تبليغاتX
رابطه خودشناسی با سلامتی

Yazdan

حس و احساس

احساس و احساسات معلول ذهن و نفس می باشد.بنابر این کاذب و جعلی است.از گذشته تغذیه می شود.داشتن احساس ما را از بودن و زندگی اصیل منع می کند-چون که اصالت ندارد.احساسات نتیجه تجربه های ذهن است و ما را از خودمان دور نگه می دارد و ملاقات ما را با خود اصلی به وقفه می اندازد.

احساس و احساسات در ما حسد-کینه-نفرت-انتقام-دروغ-چاپلوسی-دورویی-جاه طلبی-قضاوت-شروری-بردگی-ستم-خرافه-توهم و لجبازی تولید می کند.احساسات مربوط به انسان نیست-بعدا وارد انسان شده است.

تنها ذبر مردان از داشتن احساسات خرسند نیستند.نه با احساسات نه با هیچ چیزی نباید جنگید.مشاهده و نظاره در عدم مشاهده کننده موجب محو احساسات می گردد.

اما حس- واقعی است.چون که غریزی است اصالت دارد و با انسان در ربط است.یگانه است.پیوسته است.یک پارچه با انسان است.حس و غریزه های مان را سرکوب نکنیم.آن را بشناسیم.

مبادا در سوی کشتن حس و غریزه های مان باشیم که دخالت احساس در حس به این امر کمک می کند.هشیار باشیم و بدانیم که دخالت احساس در حس-معصومیت و سادگی حس و غریزه را نابود می کند و نمی توانیم با کیفیت و عمق حس آشنا شویم تا آن را ملاقات کنیم.

دخالت احساس در حس گناه است.از حس و غریزه های مان موضوع نسازیم و آن ها را زندگی کنیم.خداوند در حس های ما وجود دارد و شیطان در احساسات ما.

و خانم گیتی احمدی باید ورای احساس و ذهن رفته باشد تا چنین شعری را نگاشته باشد...

و من در آغـاز تـنفس یـک سـلول

آنـگاه کـه حـیات ریـشه می گـیرد

و زیـستن آغـاز می شود

بـه تـو می انـدیشم...

و من در تـپش قـلب زمـین 

آنـگاه که بارور است

و دانـه ی سـیبی را به زهـدان می پـرورد

آنـگاه که ریـشه می بالـد

و نـخستین جـرعه ی حـیات زمـزمه می کـند

بـه تـو می انـدیشم...

آنـگاه که غـنچـه نـقاب شـرم می بـندد

و سـر انـگشتان نـازک نـسیم

نـقاب از رخ او می گـشایـد

بـه تـو می انـدیشم...

آنـگاه که شـاخـه بـه آفـتاب سـلامی تـازه می گـوید

و نـسیم بـه گـونه ی شـرم آلــود سـیب بـوسه می زنـد

بـه تـو می انـدیشم...

آنـگاه کـه چـشمان ابـر آبـستن می درخـشد

و تـولد بـاران را فـریاد می زنـد

آنـگاه که قـطره بـه شـوق دریـا پـا می گـیرد

و آهـنگ رفـتن آغـاز می کـند

بـه تـو می انـدیشم...



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 21:13 توسط Ghasem Soltani |

دو نوع دیوانگی

نوع نخست:سقوط به زیر ذهن منطقی 

نوع نخست دیوانگی که روانشناسان معاصر از آن آگاه است-سقوط کردن به زیر ذهن منطقی است.

وقتی که نتوانی با واقعیت ها کنار بیایی-وقتی که بار واقعیت ها بسیار باشد-وقتی که باری غیر تحمل شود.وقتی تمایلات جنسی را سرکوب بکنی-وقتی کاری را انجام بدهی که آن را دوست نداشته باشی.

وقتی نتوانی حرف دلت را بزنی-وقتی تحمل شنیدن حرف دل کسی را نداشته باشی-وقتی با همسری زندگی کنی که او را دوست نمی داری-وقتی که در جامعه رقابت بی رحمانه جایگذین عشق را بگیرد. وقتی به خاطر جاه طلبی به چاپلوسی متوسل  بشوی.

وقتی به خاطر وابستگی های مجازی و ذهنی و نفسی به دروغ - بردگی - دورویی - خرافه گری - حسادت - ستم -  کینه ورزی - نفرت - لجبازی و انتقام رو  بیاوری. دیوانگی راهی است برای گریز به دنیای ذهنی خودت. تا بتوانی واقعیت های بیرون را فراموش کنی.این یک فرار است.

این نوع دیوانگی بازگشت به ذهن حیوانی است.این سقوط در ناهشیاری است.مردمی هستند که همین کار را به نوعی دیگر انجام می دهندـآنان زیاد مشروب می نوشند به طوری که کاملا ناهشیار شوند.تا به ناخودآگاهش وارد شود.این یک دیوانگی موقت است که پس از چند ساعت برطرف می شود.

و هرگاه در دنیا دوران های سخت حاکم باشد-مواد مخدر بسیار مهم می شوند.پس از جنگ جهانی دوم - مواد مخدر در تمام دنیا اهمیتی بس عظیم پیدا کردند.به ویژه در کشورهایی که جنگ را لمس کرده بودند.پس از حادثه هیروشیما و ناکازاکی که ظرف چند ثانیه در آتش سوختند نسل جوان تر به مواد مخدر علاقه پیدا کرد.

جنگ جهانی دوم هیپی ها را آفرید. وقتی تو در اعتماد زندگی نکنی- وقتی تو چیزی برای از دست دادن نداشته باشی. وقتی دنیای بی رحم رقابت و قدرت تک قطبی از شش جهت آزادی و استقلال تو را از دستت بگیرد.چگونه می توانی همه این چیزها را فراموش بکنی.

حالا هم که قدرت در غرب- دست یک نوع مافیا و دست شرکت های بیمه و چند ملیتی قرار گرفته است و جامعه را به طرف دیوانگی و مواد مخدر و ایجاد تروریست ترغیب می کندو ماهی های بزرگ ماهی های کوچک را می خورند.اما اینان دچار سوء هاضمه هستند!

در دوران سخت و مشقت مردم به مواد مخدر روی می آورند و این کار یعنی آفرینش یک دیوانگی موقت و این یعنی سقوط به زیر ذهن منطقی.تنها ذهن منطقی است که می تواند از مشکلات هشیار و آگاه باشد و این ذهن تنها مشکل را می شناسد ولی راه حل را نمی شناسد.پس اگر مشکلات قابل تحمل بوده و بتوانی با آن کنار بیایی-سالم باقی می مانی.

مردم به شیوه های گوناگونی از واقعیت های زندگی پرهیز می کنند:یکی الکلی می شود-دیگری ماری جوانا مصرف می کند و مردمی دیگر هستند که آنان بیمار می شوند-آنان مبتلا به سرطان می شوند-سل می گیرند.پس به دنیا می توانند اعلام کنند که من بیمار هستم و مسئولیت متوجه من نیست.

این ها روش هایی هستند که مردم با آن از نفس هایشان محافظت می کنند.روش هایی ضعیف و قابل تاسف و به جای انداختن نفس به محافظت از آن ادامه می دهند.وقتی در زندگی انسان تنش و نگرانی زیاد شود-مردم دچار بیماری های عجیب و غیر قابل علاج می شوند.غیرقابل علاج به این معنی که در درون شخص حمایت زیادی از بیماری می شود و بدون همکاری شخص با دارو و پزشک امکان علاج وجود ندارد.

اگر بخواهی برای پرهیز از نبرد در بازار به سرطان مبتلا باشی و به این سبب قدرت رقابت نداشته باشی و اگر این به تو رضایت می دهد و این سرمایه گذاری در تو وجود دارد-هیچ کس نمی تواند تو را معالجه کند-زیرا تو به آفرینش آن ادامه می دهی.این نوعی بیماری روانی است و در ژرفای روان تو ریشه دارد.

و همه این را می دانند که دانش آموزان زمان امتحانات احساس بیماری می کنند و برخی از دانشجویان در وقت امتحانات پاک دیوانه می شوند و پس از امتحانات دوباره خوب می شوند.این نوعی حقه است-یک راه کار که به والدین خود بگویند من چه کار می توانم بکنم؟من بیمار شدم و برای همین قبول نشدم و یا نمرات بد گرفتم.در غیر این صورت مدال طلا می گرفتم.

دیوانگی نوعی تجمل است.تنها کشورهای غنی می توانند از عهده ی آن برآیند در کشورهای فقیر توانایی رفتن به روان کاو ها را ندارند.این نوع دیوانگی است که روانشناسان از آن آگاه هستند-سقوط به زیر ذهن عقلانی و حرکت به سمت ناهشیاری.انداختن آن هشیاری جزئی که داشته ای که تنها یک دهم از ذهن تو در آکاهی قرار داشت که آن را هم پاک به زیر ذهن نزول دادی.

دیوانگی یعنی انداختن آن یک دهم ذهن آگاه: تا تمام کوه یخی به زیر سطح آب برود.

نوع دوم:عروج به ورای ذهن منطقی

ولی نوع دیگری از دیوانگی هم وجود دارد-این را نیز باید دیوانگی خواند به سبب برخی تشابهات- که این نیز در ورای ذهن خودآگاه قرار دارد.نوع اول در زیر ذهن عقلانی بود و این نوع دیگر در بالای آن قرار دارد و به سمت بالا می رود.در هر دو مورد ذهن عقلانی از دست رفته است.در نوع اول تو ناهشیار می گردی و در نوع دوم تو به سمت فراآگاهی می روی.

در یکی تو کاملا ناهشیار می گردی و نوعی تمامیت در تو بر می خیزد.می توانی این را تماشا کنی:در مردمان دیوانه نوعی وحدت و یک پارچگی وجود دارد-نوعی به هم پیوستگی-آنان یگانه هستند.می توانی به انسان دیوانه تکیه کنی.او دو نفر نیست-او کاملا یگانه است-زیرا او تنها یک ذهن دارد:ذهن ناهشیار.

دو گانگی در او از بین رفته است و همچنین در انسان دیوانه نوعی معصومیت را  خواهی یافت.او مانند یک کودک خردسال است.او مکار و حیله گر نیست.نمی تواند باشد.در واقع چون نتوانسته حیله گر شود-دیوانه گشته است.او نتوانسته با دنیایی حیله گر کنار بیاید.تو در انسان دیوانه نوعی سادگی و خلوص خواهی یافت.

اگر مردمان دیوانه را تماشا کنی عاشقشان خواهی شد.آنان نوعی یک پارچگی دارند.آنان تقسیم شده نیستند-جدایی در وجودشان نیست و یگانه هستند.البته آنان بر علیه واقعیت یک پارچه هستند.آنان در دنیای رویایی خودشان یکی هستند-آنان در توهمات خود یک پارچه هستند-ولی یکی هستند.

مردی که در یک شرکت نمایشی کار می کرد نقش آبراهام لینکلن را بازی می کرد.پس از این همه سال که نقش او را بازی کرده بود و همچون آبرهام لینکلن راه رفته بود و همچون او حرف زده بود و لباس های او را پوشیده بود-آهسته آهسته دیوان شده و شروع کرده بود به این باور که آبراهام لینکلن است.

دوستانش سعی کردند که او را هشیار کنند ولی او به قدری متقاعد شده بود که می گفت شما چه می گویید؟من آبراهام لینکلن هستم و عاقبت او را نزد روان کاو بردند.او هر کاری که می دانست انجام داد ولی این مرد متقاعد شده بود که آبراهام لینکلن است.

انسان های دیوانه بسیار منسجم هستند.تو نمی توانی در آنان تردید به وجود آوری-تردید بخشی از ذهن عقلانی است.هر آنچه را که باور داشته باشند-با تعصب باور دارند و برای همین است که تمان دیوانگان متعصب هستند و تمام متعصبین دیوانه هستند.این را به خاطر بسپار.

انسان متعصب کسی است که باور دارد:فقط من درست می گویم و همه در اشتباه هستند.شخص متعصب باور دارد که: هرکس به آنچه که من باور دارم معتقد باشد حق دارد و هر کس می پندارد که من اشتباه می کنم  باطل است.

امکان هیچگونه ارتباطی با انسان متعصب وجود ندارد-نمی توانی ارتباط برقرار کنی.او فقط دوگونه فکر می کند: تو یا دوست هستی و یا دشمن.هرکس مانند او فکر کند دوست است و هر کس مانند او باور نداشته باشد دشمن است.

انسان متعصب هرگز نمی تواند مردم سالار باشد.انسان متعصب همیشه یک فاشیست و مستبد خواهد بود.متعصب دیوانه است.

و در نوع دیگر دیوانگی انسان به ورای برهان و دلیل می رود-او کاملا هشیار می گردد-فراآگاه می گردد. در نوع اول دیوانگی آن یک قسمت که آگاه بود در نه قسمتی که ناآگاه بود حل می گردد.در نوع دوم آن نه قسمت که ناآگاه بود شروع می کند به بالا آمدن و تمام وجود وارد نور می شود و روی سطح آب می آید.تمامی ذهن هشیار و آگاه می گردد.

حالا این انسان نیز به نظر دیوانه خواهد رسید-زیرا او پیوسته و یگانه خواهد بود و او بیش از هر دیوانه ای یک پارچه خواهد بود.او مطلقاً یک پارچه و یگانه است و تمامیت دارد.غیر قابل قسمت خواهد بود.هیچ تقسیم و شکافی در او نخواهد بود.

