شناخت و درمان بیماری خشم

ذهن به دلیل اعتقادات و باورهای من در آوردی و خرافات به یک قالب شرطی تبدیل شده است که ما آن قالب را <من> می نامیم. و هرکس به آن قالب حرفی بزند- تلقی می کنیم که به ما حرفی زده شده است و سوء تعبیر ها و سوء رفتارها شروع می شود و ما احساس نا امنی می کنیم.
احساس می کنیم وجود و هویت ما زیر سوال رفته است - خودمان را در آن قالب تعریف می کنیم و بیرون آن قالب و چهاچوب غریبه است.زیرا این قالب بسیار و بسیار خطاپذیر است و می توان گفت خود خطا است.و ذهن دیوار انزوا و جدایی را همین جا بنا می کند.
من و تو ! داخل قالب و بیرون قالب = بیگانگی- تنهایی- تکه تکه بودن- و از کل جدا شدن!
و اگر تو کتابی بخوانی- می پنداری که تو آن را می خوانی و اگر متوجه ماهیت ذهن شرطی باشی - می بینی که آن <قالب> آن را می خواند و نه توی اصلی.آن قالب مانند غبار و چرک روی اصلی و اصیل تو را پوشانده است. که مولانا ۸۰۰ سال پیش گفت:( بشنو از نی چون حکایت می کند . . . از جدایی ها شکایت می کند).
و تو از این به بعد هر اطلاعاتی و هر دانشی که مربوط به جهان هستی و خداوند و خود تو دریافت کنی- قالب تو آن را فیلتر و تایید باید بکند و قالب تو هرچه باشد - چه بزرگ و کوچک- محدود است و خداوند و اما عشق و حقیقت و محبوب نامحدود . . .
تو محال است با وجود این قالب رشد کنی! آگاهی نامحدود است و قالب محدود.زمانی که یک <ذهن> باور دارد و تلقی می کند که فقط مکتب و فرقه ی آن می تواند- حقیقت را بفهمد . . . در حقیقت او- خشم نهفته است و در واقع او خشم می ورزد.و اگر تو بدانی که این ذهن و قالب شرطی- دست به چه بیرحمی هایی که نزده است.
تو وقتی از روز تولدت در زندان باشی و بیرون از زندان را تجربه نکرده باشی-طبیعی است که به شرایط خود خرسند خواهی بود! چرا!!؟؟ چونکه روش دیگری از زندگی و زیستن را تجربه نکرده ای.یک پرنده در قفس حتی فراموش می کند که می تواند پرواز کند و یک موش را اگر بگیری و گرسنه نگه داری و بعد از مدتی موشی دیگر را پیش آن موش ول کنی- موش گرسنه دیگر موش بودن خود را هم فراموش می کند و همنوع خود را می خورد.
ما به خاطر شرطی بودن خود عصبانی و خشمگین می شویم و ما به خاطر شرطی بودن خود احساس غم و اندوه و ناراحتی داریم و عصبانی شونده همیشه بازنده است.
آیا تو یعنی وطنت !؟ آیا تو یعنی شغلت !؟ آیا تو یعنی مقامت !؟ آیا تو یعنی ثروتت !؟ آیا تو یعنی عقیده و باورت !؟ آیا تو یعنی تعصبات فرهنگی ات و آیا تو یعنی غرور و احساس انانیتت !؟ اگر تو بخشی و یا همه این ها باشی و هویت اصلی تو را این ها تشکیل می دهند! تردید نکن که عامل و ریشه خشم تو از سماجت و چسبندگی شدید تو به این ها ناشی می شود.
وابستگی به این ها یعنی احساس تنهایی و بیگانگی کردن- و این وابستگی بسیار و بسیار نگران کننده و اضطراب آور است.اگر تو احساس بیگانگی و تنهایی بکنی- طبیعی است که دوست داشته باشی به چیزی وابسته باشی و به چیزی تکیه کنی. بعضی ها وابسته به خانه شان می شوند و بعضی ها به مقامشان و بعضی ها به ثروت و بعضی ها هم به الکل و مواد مخدر. و تو نمی دانی که این وابستگی ها همراه با خشم - نفرت - حسادت - کینه و همه زشتی های عالم خواهد بود.
بهتر است بدانیم که عرق ناسیونالیستی چقدر مخرب است! بد نیست بدانیم که بنای دیوارها و مرزها و من و تو ایجاد کردن ها- سهم من و سهم تو- خانه من - خانه تو- مکتب من - مکتب تو - برادر و خواهر من و توـ یعنی ایجاد خدایان بیشتر و باور به بت ها می باشد و این چقدر در ما خشم تولید می کند.
