، شکوه و عظمت خالی بودن را نمی بیند و نمی شناسد.

بخش مرئی و نامرئی حقیقت انسان توسط آگاهی خلق شده است، یعنی زادو ولد و تمام هستی توسط یک سیستم و مکانیزمی به نام آگاهی و روح هدایت می شود. ممکن است یک متخصص زنان و زایمان از تمام مسیر ظاهری نطفه تا تولد که قابل تبیین است اطلاعاتی غنی داشته باشد، اما از نقش و سهم آگاهی ناآگاه باشد، برای همین است که همهء ما از یک رخداد تجارب گوناگونی کسب می کنیم، و بزرگترین علت آن میزان وصلت ما به آگاهی و معصومیت است، زیرا آگاهی همیشه معصوم است، حتی اگر زلزله و طوفان و سیل های عظیمی را موجب شود.

آدمی اگر از خویشتن خویش (آگاهی) جدا شده باشد، سازی دیگر بدون آگاهی خواهد زد و آن ساز همیشه ساز مخالف زده و ریتم "بودن و هستن" را دچار سردرگمی خواهد کرد، زیرا فرد منزوی و جاهل از آگاهی جدا شده و در صدد جبهه ایجاد کردن و خودنمایی است، اما نمی تواند، زیرا یک تیکه ماهیچه (قلب) و دو حلقه چشم هر کدام به تنهایی به چه کار می آیند!؟ آگاهی با ادغام و وصلت با تمام هستی هویدا می گردد، همچنانکه معده، کبد، روده و تمام ارگان های بدن ما با همکاری و در ارتباط باهم می توانند، زندگی را عملی کنند!

ادامه دارد...

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

روزی مردی که گویا آرزوهایی را برآورده میکرد از روستایی می گذشت، مردم پیرامونش جمع می شوند تا آرزوهای خود را از آن مرد طلب کنند، مردی فقیر آرزوی خرید یک منزل متشخص می کند و مردی دیگر آرزوی مقام و مشهور شدن و مردی دیگر که فقط در یک کلبه زندگی می کرد آرزوی رهایی و آزادی و رسیدن به همه چیز!

آن مرد رهگذر می گوید که آرزوهای تان برآورده خواهند شد. 20 سال سپری می شود و مرد دوباره از آن روستا گذر می کرد که مردی او را می شناسد و از او می پرسد که قربان! شما آرزوهای آن دو مرد را برآورده کردید، مردی که فقیر بود منزل خرید و مرد جاه طلب که می خواست مقام و ثروت و شهرت را باهم داشته باشد نیز به آرزویش رسید و حالا مقام بالایی در دولت دارد، اما مردی دیگر که فقط در یک کلبه زندگی می کرد و آرزوی رهایی و آزادی و تمام دنیا را می خواست، هنوز در آن کلبه زندگی می کند.

مرد رهگذر می گوید که آن سه همه باهم به آرزوی خود رسیدند، آن دو را شما شاهد بودید و با چشمان سر می شد دید که به آرزوهای شان رسیده اند، و آن مردی که در کلبه زندگی می کند و می خواست به همه چیز و به رهایی و آزادی دست یابد نیز به آن رسیده است!

اختیار و انتخاب ما بسیار مهم است، هرکس از هر جنسی که باشد از آن جنس طلب می کند!

آموزگار خردمندی از شاگردانش پرسید:
فکر می‌کنيد ارزش يک انسان چگونه معلوم مي‌شود.
يکی پاسخ داد: ارزش يک انسان به چيزهايی است که دارد.
معلم لبخندی زد و گفت: 
روی زمين چیزی مهم‌تر از انسان نيست.

پس نمی توان ارزشش را برمبنای چيزی کم ارزش‌تر از خودش سنجيد.

ارزش انسان را نمی‌توان با داشته‌هايش اندازه گرفت. يکی از انتهای کلاس بلند شد و گفت:
ارزش يک انسان به بزرگی کارهايی است که انجام داده! معلم گفت: آنچه والا بودن يک فرد را ثابت مي کند کرده‌های او نيست؛
چون بيخ و بن آن‌ها معلوم نيست!!! 
آدم‌ها گاهی کارهای بزرگی انجام می‌دهند اما با اهدافی حقير، و گاهی کارهای کوچکی انجام مي‌دهند اما با نيّتی متعالی. 
آنگاه معلم خود پاسخ گفت: 
ارزش يک انسان به نداشته‌های اوست. 
بچه‌ها تعجّب کردند. 
يکی گفت: پس من از همه با ارزش‌ترم چون چيزی ندارم؛ حتی کفش‌هايم هم برای خودم نيست! 
همه خنديدند. 
معلم ادامه داد: 
ارزش يک انسان به چيزهایی است که ندارد اما برای به‌دست آوردن آن‌ها تلاش مي‌کند. 
اگر شما به فکر دست يافتن به يک خانه رويايی بزرگ هستيد ارزش شما همان خانه است. 
و اگر دست يافتن به يک دوچرخه، يک موتور يا يک ماشين شيک را در سر می پرورانيد ، 
شما به اندازۀهمان خواسته ارزشمنديد اما اگر در جستجوی شادی خانواده و محله و جامعۀ خود هستيد، ارزش شما 
بسيار بالاتر خواهد رفت و اگر در جستجوی خداوند، حقیقت، شعور و خرد باشيد شما همان خواهيد بود. 
يادتان نرود:

تا در طلب گوهر کانی کانی

تا در هوس لقمهٔ نانی نانی

این نکتهٔ رمز اگر بدانی دانی

هر چیزی که در جستن آنی آنی


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

انتقاد بدون آدرس و نشانی رفتار سادیستیک می باشد و عمق هدف تخریب و ایجاد جبهه و مشوه کردن چهره انتقاد شونده است، زیرا انتقاد بدون آدرس و نشانی (مبهم) انتقاد شونده را سردرگم و صورت مسئله را حذف می کند و تمرکز و توجه ذهن ها را به حاشیه سوق می دهد.

انتقاد بدون آدرس(مبهم) رفتاری غیر اخلاقی و تجاوز روانی به دیگران است، که از تجاوز جنسی به کودکان نیز زشت تر و خطرناک تر است.

بیایید فرهنگ سازی کنیم تا هرگز کسی انتقاد مغرضانه و مبهم از کسی نکند، انتقاد مبهم تجاوز به حقوق روحی_روانی دیگران است.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

فرد کینه توز و شخصیت گرا، یک عمر تو را می پاید تا نکته ضعفی به نظر خودش از تو پیدا کند و آن را سر تو بکوبد تا از این طریق "تمام" فردیت، هویت، قابلیت و حقیقت تو را مشوه و سیاه جلوه دهد. او تمام عمر در انتظار عیب یابی است و از این طریق بیمارگونه می خواهد از تو و دیگران انتقام بگیرد. فرد جاهل و انتقام جو، حتی کسی را که دوستش ندارد، در حوالی او می چرخد تا شاید شاهد مرگ و شکست او شود!
بعضی از دوستان و حتی همسران از جنس من فکری، با ما نیستند تا با ما باشند، آنها با ما هستند و منتظر اتفاقی که دل آنها را خنک کند نشسته اند!

تمرکز فردی که افسارش دست شیطان (من شخصیت بین) است، در شخصیت تو است نه در فردیت تو!

او هزارو یک قابلیت تو را انکار، سانسور و تحریف می کند، اما از یک رخدادی که به نظرش در ظاهر خطاست، نمی گذرد، او جستجو خواهد کرد تا مطلبی و موردی بیابد و سپس بازگو کند و عمق هدف، تخریب است، زیرا چشم حقیقت بین او دچار اختلال شده و با چشم شخصیت بین (سایه بین) به خود و دیگران نظر دارد.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

آدمی اگر "خودش" را کشف کند و از نقشش دست بکشد، حکیم می شود، اما اگر به شخصیتش متکی باشد، بیمار می شود.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani
به اطلاع دوستانی که تازه با وبلاگ آشنا شده اند می رسانم که تقریباً بیشتر از دو سال است که وبلاگ فعال نیست و آدرس آن به فیس بوک تغییر کرده است، گرچه هر از چند گاهی مطالبی مجاز در این وبلاگ منتشر می شود، اما مطالب کامل تر به طور روزانه در فیس بوک منتشر می شود.

برای پرسش و پاسخ می توانید به صفحه فیس بوک نویسنده مراجعه بفرمایید.

https://www.facebook.com/ghasemsoltani

با احترام: قاسم سلطانی

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

من شخصیت گرا با فطرت خود نامحرم است!

امری که برای فردی گوارا و لذت بخش است، می تواند برای دیگری شکنجه باشد. این جنس از لذت و شکنجه، که در افراد تغییر ماهیت میدهد، لذت و شکنجه های نفسانی "من فکری" و قرادادی است.

نفس و من فکری، ماهیت لذت و شکنجه را تحریف می کند. روزی از دوستی لذت می برد و روزی دیگر دشمن او می شود، و این ماهیت دم دمی مزاجی من شخصیت باور است.

بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است

ور نه لطف شیخ و زاهد که گاه هست و گاه نیست

من شخصیت گرا حتی به خدا و خداهایش! نیز خیانت می کند و انواع اقسام خداها را در طول عمر خود تحسین و ترک می کند. روزی مسیحی می شود و روزی دیگر بودایی و روزی دیگر بیخدا و روزی دیگر خدا را در قدرت می بیند. من شخصیت گرا هرزهء به تمام معناست و هرگز قابل اعتماد نیست.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

اگر روانشناس و کتابی به جای اینکه "شخصیت" را از شما بگیرد، و فردیت شما را به شما بازگرداند، شخصیتی جدید به شما بدهد تا چند صباحی شما را با آن شخصیت جدید سر در هوا و سرگرم کند، آن کتاب و روانشناس جعلی است! 

از طرفی هم، فرد شخصیت پرست، تعابیر لفظی شرطی شدهء خود را دارد و به ماهیت هیچ چیز نمی تواند تمرکز و توجه مراقبه گون کند، برای همین همیشه معانی خودش را درون سخنان روانشناس و کتابها می ریزد!