پس هر دو مانند هم به نظر می رسند:اولی باور دارد و دومی اعتماد دارد.

و اعتماد و باور مانند هم به نظر می رسند.باور عقل و ذهن عقلانی را انداخته است و اعتماد عقل را و ذهن را و برهان آن را رها کرده است.مشابه به نظر می رسند-ولی مانند دو قطب متضاد از هم دور هستند.یکی از سطح انسانی تنزل کرده و دیگری به ورای سطح انسانی عروج کرده است.

روان شناسی معاصر تا وقتی اعتماد یعنی نوع دوم دیوانگی را نداند ناقص باقی خواهد ماند.ناکامل باقی خواهد ماند.نگرش آن ناقص خواهد بود و نگرش ناقص خطرناک است.حقیقت ناقص بسیار خطرناک است.بیش از دروغ خطرناک است-زیرا به تو احساس بر حق بودن می دهد.

برای انسان دو امکان وجود دارد:تنزل به زیر خویش و عروج به بالای خویش.عروج به بالای خویش دیوانگی بسیار زیباست و هر آنچه که زیباست از درون همین دیوانگی زاده می شود. و هر آنچه که شاعرانه است از میان این جنون جاری است.بزرگترین تجربه های زندگی-عظیم ترین شعف و شور زندگی از این دیوانگی زاده می شود.

خودشناسی تنها دارو برای تجربه کردن نوع دوم دیوانگی می باشد.

 

گردآوری و اقتباس و تدوین از جلد دوم کتاب راز اشو



| *| نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 21:15 توسط Ghasem Soltani |

تفاهم یا ترحم!

بخش اول:ترحم

برای درک مقصود یکدیگر و برای سازگاری با خواسته و سلیقه یکدیگر و خلاصه برای تفاهم- شما نیاز دارید با یکدیگر روبرو شوید.تا شما چهره به چهره و دل به دل نشوید فهم و درک یکدیگر غیر ممکن خواهد بود.و برای ملاقات چهره به چهره و دل به دل شما می بایستی از خودی که تا به حال ساخته اید رو کنید.

آنی که در عمق شماست و آن که در زیر زمین و پشت این خود ساخته شده توسط غیر خود(نفس) ناشناخته و پنهان شده است-باید به سطح بیاید و اگر یکی از شما به سطح بیاید و دیگری اگر چه مقابل شما و نزد شما می خوابد.اما هنوز در غار خود پنهان باشد امکان یکی شدن نمی باشد.

تو که حضور داری و در آنجا هستی و در غار نیستی-پیوسته دیگری را برای ملاقات فرا می خوانی تا با او ملاقات کنی و اما اگر او از این رویارویی و از این مواجهه بترسد شما نمی توانید چهره به چهره و دل به دل بشوید و شما زمانی به هم می رسید که دل به دل بشوید نه دست به دست و لب به لب.

اگر تو ارزش هایی برای خود داشته باشی و همسرت هم ارزش هایی برای خود داشته باشد آنموقع از وقوع یک حادثه یکی شاد می شود و دیگری درد و رنج می کشد.اگر زن شما سه روز تنهایی به مسافرت می رود رنجی که عارض شما می شود بر عهده خود شماست و نه دیگری. شما خودتان تصمیم گرفته اید که از این واقعه رنج بکشید.

زمانی که ذهن شما وابسته به الگویی شده است که زن تنها به مسافرت؟! و ده ها توهم به آن وصله کردن و تو نمی دانی که اگر همسر تو نتواند تردیدهای دلش را به سطح آورده و آن را تبدیل به اعتماد کند-کیفیت زندگی میان حالی خواهید داشت.و شما نمی توانید بر رنج غلبه کنید.دوست دارم این حکایت را مطالعه بفرمایید که برگرفته از کتاب راز اُشو می باشد.

ایاز همنشین صمیمی سلطان محمود غزنوی بود. او همچون یک برده گدا وارد دربار شده بود و سلطان محمود او را دوست و مشاور خود قرار داده بود.سایر درباریان به ایاز حسادت می کردند و هر حرکت او را زیر نظر داشتند و مراقب بودند تا خطایی در او بیابند تا او را از جایگاهش ساقط کنند.

روزی این حسودان نزد سلطان محمود رفتند وگفتند:ای سایه خداوند روی زمین! ما که همیشه چاکران خستگی ناپذیر تو بوده ایم-مدت هاست که برده تو- ایاز را تحت نظر داشته ایم.اینک آمده ایم گزارش کنیم که او هر روز- وقتی دربار را ترک می کند- به اتاقی می رود که هیچکس مجاز به ورود به آن جا نیست. او مدتی را در آنجا به سر می برد و سپس به منزلش می رود.

ما گمان داریم که رازی گناه آلود در این عادت او نهفته باشد.شاید او در آن جا نقشه هایی می کشد و طرحی برای گرفتن جان سلطان داشته باشد.محمود حاضر نبود چیزی را بر علیه ایاز بشنود. ولی راز این اتاق قفل شده ذهنش را طعمه ی خود کرد و او تصمیم گرفت از ایاز بازخواست کند.یک روز وقتی ایاز از آن اتاق بیرون می آمد-محمود و سایر درباریان که در نزدیکی مخفی شده بودند-ظاهر شده و از او خواستند تا اتاق را نشان آنان دهد.ایاز گفت: "نه"

سلطان خشمگین شد و گفت:اگر نگذاری وارد اتاق شوم-تمام اطمینان من به تو به عنوان یک دوست وفادار از بین می رود و ما هرگز نمی توانیم همچون گذشته باشیم.حالا انتخاب با خودت است.

ایاز گریست و سپس در اتاق را باز کرد و اجازه داد محمود و همراهانش وارد اتاق شوند.اتاق از هرگونه اثاثیه خالی بود.تنها چیزی که در اتاق وجود داشت یک قلاب به دیوار بود که از آن یک ردای ژنده وصله شده بود و یک عصا و یک کاسه گدایی آویزان بود.

پادشاه و همراهان نمی توانستند اهمیت این اکتشاف را درک کنند. وقتی که محمود از ایاز توضیح خواست-ایاز چنین پاسخ داد: محمود- من برای سال ها بنده ی تو- دوست تو و مشاور تو بوده ام. من کوشیده ام تا هرگز اصل خودم را فراموش نکنم و به همین خاطر من هر روز به این جا می آیم تا به خودم یادآوری کنم که چه بوده ام.

من به تو تعلق دارم و آنچه که به من تعلق دارد-این عصا و این کاسه و سرگردانی ام روی این کره خاکی است.

او واقعاْ می خواست ذکر و نیایش و خلوت او با خدا یک راز بماند.این اتاق پرستش گاه او بود.او برای یک ساعت در روز یک سالک می شد.لازم نیست همه چیز را تو بدانی.دانستن بعضی چیزها دردی را دوا نمی کنند اما نفس تو باید ارضاء شود!

دست خودتان است و آن رویارویی در عدم نفس با خود است با عمق است نه با ظاهر.من کسانی را می شناسم که چهل سال است با هم دوستی می کنند اما بکدیگر را ملاقات نکرده اند آن ها فقط با هم آبگوشت و یا خورشت فسنجان می خورند.انگار یک بار با فلان نویسنده آبدوغ خیار خوردن مباهاتش بیشتر از شناختن اندیشه های آن است!

چنین ارزش هایی شما و همسرتان را از زندگی عقیم و در سطح نگه می دارد و زندگی در اصل هاست نه در عکس ها.اما تو دوست داری زجر بکشی و تو برای رنج و دردهایت دلایل درست می کنی.ارزش و الگو درست می کنی و هرچه میزان رنج و بحران شما بیشتر باشد بیشتر هم احساس وجود می کنید.

درون شما در جستجوی آرامش و خوشبختی است اما ظاهر و ارزش های شما در بدبختی زندگی می کنند و اگر شما نتوانید بفهمید که مسبب رنج و دردهای شما خودتان هستید و نه دیگری نخواهید توانست خوشبختی را ملاقات کنید.

اگر شما عاشق کسی می شوید میل شما تا و برای داشتن اوست و شما ازدواج را جایگزین عشق می کنید و پس از ازدواج تمام هیجانات و شور و ذوق و اشتیاق می میرند.اگر شما از عشق تعریفی نداشتید این اتفاق نمی افتاد-شما به عشق معنی و الگو دادید و محدودش کردید و بالاخره موجب محو آن شدید و حالا  نه هیچ وقت بدون عشق زندگی تکرار است.

عشق شرطی و دوست داشتن شرطی خود نفرت است.من تو را خیلی دوست دارم و آن قدر دوست دارم که نمی خواهم کسی تو را ببیند! آن قدر دوست دارم که می خواهم فقط برای من باشی! آن قدر تو را دوست دارم که می خواهم در خانه بمانی و مال من بشوی و من مالک تو! و ای کاش می دانستی که تاج عشق آزادی است.

اگر تو مدتی تنها به مسافرت بروی-همسایه ها -فامیل-دوست و آشنا چه می گویند! حیثیت و شخصیت و آبرو و دیگران را بدینگونه جایگزین عشق و خداوند می کنید و می گویی من در جستجوی آرامش و خوشبختی هستم! شما واقعاْ نمی خواهید خوشبخت شوید.شما می خواهید به جامعه نشان بدهید که آدم های با اعتباری هستید.

شما شغل خوب دارید-ثروت دارید-شخصیت دارید اما شاد و پر ذوق نیستید.همه این ها را دارید ولی زن شما آزادی ندارد که مدتی در خلوت خویش باشد و مدتی خود را بدون تو تجربه کند و تو می خواهی همیشه بدانی که او چه کار می کند و از او گزارش می خواهی.

شما دوست دارید همسرتان به شما وابسته باشد.شما دوست دارید آنگونه که میلتان می کشد همسرتان را طراحی کنید زیرا آن موقع احساس قدرت و امنیت می کنی.تو دوست داری با یک ربوت زندگی کنی تا با انسان.تو به خودت اعتماد نداری و طبیعی است که در عدم اعتماد به نفس- تو از آگاه شدن همسرت هراس خواهی داشت.

ای کاش می دانستی که این ها شادمانی های تو را از دستت می گیرند و دیگر همسرت به تو عشق نخواهد ورزید.تو چنان وصله کرده ای که حالا وانمود کنی به او ترحم می کنی.تو چنان چیده ای که او وابسته بماند و تو با خریدن یک انگشتر به او دلسوزی بکنی.تو چنان طراحی کرده ای که انگار بردن مسافرت همسرت از لطف و دلسوزی تو ناشی می شود.

ای کاش می دانستی که در اصل وابسته اصلی و بدبخت واقعی خود تو هستی که نیاز به این همه ترفند و طراحی داشتی.تو به این مدل و نتیجه وابسته بودی.تو مستقل و زبر مرد زندگی نکردی.تو با آن کارهایت نتوانستی با همسرت دل به دل بشوی.اما حالا هم دیر نشده است.

ممکن است شصت سال هم با همسرت در یک خانه باشی-اما او همان ماه های اول از تو طلاق گرفته است و تو خبر نداری.این خود حماقت است که تو بر خلاف طبیعت با او رفتار کنی و انتظار داشته باشی که او تو را دوست داشته باشد و تو می پنداری که رقص او برای تو می باشد و تو ارزش های من در آوردی و اعتبار و شخصیت را جایگزین فروغ چشمان همسرت کرده ای.

تو می توانی اعتبار و شخصیت کاذب داشته باشی-اما شاد نخواهی بود و اگر خیلی خیلی به روز باشی به روانشناس خواهی رفت.تو دوست داری همه را به خود وابسته کنی و نمی دانی که خود این بر خاسته از وابستگی تو به نفس و منیت می باشد.

خودکشی ونگوگ "نقاش هلندی" از روی دیوانگی آن نبود عمل او اعتراض به سنت ها و باورهای دست و پاگیر مردم بود و او نمی توانست خودش را به جمع سپرده و خودش را فراموش کند.(اشاره می کنم که من خودکشی ونگوگ را راه کار نمی بینم.)

وقتی تو در جمع هستی-وقتی تو مثل جمع هستی احساس امنیت می کنی-این امنیت- امنیت کاذب است و اعتبار ندارد-اصالت ندارد و مربوط به خود تو نیست.از بیرون تغذیه می شود و به خوشی گرفته شده می ماند.

نقاشی های ونگوگ را کسی خریدار نبود.ونگوگ ها همیشه زودتر از راه می رسند و زودتر هم انکار می شوند و دیرتر از زمان خود ادراک می شوند.آری نقاشی های او را در زمان خود کسی نمی خرید و برادر او به چنین شخصی احساس ترحم می کند و دوستش را برای خرید یکی از نقاشی های او به منزل ونگوگ می فرستد.

او اولین کسی بود که از نقاشی های ونگوگ می بایستی تقدیر و تجلیل می کرد و او به منزل ونگوگ رفت و لحظاتی طول نکشید که ونگوگ از بی ذوقی آن شخص به نقاشی هایش آگاه شد و متوجه شد که او علاقه ای به آثار او ندارد. او در آن شخص ترحم دید و نه عشق.او به زودی فهمید که آن شخص فرستاده برادرش می باشد. و او را از خانه بیرون کرد.

و تو همچنان به همسرت ترحم می کنی و انتظار داری در چشمان او فروغ باشد و انتظار داری او تو را زبرمرد بخواند و انتظار داری با او دل به دل شوی! 

عشق را نباید کنترل کرد و از عشق نمی توان گزارش خواست. فقط به عشق می توان مبتلا شد.تو هر لحظه می توانی در عشق حل شوی و مبتلا به عشق عین تولد است.تو هر لحظه متولد می شوی. تولد دست تو نیست و تو نمی توانی و نباید عشق را دست کاری بکنی و چاره ای نداری جز آن که قربانی عشق شوی.

تو باید یاد بگیری خودت را قربانی عشق کنی و تا خودت را قربانی نکرده ای عشق طلوع نخواهد کرد.عشق نقطه مقابل نفس است.عشق نقطه مقابل ترحم است .و تو می خواهی با حکم و دستور و قانون عشق ایجاد کنی.

دست بکش این عبث است.

بخش دوم:تفاهم

شما درد و رنج دارید و برای تسکین آن از همسرتان انتظار نوازش روحی دارید. اما هدف من در این جا این است که ریشه درد و رنج را با هم و به کمک هم بشناسیم و وقتی آن را شناختیم درد و رنج خود به خود محو خواهد شد.

در عدم درد و اندوه شما تبدیل به انرژی می شوید که همان شور و شعف واقعی می باشد و این انرژی یعنی خود اصل شما. خود اصل شما می تواند کارهای بزرگی انجام دهد.از جنس کارهای موسی و از همان کارهایی که مسیح می کرد و مولانا و حافظ می کرد.

با انکار نمی توان دردی را دوا کرد و تا‌مل در این ضرری هم به شما وارد نمی کند.

البته که یک رابطه و ازدواج یک قرارگاهی برای پناه بردن است و نه رویگردانی و فرار.هم شما و هم همسرتان باید استحقاق آن را داشته باشید که برای نوازش و نگاه و آغوش گرم و اطمینان بخش روی یکدیگر حساب کنید.

یک رابطه و دوستی و ازدواج خوب باید مأمن و سنگ صبور یکدیگر باشند و اگر همسر شما نتواند پذیرای حرف شما از پستوهای دلتان باشد نمی تواند سنگ صبور و مأمن شما باشد.

تعجب نکنید اگر همسرتان به پرخوری و اضافه کاری و یا به مواد مخدر رو می آورد. مشکل بزرگ این است که خیلی از ما می پنداریم که مأمن همسرمان هستیم اما در عمل واقعیت غیر از این است.

به درونتان بنگرید-آیا می توانید از پستوهای دلتان برای همسرتان تعریف بکنید بدون ترس از سرزنش یا خیر؟ آیا به اندازه کافی حمایت می شوید؟نمی توان با انگیزه ی به دست آوردن آرامش و امنیت روانی به دوستی و ازدواج متوسل شد.امنیت روانی یک امر درونی است و خودشناسی آن را می زاید.تو پیش همسرت عریان و برهنه می توانی باشی-اما عریانی و برهنگی واقعی در دل به دل شدن است.

اول باید با خودمان تفاهم داشته باشیم و اول باید کاری ضروری انجام شود که خودمان را دوست داشته باشیم.خود جعلی دوست داشتنی نیست اما تو مجذوب خود اصل می شوی.اگر خود جعلی را بکشی آن هنگام با خود اصلی روبه رو می شوی که هزاران سال است منتظر ظهور آن هستی.

دلِ پناه گاه باید برای دلِ پناه جو خالی از الگو و باور و سرزنش باشد و یک دلِ پر- پر است و جا و فضایی ندارد.لذا یک دلِ خالی را هیج حرف و هیچ چیزی نمی تواند برنجاند.تو نمی توانی به فضای خالی مشت و لگد بزنی تا او را به درد آوری! و یک دل خالی توان و خصلت رنجاندن را هم ندارد.ابزاری برای رنجاندن ندارد.

شما باید این امنیت را از همسر و دوستانتان داشته باشید که به خاطر حرمت به آزادی بیان از شما نخواهند رنجید و این زمانی میسر است که تردیدها بخار شده اند. و این تضمین و امنیت مبارک خواهد بود اگر متقابل باشد.وقتی اعتماد جایگزین تردیدها شد زندگی و خود شما ظهور می کنید.

دوستی و ارتباط و ازدواج باید انرژی شما را از قوه به فعل برساند. من انتظار دوستی و ارتباط و یکپارچگی تمام جهانیان را با یکدیگر و کیهان دارم. ازدواج و خانواده می تواند به این امر کمک بکند.انرژی شما به تنهایی اگر صد باشد در اتحاد و یگانگی و یکپارچگی دویست نخواهد بود از میلیون ها گذر خواهد کرد.

دوستی و ارتباط به معنی فراموشی راز و نیازهای شما نیست.پیوند و یگانگی به معنی فراموشی خود نیست-بلکه به معنی دست یابی به خود است.در پیوند و یگانگی و یکپارچگی امنیت و سرپناه جاودانی نهفته است.نه در بیگانگی و دوگانگی.

زندگی و ارتباط جنسی عرفانی و عمیق در یگانگی و امنیت در یک آشیانه ی گرم دل شماست.ارتباط جنسی عرفانی و روحانی تنها عشق بازی با وجود و بدن نمی باشد.بلکه عشق بازی با دل و جان یکدیگر می باشد و آن هنگام همه چیز روان و جاری است.آنگاه همه چیز از جنس عشق است.

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود و چنان ماند و چنین نیز خواهد ماند. 

قاسم سلطانی



| *| نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت 0:32 توسط Ghasem Soltani |

ازدواج و تربیت فرزندان, از سادگی به سادگی

برای طراحی ساختمان و محاصبات آن چهار سال تحصیل می کنی و می توانی یک ساختمان را تجسم کنی- البته اگر علاقه داشته باشی.برای شیرینی پزی می روی پیش شیرینی پز و آن حرفه را می آموزی.برای نگهداری یک گربه و سگ خانگی از دامپزشک یا فروشندگان و صاحب نظران طرز نگهداری را  پی می گیری.در اینجا به علل دست زدن به این کارها را نمی پردازیم که البته در حیطه روانشناسی است.

و تو می خواهی زن و بچه داشته باشی!راستی از خود پرسیده ای برای چه ازدواج می کنند؟! و برای چه ازدواج می کنی؟ و برای چه بچه می خواهی؟!

نفس و ذهن هرچه بگویی برایت دلیل می آورد و خسته هم نمی شود.من در اینجا قصد آموزش چند نمونه ی فنی برای والدین را ندارم.این را می توانید با پرداخت مبلغی از یک روانشناس کودک بیاموزید.من در این جا از تازه و تازگی خواهم گفت.از اصیل و کاذب خواهم گفت.

من در اینجا قصد ندارم طرز بزرگ کردن بچه ها را به شما آموزش دهم.بزرگ شدن از هر حیوانی بر می آید امتیاز ویژه انسان به رشد آن است.هرکس و همه کس و هر موجودی می تواند پیر شود- اما یک چیز انسان را از سایر موجودات متمایز می سازد و آن خرد آن است.

تنها موجودی که پس از تولد باید خودش را خلق بکند انسان است.تنها موجودی که باید به معرفت و کمال برسد انسان است.یک شغال هزاران سال پیش هم همان شغال بود و یک بچه گربه هم همانطور.

شغال و یک بز لازم نیست به کمال و معرفت برسند. در حالی که همین ویژگی انسان را با سایر موجودات متمایز می سازد.

یک بچه گربه همان چیزی را می آموزد که مادرش آموخته بود و همه چیز به صورت غریزی آماده است و چیزی به نام معرفت و کمال و خرد در حیوانات وجود ندارد"البته تا جایی که خرد و آگاهی ما با خبر است" و به نظر نمی رسد که گرگ فکر بکند که انسان با خردتر از او باشد.

ما باید یاد بگیریم انسان های نوینی خلق کنیم.کیفیت فرزندان ما باید از خود ما بهتر باشند و آن ها باید از ما تازه تر باشند.فرزندان ما باید با ما متفاوت باشند و اگر نباشند نسخه اصلی نخواهند بود و فراموش نکنید که نسخه کپی شده میان حال خواهدبود و کسی که اصل نباشد مجبور خواهد شد چیزهای دیگر را جایگزین اصلیت خود قرار دهد.

تو نمی توانی هیچی نباشی.و تو وجود داری و وجود را نمی توان انکار کرد.فقط می توان آن را زندگی نکرد.تو باید یا اصل باشی و یا جعلی و کاذب.انتخاب با خود شماست.

بچه ها وقتی به دنیا می آیند معصوم به دنیا می آیند آنها هرکاری می کنند از سادگی و معصومیتشان ناشی می شود و آنها از صبح تا شب بی وقفه با انرژی بسیار زیاد بازی می کنند و می خندند.واقعا چرا بچه ها بیشتر از بزرگترها انرژی دارند؟!واقعا چرا بچه ها بیشتر از بزرگترها از لحظاتشان لذت می برند؟

به خاطر این که ذهن بچه ها هدفمند نیست.به خاطر این که ذهن بچه ها هنوز شرطی نشده است.بچه ها همیشه برای چیزهایی که باید شاد باشند شاد می شوند و می خندند.بچه ها منتظر نمی شوند که هر وقت مقامشان یک درجه بالا رفت شاد باشند و بچه ها منتظر نمی شوند هر وقت ماشین مدل بالا گرفتند شادتر باشند. آنها به چیزهای خیلی ساده هم قانع هستند.

بچه ها به چیزهای کاذب وابسته نیستند.آنها مستقل و ساده هستند به همین خاطر شادتر هستند و به همین خاطر خلاق هستند.کافی است بچه ها کمی احساس امنیت پیش والدین بکنند و سئوالاتی از والدین می کنند که در اغلب موارد قادر به پاسخ آنها نمی باشی.کافی است کمی حال والدین خوش باشد و از بچه ها پرسشی بکنند با پاسخ هایی روبرو می شوید که انگشت به دهان می مانید.

این از خلاقیت آنها ناشی می شود ولی ما و جامعه و آموزش و پرورش خلاقیت آنان را از دست آنها می گیریم و به جایش زرنگی یاد می دهیم.ترفند و حقه یاد می دهیم. ما یاد می دهیم که آنها چگونه از دیگران بالاتر باشند.ما جاه طلبی به آنها یاد می دهیم.ما یاد می دهیم که چگونه آنها حال دیگران را بگیرند و یاد می دهیم که چگونه یکی را می شود خرد و تحقیر کرد.

و فلانی فکر می کند که علامه دهر است باید او را سر جایش نشاند.باید حال او را گرفت.آری در قاموس ما تربیت این است.بچه ها بیشتر لذت می برند و خلاق هستند به خاطر این که مانند بزرگترها جاه طلب نیستند.به خاطر این که مانند بزرگترها حسود نیستند و فکرهای پلید در سر ندارند.بچه ها با هرکس و همه کس که فقط بتواند با آنها بازی کند همبازی می شوند.

یک ویژگی برتری که بچه ها نسبت به بزرگترها دارند این است که قهر کردن را زود فراموش می کنند و آنها کینه به دل نمی گیرند.

آنها نگاه نمی کنند که آیا همبازی من زن است یا مرد!معلم است یا وکیل!نقاش است یا مهندس!رقاص است یا دیندار!ناسیونالیست است یا سوشیالیست!اصلاح طلب است یا کمی اصلاح طلب!سیاه است یا سفید!معلول است یا کمتر معلول!چهارشانه است یا ...! 

ذهن یک بچه تازه است و هنوز آلوده و شرطی نشده است.هنوز محدود نشده است.بچه نفس و منیت ندارد و به همین خاطر شاد است- انرژی دارد و لذت می برد.اما بزرگتر ها نفس را به بچه ها یاد می دهند.تقریباْ همه می خواهند بچه ها مانند خودشان باشند.و یا آرزوهای به انجام نرسیده آنان را به انجام برسانند.حالا که من نتوانستم لااقل تو انتقام من را بگیر.

و بچه ها را ابزاری برای انتقام می پندارند و تو می گویی نه من خودم دکتر هستم و خوشبختی بچه ام را می خواهم و تو خوشبختی را با ترازوی خود و جامعه اندازه می گیری.انگار خداوند او را بی جهت آفریده و او را آفریده که شما برایش تصمیم بگیرید و به این ترتیب یواش یواش خلاقیت و عشق را از بچه ها گرفته و نفس را جایگزین آن می کنیم.

من که نتوانستم مشهور شوم  لااقل فرزندم تو باش!من که نتوانستم آدم مهمی باشم لااقل فرزندم تو باش! و می پنداریم بچه ها را تربیت می کنیم و خوشبختی آنان را می خواهیم! ما به این طریق سادگی آن ها را از دستشان می گیریم و با پیچیدگی آشنا می کنیم و سلامتی آنان را به ناسلامتی تبدیل می کنیم.

نفس با مسایل پیچیده می تواند خودنمایی کند و تغذیه شود.نفس در سادگی و معصومیت محو می شود.

حالا این بچه ای که بدینگونه بزرگ شده است و از سادگی و معصومیت به پیچیدگی و نفس رسیده است می خواهد ازدواج کند و صاحب فرزند هم باشد و عین خودش را تکثیر کند.

فرزندی که با صدها معیار من در آوردی خوب و بد بزرگ شده است-بچه ای که ناظر دعوای والدین به خاطر پول بوده است.بچه ای که ناظر غیبت کردن والدین بوده است و بچه ای که ناظر خشم و قضاوت والدین بوده است نوبت ازدواج خودش رسیده است.

همان بچه ای که شاهد تظاهر و ریا و تزویر والدین بوده است.بچه ای که همه چیز شده است که نباید می شده و تنها خودش نشده است.و کسی که خودش نیست می خواهد با کسی که او هم خودش نیست ازدواج کند.

راستی تو چرا ازدواج می کنی و صاحب فرزند هم بشوی؟!

به خاطر خودخواهی های خودت- فرار از ترس هایت-رها شدن از دست پدر و مادر بسته و پر از شکایت-تجربه کردن کمی استقلال و آزادی-تجربه کردن خواهش های جنسی که اغلب نقش و تاثیر مواد مخدر را دارد.تو را از رنج ها و دردها مدت زمان کوتاهی دور می کند.

البته اگر مثل هر عمل دیگری خودجوش و طبیعی باشد هم کیفیت آن بالا می رود و هم خلاقیت در عمل خواهد بود و اولین خلاقیت آمیزش خودجوش جنسی بچه های خوب می باشند.بچه ای که نتیجه ترس و غم و عقده و خشم والدین نیست.این بچه طبیعی و از بهترین ژن ها ساخته می شود ژنی که در او نفس و خودخواهی و پیچیدگی و حسادت دخالت ندارد و سادگی و معصومیت او را خلق کرده است و معصومیت با جهالت تفاوت دارد.

بچه ساده و معصوم به دنیا می آید ولی نفس در اوایل دوران بچه گی او را فریب می دهد و او را از خویشتن خویش جدا می کند ولی او شانس برگشتن و خود بازیافتن را دارد و حالا اهریمن (من ذهنی) حاکم او می شود و در او حکومت می کند.

وقتی بزرگ شد فقط بزرگ شده است اما به بلوغ نرسیده است آن کودک درون در عمق او زیر نقاب نفس و منیت فراموش شده است همان کودک درونی که اگر او بزرگ می شد برای خودش زبرمردی می شد اما حالا زیر دستگاه ذهن و زیر پست ترین خصوصیات نفس این و آن را تکرار می کند.

آری نفس فقط می تواند بزرگ شود او به بلوغ نمی رسد به بلوغ جنسی و جسمی و قانونی رسیده است اما به بلوغ فکری نرسیده است.به استقلال فکری نرسیده است و کسی که به استقلال فکری نرسیده است وابسته به نفس و منیت است.کسی که تکبر دارد و کسی که حسود و جاه طلب است وابسته است-یک ذهن شرطی دارد.

ذهن شرطی تو را محدود می کند و حالا تو بزرگ شده ای و می خواهی ازدواج کنی و صاحب بچه شوی.طبیعی است که این همه وابستگی ها- وابستگی های دیگری را هم می زایند.ذهنی که وابسته است نگران است و همیشه نگران است و برای فرار از نگرانی و ترس هایش می خواهد همدمی داشته باشد-می خواهد عقده ها و مشکلاتش را با همدمش تقسیم کند.

نه تو می گویی من می خواهم خوشبختی هایم را تقسیم کنم.پس تقسیم بکن و این حرف ها برای تو نیست.

تو مشکلات و خاطرات گذشته خودت و همسرت هم خاطرات و مشکلات و غم ها و عقده های گذشته خودش را با یکدیگر  بشینید و تقسیم کنید و گذشته ی هضم نشده را روی هم استفراغ کنید!طبیعی است که هردو بیمار می شوید و بچه های شما؟!

اصلاْ شما یکدیگر را دوست ندارید.شما برای فرار از مشکلات خود وانمود می کنید که یکدیگر را دوست دارید و تو نمی دانی که دوست داشتن در عدم حسادت است-دوست داشتن در عدم احساس مالکیت است-دوست داشتن نقطه مقابل خشم و عقده است- دوست داشتن در بخشش و بخشیدن است.

ذهنی که وابسته به چند معیار من در آوردی است نمی تواند دوست داشته باشد-ذهنی که نخست وزیر نشده است ذهنی که شهردار و مدیر عامل نشده است و عقده آنها را با خود حمل می کند که نمی تواند دوست داشته باشد و ذهنی که هنوز نتوانسته است ضربه کارساز به کسی که از او همیشه نفرت داشته و دارد را بزند- که نمی تواند دوست داشته باشد و تو نمی دانی کسی که نفرت می ورزد قادر به دوست داشتن نیست.

ذهنی که دوست دارد دختر و یا خواهرش با مهندس ازدواج کند نه با کسی که علوم انسانی خوانده است که نمی تواند دوست داشته باشد.او فقط می تواند در بازار بی رحم رقابت بیمار باشد و او فقط می تواند بچه اش را بزرگ کند نه این که تربیت کند.و اگر من خودم تربیت نشده باشم چگونه می توانم فرزندانی را تربیت کنم!

ذهنی که هر چه بیشتر بتواند دیگران را آزار بدهد شب راحت تر می خوابد چگونه می تواند دوست داشته باشد!؟ 

بخش دوم: از سادگی به سادگی

لطفاْ این حکایت را که برگرفته از کتاب "سرگردان" جبران خلیل جبران می باشد مطالعه بفرمایید:

در باغ یک تیمارستان بودم که جوانی دیدم دوست داشتنی و پر از تعجب. روی نیمکت-کنار او نشستم و گفتم:

چرا اینجا هستی؟

با حیرت به من نگاهی کرد و گفت:این سئوالی ناشایسته است اما به شما پاسخ خواهم داد:پدرم می خواست از من شخصیتی مشابه خود بسازد-عمویم نیز همینگونه بود.مادرم می خواست که تصویری از پدر مشهورش باشم.

خواهرم چون همسر دریانورد می شد-سعی داشت که من را نمونه و سرمشقی از او قرار دهد و آن گونه رفتار نماید که با او باید باشد.برادرم فکر می کرد-باید مثل او یک ورزشکار باشم.

معلمانم نیز به همین منوال برایم تعیین کرده بودند که دکتر فلسفه-استاد موسیقی و یا منطق دان بشوم و خلاصه هرکدام سعی داشتند مرا مثل آیینه ای بسازند که تصویری از چهره آن ها باشم.

به هر حال به این جا آمدم.بیشترین کسانی را که عقل سلیم دارند این جا یافتم و خلاصه که اینجا توانستم خودم باشم.سپس بی مقدمه به من رو کرد و گفت:...اما تو بگو! به خاطر کمال و چاره و تدبیر واقعی که داشتی به این جا آمده ای؟

من جواب دادم:" نه... من فقط آمده ام برای دیدن این جا."

آن گاه گفت:آه... پس تو هم یکی از آن هایی هستی که در تیمارستان آن طرف دیوار زندگی می کنند.

هر اتفاقی که به وقوع می پیوندد یک واقعیت است و از دو قسمت تشکیل می شود:بخش روانشناختی و بخش مستند.

هیچ اشکالی ندارد که شما علاقه به اتومبیل لوکس داشته باشید و آن را در اختیار داشته باشید. این بخش مستند آن است.اما اگر هویت و شخصیت شما در داشتن اتومبیل و یا خانه زیبا و یا در قاضی شدن است این وابستگی بخش روانشناختی واقعه است و شما را از سادگی منع خواهد کرد.

اگر من ثروتمند باشم...اگر من اتومبیل گران قیمت داشته باشم...اگر من خانه زیبا داشته باشم... اگر من شهردار باشم و همه این ها خوب است هیچ اشکالی هم برای داشتنش نمی بینم.اما من ثروتم نیستم-من اتومبیلم نیستم-من شغلم نیستم و من خانه نیستم و هیچکدام از این ها مرا معرفی و تعریف نمی کنند.

جامعه شیفته شغل و دانش شماست و از آگاهی و خرد شما می هراسد و دانش آموختن به کسی که تربیت نشده است عین دادن تیغ دست راهزن است.

اگر بی نفسی و تقوا و حقیقت در فقر و فقیری بود که حالا تمام فقیران به آن رسیده بودند و اگر بی نفسی در کسانی بود که نمی رقصند و آوازی سر نمی دهند که دنیا شکل دیگری به خود داشت! 

فراموش کردن و مستقل بودن از بخش روانشناختی هر واقعه ما را به طرف معصومیت و سادگی می برد. در حالی که به یاد سپردن بخش مستند آن می تواند در رسیدن به کمال مفید واقع شود.

این که هرکس کراوات می بندد غربی است بخش روانشناختی است و باید فراموش شود بودنش مانع است.هرکس به مسجد نمی آید مومن نیست و یا کافر است! باید فراموش شود و بودنش مانع رسیدن به معصومیت است.

هرکس به مسجد می آید مو‌‌من است! بخش روانشناختی است و باید فراموش شود و معمار مهمتر از کارگر است! باید فراموش شود و فلانی مجرد است و نباید به خانه ما بیاید باید فراموش شود.

او تیپ من نیست و من از او خوشم نمی آید و فلانی زنش با همکاران مردش چقدر راحت و خودمانی است.این هم بخش روانشناختی دارد و هم مستند. بخش روانشناختی همراه با باور و عقیده و قضاوت است و بخش مستند آن مستقل و بدون داوری کردن است.

"پدر پدر پدر شما به خاندان ما ظلم کرده است و من هنوز مشکل دارم" این باید فراموش شود این است که ما را پیچیده نگاه می دارد و نه واقعه مستند که به وقوع پیوسته است.

و فلانی چند هفته پیش در کامنت ها برایم کم لطفی کرده بود و من هنوز مشکل دارم و این بخش روانشناختی مانع رسیدن ما به  حقیقت است و بهتر است با خودم حمل نکنم و اصلاْ چرا من باید در حقانیتم سماجت کنم!

در خانه ای که شفقت و مهرورزی مفقود است-در خانه ای که والدین به این و آن می تازند و در خانه ای که هنوز حکومت و زور حاکم است-در فضای خانه ای که کنترل و گزارش خواستن حاکم است و در خانه ای که مشورت با همسر و فرزندان انجام نمی پذیرد و تصمیمات تک قطبی می باشد در آن خانه محبت وجود ندارد و عاقبت فرزندان زیر سئوال است.

و اگر یواش یواش تمرین کنیم که خیلی از باورهایی که تمامی عمرمان بار کرده بودیم و به نظر هم خیلی منطقی و هماهنگ با جامعه و عقایدمان هم می باشد.دور بیندازیم-آن وقت شروع به ادراک آن می کنیم و وقتی درک کردیم آن وقت معصومیت و سادگی ذاتی و فطرتی خویشتن خویش را باز می یابیم که جاهلیت هم در آن مفقود است.

وابستگی به باورهای من در آوردی یا خرافات خود جاهلیت است و با خرافه زدایی- آن همه پیچیدگی و شلوغی را- تبدیل به سادگی می کنیم و در سادگی همه چیز مبارک است.هرکس هر کاری انجام بدهد چون برخاسته از سادگی و آگاهی است مبارک است.حتی اگر گناه بکنی باز گناه نیست آن در نزد پیچدگی و نفس گناه است در نزد خداوند و سادگی وعشق گناه نیست.

هدف این است که تو به معصومیت و آگاهی دست یابی و آگاهی یعنی عشق. و ازدواج با عشق خوب است بچه هایی که محصول عشق هستند نیازی به تربیت ندارند.تربیت شگرد است.آموزش و تلاش برای بهتر بزرگ کردن فرزندان در عدم عشق میان حال است.عشق کامل است و اشتباه نمی کند.

اثری که امواج و انرژی روحانی می گذارد خارج از سنجش ابزار ذهن می باشد.تواظع انسان کاذب نزد انسانی که خوکاوی کرده است ناشی از حظور و انرژی انسانی است که به خود رسیده است و نه از خوب شدن انسان کاذب.و اگر انسان کاذب آن محوطه را ترک کند باز به حالت کاذبی خود برمی گردد.حظور انسانی که خودسازی کرده است در هر مکانی مبارک است و معجزه می آفریند.

کسانـی که به صافی برسند ادراک می کنند که اهل ظاهر از درک زبان اهل باطن محرومند

هر که شــــد محــــرم دل                     در حرم یــــــــــار مــــاند

و آنکه ایـــــن کار ندانست                     در انکـــــــــــار مــــــــاند

 

سادگی کامل است و اشتباه نمی کند. و فرزندان خلاق و خودجوش را تضمین می کند. والدین ساده و معصوم و آگاه فرزندانی صالح می آورند و آن ها در واقع تلاش نمی کنند فرزندان خوبی داشته باشند چون که سادگی و آگاهی آنان مانند رودخانه ای روان است و مانند شقایق وحشی است که بدون هیچ تلاش و فعالیتی در دل صحرا می روید.

سادگی کودکانه و بلوغ فکری یا پرورش قلب یعنی از سادگی به سادگی رسیدن. 

قاسم سلطانی



| *| نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387 و ساعت 12:50 توسط Ghasem Soltani |