بخش اول: قلم هایی که بیماری استفراغ می کنند
نوشتن و بازگو و تکرار غم و اندوه برای رفع بیماری ها و مشکلات روحی شما خوب است.می تواند کمک برای درمان جراحات روحی شما که در دوران کودکی دیده اید باشد.دیگران چه گناهی کرده اند که استفراغ خاطرات و رنج های هضم نشده ی تو را باید مشاهده کنند.خواندن استفراغ غم و داستان هایی که از آرزوهای به انجام نرسیده و عقده های روشنفکری و سیاسی برخاسته است یکی از بزرگترین عوامل شیوع بیماری های روانی می باشد.
بنویس اما برای خودت بنویس. و بعد از نوشتن آتش بزن و این خوب است. این از دیدگاه علم روانشناسی می تواند کمکی برای رفع ترس های شما باشد. می تواند کمکی برای بهبودی افسردگی شما باشد.اما نمایش آن برای دیگران- انتقال رنج و اندوه شما به اطرافیان است.
اگر می نویسی تا مورد تحسین دیگران قرار بگیری. اگر برای اظهار وجود و برای رقابت کردن می نویسی و یا اگر برای شدن می نویسی- مهربان باش از این کار صرف نظر کن. زیرا آن موقع نوشته ات به یک زهر خواهد ماند و موجب بیماری دیگران خواهد شد.در آن صورت نظرهای دیگران و تعداد آن برای ارضاء نفس خواهد بود. و تو را وابسته کرده و بیشتر از قبل احساس بدبختی خواهی کرد.
اما اگر می نویسی و هیچ هدفی از نوشتن نداری و نوشتن تو خود زا و خودجوش می باشد و جنبه اطلاعاتی و مستند دارد. البته که آن هنگام نمایش آن به دیگران اشکالی ندارد.زیرا دیگر نمی توان گفت نمایش به دیگران است- بلکه تقسیم با دیگران است. آن وقت ذهن تو هدفمند نیست. ذهن تو پاداش جو نیست.بر خاسته از نفس نیست و چیزی که برای نفس نباشد- استفراغ غم و اندوه هم نخواهد بود.بلکه شادی و زیستن و بودن را انعکاس خواهد داد نه شدن را.
نگرانی های بیش از حد مردم و دلهره و اضطراب ها همه ناشی از شدن می باشد که نفس را تغذیه می کند.آیا وجود یک رنج عظیم چه جسمی . چه روحی می تواند همراه با عشق باشد؟
آیا یک ذهن شرطی و خرافه گستر و خرافه گرا و خرافه پذیر می تواند راوی عشق باشد؟
تو زمانی می توانی نشانی از حقیقت باشی که درون تو خالی از رنج و درد و عقده بوده باشد.فیلسوفان در زندگی و بودن تمرکز ندارند- آنان غرق در ماوراء طبیعت و متافیزیک سیر می کنند و بدینگونه مشهور می شوند. و اگر ذهن تو خالی نباشد تو هم در گذشته سیر خواهی کرد.
طلوع حقیقت نقطه مقابل درد و اندوه است-در پالودگی و تصفیه ذهن است.ذهنی که در تضاد نباشد و حتی خاطره تضاد و درد و رنج و آرزوهای کهنه را بر خاک بسپارد.خاطرات روانشناختی مزاحم دیدن و نوشتن و خواندن حقیقت است. اما خاطره های مستند و اطلاعاتی می توانند مفید واقع شوند.
و فراموش نکنید کسانی که به این خاطرات روانشناختی و داستان های اندوه گین برخاسته از نفس و عقده و منیت- ابراز علاقه نشان می دهند- خودشان به شفا و درمان نیاز دارند.زیرا علاقه و توجه تو به چیزی- نشانه کیستی تو را می رساند.
غیر ممکن است با ذهنی که پیوسته با آرزوهای خود لاس می زند بتوان از حقیقت و خوب بودن نوشت.غیر ممکن است با ذهنی که وابسته به تکبر و غرور و برتری طلبی است بتوان از عشق و حقیقت نوشت. همه اش برای ارضای منیّت است.
باید از سفسطه بازی دست کشید. با ذهن شرطی تو همه چیز را تحریف شده خواهی دید و خواهی نوشت و طوری خواهی نوشت که نفس تو ارضاء شود.ذهنی که انبار عقده ها و اختلافات و میل و آرزوها و حسادت هاست- نشان فقدان عشق و کیفیت است.
اهل شعر و ادب سعی و تلاش نمی کند تا کارش را تکمیل کند.قلم اینان به نی می ماند و نفس مسیحایی که درون آن بدمد و آن چیزی جز خداوند نیست.
هرکس و همه کس قادر به دمیدن درون نی نمی باشد. لذا داشتن نفس مسیحایی مهم است و برای کشیدن نفس- سعی و تلاش عبث است. خودش می آید و می رود.اگر قلم شما نی و نوشتن شما هم مانند نفس کشیدن خودجوش و خودرو است- آن موقع اشکالی ندارد.
تو بر نفست پیروز شده ای و حالا می توانی بنویسی-حالا می توانی عشق را تقسیم کنی و عشق را باید تقسیم کرد.درد و رنج و عذاب را نمی توان و نباید تقسیم کرد. قلم هایی که عشق را تقسیم می کنند- خلاق هستند.و کیفیت دارند.
بخش دوم: چند ویژگی از هنر و هنرمند و هنرکار

مهمترین ویژگی یک هنرمند واقعی در بی نفسی زندگی کردن است.هنری که منیت در او دخالت دارد جعلی و کاذب است و برای حیثیت به پا کردن است.برای تکبر و فخر و فضل فروشی است.از ترس و پوشالی بودن است.
یک هنرمند واقعی آفریننده و آورنده است. او هرچه دارد تقسیم می کند و تقسیم کردن او برای ارضای نفس نیست بلکه برای کشتن نفس است.
هنرمند کاذب میل به انجام کارهای بزرگ دارد. دوست دارد یوهانس ورمیر (نقاش هلندی) شود. اما هنرمند واقعی معطل نمی کند او به تمام آرزوهایش می خندد. او وقتی با دوستش حرف می زند- خلق می کند. هنگام کلفتی و نظافت خلق می کند و همه از کار او راضی هستند و همه می خواهند کلفتی مثل او داشته باشند.همه در خلوت خود به او حسودی می کنند.
کلفتی که انرژی می بخشد و رقصان رقصان نظافت می کند- الهی است- کیفیت دارد و خود هنر است. اما پزشک یا شاعری که گره ابروهایش را نمی تواند باز کند وابسته به منیت است و کیفیت ندارد. یک هنرمند واقعی تولید رقص در دیگران می کند و باعث اعتماد در دیگران می شود.
هنرمند کاذب وابسته به نظر دیگران است. برای هنرمند واقعی دیگرانی وجود ندارند که به آنان وابسته باشد.او با همه کس و همه چیز یکی شده است. او در همه کس و همه چیز حل شده است.او به یگانگی دست یافته است.
هنرمند واقعی نمی تواند از راهی که دیگران رفته اند برود.راه دیگران راه کشف شده است و او خصلت خالق را دارد. و خلق کردن احتیاج به یک ذهن تازه و خالی دارد. با ذهن پر و شلوغ نمی توان خلق کرد- چون جایی برای تازه وجود ندارد. خداوند وقتی کیهان را خلق کرد- که خالی بود.
هنرکار تولید می کند اما هنرمند می آفریند.هنر و هنرمند میانه خوبی با شخصیت ندارد. هنرمند کاذب وابسته به شخصیت است.
هنر در آزادی و استقلال طلوع می کند.هنرمند واقعی آزاد است و باید هم چنین باشد.اگر تو وابسته به تعصبات و به این باور و به آن فرقه و به این و آن سنت دست و پاگیر باشی- طبیعی است که نمی توانی با تازه و تازگی ملاقات کنی. و با آن رو به رو شوی.وابستگی مانع و سد هنر واقعی و خلاقیت است.
تو اگر نگران شهرت و تعریف و تمجید دیگران باشی- این نشان عدم عشق و علاقه تو به کارت می باشد و تو شهرت و تحسین را می خواهی جایگزین عشق و دوست داشتن کنی. تو برای تحسین و شهرت دست به این کار زده ای.
هنرمند واقعی در حال کار می میرد و در کارش محو می شود- با کارش یکی می شود. کار و کار کننده یکی می شوند.او به یک نی لبک تبدیل می شود و نوبت خداوند و هستی است که در او بدمد و می دمد.
خودآگاهی مانع هنر واقعی است. اگر در جنگل نتوانی خودت را فراموش کنی- صدای آواز پرندکان را نمی توانی بشنوی و تو به دوستت وانمود می کنی که به حرف هایش گوش می دهی.ذهن شلوغ و رنجیده نمی تواند گوش کند.در حال نقاشی کردن باید از خودآگاهی رها شوی تا بتوانی در هنر حل شوی.
هنرمند کاذب دست به کارهای بزرگ می زند. زیرا با کارهای بزرگ نفس تو ارضاء می شود.خلاقیت با اندازه- میانه خوبی ندارد. اندازه گرفتن کار ذهن و نفس است. هنرمند واقعی فکر نمی کند- عمل می کند.
هنر واقعی از هنرمندی بر می تابد که ذهن او از بایدها و نبایدها و تمام اجبارها خالی باشد.
بخش سوم:نقش نفس
تو می توانی رهبر باشی و بی نفس و تو می توانی کلفت باشی و خود نفس.یک اوباشی که شخصیت و هویت و دلخوشیش را در فحاشی تعریف می کند با یک پزشکی که شخصیت و هویت و دلخوشیش را در تکبر می بیند تفاوتشان در شکل و صورت است.
در باطن هر دو عین هم هستند.هردو آرامش جامعه را به هم می ریزند.هر دو تربیت نشده اند و هر دو غیر متعهد هستند.هر دو فکر وابسته دارند.اوباش به فحاشی وابسته است و پزشک تربیت نشده به افاده و تکبر .اگر دلخوشی و شخصیت کاذب اینان زیر سوال برود عصبانی می شوند.
دوست عزیز اگر در نوشته و کارهای شما نفس و حسادت و عقده و برتری طلبی و جاه طلبی و شدن و منیّت دخالتی ندارند.پس شما هرکاری که می کنید ادامه دهید.و هیچ دلیلی برای رنجیدن ندارید.اگر می رنجید به خاطر آن است که خیالات شما مورد اصابت قرار گرفته است و خیالات هم- شبه بوده و ساخته ذهن است.وجود خارجی ندارد.
هرچه خیالات و شبه و نفس مورد اصابت قرار بگیرد و بیشتر صدمه ببیند خوب است زیرا راه را برای محو نفس محیا می کند. و وقتی شما در بی نفسی زندگی کنید تمام درد و رنج هایی که از خیالات و باورهای شما زاییده بود هم محو می شوند.
با شناخت عمیق خود به ساختگی و پوشالی بودن آن پی می بریم و از درد راحت می شویم.رنجیدن و مشکلات روانی واکنش فکر است- واکنش احساس است.عصبیت ما ناشی از وابستگی های ماست.
وقتی شما به شخصیت وابسته باشید و دیگری شخصیت شما را زیر سوال ببرد-شما عصبی می شوید.شما برای حفظ و دوام بخشیدن به آن شخصیت مقاومت نشان می دهید.شخصیتی که ساخته ذهن دیگران یا خودتان بوده است.
اگر تو به خاطر استاد بودنت در دانشگاه و یا به خاطر جایزه نوبل مورد احترام دیگران بوده ای و به یک باره این احترام زیر سوال برود و کاذب تعریف شود شما عصبی می شوید و نفس شما صدمه می بیند. شما به خشم می آیید.مردم و اطرافیان هم در شکل گیری این شخصیت جعلی نقش بسیار مهمی داشته اند و دارند.

هرکس به شما می رسد شخصیت شما را با کار و یا با مدرک و یا با پول و یا با قدرت می سنجد.از بچگی همه می خواهند قاضی و پزشک شوند. پدر و مادر ها دوست دارند بچه هایشان آدم مهمی شود و آدم مهم هم یعنی قاضی- یعنی پزشک- یعنی نویسنده مشهور-یعنی شاعر.کمتر کسی دوست دارد فرزندش کشاورز عاشق و آگاه باشد زیرا همه می پندارند آگاهی یعنی دانش. عبث و کاذب بودن را می بینی؟
و تو تا زمانی که در خودآگاهی به سر می بری و آگاه نشده ای نمی توانی هنرمند واقعی شوی.تو توهم خواهی کرد تو تبعیض قائل خواهی شد بین آدم مهم و غیرمهم.
و کارگر مهم نیست-پرستار مهم نیست-راننده مهم نیست-نجار مهم نیست- می بینید که همه ما مسئول در ساختن شخصیت های جعلی و کاذب هستیم.اینان نیز قربانی توهمات و باورهای جعلی دیگران می شوند.
وقتی جامعه و اطرافیان پیوسته به هرکسی که از دانشگاه یک کاغذپاره می گیرد و یا یک کتاب به چاپ می دهد روشنفکر می گویند- بیچاره خودش هم باورش می شود و بعد از مدتی هویت خودش را با روشنفکری تعریف می کند.حالا اگر کسی این عادت را بشکند او عصبانی می شود.
نفس خیلی ظریف عمل می کند-اگر شما عمری مورد احترام دیگران بوده اید و این احترام یک باره زیر سوال برود-شما عصبی می شوید. تو نمی خواهی قبول کنی که آن شخصیت کاذب بوده است. ساخته توهمات بوده و عمری را به سراب گذاشته ای و تو مقاومت می کنی.اعتراف به این حقیقت کار زبرمردان است. مقاومت تو مشت و لگد به هوا زدن است.
هویت و امنیت روانی که از خارج تامین می شود جعلی و کاذب و شکستنی است.زود احساس حقارت می کند.زود احساس می کند به او توهین شده است.زود احساس خطر می کند.و وقتی احساس خطر کرد مقابله می کند و اگر قدرت داشته باشد دستور مرگ دیگران را صادر می کند.به همین خاطر است که در دنیا سیاست کاران کاذب و تربیت نشده و غیر متعهد بزرگترین جنایت کاران هستند.

دادن قدرت و بزرگ کردن کسانی که تربیت نشده اند و وابسته به غرور و نفس هستند- عین دادن تیغ دست راهزن است.اگر یک سیاستکار و نویسنده ی اوباش تربیت نشده-طغیان کند فاجعه ای که می تواند بیافریند از ضررهای یک اربده کش خیابانی به مراتب بالاتر خواهد بود.
هویت و امنیت روانی- یک امر درونی است و با کشتن نفس طلوع می کند.یک جریان ملکوتی است نه فلسفی...
قاسم سلطانی
در صورت تقاضا ادامه دارد...