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

انسان هرچه قوی باشد و اعتماد به نفس واقعی پیدا کند، ملایم و متواضع می شود. افراد متکبر، مغرور و دیکتاتور به هیچ وجه قوی نیستند. آنها یا عقده های فراوان و یا شخصیت ضعیف و کاذب دارند و در پی انتقام هستند.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

موفقیت یک کلمه بازاری بوده و از بازار وارد روان انسان شده و زندگی بسیاری از مردمان را تحت الشعاع خود قرار داده است.

آیا موفقیت یک جانی ارزش و اعتباری هم دارد؟ آیا موفقیت هیتلر در اوایل جنگ جهانی دوم ارزش و اعتباری هم دارد؟ آیا موفقیت شکنجه گرها و بی اعتناها و تحریف کنندگان زندگی ارزش و اعتباری هم دارد؟ آیا موفقیت یک فکر پلید که در صدد انتقام و تخریب دیگری است، ارزش و اعتبار هم دارد؟ آیا موفقیت دوئل بازی ارزش و اعتباری هم دارد؟ آیا موفقیت فرد غماز ارزش و اعتباری هم دارد؟ آیا موفقیت فرد فخرفروش، حسود، مغرور و قاضی بازاری اعتبار و ارزشی هم دارد؟ 

بدگهر را علم و فن آموختن /// دادن تیغی به دست راه‌زن

تیغ دادن در کف زنگی مست /// به که آید علم ناکس را به دست

علم و مال و منصب و جاه و قران /// فتنه آمد در کف بدگوهران

اگر قرار بود موفقیت در آنچه که دیده و لمس می شود باشد، دیگر تمام خانواده هایی که ثروت و شهرت دارند، باید موفق ترین خانواده ها می بودند، ولی می بینیم که بعضی از فرزندان همین خانواده ها از خانه فرار می کنند، زن از مرد نفرت دارد و مرد از زن و اینها زمانی با هم با موفقیت! ازدواج کرده بودند.

اگر قرار بود موفقیت در معروف شدن باشد، تمام افراد مشهور باید موفق می بودند، حال آنکه بعضی ها چه بسا مانع موفقیت خود و دیگران نیز می شوند. 

پس موفقیت چیست و موفق کیست؟

در فقدان آگاهی و عشق هرگونه موفقیتی به بهانه خودفراموشی، بیگانگی و دوگانگی حساب می شود، چرا که در هر امری اگر حق و حقیقت و خداوند (عشق و آگاهی) در آن مفقود باشد و آخر و انتهای آن امر را عشق و آگاهی تایید نکند، آن موفقیت نه تنها موفقیت نیست، بلکه یک مانع برای رشد و یک بهانه برای اجرای تمام پلیدی های عالم است. هرگز شک نکنیم که اگر یک ورزشکار و هنرمند در موفقیت های خود، انگیزه های نفسانی و غیرفطرتی داشته باشد، هرگز روی آرامش را ملاقات نخواهد کرد، اما می تواند چند صباحی تا زندگی می کند، خود و دیگران را فریب دهد، و دیر یا زود این نوع موفقیت ها ارزش و اعتبار خود را از دست داده و چه بسا تاریخ از آنان به عنوان جاهلان یاد خواهد کرد!

اگر قرار بود با رسیدن به موفقیت های بازاری، به آرامش و حضور برسیم، پس چرا زندگی و حضور را همیشه موکول به آینده می کنیم؟: اگر دیپلمم را بگیرم راحت می شوم! اگر لیسانسم را بگیرم راحت می شوم! اگر فوق لیسانس... اگر دکترا و اگر ازدواج کنم...

بچه دار نمی شود و احساس بدبختی می کند، همسرش با دیگری می رود و او احساس موفقیت که نه، اما احساس بدبختی می کند، یک همسر، مادر زن و مادر شوهری پیدا می شود و زندگی ایشان را غصب می کند و تمام موفقیت های ایشان را باد می برد.

بادآورده را باد می برد!

نردبان خالق این ما و منیست /// عاقبت زین نردبان افتادنیست

هر که بالاتر رود ابله‌ترست /// که استخوان او بتر خواهد شکست

در مقاله های پیشین گفتیم که هرچیزی که اصل آن مفقود باشد، ذهن، جعل و تقلبی آن را در خود ایجاد می کند و موفقیت واقعی در شناخت خود و رسیدن به معشوق است، اما این راه قربانی می طلبد و قربانی همان شخصیت و من فکری است، اما ذهن شخصیت محور می آید و موفقیت را جایگزین خودشناسی می کند تا سایهء خود را تعمیم بخشد و البته که جعل و فریبکاری های بسیاری در این روش واقع می شود.

کسی که ذهن سیاسی (ذهنی که حب و بغض دارد)دارد، هرگونه موفقیت او به زهر تبدیل خواهد شد.

موفقیت یعنی تسلیم همین لحظه شدن...

ادامه دارد...

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک