رابطه خودشناسی با سلامتی
 
هر سخنی برای هر گوشی نیست و هر گوشی برای هر سخنی نیست

آگاهی چیست؟ آگاه کیست؟ خودآگاهی چیست و خودآگاه کیست و بسیاری از مواردی که به آگاهی، خودآگاهی، روح و روان مربوط می شود و رابطهء همه این امور و عبارت ها را با روزمرگی و ارتباطات در سلسله نوشتارهای "آگاهی چیست" را تحریر خواهم کرد.

بخش اول:

آگاهی با داشتن اطلاعات و دانش متفاوت است، داشتن اطلاعات و دانش به معنی آگاهی نیست و آگاهی با خودآگاهی نیز تفاوت دارد. کسب اطلاعات از سیستم مغزی و نورون های مغز به معنی آگاهی نیست، آگاهی سیستمی آغاز کننده است، مثل انفجار اولیه که موجب پیدایش هستی گردید. ذات آگاهی از سکوت برمی خیزد، اگر سکوت نباشد، آگاهی هم غایب خواهد بود. 

ممکن است سازمان فضایی ملی ایالات متحده آمریکا (ناسا) اطلاعات و دانشی از فلان پدیده داشته باشد، اما این اطلاعات و دانش به معنی ورود به میدان آگاهی در آن پدیده نیست. ممکن است فردی با شما سی سال دوستی کرده و یا شصت سال همسر و یا پدر و مادر شما بوده باشد و اطلاعات بسیار زیادی از زندگی شما داشته باشد، اما صرف داشتن اطلاعات به معنی آگاهی و شناخت آن فرد از شما نیست. 

سکوت و تسلیم یکی از ارکان مهم آگاهی بوده و آغاز کننده است. اگر ما از جنس سکوت و تسلیم (مراقبه گون) نباشیم، نمی توانیم وارد جریان آگاهی شویم، برای اینکه آگاهی از جنس ادغام و حل شدن با هستی است نه از جنس بیگانگی و انزوا.

آگاهی از جنس عشق و یگانگی است.

فردی منزوی که هویت خود را از ماده، بیگانگی، شخصیت و صورت گرایی تامین می کند، هرگز نمی تواند وارد میدان آگاهی شود، زیرا بخش بزرگی از آگاهی در بخش های خالی هر ذره اتم قرار دارد و همین بخش خالی (آسمان ها) تپش قلب زمین، خورشید و ستارگان را به عهده دارد، اما فرد ماده پرست، هیچ علاقه ای به سکوت و دیده نشدن ندارد، برای اینکه فرد ماده پرست، ماهیت سکوت، شکوه و عظمت خالی بودن را نمی بیند و نمی شناسد.

بخش مرئی و نامرئی حقیقت انسان توسط آگاهی خلق شده است، یعنی زادو ولد و تمام هستی توسط یک سیستم و مکانیزمی به نام آگاهی و روح هدایت می شود. ممکن است یک متخصص زنان و زایمان از تمام مسیر ظاهری نطفه تا تولد که قابل تبیین است اطلاعاتی غنی داشته باشد، اما از نقش و سهم آگاهی ناآگاه باشد، برای همین است که همهء ما از یک رخداد تجارب گوناگونی کسب می کنیم، و بزرگترین علت آن میزان وصلت ما به آگاهی و معصومیت است، زیرا آگاهی همیشه معصوم است، حتی اگر زلزله و طوفان و سیل های عظیمی را موجب شود.

آدمی اگر از خویشتن خویش (آگاهی) جدا شده باشد، سازی دیگر بدون آگاهی خواهد زد و آن ساز همیشه ساز مخالف زده و ریتم "بودن و هستن" را دچار سردرگمی خواهد کرد، زیرا فرد منزوی و جاهل از آگاهی جدا شده و در صدد جبهه ایجاد کردن و خودنمایی است، اما نمی تواند، زیرا یک تیکه ماهیچه (قلب) و دو حلقه چشم هر کدام به تنهایی به چه کار می آیند!؟ آگاهی با ادغام و وصلت با تمام هستی هویدا می گردد، همچنانکه معده، کبد، روده و تمام ارگان های بدن ما با همکاری و در ارتباط باهم می توانند، زندگی را عملی کنند!

ادامه دارد...

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

روزی مردی که گویا آرزوهایی را برآورده میکرد از روستایی می گذشت، مردم پیرامونش جمع می شوند تا آرزوهای خود را از آن مرد طلب کنند، مردی فقیر آرزوی خرید یک منزل متشخص می کند و مردی دیگر آرزوی مقام و مشهور شدن و مردی دیگر که فقط در یک کلبه زندگی می کرد آرزوی رهایی و آزادی و رسیدن به همه چیز!

آن مرد رهگذر می گوید که آرزوهای تان برآورده خواهند شد. 20 سال سپری می شود و مرد دوباره از آن روستا گذر می کرد که مردی او را می شناسد و از او می پرسد که قربان! شما آرزوهای آن دو مرد را برآورده کردید، مردی که فقیر بود منزل خرید و مرد جاه طلب که می خواست مقام و ثروت و شهرت را باهم داشته باشد نیز به آرزویش رسید و حالا مقام بالایی در دولت دارد، اما مردی دیگر که فقط در یک کلبه زندگی می کرد و آرزوی رهایی و آزادی و تمام دنیا را می خواست، هنوز در آن کلبه زندگی می کند.

مرد رهگذر می گوید که آن سه همه باهم به آرزوی خود رسیدند، آن دو را شما شاهد بودید و با چشمان سر می شد دید که به آرزوهای شان رسیده اند، و آن مردی که در کلبه زندگی می کند و می خواست به همه چیز و به رهایی و آزادی دست یابد نیز به آن رسیده است!

اختیار و انتخاب ما بسیار مهم است، هرکس از هر جنسی که باشد از آن جنس طلب می کند!

آموزگار خردمندی از شاگردانش پرسید:
فکر می‌کنيد ارزش يک انسان چگونه معلوم مي‌شود.
يکی پاسخ داد: ارزش يک انسان به چيزهايی است که دارد.
معلم لبخندی زد و گفت: 
روی زمين چیزی مهم‌تر از انسان نيست.

پس نمی توان ارزشش را برمبنای چيزی کم ارزش‌تر از خودش سنجيد.

ارزش انسان را نمی‌توان با داشته‌هايش اندازه گرفت. يکی از انتهای کلاس بلند شد و گفت:
ارزش يک انسان به بزرگی کارهايی است که انجام داده! معلم گفت: آنچه والا بودن يک فرد را ثابت مي کند کرده‌های او نيست؛
چون بيخ و بن آن‌ها معلوم نيست!!! 
آدم‌ها گاهی کارهای بزرگی انجام می‌دهند اما با اهدافی حقير، و گاهی کارهای کوچکی انجام مي‌دهند اما با نيّتی متعالی. 
آنگاه معلم خود پاسخ گفت: 
ارزش يک انسان به نداشته‌های اوست. 
بچه‌ها تعجّب کردند. 
يکی گفت: پس من از همه با ارزش‌ترم چون چيزی ندارم؛ حتی کفش‌هايم هم برای خودم نيست! 
همه خنديدند. 
معلم ادامه داد: 
ارزش يک انسان به چيزهایی است که ندارد اما برای به‌دست آوردن آن‌ها تلاش مي‌کند. 
اگر شما به فکر دست يافتن به يک خانه رويايی بزرگ هستيد ارزش شما همان خانه است. 
و اگر دست يافتن به يک دوچرخه، يک موتور يا يک ماشين شيک را در سر می پرورانيد ، 
شما به اندازۀهمان خواسته ارزشمنديد اما اگر در جستجوی شادی خانواده و محله و جامعۀ خود هستيد، ارزش شما 
بسيار بالاتر خواهد رفت و اگر در جستجوی خداوند، حقیقت، شعور و خرد باشيد شما همان خواهيد بود. 
يادتان نرود:

تا در طلب گوهر کانی کانی

تا در هوس لقمهٔ نانی نانی

این نکتهٔ رمز اگر بدانی دانی

هر چیزی که در جستن آنی آنی


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

انتقاد بدون آدرس و نشانی رفتار سادیستیک می باشد و عمق هدف تخریب و ایجاد جبهه و مشوه کردن چهره انتقاد شونده است، زیرا انتقاد بدون آدرس و نشانی (مبهم) انتقاد شونده را سردرگم و صورت مسئله را حذف می کند و تمرکز و توجه ذهن ها را به حاشیه سوق می دهد.

انتقاد بدون آدرس(مبهم) رفتاری غیر اخلاقی و تجاوز روانی به دیگران است، که از تجاوز جنسی به کودکان نیز زشت تر و خطرناک تر است.

بیایید فرهنگ سازی کنیم تا هرگز کسی انتقاد مغرضانه و مبهم از کسی نکند، انتقاد مبهم تجاوز به حقوق روحی_روانی دیگران است.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

فرد کینه توز و شخصیت گرا، یک عمر تو را می پاید تا نکته ضعفی به نظر خودش از تو پیدا کند و آن را سر تو بکوبد تا از این طریق "تمام" فردیت، هویت، قابلیت و حقیقت تو را مشوه و سیاه جلوه دهد. او تمام عمر در انتظار عیب یابی است و از این طریق بیمارگونه می خواهد از تو و دیگران انتقام بگیرد. فرد جاهل و انتقام جو، حتی کسی را که دوستش ندارد، در حوالی او می چرخد تا شاید شاهد مرگ و شکست او شود!
بعضی از دوستان و حتی همسران از جنس من فکری، با ما نیستند تا با ما باشند، آنها با ما هستند و منتظر اتفاقی که دل آنها را خنک کند نشسته اند!

تمرکز فردی که افسارش دست شیطان (من شخصیت بین) است، در شخصیت تو است نه در فردیت تو!

او هزارو یک قابلیت تو را انکار، سانسور و تحریف می کند، اما از یک رخدادی که به نظرش در ظاهر خطاست، نمی گذرد، او جستجو خواهد کرد تا مطلبی و موردی بیابد و سپس بازگو کند و عمق هدف، تخریب است، زیرا چشم حقیقت بین او دچار اختلال شده و با چشم شخصیت بین (سایه بین) به خود و دیگران نظر دارد.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

آدمی اگر "خودش" را کشف کند و از نقشش دست بکشد، حکیم می شود، اما اگر به شخصیتش متکی باشد، بیمار می شود.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani
به اطلاع دوستانی که تازه با وبلاگ آشنا شده اند می رسانم که تقریباً بیشتر از دو سال است که وبلاگ فعال نیست و آدرس آن به فیس بوک تغییر کرده است، گرچه هر از چند گاهی مطالبی مجاز در این وبلاگ منتشر می شود، اما مطالب کامل تر به طور روزانه در فیس بوک منتشر می شود.

برای پرسش و پاسخ می توانید به صفحه فیس بوک نویسنده مراجعه بفرمایید.

https://www.facebook.com/ghasemsoltani

با احترام: قاسم سلطانی

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

من شخصیت گرا با فطرت خود نامحرم است!

امری که برای فردی گوارا و لذت بخش است، می تواند برای دیگری شکنجه باشد. این جنس از لذت و شکنجه، که در افراد تغییر ماهیت میدهد، لذت و شکنجه های نفسانی "من فکری" و قرادادی است.

نفس و من فکری، ماهیت لذت و شکنجه را تحریف می کند. روزی از دوستی لذت می برد و روزی دیگر دشمن او می شود، و این ماهیت دم دمی مزاجی من شخصیت باور است.

بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است

ور نه لطف شیخ و زاهد که گاه هست و گاه نیست

من شخصیت گرا حتی به خدا و خداهایش! نیز خیانت می کند و انواع اقسام خداها را در طول عمر خود تحسین و ترک می کند. روزی مسیحی می شود و روزی دیگر بودایی و روزی دیگر بیخدا و روزی دیگر خدا را در قدرت می بیند. من شخصیت گرا هرزهء به تمام معناست و هرگز قابل اعتماد نیست.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

اگر روانشناس و کتابی به جای اینکه "شخصیت" را از شما بگیرد، و فردیت شما را به شما بازگرداند، شخصیتی جدید به شما بدهد تا چند صباحی شما را با آن شخصیت جدید سر در هوا و سرگرم کند، آن کتاب و روانشناس جعلی است! 

از طرفی هم، فرد شخصیت پرست، تعابیر لفظی شرطی شدهء خود را دارد و به ماهیت هیچ چیز نمی تواند تمرکز و توجه مراقبه گون کند، برای همین همیشه معانی خودش را درون سخنان روانشناس و کتابها می ریزد!

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

انسان هرچه قوی باشد و اعتماد به نفس واقعی پیدا کند، ملایم و متواضع می شود. افراد متکبر، مغرور و دیکتاتور به هیچ وجه قوی نیستند. آنها یا عقده های فراوان و یا شخصیت ضعیف و کاذب دارند و در پی انتقام هستند.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

موفقیت یک کلمه بازاری بوده و از بازار وارد روان انسان شده و زندگی بسیاری از مردمان را تحت الشعاع خود قرار داده است.

آیا موفقیت یک جانی ارزش و اعتباری هم دارد؟ آیا موفقیت هیتلر در اوایل جنگ جهانی دوم ارزش و اعتباری هم دارد؟ آیا موفقیت شکنجه گرها و بی اعتناها و تحریف کنندگان زندگی ارزش و اعتباری هم دارد؟ آیا موفقیت یک فکر پلید که در صدد انتقام و تخریب دیگری است، ارزش و اعتبار هم دارد؟ آیا موفقیت دوئل بازی ارزش و اعتباری هم دارد؟ آیا موفقیت فرد غماز ارزش و اعتباری هم دارد؟ آیا موفقیت فرد فخرفروش، حسود، مغرور و قاضی بازاری اعتبار و ارزشی هم دارد؟ 

بدگهر را علم و فن آموختن /// دادن تیغی به دست راه‌زن

تیغ دادن در کف زنگی مست /// به که آید علم ناکس را به دست

علم و مال و منصب و جاه و قران /// فتنه آمد در کف بدگوهران

اگر قرار بود موفقیت در آنچه که دیده و لمس می شود باشد، دیگر تمام خانواده هایی که ثروت و شهرت دارند، باید موفق ترین خانواده ها می بودند، ولی می بینیم که بعضی از فرزندان همین خانواده ها از خانه فرار می کنند، زن از مرد نفرت دارد و مرد از زن و اینها زمانی با هم با موفقیت! ازدواج کرده بودند.

اگر قرار بود موفقیت در معروف شدن باشد، تمام افراد مشهور باید موفق می بودند، حال آنکه بعضی ها چه بسا مانع موفقیت خود و دیگران نیز می شوند. 

پس موفقیت چیست و موفق کیست؟

در فقدان آگاهی و عشق هرگونه موفقیتی به بهانه خودفراموشی، بیگانگی و دوگانگی حساب می شود، چرا که در هر امری اگر حق و حقیقت و خداوند (عشق و آگاهی) در آن مفقود باشد و آخر و انتهای آن امر را عشق و آگاهی تایید نکند، آن موفقیت نه تنها موفقیت نیست، بلکه یک مانع برای رشد و یک بهانه برای اجرای تمام پلیدی های عالم است. هرگز شک نکنیم که اگر یک ورزشکار و هنرمند در موفقیت های خود، انگیزه های نفسانی و غیرفطرتی داشته باشد، هرگز روی آرامش را ملاقات نخواهد کرد، اما می تواند چند صباحی تا زندگی می کند، خود و دیگران را فریب دهد، و دیر یا زود این نوع موفقیت ها ارزش و اعتبار خود را از دست داده و چه بسا تاریخ از آنان به عنوان جاهلان یاد خواهد کرد!

اگر قرار بود با رسیدن به موفقیت های بازاری، به آرامش و حضور برسیم، پس چرا زندگی و حضور را همیشه موکول به آینده می کنیم؟: اگر دیپلمم را بگیرم راحت می شوم! اگر لیسانسم را بگیرم راحت می شوم! اگر فوق لیسانس... اگر دکترا و اگر ازدواج کنم...

بچه دار نمی شود و احساس بدبختی می کند، همسرش با دیگری می رود و او احساس موفقیت که نه، اما احساس بدبختی می کند، یک همسر، مادر زن و مادر شوهری پیدا می شود و زندگی ایشان را غصب می کند و تمام موفقیت های ایشان را باد می برد.

بادآورده را باد می برد!

نردبان خالق این ما و منیست /// عاقبت زین نردبان افتادنیست

هر که بالاتر رود ابله‌ترست /// که استخوان او بتر خواهد شکست

در مقاله های پیشین گفتیم که هرچیزی که اصل آن مفقود باشد، ذهن، جعل و تقلبی آن را در خود ایجاد می کند و موفقیت واقعی در شناخت خود و رسیدن به معشوق است، اما این راه قربانی می طلبد و قربانی همان شخصیت و من فکری است، اما ذهن شخصیت محور می آید و موفقیت را جایگزین خودشناسی می کند تا سایهء خود را تعمیم بخشد و البته که جعل و فریبکاری های بسیاری در این روش واقع می شود.

کسی که ذهن سیاسی (ذهنی که حب و بغض دارد)دارد، هرگونه موفقیت او به زهر تبدیل خواهد شد.

موفقیت یعنی تسلیم همین لحظه شدن...

ادامه دارد...

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

خیلی مد شده که می گویند: خودتان را آنگونه که هستید بپذیرید و تمام احترام و عشق من نثار کسی باد که خودش را دربست آنگونه که هست بپذیرد!
این عبارت و سخن دست کسی می افتد که پر از نفرت و دشمنی و جاهلیت است، پر از حسادت و من فکری و توهمات است، پر از جاه طلبی و برتری طلبی و سوءتفاهم است، و این فرد باید خودش را آنگونه که هست بپذیرد!؟ البته که چنین فردی نمی تواند خودش را آنگونه که هست بپذیرد و اگر هم بپذیرد، کدام "خود" را می پذیرد!؟ آن خودی که در منجلاب "شخصیت" دارد جان می دهد؟ 
عبارت های خودشناسی به چاقوهای دولبه می مانند که اگر دست نااهل و تازه وارد بیفتد، ممکن است آنها را سوءتفاهم کند، برای همین وجود استاد خودشناسی لازم است که پیچش مو را نیز تشخیص دهد.
قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

ریشهء ادب را باید در خودشناسی جستجو کرد، "خشم و عقده" عامل اصلی بی ادبی، پرگویی و درشتگویی می باشد. ممکن است افرادی باشند که تا وادی های بالاتری از خودشناسی رسیده باشند، اما اگر کلامشان آغشته به بی حرمتی، بی ادبی و برای شکستن مناعت طبع دیگران باشد، نشان خشم و یا عقده در وجود و ناخودآگاه روانی آن شخص است.

من آشنایی دارم که بی حد و مرز است و به خود اجازه می دهد که با هرکس به میل و سلیقهء خود رفتار کند و آداب اجتماعی را رعایت نکند. او معتقد است که این آداب ذهن ها را شرطی می کند و ادب را خارج از کلام و رفتار می داند. او دوست دارد همه را با نام کوچک و به گونه ای صرف کند که خودمانی و به قول خودش مدرن جلوه دهد! او هیچ اعتقادی به ادب ندارد، اما در حیرتم که چرا زبان لمپنیزم را انتخاب کرده و مردم را عمداً برای شکستن غرور و یا مناعت طبعشان به جای شما تو، به جای آقا و خانم نام خالی و برای بیشتر درهم شکستن مناعت طبع، یک حاجی و یا مشتی هم پیشوند و یا پسوند نامشان قرار می دهد، و این، خشم نهفته در روان ایشان را لو می دهد.

ادب یعنی آراستگی کلام، رفتار، عمل، قلب، چشم، گوش و نیت. ادبی که از روی مقید بودن باشد و یا برای فریب و یا حفظ ظاهر باشد، عین بی ادبی است و ما در این دنیا از این بی ادبان کم نداریم. از بی ادبانی که اگر مقید نباشند، قدرت هم داشته باشند و ترسی هم نداشته باشند، تمام وجودشان پر از بی ادبی می شود.

زیبایی درون نماد خارجی هم دارد و این نماد خارجی همان زیبایی کلام و رفتار ما با پیرامونمان است. اگر ما به خودمان ارزش و احترام قائل باشیم، لباس خوب و آراسته می پوشیم و با کلام زیبا با دیگران دیالوگ برقرار می کنیم و صد البته کلام زیبا، "فقط" آن کلام کلاسیک و منسوب شدهء نخبه ها و روشنفکران ادبی نیست، بلکه زبان با وقار و متین همانا کلام با ماهیت عزت، حرمت نفس و عشق است.

اجازه بدهید تکلیف احساس حقارت را نیز در این امر روشن کنیم. اینکه فردی با خطاب نام و عنوان و توهین هایی که به او می شود، احساس حقارت کند، با فردی که توهین می کند، تفاوتش در ظاهر است و وابسته به شخصیت بوده و با سخن این و آن کم و زیاد و سرد و گرم می شود و ایشان را هیچگونه ثبات روانی نخواهد بود، اما به این "بهانه" هرگز نمی توان و نباید عزت و حرمت نفس دیگران را به شوخی گرفت و یا اهمیت آن را با بی اعتنایی، با ادبیات دو پهلو و با اهداف ترور فردیت، خودمانی و یا ساده جلوه دادن، بی اهمیت جلوه دادن، زبان، رفتار و ژست ضد حرمت نفس به خود گرفت.

کسی که خود و انسان را در عمق ملاقات کرده باشد، می داند که چنین موجودی ارزش ستایش و حرمت دارد و این حرمت را نه تنها باید عملی کرد، بلکه تندیس آن را نیز باید به نمایش گذاشت و تندیس احترام، همان رعایت ادب و احترام است.

لباس نامرتب روان انسان را نامرتب می کند، زبان و ادبیات نامرتب روان انسان را نامرتب می کند، منزل نامرتب روان انسان را نامرتب می کند، تمیزی و زیبایی ادبیات و زبان هیچ منافاتی با خودشناسی و تیزی ذهن ندارد، اما زبان و ادبیات و منزل نامرتب می تواند با عدم سلامتی روان در ربط باشد. هرچند که آداب دانان بسیاری داریم که با زبان و ادبیات زیبا آدم می کشند و شکنجه می کنند، اما این دلیل کافی برای انتخاب ادبیات و زبان نامرتب نیست.

هر روانی کلام و منش خود را می آفریند و هر کلامی روان و روح خاص خود را تربیت می کند، بنابراین ظاهر کلام و نوع استفاده ادبیات هر شخص با درون او رابطهء تنگاتنگی دارد. استفاده از ادبیات لمپنیزم نشان خشم و درون آشفتهء آن شخص است. نمی توان به بهانهء مدیر و رئیس بودن به خود اجازه داد تا با ادبیات لمپنیزم با دیگران برخورد کرد، که این ادبیات قابل تحلیل و بررسی روانی می باشد که از کجا آمده است!

آیا می توان به بهانه اینکه "ادب در ادبیات و زبان نیست" زبان لمپنیزم را احیا کرد!؟

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

فرد "همیشه" جدی نه می تواند دوست داشته باشد، نه می تواند عاشق شود، نه می تواند کمک و بخشش کند، نه می تواند نیازهای جنسی خود و پارتنرش را برآوره کند، نه می تواند معشوق را پرستش کند، نه می تواند محرم باشد، زیرا او با جدیتش درگیر است و با زمان حال (جدی ترین واقعیت) مشکل دارد.

فرد "همیشه" هزل گوی، نه می تواند دوست داشته باشد، نه می تواند عاشق شود، نه می تواند کمک و بخشش کند، نه می تواند نیازهای جنسی خود و پارتنرش را برآوره کند، نه می تواند معشوق را پرستش کند، نه می تواند محرم باشد، زیرا او با عقده و خشم هایش درگیر است و از طریق هزل گویی در باطن خود به ریش همه می خندد، او با زمان حال (جدی ترین واقعیت) مشکل دارد.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

بعضی از افراد وقتی چیزی را مجانی به دست می آورند، نه تنها قدر آن را نمی دانند، بلکه طلبکار هم می شوند. مثلا دوست خوب مجانی، همسر خوب مجانی، آب میوه گیر مجانی، فامیل مجانی، کفش مجانی، نان مجانی، سلامتی مجانی، خدای مجانی، وجود مجانی، اما اگر بهای چیزی را بپردازند، آنگاه قدر آن را "شاید" بدانند.

این افراد قطعاً به یگانگی و یکتایی ایمان ندارند، زیرا شرط ایمان به وجود و خدا، شکرگزاری و مراقبت از آنچه که به ما هدیه داده شده می باشد. کسی که به وجود و بدن خود رسیدگی می کند و آن را زیبا نگاه می دارد، حرمت به خالق آن قائل است و اگر این رسیدگی از روی ترس و پیری باشد، نشان عدم اعتماد به خداوند است.

هر از گاهی از وجود دوستانمان و آنچه را که داریم قدردانی کنیم و این را به زبان آوریم. گریه های بعد از مرگ، اعتبار شیطانی دارد نه اعتبار الهی... هر از گاهی کمی فاصله از آنچه را که داریم گرفته و از دور مراقبه اش کنیم، منزلی که داریم، اتومبیلی که داریم، کفش هایی که داریم، ماشین آب میوه گیری که داریم و هرچه را که داریم واقف بر آن باشیم و بهترین و مهربانترین رفتارها را با آنها داشته باشیم. نگهداری و رسیدگی مرتب به ارتباطات و داشته های مان بیشتر از نصف ایمان سالم است.

مهم نیست که کم داریم یا زیاد، مهم این است که با آنچه که داریم چگونه پرستاری و رفتار می کنیم!؟ 

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

دو نوع پیری در صورت و کالبد نسل بشر است:

۱- پیر خرفت و مردنی

۲- پیر فرزانه و یا پیر مغان

پیر خرفت و مردنی، پیری جاهل و مغرور است که اگر ثروتمند باشد، مردم و اطرافیانش می گویند: کی خواهد مرد تا اموالش را صاحب شویم و اگر ثروت نداشته باشد می گویند کی خواهد مرد تا از دستش رها شویم.

اما پیر مغان و پیر فرزانه، پیری است که همه از با او بودن لذت می برند و کودک، جوان، زن و مرد دور و برش می نشینند و از او فیض برده و لذت و بهره می برند. همه آرزوی طول عمر برای این نوع پیر می کنند و کسی راضی به ناخشنودی این نوع پیر نمی شود، چرا که از حقیقت و عریانی حقیقت می گوید، آرامش و انرژی زاست. اما پیر خرفت، از خشم هایش، از عقده و دشمنی هایش، از دردهایش، از شکست هایش می گوید و چشمش دیدن شادی جوانان را ندارد!

اگر می خواهیم پیر فرزانه شویم، باید این گرگ درون و نفس را در جوانی بشناسیم.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani
انسان امروزی از بس "خودش" را تمرین نکرده، اگر از "خودش" بگوییم، چون بیگانه با "خود" است آن را انکار می کند و نفس (من تقلبی) را خود تلقی می کند.

این را الیناسیون ( Alienation)می گویند.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

عدم فرهنگ نگهداری، مراقبت و رسیدگی به هر چیزی، ما را از واقعیت و حقیقت آن چیز محروم می کند. ما نمی توانیم درختی را بکاریم و طرز نگهداری از آن را فرا نگیریم، ما نمی توانیم اتومبیل بخریم و به طرز نگهداری و رسیدگی آن بی تفاوت باشیم، ما نمی توانیم خانه ای را بنا کنیم و مخارج نگهداری آن را در نظر نگیریم، ما نمی توانیم دوست و همسری انتخاب کنیم و از علوم نگهداری آن بی خبر باشیم!

ما نمی توانیم و حق آن را نداریم که ازدواج کنیم و صاحب فرزندانی شویم و با روش های من در آوردی فرسوده، کهنه و سودجو از آنان مراقبت و نگهداری کنیم، زیرا انسان یک موجود پویا و زنده و آنلاین است، انسان همیشه در زمان حال و اکنون حضور دارد و پاسخ کهنه به نگهداری و مراقبت به حال اکنون، او را جواب نمی دهد. 

چرا بسیاری از مردم که در اوایل آشنایی با همسر و دوستان خود، جوگیر شده و ادای عاشق_معشوق در می آورند، بعد از مدتی آن هیجان فرو نشسته و یکنواختی و چه بسا نفرت جای همان عشق را می گیرد!؟

نمی توان یک اتومبیل خرید و هرگز روغن موتور آن را تعویض نکرد و یا آن را تمیز نکرد و این در انسانها هم مصداق دارد، ما باید مسئولیت نگهداری از یک رابطه و آن چیزی را که از آن بهره و مورد استفاده قرار می دهیم را بر عهده بگیریم. ما حق این را نداریم که دوست و همسری انتخاب کنیم و هرگز حال او را نپرسیم، ابراز علاقه و عشق نکنیم، از او مراقبت نکنیم و او را از خود بیگانه و جدا بدانیم، آرزوها و علاقه های او را نادیده بگیریم!

شروع اغلب ارتباطات معمولا باشکوه و هیجان انگیز و دوست داشتنی هستند، اما وقتی به آن ارتباط رسیدگی نکنیم، طبیعی است که آن ارتباط به مرور زمان هیجان خود را از دست بدهد.

اینکه هیجان اغلب ازدواج ها بعد از مدتی فرو می نشیند، هرگز طبیعی نیست.

زمانی که مرتب مشاجره می کنیم، زمانی که دوستمان را تحقیر می کنیم، زمانی که با کنایه با دوست خود سخن می گوییم، زمانی که به دوست و همسر خود توجه کافی نمی کنیم، زمانی که بهترین شرایط و عزت نفس را برای همسرمان روا نمی داریم، زمانی که حرمت نفس همسر و دوستمان را نگاه نمی داریم، خیلی غریب نیست که همسرمان از چشممان بیفتد و یا ما از چشم همسرمان بیفتیم و دیگر آن همسر، همان همسر قبلی نخواهد بود، برای اینکه ما این اتومبیل را در طول سال ها نه دستمالی رویش کشیده ایم و نه مرتب به مکانیک برده ایم و همیشه هم زیر باران مانده است، آیا این اتومبیل می تواند زیبایی و طراوت اولیه را داشته باشد!؟

البته اتومبیل در اینجا یک تمثیل است و آن را به دشواری می توان با انسان مقایسه کرد، زیرا انسان برخلاف اتومبیل قرار است به مرور زمان زیباتر شود و اگر زیبا نمی بینیم و یا زیبایی را دیگر نمی بینیم، باید به خود مراجعه کنیم و ریشهء این تغییر را در خود جستجو کنیم.

بی دلیل نیست که نفس دم دمی مزاج است و هر روز سازی دیگر می زند، برای اینکه زیبایی را با خوی عدم رسیدگی تبدیل به زشتی می کند. نفس وقتی عاشق می شود، همان روزهای اول جوگیر می شود، اما بعد از مدتی با رفتار خود آن ارتباط عاشقانه را تبدیل به نفرت می کند و همیشه هم در جستجوی دوست و همسر و انسان ایده آل می گردد و هرگز هم به آن نمی رسد!

فرهنگ رسیدگی و نگهداری از ابزارها در ایران بسیار ضعیف است، و این فرهنگ در ارتباطات نیز صدق می کند. ما قدر آن چیزهایی را که داریم نمی دانیم و یا اگر هم می دانیم راه مراقبت و نگهداری را نمی دانیم. 

محبت، صداقت، اعتماد و آگاهی می تواند طرز نگهداری و مراقبت از همسر و دوست و ارتباطات باشد، اما توجه نفس، برای غریبه هاست، برای افرادی است که در دسترس ما نیستند، برای افرادی است که دست نیافتنی هستند و تا کسی در خانه ما را می زند، گویی او سزاوار سرکوب و انکار باشد!

نزدیک تر از خود و خداوند چه کسی می تواند برای ما باشد؟ اگر حال ما خوب نیست، بدون تردید به خود و خداوند در خودمان نه تنها توجه لازم را نکرده ایم، بلکه انکارش نیز کرده ایم، و تا این توجه را بیدار نکنیم، نه می توانیم به خودمان رسیدگی کنیم و نه به دیگران و نه به واقعیات و حقایق.

در بهشت همه به فکر و مراقب هم هستند و در جهنم هر کس به فکر "نفس خود" است.

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

مراقبه و مدیتشین یک نوع تمرین روحی و روانی است که مراقبه کننده را در حالتی از نظاره گری به ذات هرچیز و امری سوق می دهد. مراقبه یک نوع سکوت درونی است که فرد از وراجی های ذهن خود حتی در خاموشی خود آسوده می گردد تا بی طرفانه و به عنوان نظاره گر بتواند شاهد ذات خود و هرچیز دیگری باشد. مراقبه در مسیحیت و اسلام و سایر ادیان دیگر در ترم های مختلف مورد تعریف و اشاره قرار داده شده است. علم روانشناسی و روانپزشکی مدرن، مراقبه را یکی از شیوه های درمان آشفتگی های روانی می داند که در عرفان ایرانی آن را سکوت می نامند. 

سکوت و مراقبه می خواهد که پوسته روانی انسان را پاره کرده تا انسان بتواند خود را بدون پوسته روانی نظاره گر باشد. وقتی کیفیت مراقبه و سکوت به درجهء عالی برسد، مشاهده کننده و مشاهده شونده یکی(یگانه) می شوند. در مراحل با کیفیت سکوت، انسان می تواند بن و ذات و ریشه خود را بدون تحریف و نقاب شاهد باشد، که آن را شهود نیز نامیده اند. شهود زمانی رخ می دهد که انسان از بند و اسارت پوسته روانی(شخصیت) رها باشد. زیرا شخصیت چیزی است که بعدا وارد انسان شده، و اغلب مانع شناخت، شهود و حقیقت می شود.

سکوت هرگز به معنی انفعال، انزوا و بیگانگی نیست، سکوت انسان را به مشارکت واقعی با هستی، خداوند و طبیعت دعوت می کند. هدف نهایی از سکوت، کسب تقوا و تعالی و رفتن به معراج است، زیرا مراقبه و سکوت موجب شناخت می شود و شناخت اگر به مرحله "عمل" برسد انسان را به حق الیقین می رساند. 

خام بدم// پخته شدم// سوختم 

سکوت و مراقبه برای افرادی که ذهنی شرطی دارند و مجبور و یا وابستگی روانی به داوری، انتخاب و قضاوت دارند، کار بسیار دشواری است، اما برای عده ای که وابستگی زیادی به شخصیت و بازار و مد ندارند و از اصالت خود تغذیه می کنند، راهی به سوی حقیقت و خداوند است. 

سکوت و مراقبه یک وسیله و ابزار روانشناختی برای رسیدن به فطرت و طبیعت خود است. عده ای هستند که در فطرت و اصالت خود به سر می برند، زیرا به خاطر دلایل نامعلوم ذهنی-فکری، این افراد، طبیعی و ذاتی پرورش و تربیت یافته اند و اگر از آنها بپرسیم که چگونه به این مرحله رسیده اند، شاید پاسخی برای شما نداشته باشند. پس قضیه اینکه آیا از طریق مراقبه می توان به عشق رسید و یا از طریق عشق می توان به مراقبه رسید، به میان می آید.

آیا انسان از سادگی به سادگی می رسد؟

انسان، ساده و معصوم به دنیا می آید و سپس شرطی می شود، یعنی پوسته روانی دور خود ایجاد می کند. در این توهم شخصیت، که دوزخ و جهنم این دنیاست(دنیای من فکری)، سکوت تنها طریق شناخت معرفت، زایمان و تولدی اختیاری از پوسته نفس و شخصیت است، که ما را از دوزخ روان رها کرده و با حقیقت و فطرت خود(روح) یگانه می کند.

سکوت و مراقبه یعنی از اسارت شخصیت و منیت رها شدن، یعنی مشاهده و نظاره گری بدون دخالت ذهن شرطی شده، یعنی نظاره گری به تحریف و زرنگی هایی که نفس در ناخودآگاه روانی ما ایجاد کرده است. سکوت یعنی دسترسی به ناخودآگاه روان. سکوت و مراقبه یعنی مشاهدهء آن اوامر نفسانی که در تمام وجود و ناخودآگاه روانی ما دانلود و ایمانی شده اند، یعنی اختیار خود را از حاکمیت نفس و گذشته در آورده و اختیار حال و اکنون "خود" را خودمان در دست بگیریم. 

مراقبه و سکوت یعنی مراجعه به ذات و منبع اصیل خود، که این منبع چشم بصیرت ما را باز می کند.

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد// آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani

کفش چرمی منقشی پا می کند، آخرین مدل موبایل و تبلت را دست می گیرد، اتومبیل مدل جدید دارد، مدل لباسش اسلیم فیت و مد روز است، آخرین مدل اسمارت تی وی دارد، بینی، مدل مو، فک و ابروها هم به روز است، دکترایش هم مدل جدید است، اما درون و افکارش به روز نیست و هنوز هم از اجداد و ادوار کپی پیست می کند!


کمی افکارت را به روز کن، غرور و بی اعتنایی دیگر مد نیست. زرنگی و طراحی واکنش دیگران دیگر مد نیست. دیگران بودن مد نیست، خود بودن مد است. خودجوش بودن همیشه مد است. 

می خواهم چکار که قیافه و ظاهرت 18 ساله نشان دهد اما افکار و نگاه هایت هزاران سال پیر و خرفت باشد. شاید ظاهرت جوان باشد، اما باطنت صاف نیست، خیلی چروک دارد. 

دوست دارم سرت به تنت بیارزد!

قاسم سلطانی
 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani
محبت کردن نیاز روحی نوع نسل بشر است. وقتی محبتی برای ما می شود، اگر ظرفیت آن را نداشته باشیم، یا آن را پس خواهیم زد و یا آن را کوچک خواهیم شمرد. محبت واقعی سیال است و اگر سد ایجاد کنیم، آن محبت سویی دیگر روان می شود، نه اینکه از حرکت بازایستد.
 
محبت همان خداست و پیام هایی برای ما دارد، اما نفس، بازاری و سیاسی به آن می نگرد و در نتیجه از نعمت پرشکوه و با عظمت محبت محروم می شود. کسی که محبت را پس بزند، خدا و حقیقت را پس می زند. اگر ظرفیت محبت های کوچک را نداشته باشیم، چگونه می توانیم محبت و لطف الهی را پذیرا باشیم!؟
 
محبت کردن از جنس یگانگی و یکتایی است و بیگانگان آن را پس می زنند!

قاسم سلطانی

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani
زندگی بر مبنای گمانه زنی و احساسات، شبح در ذهن ما به وجود می آورد و سپس ما می مانیم و ستیز با آن شبح ها که خود ساخته ایم. شبح ها به مرور زمان بزرگ شده و یا تبدیل به خشم، انفعال و یا قضاوت می شوند.
 
بخش اعظم جهنم، از شبح و گمانه زنی ها تشکیل شده است!
 
زندگی از جنس "هستن" است و ظن و گمان و حدس از جنس "نیستن" .
 
ما اغلب امری را که حتی با چشم خود می بینیم و با گوش خود می شنویم، بعد از سال ها پی به خطایش می بریم، چه برسد به وهم، احساسات، ظن و گمان.
 
ظن و گمان و احساسات، ما را کج فهم و کج اندیش می کنند. طرز نشست و برخاست ما را متاثر می کنند، طرز نگاه و گوش سپردن ما را مختل می کنند. ظن و گمان از جنس نفس است و مانع ارتباطات و دوستی ها می شود. افرادی که احساسات و حدس های خود را زیادی جدی می گیرند، تعادل روانی خود را از دست می دهند. معمولا اغلب افرادی که احساسات و خیالات خود را جدی می گیرند، افراد منفی بینی هم هستند. منفی بینی نشان ایمان و اعتماد ضعیف در قلب است. گمان بد در بعضی از ادیان نیز گناه شمرده شده است.
 
برای سلامتی روان خود و دیگران بهتر است که واقعیت بین باشیم.
قاسم سلطانی

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۳ توسط  Ghasem Soltani
خودشناسی و شناخت کمک می کند که ما "خودمان" باشیم، خلاق باشیم، بیافرینیم و سخن تازه بزنیم. این در حالی است که افرادی که خودشناسی نمی کنند، از روزمرگی خسته و بی حوصله می شوند و سخنان دیگران را تکرار می کنند.


تفاوت اساسی کسی که خودشناسی و خودکاوی می کند با کسی که از روی عادت و بر اساس "مقایسه" و یا تن دادن به رعایت قوانین موجود زندگی می کند در داشتن پشتوانه، اعتماد و توکل است.

اول آن کس کین قیاسکها نمود /// پیش انوار خدا ابلیس بود

وانگهی از خود قیاساتی کنی /// مر خیال محض را ذاتی کنی!

فردی که از سادگی باید به سادگی برسد و خودسازی می کند، از آرامشی الهی برخوردار می شود، زیرا به معشوق خود می رسد، اما کسی که در سادگی می ماند و یا بدتر از آن از سادگی به پیچیدگی می رسد، همیشه بی قرار و آشفته حال است. همیشه نگران و ناراضی و مشکوک است، حتی اگر رهبر و هنرمند و مشهور عالم شود! و یک فرد نگران، بیقرار، بی اعتماد و منفی، یعنی جهنم برای خود و خانواده خود و اطرافیان...

یکی دیگر از تفاوت های شاخص افرادی که خودسازی و خودکاوی می کنند با افرادی که شخصیت سازی می کنند، در سطح زندگی کردن و دم دمی مزاج بودن است. فرد شخصیت پرست همیشه در فکر منافع خویش است، زیرا خودمحور و خودبین است، این در حالی است که آن یکی خدابین و معنویت محور است.

به افراد شخصیت محور به دشواری می توان اعتماد کرد، زیرا اگر منافع خودشان ایجاب کند، منافع دیگران را زیر پا خواهند گذاشت، اما فردی که به یگانگی رسیده است، منافع خود را در منافع دیگران می بیند. خوشبختی خود را در خوشبختی دیگران می بیند. یک عارف و عاقل هرگز در میدان مقایسه حاضر نمی شود، این در حالی است که خوراک فرد شخصیت پرست، مقایسه و قیاس است و اغلب نیز از جنس حکایت طوطی و بقال در مثنوی مولانا !

قاسم سلطانی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۲ توسط  Ghasem Soltani
دورانی بود که احساس حقارت و خود کم بینی اش را با خرید مارک هایی چون ، Louis Vuitton، Chanel، Burberry و Versace جبران می کرد!؟

روزی هویت و "افتخارش" را از زیارت مکه دریافت می کند و روزی دیگر از کربلا و سپس از زیارت آرامگاه مولانا... روزی دیگر از کفش انگلیسی و جوراب بورلینگتن، و روزی دیگر از تعطیلات زمستانی در اتریش و روزی دیگر از یادآوری کتاب هایی که نوشته است و روزی نوبت هم هویت شدن با مقام و عنوان ورزشی، و دگر بار از مزار مولانا به مولن روژ و او باید بالاخره عکسی هم از برج ایفل می داشت!

البته همه اینها بسیار قشنگ و مطبوع هم هستند، اما در عدم خرد، فضیلت و آگاهی، دشمن جان می شوند.

صورت ها مانند واژه ها خالی به ما وارد می شوند و آن ماییم که به آنها معنی می دهیم. معنی را همیشه ما تامین می کنیم، مگر اینکه نی خالی باشیم!

بشنو از نی ...

شیخ بهایی می گوید:

همه شب نماز خواندن، همه روز روزه رفتن

همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن

زمدینه تا به کعبه سر وپا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن
شب جمعه ها نخفتن، به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن
ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن
به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن
طلب گشایش کار ز کارساز کردن
پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن
گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن
به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن
ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن
به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد
که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن
به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد
که به روی ناامیدی در بسته باز کردن

قاسم سلطانی

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۲ توسط  Ghasem Soltani
 
چرا بعضی از افراد ابراز احساسات مثبت نمی کنند، اما ابراز احساسات منفی تا دلتان بخواهد؟

آیا شما می پذیرید عاشق به معشوق ابراز علاقه نکند، به این بهانه که، من در دلم دوستت دارم و هرچه به کلام آید تصوف نیست!؟

عشق و دوست داشتن مسئولیت دارد، ولی عاشق جعلی و نفسانی، از این مسئولیت فرار و بهانه تراشی می کند. کسی که نمی تواند بگوید عاشقتم، دوستت دارم و معشوق خود را تحسین و تمجید نمی کند، شیطان در او رخنه کرده و هیچ عذری به جز به اغما رفتن قابل قبول نیست!

ریشهء عدم ابراز محبت و علاقه، عدم عشق، جاهلیت و غرور است.

قاسم سلطانی

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ توسط  Ghasem Soltani

اگر می خواهید معرفت، خرد و آگاهی کسب کنید باید قربانی بدهید، راه دیگری وجود ندارد.

موفقیت با خوشبختی و عشق منافات ندارد، اما توجه "پیوستهء" ما به غیرمعشوق، ما را هم از معشوق و هم از دارایی های موجود غافل می کند. 

دانش، دارایی و موفقیت های اجتماعی، بدون خرد و آگاهی تیغی دست راهزن است. دارایی و موفقیت های اجتماعی، بدون خرد و خودشناسی، ویروس های نفس هستند که بیماری های روانی و عقده و غده های سرطانی را تولید می کنند.

عشق، خنده و محبت فرد عالم و ثروتمند بدون شعور، تمسخر، تحقیر و از روی "احساس" تنهایی و مهرطلبی است. طبیعی هم است که اگر ما از خویشتن خویش جدا بیفتیم، مهرطلب و تنها باشیم.

هرگز و هرگز با فردی که توجهی به عمق و اصل خویش ندارد، دوستی و ازدواج نکنید، زیرا این خود اصلی و فردیت ماست که می تواند حضور داشته باشد و از دارایی ها بهره ببرد. فردی که توجهی به خویشتن خویش ندارد، خیانتکار است و به راحتی خیانت می کند.

اگر می خواهید خوشبخت و سعادتمند شوید، با کسی ازدواج کنید که از حداقل ها، بهترین کیفیت ها را خلق کند. افرادی هستند که نان و پنیر را با بهترین کیفیت میل می کنند و افرادی هستند که بهترین غذاها را با فرهنگ برج زهرماری می خورند. زیرا همیشه با آرزوهای خود لاس می زنند. نفس با وعده و وعید، یعنی متوسل شدن به فرداها خود را حفظ می کند و هرگز به آرزوهایش نمی رسد!

فردی که فرهنگ تسلیم را در خود ایمانی کرده است، هر لحضه و هر آن احساس رضایت و خوشبختی می کند، اما فردی که انکار می کند، با زمین و زمان سر ستیزه دارد و آرامش را از شما سلب خواهد کرد. فردی که هویتش را از بیرون می گیرد، احساس رومانتیک و ابراز علاقه هایش موقتی و اغلب اوقات دو سه سالی بیشتر طول نمی کشد. اینکه می گویند زیبایی و احساس عشق بعد از 9 ماه فروکش می کند، احساس افرادی است که با نفس خود احساسات و هیجانات خود را تحریک می کنند، نه با خودانگیختگی و فطرت خود. وگرنه هیجان عشق واقعی قرار است که روز به روز بزرگ شده و رشد کند.

هرگز فریب ظاهر افراد را نخوریم و اگر می خواهید فریب ظاهر افراد را نخورید، خودشناسی کنید تا حتی از ظاهر اشخاص، باطن آنها را نیز بشناسید!!

!بیشترین تعداد جهنمی ها آنهایی هستند که همسر جهنمی دارند

قاسم سلطانی

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ توسط  Ghasem Soltani

درک و فهم "متقابل" از زبان و قلب یکدیگر و اعتماد به هم را تفاهم می گویند. نشانه، نماد و سنبل تفاهم، آرامش و صلح است. گفتگوی عاشقانه و مهرورزانه به جای بحث و جدل و ستیزه همان تفاهم است. داشتن تفاهم در زندگی زناشویی از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است. چرا که این کانون و نهاد مهم، در عدم تفاهم قادر به عملکرد نرمال و طبیعی نمی تواند باشد. آرامشی که از طریق تفاهم(فهم ها) به دست می آید، پاداش فهم و تفاهم است!

یک ارتباط باکیفیت و توام با تفاهم از نصف بهشت بیشتر است.

برای داشتن تفاهم، ما بایستی نقاط قوی و ضعیف "خود" را شناسایی کنیم. داشت ها و نداشت های خود را بشناسیم، واقعیت وجود همسر، قابلیت ها و فردیت او را به رسمیت بشناسیم تا بتوانیم تقسیم و طبقه بندی امور روزمره زندگی را مهندسی کنیم. تفاهم، همیشه با شناخت میسر می شود.

افرادی که مغرور، متعصب، جزم اندیش و خودبین هستند، موانع بزرگی برای داشتن این فعل ارزشمند دارند. تفاهم با جاهلیت و خرافات منافات شدیدی دارد. تفاهم با روح و ذهن جزم اندیشی فاصله های بهشت تا جهنم دارد. برای داشتن تفاهم گوشی شنوا و مراقبه گون و ذهنی خالی برای "توجه" کردن بی طرف ضروری است. افرادی که به مواضع یکدیگر "توجه" نمی کنند و تمرکزشان تنها به مواضع خودشان است، امکان تفاهم را ناممکن می کنند.

از مبانی مهم تفاهم، شفاف گرایی، صداقت، تسلیم، واقعیت بینی و اعتماد را می توان نام برد. البته هرگز فراموش نکنیم که در عدم شفافیت گرایی، صداقت، تعهد و آگاهی ایجاد اعتماد غیرممکن است. اعتماد امری است که در دوران کودکی باید در درون ما کاشته شود. والدین نگران، ترسو و والدینی که اعتماد به نفس کافی در جامعه ندارند، فوبی و هراس های اجتماعی خود را به فرزندان خود انتقال داده و روح اعتماد را در فرزندان خود دچار آسیب و اختلال می کنند.

فردی که قوهء اعتمادش به قوهء تردید و شک تبدیل گشته، و شک و تردید را در ناخودآگاه خود ایمانی کرده، لاجرم نخواهد توانست شفاف گو و صادق باشد. او همیشه چیزی برای مخفی و تحریف و سانسور کردن خواهد داشت، زیرا او اول از همه به خودش اعتماد ندارد و از آنجایی که به خودش اعتماد ندارد، از دیالوگ و شفافیت به شدت می ترسد. بنابراین انزوا را پیشه گرفته و سعی می کند خود و خانواده خود را از ارتباط و رفت و آمدها دور نگاه دارد تا کسی متوجه رفتارها و نوع ارتباط آنها نشود.

در بعضی از موقعیت ها انزوا و خودسانسوری تا جایی پیش می رود که این خانواده ها از داشتن هرنوع ارتباط خانوادگی پرهیز کرده و به بهانه های مختلفی از ایجاد روابط دوستی و رفت و آمدها به شدت پرهیز می کنند و این آغاز خطرناکی برای یک خانواده منزوی و غیر سالم خواهد بود. البته شبکه های مجازی اینترنت نیز این روزها بیماری و اختلالات جدیدی را مثل هر تکنولوژی جدیدی ایجاد کرده است. شبکه های اجتماعی مجازی به افرادی که به خود واقعی شان شک و تردید دارند و از اعتماد به نفس کافی برخوردار نیستند، این بهانه و امکان را می دهد تا اینان بتوانند پشت دریچه ای تاریک با حرف و سخنان قیچی شده این و آن، خود را مخفی کرده و ارتباطاتی دروغین ایجاد کنند و خود را آن سایه و دروغ پنداشته و از واقعیت ها فراری شوند. متاسفانه ارتباطات اینترنتی برای افرادی که واقعیت گریز بوده و عمل گرا نیستند، به شدت وهم و مشکل آفرین می شود.

تفاهم به معنی شبیه هم بودن و علاقه های مشترک داشتن نیست، زیرا اگر قوهء درک و بخشش در ما رشد نکرده باشد، همان افرادی را که علاقه های مشترک با آنان داریم، حتی امور مشترک را نیز به آنان روا نخواهیم داشت. مثلا اگر فردی مثل ما به خودشناسی علاقه داشته باشد، اگر تفاهمی نباشد، عمل او را به نحوی توجیه و منفی تعریف خواهیم کرد. اگر "فهم" نداشته باشیم، حتی نان و آب را نیز به غیر خود روا نخواهیم داشت که نیاز مشترک همه مردمان جهان است. خیلی اتفاق می افتد که گندم و نان را بیرون می ریزند اما به فقرا روا نمی دارند. 

تفاهم همیشه موازی با مهربانی و ابراز علاقه است. تفاهم یعنی اینکه شما از همسرتان بپرسید که چگونه می توانید او را شاد و خوشحال کنید. بدون توجه به علاقه های یکدیگر نمی توان ایجاد تفاهم کرد. کنار آمدن با نیازهای همسر و انعطاف داشتن در مقابل آنها بسیار لذت بخش است، زیرا یکی از نیازهای روحی بزرگ نسل بشر، بخشش و روا داشتن است.

"توجه" زیادی به دنیای مادیات "توجه و تمرکز" را از خود و همسر سلب می کند. و "توجه و تمرکز" یکی از ارکان مهم تفاهم است.

از طریق توجه و تمرکز است که می توانیم خودمان را گاهی هم جای دیگران بگذاریم.

تفاهم یعنی زیادی به این و آن چیز نچسبیدن، یعنی زیادی به این باور و آن زشت و آن زیبا نچسبیدن. اگر بچسبی در حقانیتت سماجت خواهی کرد و تفاهم را با احساس سماجت و جزم اندیشی، فاصله هاست.

عدم تفاهم یعنی جنگ و جدال، و تفاهم یعنی صلح و آرامش

آیا ما چقدر تفاهم با "خودمان" داریم!؟

قاسم سلطانی

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۲ توسط  Ghasem Soltani
 

هروقت احساس کامل بودن، اعتماد و توکل را از دست بدهیم و بخواهیم که روزگار بر طبق میل ما رفتار کند، دچار اختلال روان و شخصیت خواهیم شد و رفتارهایی از خود بروز خواهیم داد که موجب آزار و اذیت خود و دیگران خواهد شد.

ذهنی که تهی از بار باشد، ذهنی سالم است. مواردی مانند توکل، اعتماد به زندگی، خودباوری، رضایت خاطر درونی و ماندگار، شادی و استقلال فکری، نشانه های یک روح و روان سالم هستند. ذهن شرطی و ذهنی که باید و نبایدهای زیادی برای ناشناخته و تجارب تازه دارد، با تناقض و تضادهای زیادی روبرو می شود که در ذهن، "بار" ایجاد می کند. و این "بار" ، مانع دمیدن طبیعت و زندگی در ما می گردد. یک ذهن جزم اندیش باورمند، ذهنی مرده نیست، بلکه ذهنی سخت و غیرقابل دمیدن است. در یک ذهن انعطاف ناپذیر و پر، همیشه یک نوع نگرانی و استرس مزمن مضمر  است. جزم اندیشی بر خلاف نظام آزادی و تحول، همیشه زندانی باورهای خود است، زیرا غرور، تکبر و منیت(نفس) به او اجازهء اعتراف نمی دهد، اعتراف را برابر با باخت  می داند. این نگرش که اعتراف و تسلیم را "باخت" تلقی می کند، تنها از یک ذهن نفسانی برمی آید. نگرانی و تشویش و بالاخره بدن و مغز واکنش نشان می دهد!