کیفیت دانستن با کیفیت ادراک تفاوت بسیار دارد. کیفیتی که در ادراک است - در منطق و ذهن وجود ندارد.ادراک در عمل و با لمس بوجود می آید- اما دانستن نتیجه تجزیه و تحلیل است. به گذشته مربوط است و همیشه کهنه است. و به همین خاطر عرفا اهل عمل هستند و عمل هم در حال و اکنون- انجام می پذیرد. زمانی که بین منطق و عمل شکاف عمیقی وجود داشته باشد - ما جزئی از انکار کننده ها خواهیم بود.آنانی که ادراک نکنند انکار خواهند کرد.
همیشه کهنه تازه را انکار می کند.تازه در حال زیستن است و کهنه امید و آرزوی زیستن دارد. وقتی شما چیزی را انکار نمی کنید یا شما تازه و به حال و به روز هستید و یا چیزی را که انکار نمی کنید کهنه است و در خور قالب شماست.
اگر شما این مطلب را با قالبی که دارید مطالعه بفرمایید- ممکن است از من برنجید و عصبانی هم بشوید- لیکن اگر طوری بخوانید که منطق و گذشته شما در خواندن شما دخیل نباشد- می بینید که هیچ اتفاقی نمی افتد.یعنی احساسات گذشته را در حال و اکنونتان دخیل ندهید و بخوانید- می بینید که آسوده می شوید و نمی رنجید و خشمگین هم نمی شوید.
انسانی که به واسطه قالب و ذهن شرطی نگاه بکند - بشنود - لمس کند - راه برود - بنشیند - نفس بکشد - کار بکند - ازدواج بکند - دوست داشته باشد- ارتباط داشته باشد - مطالعه بکند - تحصیل بکند- یک انسان تمام زنده نیست . . .اگر بخواهی زندگی و حال را با قالب و واحد اندازه گیری گذشته اندازه بگیری - اندازه ی گرفته شده اشتباه در خواهد آمد- و تو از این اشتباه خشمگین خواهی شد.
اگر بخواهیم به ماهیت و جریان خشم و پرخاشگری پی ببریم باید از شرطی بودن خودمان آگاه باشیم و آگاه به معنی این که از آن قالب خارج شویم.از آن زندان و از داخل و میدان شرطی بودن ذهنی رها شویم- تا بر تجاوز و عثیان و طغیان فارغ شویم.
گفتیم که دانستن نتیجه تجزیه و تحلیل است و تجزیه و تحلیل یک ایده تولید می کند- یک نظریه بوجود می آورد و این نظریه موجب محدودیت هوشمندی و ابتکار عمل و مانع شناخت می شود. و از طرفی گفتیم که عمل و لمس و ادراک کامل است و مثل دانستن ناکامل نیست. البته عمل و لمسی که قالب و گذشته و ایده در آن دخالتی نداشته باشد.
دخالت نظریه و ایده در عمل موجب تناقض می گردد و تناقض و هارمونی نداشتن خود تضاد است و هر جا تضاد باشد - آن جا خشم است. یعنی عامل اصلی خشم و عصبانیت- تضاد و دوگانگی است.
باور شما به یک ایدئولوژی و اعتقاد و سماجت در حقانیت شدید شما به یک برخورد و رابطه بومی- موجب می شود که شما در اکنون و حال - هنگام عمل از اعتقاد خود ( قالب) کمک بگیرید تا عمل شما در پارادکس با باور شما نباشد و در خود این کمک و یاری و سعی و تلاش- تناقض و دوگانگی و عدم نظم درونی وجود دارد. زیرا ایدوئولوژی و نظریه مال گذشته است و عمل در حال به وقوع پیوستن است و بین این دو ناهماهنگی بوجود می آید.
اساس و چیستی و ذات تناقض- همان خشم است.
اگر شما به فامیل و همسر و فرزندان خود احساس نرم خویی و خوش رفتاری داشته باشید و به دوستان سیمپاتی نشان بدهید و به دیگری احساس بد خلقی و بدگمانی و نامهربانی و تشدد داشته باشید- این تناقض یعنی صدق یکی بر کذب دیگری.این تناقض ها در عمل به تضارب می رسند.و گفتیم که تناقض - خشم و طغیان را تشدید می کند.
عرفا اهل عمل هستند و عمل هم مربوط به حال است و از گذشته تغذیه نمی شود.عمل همیشه در اکنون به وقوع می پیوندد و اگر ما در عمل دچار دوگانگی و ناهمگونی شویم- خشم مضمر خواهد بود.
آیا میل و علاقه ما به درک و دانستن گذشته است یا درک حال! درک گذشته یعنی دانستن واژه ها و درک حال و بودن یعنی درک چیزی که در حال به وقوع پیوستن است و تازه است و این درک یعنی درک واقعیت و واقعی!
البته در این مطلب سعی نمی کنیم به فایده های نظریه و ایده- مثلا در علم و تکنولوژی بپردازیم. موضوع در شناخت معرفت و خودشناسی و خشم است.صحبت سر تضاد ها می باشد. وقتی شما یک ایده و باوری از اخلاق داشته باشید و یک حسی از خودتان را که با آن باور مغایرت داشته باشد- سرکوب کنید- در این جا تعارض و خشم غیر قابل پیشگیری خواهد بود.
خشونت معلول تضاهای ماست.وقتی تو حسادت می ورزی- وقتی تو نفرت می ورزی- این به معنی آن است که تو در محدوده خودآگاهی به سر می بری.
تو مهربان هستی و به همسر و فرزندان و فامیل و دوستان محبت می کنی- ولی اتفاق هم می افتد که تو به دیگری این کیفیت مهربانی را نداشته باشی و شاید بدخلقی هم هر از گاهی بکنی. این به این معنی است که تو اولا مهربان نیستی و اگر منطق تو ارضاء شود هرلحظه ممکن است همین بدخلقی را به نزدیکان خود هم روا بداری.
فراموش نکنیم که کسی که به دیگری بدی بکند- روزی به نزدیکان خود هم می تواند بدی بکند و شاید هم با شدت بیشتر!
هرکس هم مهربان است و هم نامهربان- این شخص در تعارض با طبیعت است و خشم و خشونت هم حاصل همین تعارض با طبیعت است.این تضادها در ما احساسات تولید می کنند- احساساتی که حاصل قالب شرطی و محدود ذهن هستند و هیچ ربطی به اصالت و فطرت و بن و ریشه ما ندارند و چیزی که به بن و ریشه ما ربطی نداشته باشد- کاذب است و هر کذبی تولید حسادت - نفرت - کینه - شرارت - دروغ - و خشم می کند.
خشم یک واکنش مصنوئی - برای احساسات و تضادهای مصنوئی می باشد.
و تضاد حاصل ناکامل و ناقص بودن واکنش های ماست.کودکان تضادهای افراد بزرگ نما را ندارند. زیرا واکنش های کودکان کامل است و هنوز ذهن آنها شرطی نشده است و تو می گویی یک نوزاد هم خشم دارد.البته که خواهد داشت.
پدر و مادری که کیفیت ژن های دوگانگی و خشم شان را به نوزاد انتقال داده اند- باید طبیعی باشد که وقتی به دنیا بیایند با جیغ و داد فراوانی به دنیا می آیند.نوزادی که حامل ژن های پدر و مادر مغرور و ارباب صفت باشد- موقع به دنیا آمدن جیغ و دادش و حرکاتش مجال همه را از هم می گیرد.و نوزادی که حامل کیفیت ژن های پدر و مادر متواظع و با معرفت و متعالی باشد که هنگام تولد از آرامش خاصی برخوردار خواهد بود.
حتی در عشق و دوست داشتن انسان مغرور و حسود و جاه طلب خودآگاه خشم نهفته است.کسی که گرفتار تضادهاست - نمی تواند دوست داشته باشد و نمی توان به کسی که تضاد در او حکومت می کند اعتماد کرد.کسی که یک روز شاد است و روز بعد اخمو - کسی که به بعضی ها مهربان است و به بعضی ها نامهربان است. بیمار است.
البته ما اگر یک نفر ناآشنا را ملاقات می کنیم بهتر است به او محبت کنیم ولی ما نمی توانیم به کسی که اخمو و پذیرای مهرورزی ما نیست, مهربانی کنیم.او نمی پذیرد.
نیکی چو از حد بگذرد . . . ابله خیال بد کند
من هم به کسی که محبت برای او سم است و دشمن خوبی و محبت است که نمی توانم مهربان باشم.بهترین راه این است که از او پرهیز کنم.
احساس غم و اندوه از همین تضادها ناشی می شود و تو تا زمانی که احساس غم و اندوه و رنج داشته باشی- خشم و خشونت هم پا به پای تو خواهد بود.
شعارها و تئوری های مانند صلح - مذاکره -دیالوگ- عشق - مهرورزی - روز نیکوکاری و . . . نتوانسته است بیماری خشم ما را درمان کند. پس تکلیف چیست !؟
اگر ترس - نفرت - حسادت - اضطراب و خشم خوب است و دوست داریم با این داشت ها و خصلت ها زندگی کنیم- نمی توانیم بر بیماری خشم غلبه کنیم. ما اول باید بدانیم که این ها مربوط به انسان متمدن نیستند.از بوزینه ها و حیوانات درنده می توان انتظار خشم و خشونت داشت و اما از یک انسان متمدن نمی توان همان انتظار را داشت.
پس از دانستن این که- خشم مال انسان نیست- باید تجربه کنیم که پس چه چیزی به انسان مربوط می شود و از چه نوع کیفیتی برخوردار است! واقعا تو چرا با خشم و کینه و نفرت در ارتباط هستی !؟ و من در حیرتم که تو از فلان بیماری وحشت داری ولی از خشم خود خجالت نمی کشی!
بعضی از به اصطلاح روانشناسان اعتقاد به این دارند که خشم در وجود انسان هست و فقط باید راه کارهای کنار آمدن با خشم را یاد گرفت. واینان فراموش کرده اند که هنوز بعد از آمدن این همه پیامبر - این همه متخصص و این همه دانش و این همه اشرف بودن- هر روز انسان با تضاد و خشم به سر می برد.
دندان لق را باید کشید و بیرون انداخت.آیا واقعا این زندگی ناب - ارزش حسادت ورزی و خشونت را دارد!؟ آیا من به خاطر این زندگی می کنم که حسادت بورزم و خشونت و بدخلقی بکنم !؟ ما باید یاد بگیریم و زندگی را در عدم خشم تجربه بکنیم و ما باید یاد بگیریم که در هیچ شرایطی با دیگران دشمنی و عداوت نکنیم که زندگی در عدم خشم والاترین تجربه کیفیت زندگی می باشد.
این را در خاموشی و سکوت خود باید تجربه کنیم. و انسان تا خود را نشناخته است در گودال و میدان جنگ و دعوا و کشمکش و تناقض و افکارهای پلید به سر خواهد برد. چاره در خودشناسی است و این آن خودی نیست که اغلب روانشناسان در دکان های خود از آن تعریف و تفصیر نظری می کنند.
انسان فقط می تواند به صورت مستقیم خودش را بشناسد و تمام تضادها و اضطراب ها و رنج و نگرانی ها ی ما از این است که ما به صورت مستقیم و از طریق تجربه وجودی خود را نشناخته ایم و همیشه از طریق نظریه و عقیده و باور و گفته ها و ادوار و مقایسه- به تعریف خود پرداخته ایم و در عمل گرفتار تضاد و دوگانگی شده ایم.
و حاصل چنین شناختی در ما بعد از میلیون ها سال خشم و خصومت - کدورت - حسادت و دشمنی و تئوری توهم بوده است.انسان ها علاقه به خودشان ندارند و این طبیعی است- چون که خود اصلی در غیبت به سر می برد و تو اگر خود اصلی را مشاهده کنی- شیفته آن می شوی و تمام امیدها و آرزوها و خشم در تو محو می شود.
و تنها باقی مانده معجزه و عشق خواهد بود. همان چیزی که در نقطه است - در آغاز بود - در تولد بود و در قبل از تولد بود . . . یعنی یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود و چنان ماند و چنین نیز خواهد ماند.
قاسم سلطانی
هر که شــــد محــــرم دل در حرم یــــــــــار مــــاند
و آنکه ایـــــن کار ندانست در انکـــــــــــار مــــــــاند






او سعی دارد با مدادهای من قانون و اخلاق نقاشی کند و آن را به باور خود و دیگران بکشاند و چشم و گوش و وجود من را در داخل زندان همان قانون و اخلاق و باور ترسیم کند.لیکن آگاهی من به زیر و روی او دیدی عمیق می اندازد و سپس تبسمی از جنس سکوت و ناخودآگاه من بر می خیزد و او را از من می راند.

در اروپا و آمریکا در سن ۶۵ سالگی بازنشست می شوند-بازنشستگی اجباری.روز تولد ۶۵ سالگی روز بازنشستگی هم هست.باورهای جامعه تا دیروز او را ارزشمند تلقی می کردند و از ۶۵ سالگی سربار تلقی می کنند.