خودجوش بودن محصول آزادی و جزم اندیشی محصول دربند بودن ذهن است و ذهنی که دربند نغس باشد، هرگز نمی تواند سالم باشد. اما شاید بتواند وانمود کند که سالم است!

دنیای غریبی است، انسان سالم را بیمار می پندارند و دیوانگان را برگ سلامتی صادر کرده و صاحب مقام و منزلت می کنند. فیلم دیوانه از قفس پرید به خوبی توانست به این موضوع بپردازد.

آنچه با ذهن محسوس و قابل درک باشد, می توان تعریفی ذهن پسند برای آن در نظر گرفت. مثلا سگ، گربه و انسان هر کدام مصداق خارجی داشته و قابل تصور و تجسم هستند. پس برای این که گربه را تصور کرد, می بایستی تصویری از گربه در حافظه موجود باشد.

آیا ما تصویری از انسان سالم در حافظهء خود داریم!؟ فعلا این را داشته باشیم.

انسانی که محصول جامعه و محیط است, چگونه می تواند از سلامتی کامل روانی برخوردار باشد؟! زیرا که در هیچ کجای کره زمین, جامعهء صد در صد سالم و پاکی وجود ندارد. پس با الگو و ملاکی با کمک حافظه و ذهن, نمی توان به سراغ تعریفی جامع و تمام و کمال و البته صحیح, از سلامتی روانی انسان رفت.

در خانواده ای که ارزش انسانها بر اساس و مبنای پول و مقام اندازه گرفته می شود، در خانواده ای که سخن دل سانسور می شود، در خانواده ای که شخصیت بر عشق حکومت می کند، چگونه می توان برگ سلامتی روانی به اعضای آن خانواده صادر کرد!؟ چگونه می توان انسان وابسته به نفس(ego)، گذشتهء منجمد و مقلد را سالم تعریف کرد!؟

نفس، هرگز خود را کامل احساس نکرده و نخواهد کرد. نفس همیشه بهانه ای (فکر مزاحم) برای از دست دادن زندگی و سلامتی خود باید داشته باشد. اگر ثروتمند باشد عقدهء دانش دارد، اگر دانش دارد عقدهء ثروت دارد، اگر هردو را دارد، عقده قد و قواره اش را دارد، عقدهء جوانی دارد، عقدهء صمیمیت با پسر و دختر یک کارگر ساده را دارد، عقدهء دست نیافتنی ها را دارد و ... !!

اگر بپذیریم که توقعات نفس و جامعه, بیماری در ما تولید می کنند, و برای سلامتی روان ما مضر می باشند, می توانیم الگویی خارج و جدا از الگوهای اجتماع بیابیم.

خوشبختانه نسل بشر تنها محصول جامعه و محیط نیست. نسل بشر، بیشتر و بزرگ تر از آن چه ذهن، من فکری و جامعه تلقی می کند هست. جامعه بر حسب نیازهای بازاری خود از مردم توقعاتی دارد که هرکس نمی تواند این توقعات جامعه را برآورده کند و در نتیجه اگر فردی از استقلال فکری برخوردار نبوده و وابسته به شخصیت و جامعه باشد، سلامتی او در خطر خواهد افتاد. زیرا اگر نتواند توجه اطرافیان و جامعه را به خود جلب کند احساس منزوی و تنهایی خواهد کرد، احساس بی توجهی و تحقیر شدن خواهد کرد و در نتیجه خود را ناکامل احساس کرده و به دنبال آن، خشم، نفرت و دیگر بیماری های روانی و بدخلقی ها به سراغش خواهند آمد. پس نقش جامعه و حرف مردم در سلامتی افرادی که شخصیت شکننده دارند بسیار زیاد است.

جامعه از مردم انتظار معقول و آنچه که از انسان اصیل انتظار می رود را ندارد، بلکه "توقع" دارد. توقع همیشه زیاده خواهی است. خود واحد اندازه گیری ارزش های جامعه از مردم "اشتباهی" است. از همان آغاز دوران آموزش در مدارس، بچه ها یاد می گیرند که برای شاد بودن، خوشبخت بودن و مهم بودن باید دانشمند و یا ثروتمند شد. اما غافل از اینکه "فقط" دانشمند و ثروتمند بودن همه زندگی نیست و به ویژه همهء سلامتی نیست!

و آنهایی که نتوانستد دانشمند شوند و فقط خشم و عقده دانشمند نبودن را به زندگی اصیل خود و دیگران تعمیم دادند!؟

در جامعهء غیرمدنی سلامتی روان انسانها بیشتر در خطر است تا از یک جامعهء تقریبا مدنی. زیرا در جامعه غیرمدنی، نگرانی، استرس، عدم امنیت اقتصادی، امنیت سلامت و ترس از حوادث، آشفتگی و نگرانی در روان مردم ایجاد می کند و همهء این نگرانی ها عامل بزرگ سلامتی روان ما هستند. (آیا من در بازنشستگی درآمد کافی برای زندگی خواهم داشت، اگر من پیر شوم پول آسایشگاه را خواهم داشت، آیا فرزندان من از من مراقبت خواهند کرد، اگر مریض شوم و هزینه درمان را نداشته باشم چه، اگر فرزند من دکتر نشد چه، اگر کارم را از دست بدهم چه می شود، اگر ثروتم را از دست بدهم چه خواهد شد، اگر همسرم مرا ترک کند و ...) و با این اوصاف مگر به خود و خداوند متکی باشیم که سلامتی را از او و خودمان تامین کنیم.

سلامتی و بهداشت روحی و روان انسان, وابسته به طبیعت و رعایت قاعده و اصول غریزی نیز می باشد. نمی توان انسان را در آغوشِ بی رحم اجتماع انداخت و تعریفی کاذب و موهوم از آن نوشت. اجتماع, شناختی از انسان ندارد که تعریفی از آن نیز داشته باشد. اجتماع تنها از چیزی که محسوس و قابل تصور هست را می تواند تعریف و تصور کند. الگوی انسان سالم در نزد دیوانگان زنجیری، سیاستکاران و شکم پرستان, الگوی دیوانه و شیطان پرستی بیش نیست. الگوی انسان سالم از دیدگاه یک مذهبی افراطی, خانمان سوز است. الگوی انسان سالم از دیدگاه طالبان، یک متعصب ناموسی و یک ناسیونالیست, خانمان سوز است. فردی که درکی از روح و نیازهای روحی ندارد، نمی تواند تعریفی هولیستیک از سلامتی داشته باشد.

انسان سالم کسی هست که چیستی و کیستی خود را زیر سوال ببرد، هویت خود را نه از کارش، نه از هیچ چیز دیگری، بلکه هویت خود را از اصل خود (عشق و آگاهی) بگیرد. انسان سالم کسی هست که به صورت مراقبه گون "متوجه" رفتارهایش با خود و دیگران باشد. انسان سالم رفتارهای مزمن از خود بروز نمی دهد که موجب آزار و رنجش دیگران شود. انسان سالم نمی تواند حسود باشد. نمی تواند وابسته به تکبر و شخصیت باشد. انسان سالم از "من" گفتن پرهیز می کند. انسان سالم خودش را منزوی و بیگانه و در "انزوا" تعریف نمی کند. انسان سالم باید و نبایدهای نسل های منجمد شده را بر دوش نمی کشد. انسان سالم کسی هست که بتواند خودش باشد. حداقل اگر هم نتوانست خودش باشد, بداند که آن "خود اصلی" کیست. حساب "خود" را با شکمش خلط نکرده و جدا بکند. اگر ما نتوانیم حساب خودمان را با خودمان صاف کنیم, تضادهای درونی, خشم و رفتارهای متفاوت از هم ذهن ما را سردرگم خواهند کرد و یک ذهن شلوغ و پر سر و صدا با سلامتی و بهداشت روان منافات دارد. 

ذهن و من فکری تصویری از انسان سالم در حافظه خود ندارد. اما آگاهی نه تنها قادر به مشاهده انسان سالم بوده، بلکه آن را تجربه و لمس هم می کند.

الگو و تعریف بهداشت روانی در شکوفایی آگاهی و هشیاری و البته آزادی میسر می باشد.

قاسم سلطانی                                                                                                       

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۲ توسط  Ghasem Soltani
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک