تبليغاتX
رابطه خودشناسی با سلامتی

Yazdan

شناخت و درمان بیماری خشم

ذهن به دلیل اعتقادات و باورهای من در آوردی و خرافات به یک قالب شرطی تبدیل شده است که ما آن قالب را <من> می نامیم. و هرکس به آن قالب حرفی بزند- تلقی می کنیم که به ما حرفی زده شده است و سوء تعبیر ها و سوء رفتارها شروع می شود و ما احساس نا امنی می کنیم.

احساس می کنیم وجود و هویت ما زیر سوال رفته است - خودمان را در آن قالب تعریف می کنیم و بیرون آن قالب و چهاچوب غریبه است.زیرا این قالب بسیار و بسیار خطاپذیر است و می توان گفت خود خطا است.و ذهن دیوار انزوا و جدایی را همین جا بنا می کند.

من و تو ! داخل قالب و بیرون قالب = بیگانگی- تنهایی- تکه تکه بودن- و از کل جدا شدن!

و اگر تو کتابی بخوانی- می پنداری که تو آن را می خوانی و اگر متوجه ماهیت ذهن شرطی باشی - می بینی که آن <قالب> آن را می خواند و نه توی اصلی.آن قالب مانند غبار و چرک روی اصلی و اصیل تو را پوشانده است. که مولانا ۸۰۰ سال پیش گفت:( بشنو از نی چون حکایت می کند . . . از جدایی ها شکایت می کند).

و تو از این به بعد هر اطلاعاتی و هر دانشی که مربوط به جهان هستی و خداوند و خود تو  دریافت کنی- قالب تو آن را فیلتر و تایید باید بکند و قالب تو هرچه باشد - چه بزرگ و کوچک- محدود است و خداوند و اما عشق و حقیقت و محبوب نامحدود . . .

تو محال است با وجود این قالب رشد کنی! آگاهی نامحدود است و قالب محدود.زمانی که یک <ذهن> باور دارد و تلقی می کند که فقط مکتب و فرقه ی آن می تواند- حقیقت را  بفهمد . . . در حقیقت او- خشم نهفته است و در واقع او خشم می ورزد.و اگر تو بدانی که این ذهن و قالب شرطی- دست به چه بیرحمی هایی که نزده است.

تو وقتی از روز تولدت در زندان باشی و بیرون از زندان را تجربه نکرده باشی-طبیعی است که به شرایط خود خرسند خواهی بود! چرا!!؟؟ چونکه روش دیگری از زندگی و زیستن را تجربه نکرده ای.یک پرنده در قفس حتی فراموش می کند که می تواند پرواز کند و یک موش را اگر بگیری و گرسنه نگه داری و بعد از مدتی موشی دیگر را پیش آن موش ول کنی- موش گرسنه دیگر موش بودن خود را هم فراموش می کند و  همنوع خود را می خورد.

ما به خاطر شرطی بودن خود عصبانی و خشمگین می شویم و ما به خاطر شرطی بودن خود احساس غم و اندوه و ناراحتی داریم و عصبانی شونده همیشه بازنده است.

آیا تو یعنی وطنت !؟ آیا تو یعنی شغلت !؟ آیا تو یعنی مقامت !؟ آیا تو یعنی ثروتت !؟ آیا تو یعنی عقیده و باورت !؟ آیا تو یعنی تعصبات فرهنگی ات و آیا تو یعنی غرور و احساس انانیتت !؟ اگر تو بخشی و یا همه این ها باشی و هویت اصلی تو را این ها تشکیل می دهند! تردید نکن که عامل و ریشه خشم تو از سماجت و چسبندگی شدید تو به این ها ناشی می شود.

وابستگی به این ها یعنی احساس تنهایی و بیگانگی کردن- و این وابستگی بسیار و بسیار نگران کننده و اضطراب آور است.اگر تو احساس بیگانگی و تنهایی بکنی- طبیعی است که دوست داشته باشی به چیزی وابسته باشی و به چیزی تکیه کنی. بعضی ها وابسته به خانه شان می شوند و بعضی ها به مقامشان و بعضی ها به ثروت و بعضی ها هم به الکل و مواد مخدر. و تو نمی دانی که این وابستگی ها همراه با خشم - نفرت - حسادت - کینه و همه زشتی های عالم خواهد بود.

بهتر است بدانیم که عرق ناسیونالیستی چقدر مخرب است! بد نیست بدانیم که بنای دیوارها و مرزها و من و تو ایجاد کردن ها- سهم من و سهم تو- خانه من - خانه تو- مکتب من - مکتب تو - برادر و خواهر من و توـ یعنی ایجاد خدایان بیشتر و باور به بت ها می باشد و این چقدر در ما خشم تولید می کند.

کیفیت دانستن با کیفیت ادراک تفاوت بسیار دارد. کیفیتی که در ادراک است - در منطق و ذهن وجود ندارد.ادراک در عمل و با لمس بوجود می آید- اما دانستن نتیجه تجزیه و تحلیل است. به گذشته مربوط است و همیشه کهنه است. و به همین خاطر عرفا اهل عمل هستند و عمل هم در حال و اکنون- انجام می پذیرد. زمانی که بین منطق و عمل شکاف عمیقی وجود داشته باشد - ما جزئی از انکار کننده ها خواهیم بود.آنانی که ادراک نکنند انکار خواهند کرد.

همیشه کهنه تازه را انکار می کند.تازه در حال زیستن است و کهنه امید و آرزوی زیستن دارد.  وقتی شما چیزی را انکار نمی کنید یا شما تازه  و به حال و به روز هستید و یا چیزی را که انکار نمی کنید کهنه است و در خور قالب شماست.

اگر شما این مطلب را با قالبی که دارید مطالعه بفرمایید- ممکن است از من برنجید و عصبانی هم بشوید- لیکن اگر طوری بخوانید که منطق و گذشته شما در خواندن شما دخیل نباشد- می بینید که هیچ اتفاقی نمی افتد.یعنی احساسات گذشته را در حال و اکنونتان دخیل ندهید و بخوانید- می بینید که آسوده می شوید و نمی رنجید و خشمگین هم نمی شوید.

انسانی که به واسطه قالب و ذهن شرطی نگاه بکند - بشنود - لمس کند - راه برود - بنشیند - نفس بکشد - کار بکند - ازدواج بکند - دوست داشته باشد- ارتباط داشته باشد - مطالعه بکند - تحصیل بکند- یک انسان تمام زنده نیست . . .اگر بخواهی زندگی و حال را با قالب و واحد اندازه گیری گذشته اندازه بگیری - اندازه ی گرفته شده اشتباه در خواهد آمد- و تو از این اشتباه خشمگین خواهی شد. 

اگر بخواهیم به ماهیت و جریان خشم و پرخاشگری پی ببریم باید از شرطی بودن خودمان آگاه باشیم و آگاه به معنی این که از آن قالب خارج شویم.از آن زندان و از داخل و میدان شرطی بودن ذهنی رها شویم- تا بر تجاوز و عثیان و طغیان فارغ شویم.

گفتیم که دانستن نتیجه تجزیه و تحلیل است و تجزیه و تحلیل یک ایده تولید می کند- یک نظریه بوجود می آورد و این نظریه موجب محدودیت هوشمندی و ابتکار عمل و مانع شناخت می شود. و از طرفی گفتیم که عمل و لمس و ادراک کامل است و مثل دانستن ناکامل نیست. البته عمل و لمسی که قالب و گذشته و ایده در آن دخالتی نداشته باشد.

دخالت نظریه و ایده در عمل موجب تناقض می گردد و تناقض و هارمونی نداشتن خود تضاد است و هر جا تضاد باشد - آن جا خشم است. یعنی عامل اصلی خشم و عصبانیت- تضاد و دوگانگی است.

باور شما به یک ایدئولوژی و اعتقاد و سماجت در حقانیت شدید شما به یک برخورد و رابطه بومی- موجب می شود که شما در اکنون و حال - هنگام عمل از اعتقاد خود ( قالب) کمک بگیرید تا عمل شما در پارادکس با باور شما نباشد و در خود این کمک و یاری و سعی و تلاش- تناقض و دوگانگی و عدم نظم درونی وجود دارد. زیرا ایدوئولوژی و نظریه مال گذشته است و عمل در حال به وقوع پیوستن است و بین این دو ناهماهنگی بوجود می آید.

اساس و چیستی و ذات تناقض- همان خشم است.

اگر شما به فامیل و همسر و فرزندان خود احساس نرم خویی و خوش رفتاری داشته باشید و به دوستان سیمپاتی نشان بدهید و به دیگری احساس بد خلقی و بدگمانی و نامهربانی و تشدد داشته باشید- این تناقض یعنی صدق یکی بر کذب دیگری.این تناقض ها در عمل به تضارب می رسند.و گفتیم که تناقض - خشم و طغیان را تشدید می کند.

عرفا اهل عمل هستند و عمل هم مربوط به حال است و از گذشته تغذیه نمی شود.عمل همیشه در اکنون به وقوع می پیوندد و اگر ما در عمل دچار دوگانگی و ناهمگونی شویم- خشم مضمر خواهد بود.

آیا میل و علاقه ما به درک و دانستن گذشته است یا درک حال! درک گذشته یعنی دانستن واژه ها و درک حال و بودن یعنی درک چیزی که در حال به وقوع پیوستن است و تازه است و این درک یعنی درک واقعیت و واقعی!

البته در این مطلب سعی نمی کنیم به فایده های نظریه و ایده- مثلا در علم و تکنولوژی بپردازیم. موضوع در شناخت معرفت و خودشناسی و خشم است.صحبت سر تضاد ها می باشد. وقتی شما یک ایده و باوری از اخلاق داشته باشید و یک حسی از خودتان را که با آن باور مغایرت داشته باشد- سرکوب کنید- در این جا تعارض و خشم غیر قابل پیشگیری خواهد بود.

خشونت معلول تضاهای ماست.وقتی تو حسادت می ورزی- وقتی تو نفرت می ورزی- این به معنی آن است که تو در محدوده خودآگاهی به سر می بری.

تو مهربان هستی و به همسر و فرزندان و فامیل و دوستان محبت می کنی- ولی اتفاق هم می افتد که تو به دیگری این کیفیت مهربانی را نداشته باشی و شاید بدخلقی هم هر از گاهی بکنی. این به این معنی است که تو اولا مهربان نیستی و اگر منطق تو ارضاء شود هرلحظه ممکن است همین بدخلقی را به نزدیکان خود هم روا بداری.

فراموش نکنیم که کسی که به دیگری بدی بکند- روزی به نزدیکان خود هم می تواند بدی بکند و شاید هم با شدت بیشتر!

هرکس هم مهربان است و هم نامهربان- این شخص در تعارض با طبیعت است و خشم و خشونت هم حاصل همین تعارض با طبیعت است.این تضادها در ما احساسات تولید می کنند- احساساتی که حاصل قالب شرطی و محدود ذهن هستند و هیچ ربطی به اصالت و فطرت و بن و ریشه ما ندارند و چیزی که به بن و ریشه ما ربطی نداشته باشد- کاذب است و هر کذبی تولید حسادت - نفرت - کینه - شرارت - دروغ - و خشم می کند.

خشم یک واکنش مصنوئی - برای احساسات و تضادهای مصنوئی می باشد.

و تضاد حاصل ناکامل و ناقص بودن واکنش های ماست.کودکان تضادهای افراد بزرگ نما را ندارند. زیرا واکنش های کودکان کامل است و هنوز ذهن آنها شرطی نشده است و تو می گویی یک نوزاد هم خشم دارد.البته که خواهد داشت.

پدر و مادری که کیفیت ژن های دوگانگی و خشم شان را به نوزاد انتقال داده اند- باید طبیعی باشد که وقتی به دنیا بیایند با جیغ و داد فراوانی به دنیا می آیند.نوزادی که حامل ژن های پدر و مادر مغرور و ارباب صفت باشد- موقع به دنیا آمدن جیغ و دادش و حرکاتش مجال همه را از هم می گیرد.و نوزادی که حامل کیفیت ژن های پدر و مادر متواظع و با معرفت و متعالی باشد که هنگام تولد از آرامش خاصی برخوردار خواهد بود.

حتی در عشق و دوست داشتن انسان مغرور و حسود و جاه طلب خودآگاه خشم نهفته است.کسی که گرفتار تضادهاست - نمی تواند دوست داشته باشد و نمی توان به کسی که تضاد در او حکومت می کند اعتماد کرد.کسی که یک روز شاد است و روز بعد اخمو - کسی که به بعضی ها مهربان است و به بعضی ها نامهربان است. بیمار است.

البته ما اگر یک نفر ناآشنا را ملاقات می کنیم بهتر است به او محبت کنیم ولی ما نمی توانیم به کسی که اخمو و پذیرای مهرورزی ما نیست, مهربانی کنیم.او نمی پذیرد.

نیکی چو از حد بگذرد . . . ابله خیال بد کند

من هم به کسی که محبت برای او سم است و دشمن خوبی و محبت است که نمی توانم مهربان باشم.بهترین راه این است که از او پرهیز کنم.

احساس غم و اندوه از همین تضادها ناشی می شود و تو تا زمانی که احساس غم و اندوه و رنج داشته باشی- خشم و خشونت هم پا به پای تو خواهد بود.

شعارها و تئوری های مانند صلح - مذاکره -دیالوگ- عشق - مهرورزی - روز نیکوکاری و . . . نتوانسته است بیماری خشم ما را درمان کند. پس تکلیف چیست !؟

اگر ترس - نفرت - حسادت - اضطراب و خشم خوب است و دوست داریم با این داشت ها و خصلت ها زندگی کنیم- نمی توانیم بر بیماری خشم غلبه کنیم. ما اول باید بدانیم که این ها مربوط به انسان متمدن نیستند.از بوزینه ها و حیوانات درنده می توان انتظار خشم و خشونت داشت و اما از یک انسان متمدن نمی توان همان انتظار را داشت.

پس از دانستن این که- خشم مال انسان نیست- باید تجربه کنیم که پس چه چیزی به انسان مربوط می شود و از چه نوع کیفیتی برخوردار است! واقعا تو چرا با خشم و کینه و نفرت در ارتباط هستی !؟ و من در حیرتم که تو از فلان بیماری وحشت داری ولی از خشم خود خجالت نمی کشی!

بعضی از به اصطلاح روانشناسان اعتقاد به این دارند که خشم در وجود انسان هست و فقط باید راه کارهای کنار آمدن با خشم را یاد گرفت. واینان فراموش کرده اند که هنوز بعد از آمدن این همه پیامبر - این همه متخصص و این همه دانش و این همه اشرف بودن- هر روز انسان با تضاد و خشم به سر می برد.

دندان لق را باید کشید و بیرون انداخت.آیا واقعا این زندگی ناب - ارزش حسادت ورزی و خشونت را دارد!؟ آیا من به خاطر این زندگی می کنم که حسادت بورزم و خشونت و بدخلقی بکنم !؟ ما باید یاد بگیریم و زندگی را در عدم خشم تجربه بکنیم و ما باید یاد بگیریم که در هیچ شرایطی با دیگران دشمنی و عداوت نکنیم که زندگی در عدم خشم والاترین تجربه کیفیت زندگی می باشد.

این را در خاموشی و سکوت خود باید تجربه کنیم. و انسان تا خود را نشناخته است در گودال و میدان جنگ و دعوا و کشمکش و تناقض و افکارهای پلید به سر خواهد برد. چاره در خودشناسی است و این آن خودی نیست که اغلب روانشناسان در دکان های خود از آن تعریف و تفصیر نظری می کنند.

انسان فقط می تواند به صورت مستقیم خودش را بشناسد و تمام تضادها و اضطراب ها و رنج و نگرانی ها ی ما از این است که ما به صورت مستقیم و از طریق تجربه وجودی خود را نشناخته ایم و همیشه از طریق نظریه و عقیده و باور و گفته ها و ادوار و مقایسه- به تعریف خود پرداخته ایم و در عمل گرفتار تضاد و دوگانگی شده ایم.

و حاصل چنین شناختی در ما بعد از میلیون ها سال خشم و خصومت - کدورت - حسادت و دشمنی و تئوری توهم بوده است.انسان ها علاقه به خودشان ندارند و این طبیعی است- چون که خود اصلی در غیبت به سر می برد و تو اگر خود اصلی را مشاهده کنی- شیفته آن می شوی و تمام امیدها و آرزوها و خشم در تو محو می شود.

و تنها باقی مانده معجزه و عشق خواهد بود. همان چیزی که در نقطه است - در آغاز بود - در تولد بود و در قبل از تولد بود . . . یعنی یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود و چنان ماند و چنین نیز خواهد ماند.

قاسم سلطانی

هر که شــــد محــــرم دل                     در حرم یــــــــــار مــــاند

و آنکه ایـــــن کار ندانست                     در انکـــــــــــار مــــــــاند

                                                  



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:3 توسط Ghasem Soltani |

تو هم مرد هستی و هم زن !

از دیدگاه زیست شناسی هیچ مردی ۱۰۰٪ مرد نیست و هیچ زنی ۱۰۰٪ زن نیست.در واقع هر مردی ۵۱٪ مرد و ۴۹٪ زن می باشد و هر زنی ۵۱٪ زن و ۴۹٪ مرد می باشد.

بالاخره تو از هورمون ها و انرژی پدر و مادر متولد شده ای و کیفیت هورمون های هم پدر و هم مادر در تو حضور دارند و تو چگونه می توانی فقط مرد و یا فقط زن باشی!؟برای کامل بودن ما می بایستی وجود و حضور مردانه و زنانگی مان را در خود بپذیریم.

اما این اتفاق نمی افتد و تو از روز اول تولد زیر فشار جامعه- یا باید مرد باشی و یا زن! و خواهی نخواهی این برچسب و اتیکت را به تو خواهند زد-که البته بعد از تائید جامعه تو هم باید رفتارت را بر اساس همان تائیدیه تنظیم کرده باشی. و تحقیقا و دقیقا رشد نیمی از تو به فراموشی سپرده می شود و یا سرکوب می شود.

البته تا سن ۷ سالگی بچه ها به جنسیت خود خیلی توجه ندارند و به همین خاطر بچه ها تا ۷ سالگی حس کامل و تکمیل بودن را داشته و از اعتماد به نفس بالایی برخوردارند.

اما زمانی می رسد که همان بچه شروع به سرکوب نیمی از خود می کند. باورها و تصویر های موهومی از زن و مرد توسط جامعه بچه را در دوران بسیار سختی قرار می دهد.تو ناگهان می بایستی نصفی از خود را ببرّی و با نیمی از خود آغازی دوباره کنی. و می توان گفت که نصفی از وجود تو را غبار باورهای دست و پاگیر و خرافات می پوشانند.

از ۷ تا ۱۴ سالگی بچه ها بالاترین توجه و آموزش و تربیت را از جانب پدر و مادر دریافت می کنند و باورها و توهم های خود را در باره ی زن و مرد ایده آل جایگزین رفتارهای وجودی و فردی بچه ها قرار می دهند و به همین جهت اولین قهرمان هر پسری- مادرش و اولین قهرمان هر دختری پدرش می باشد.

اگر بچه ای در این دوران در خانواده ای باز و دمکرات بتواند وجود خود را تجربه بکند- او در آینده و حال خواهد توانست در فردیت وجودی خود- با اعتماد به نفس زندگی کند و خود را کامل و تکمیل حس بکند.

احساس ناکامل بودن زمانی سرعت خواهد گرفت که پدر و مادر از هم جدا شده و یا یکی از آن ها در غیبت باشد.اکثریت بچه هایی که در دوران ۷ تا ۱۴ سالگی در غیبت یکی از والدین بزرگ شده اند- در بزرگسالی خودشان را ناکامل حس می کنند.و این غیبت یکی از والدین می تواند دختر و پسری باشد که جامعه و باورها آن ها را از هم جدا کرده است.

در ۱۴ سالگی بچه ها از نظر جسمانی بالغ می شوند و قوانین و عادت های اجتماع اجازه ی رفتارهای قبل از ۱۴ سالگی را نه به پدر و مادر و نه به فرزندان می دهد و بدین طریق بچه ها دوباره از پدر و مادر جدا می شوند و جدایی و تنهایی را این بار هم باید تجربه کنند.

آغاز و کنکاشی دوباره و ناامن در بیرون از خانه و خانواده و دید جامعه شروع می شود و بچه به جمع آوری تصاویر و عقیده ها و نظرها در بیرون از خود واقعی می پردازد- که رسانه های گروهی نقش بزرگی در این دوران در بچه ها بازی می کنند.

و در غرب تبلیغات- مستقیم روی نوجوانان تمرکز می شود و پسر و دختر جذابی که کنار محصول و کالایی در قیمت محصول نقش بازی می کند. و همین شرکت های بزرگ- اولین سوء استفاده و بهره برداری را که ناشی از سرکوب نیمه ی پنهان بچه های معصوم است- را به عمل می آورند.

و چنین می شود که عشق و محبت واقعی محو و قدرت دیوانگان و از خدا بی خبران زیاد شده و برای ما با بمب های کروز دمکراسی آوردن را شعار می دهند.مقصر خود ما هستیم که دختران و پسرانمان را از هم جدا می کنیم و از هم دور می کنیم و بعد برای دیدن آن هزینه های زیادی می پردازیم!

این دوران هم تقریبا ۷ سال طول می کشد.اما در این هفت سال هویت نوجوان با ایده های رسانه های گروهی و جامعه و شرکت های چند ملیتی ریشه می دواند. و از ۲۰ و ۲۱ سالگی آغازی دوباره برای پاسخ به انتظارات محیط و جامعه و خود می باشد.

در این دوران هست که خوش بینی ها و رویاها و درون با واقعیات جامعه برخورد می کنند و کسی که تا ساعتی پیش دلت را می برد- الان دشمنش می شوی و این روال باز ۷ سال به طول می انجامد.

واقعا که دوران راحتی نخواهد بود که تو به راحتی بتوانی- ایده آل ها و درون را به واقعیت ترجمه کنی! زیرا ایده آل یک تصویر است-یک درون است و تو آن را هنوز از قوه به فعل تبدیل نکرده ای و با واقعیت کنار آمدن هشیاری بالایی می طلبد. و به همین جهت دوستی ها و عشق ها در این دوران همیشه توام با اندوه و غم می باشد.

و اولین واکنش ها این است که تقصیر را گردن دیگری انداخت. اما این منصفانه و صحیح نیست.مقصر همیشه خود تو هستی! برای این که تو انتظاراتی داری و دیگری را تصویر آن انتظارات تلقی می کنی. و این یک توهم است.و اگر این واقعیت را نپذیری که تو هر روز با آن مواجه هستی- نمی توانی با واقعیات کنار بیایی.

اما ما زحمت نمی کشیم تا این را مشاهده کنیم. ما رفتار و کنار آمدن با واقعیت را دوست نداریم. ما میل به آموختن یکدیگر نداریم. اگر داشتیم که از همان اول روز تولد از هم جدا نمی شدیم! ما به جای پژوهش نسبت به یکدیگر سعی می کنیم دیگری را تغییر دهیم و این نابود کننده ترین چیزی است که در هر گونه ارتباطی می توانیم انجام بدهیم.

ما به جای دریافت و ارسال عشق در دایره و میدان انرژی- خودمان را با جدایی نیمی از خود- از آن میدان به بیرون آن میرانیم. و بدینگونه انرژی ما تا به ماده تنزل می کند. ما به جای شناخت یکدیگر سعی می کنیم دیگری را در اشغال خود داشته باشیم. و تو انتظار داری دیگری به تو اعتماد کند و به تو احترام بگذارد!

این دایره و میدان زن و مرد بودن ذهن ما را شرطی کرده و سودش به جیب شرکت های چند ملیتی می رود.دختران و پسران را از هم جدا کردن به معنی نیمی از آن ها را بریدن است.دختر و پسر در کنار هم کامل هستند و به تنهایی نیمی در تو مفقود است.

تو !؟ زن ها نباید چنان و باید چنین کنند!

من !؟ من مرد هستم و مردها چنین نمی کنند!

این یک مقاله تمثیلی می باشد و معنی مستقیم آن می توا ند خوا ننده را دچار اشتباه بکند.

قاسم سلطانی

حالا ببینیم گیتی احمدی چه می گوید: نیمه پنهان من

تنگ در آغوش عشقم

می آیی و نمی بینمت

سایه در سایه در من تکرار می شوی

من و تو در ازل     تو بوده ایم           یک جسم

همراه سال های کودکی ام        همزاد لحظه های نموّ

در کـوچه بـاغ های بـلوغ

هـشیار بـودی      خـفته بـودم    بـیدار بـودم و خـفته بـودی

مـی خـــواندم امّـا بـا گـلوی تــو    مـی گـــفتی امّـا بـا زبـان مـن

گـریز تـو بـود و پـاهـای مـن    نـگاه تـو بـود و چـشم هـای مـن

حدیث عشق می گفتم   و چشمانت خفته بود

با تو دست در دست    در میانه باغ    در شکار یک پروانه

بوئیدن یک سیب و چیدن شاخه ای نیلوفر

همراه من   همزاد من   همراز من

در گـذار از خـزان پـیچا پـیچ بـلوغ     سـال ها آمـدند و تـو نـیامدی

انـبوه بـرگ ها گـواه مـن اسـت     بـر عـبور زودهـنگامت و تـنهایی زود پـائیز مـن

 و اما تو در من همچنان تکرار می شوی و من همچنان دلتنگ سال های کودکی ام

بـازا و مـرا دوبـاره زبـان کـودکی ام بـیاموز



| *| نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:21 توسط Ghasem Soltani |

مدادهای رنگی و قرارگاه عشق

عشق بزرگ است و تو می خواهی با مقیاس کوچکی که داری- او را اندازه بگیری! طبیعی است که نتوان این کار را کرد.علاقه ی شدید تو به این واحد کوچک اندازه گیری- میل تو را از پژوهش نسبت به من و خود و عشق از بیخ و بن می سوزاند.

ذوق و وابستگی تو به این سازمان و به این واحد کوچک- تو را پیر و فرسوده کرده و تئوری توهم و باور تو را توانگر می کند.

سکوت و سفیدی من- مرا به تازه جویی رهنمون می کند و من با تازه- ملاقات می کنم.من هر آن بوی تازگی خواهم داد و این از سفیدی بوم من سرچشمه می گیرد.سفیدی من درخشنده است و درخشندگی من از بی زبانی من نشئت می گیرد.درخشنده بودن من از آگاهی بخش نامرئی هر زره اتم در وجود من است.

مدادهای رنگی من آن قدر رنگی نیستند که خصلت درخشندگی بوم مرا-دچار مختل کنند.من مدادهای رنگی ام را تیز نخواهم کرد-تا مبادا بوم کسی را با رنگ دلخواه و سلیقه و باور بیمار خود رنگارنگ بکند.

مدادهای رنگی من اجازه نامه ی پارچه پارچه کردن بوم کسی را ندارند.مدادهای رنگی من در تمام وقار بی رنگی و سکوت زنده به بودن هستند.مدادهای رنگی من از خودنمایی بیزارند.حواس مدادهای رنگی من در و با بی رنگی همبستر شده و در بی رنگی آبستن می شود و رشد کرده و در بی رنگی هم می زاید.

او سعی دارد یکی از مدادهای رنگی مرا دزدیده و تیز کرده و به جای من بوم مرا نقاشی کند-تا بوم سفید و درخشنده ی من از یک پارچگی و یگانگی تبدیل به یک نواختی و یک دستگی شود.

او سعی دارد با مدادهای من قانون و اخلاق نقاشی کند و آن را به باور خود و دیگران بکشاند و چشم و گوش و وجود من را در داخل زندان همان قانون و اخلاق و باور ترسیم کند.لیکن آگاهی من به زیر و روی او دیدی عمیق می اندازد و سپس تبسمی از جنس سکوت و ناخودآگاه من بر می خیزد و او را از من می راند.

تبسمی از پستوی ناخودآگاه و سکوت و سفیدی من او را از من دور می کند.او به مانند دزدان از من دور می شود.او و همان انگلی که می خواهد عشق را اندازه بگیرد-به مقیاس کوچکش پی می برد و متوجه می شود که نامحدود را با محدود نتوان اندازه گرفت- اما با محبوب چرا...! حواس بی رنگی من- ورای حواس پنج گانه ی من سفر می کند.

به راستی این مدادهای رنگی آنتیک- در دالان های ذهن آنتیک - یک روز پیروزی را- و روز دیگر شکست را ترسیم می کنند و این مدادهای رنگی پیوسته ساز مخالف را کشیده و دائم در حال جنگ و نزاع هستند.

و تو برای این که بجنگی باید دشمنی در برابر داشته باشی و آنگاه مداد تراش مدادهایش را تیز و دشمن می تراشد و این مدادها را همچون سربازانی آنتیک در دالان های ذهن آنتیک خود به جنگ با دشمن واهی آنتیک خود می فرستد.

جنگاور واقعی به فنر می ماند تا مداد خشک!

ای پاک نمای من! تو چرا بدینگونه در خود می پیچی!؟ آیا انگلی از بیرون موجب خودپیچی تو شده است!؟ انسان سالم فقط در بیرون از خود می تواند دشمنی داشته باشد-لیکن بلندپروازی ها و جاه طلبی های تو دشمنان زیادی را درون تو ساخته است که گاهی می پنداری پیروزی و گاهی...!

ای زاهدنما- دوری از بوسه ی تازه- ناشی از تخیلات شیطانی و ناپاک تو- موجب دل درد و خودپیجی تو- و آلوده کردن فضای روحانی ملکوتی شده است.ای زاهد ظاهرپرست- مدادهای رنگی تو در زدوخورد و کشمکش پایدار می مانند!

تو با اشک های کاذب آبیاری می شوی و هرچه بیشتر بیخ و بن تو با چنین توجه و اشک های ساختگی آبیاری می شوند- تو از بوسه ی تازه بد خواهی گفت.این اشک های بدون عشق تو را آبیاری می کنند و چون شاه رمز در آن اشک ها مفقود است-چشم های تو همه چیز را جز آنچه هست جلوه می دهد.

تو زمانی گمراه شدی که سیر طبیعی را زشت ترسیم کردی.مدادهای رنگی تو خوب را بد و زیبا را زشت و زشت را زیبا و بد را خوب ترسیم کردند و کم کم تو باور کردی و بدحس شدی.تو به طبیعت و غریزه ی خود بدحس و بدگمان شده ای و به راستی من آرزوی زیبایی برای تو دارم.

وقتی تو نسبت به طبیعت خود بدحس شدی- زرنگی و چابکی نفس از راه رسید.

امّا من - امّا من- دوست خواهم داشت-عشق خواهم ورزید-مهر خواهم ورزید و بر زیر و روی بوسه چنان بوسه ای خواهم زد که هیچ مداد رنگی نتواند آن را ترسیم کند- و آن را زشت ترسیم کند.

نفس را در قرارگاه عشق پناه گاهی نیست.

قاسم سلطانی

و حافظ می گوید:

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

                                                     کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

این دل غم دیده حالش به شود دل بد مکن

                                                   وین سر شوریــــده باز آید به سامان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

                                                    دایما یکســان نباشـــد حــال دوران غــم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

                                             چتر گل در سرکشی ای مرغ خوش خوان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند

                                            چون تو را نوح اسـت کشـتیبـان زتوفــان غــم مخـور

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب

                                                         باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

                                                   سـرزنـش هـا گـر کنـــد خـار مغیلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

                                                            هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

 



| *| نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:9 توسط Ghasem Soltani |

راز جوانی و زنده ماندن!

                                                   

در اروپا و آمریکا در سن ۶۵ سالگی بازنشست می شوند-بازنشستگی اجباری.روز تولد ۶۵ سالگی روز بازنشستگی هم هست.باورهای جامعه تا دیروز او را ارزشمند تلقی می کردند و از ۶۵ سالگی سربار تلقی می کنند.

طبیعی است که در همان سال های اول بازنشستگی حملات قلبی و انواع بیماری ها به سراغش بیایند.تفکر و ذهن انسان ها بیماری تولید می کند-سرطان تولید می کند.حمله های قلبی بوجود می آورد.

تفکر و ذهن کاذب یک جوان می گوید:انسان بازنشسته می شود و جذابیتش از بین می رود و یا کم می شود.همین تفکر و ترس و نگرانی در او بیماری روانی تولید می کند و بیماری روانی باعث کاهش سطح هورمون ها و مختل شدن سلول های پوستی می شود.و تو زود پیر می شوی.

اگر تو گمان می کنی- که ۶۵ ساله و یا ۸۰ ساله ها مثل ۲۰ و ۳۰ ساله ها جذاب نیستند.این برداشت مصیبت بار و کاذب تو باعث پیری زودرس می شود.تو فقط تلقی می کنی که یک انسان ۸۰ ساله جذاب نیست و اگر به آن باور بچسبی و اگر سماجت به خرج بدهی و محکم به آن بچسبی-به سوی بیماری و مرگ و پیری حرکت می کنی.

تو به خاطر باورهایی که داری- تلقی می کنی که برازنده ی یک ۸۰ ساله نیست که فلان کار را انجام دهد و نمی دانی که تو با این باور به سوی پیری و مرگ می روی!

پوست بدن انسام هر یک ماه یک بار خود را عوض می کند و کبد هر شش هفته یک بار-معده هر پنج روز یک بار و اسکلت هر سه ماه یک بار لایه ای تازه تر می کند.اما تو تلقی میکنی که ثابت مانده اند و این تنها در تلقی خلاصه نمی شودـ بلکه کاربرد و آن تغییراتی که در جهت منافع تو عمل می کردند را نیز مختل می کنند و تو زود پیر می شوی.

 

تقریبا در مدت چندین ماه ۹۸ درصد اتم های بدن شما تبدیل به اتم های تازه می شوند و اگر ما بتوانیم درک کنیم که جسم ما توهمی بیشتر نیست و حقیقت در جهانی نامرئی قرار دارد-آنگاه می توانیم متوجه نیروی خلاق و با عظمتی که در ما قرار دارد بشویم.

درک ما دنیا را می تواند تغییر دهد و وجود ما نیز شامل و بستگی به این درک ما دارد.آگاهی پیوسته در حال ترمیم بدن انسان هاست و آگاهی در ناخودآگاهی است.زندگی در ناحودآگاهی است:نفس کشیدن-تنگی و گشادی مردمک چشم-تنظیم حرارت بدن-جریان خون-شنیدن صداها و تپش قلب در آگاهی و ناخودآگاهی انجام می پذیرد.

فضای خالی در هر ذرّه اتم به واسطه ی آگاهی که دیده نمی شود می تپد و زندگی در همان فضای خالی هر ذره اتم قرار دارد.دکتر "دی پاک چوپرا" هم معتقد است: (اختلال پیری- یک بیماری منحصر به فرد قسمت خاکستری مغز نیست.آنگاه که هوش در نظام دفاعی یا غدد مترشحه ی داخلی از دست می رود-پیری و فرتوتی بدن صورت خارجی به خود می گیرد.)

شما اگر احساسات نداشته باشید که این معلول خرافات و توهم است پیر نمی شوید-جوان می مانید و آنگاه مرگی در کار نیست.این باورها-این خرافات-این توهمات ذهن شما را مختل می کند و تبدیل به مواد بیوشیمیایی می شوند و شما را ناخوش و پیر می کنند.

زنانی که دوستی هایشان یا  ازدواجشان به جدایی می کشد-شانس سرطان پستان در آنها دو برابر دیگر زنان است.افرادی که افسرده هستند-چهار برابر بیشتر از دیگران شانس مبتلا به بیماری قلبی دارند.می بینید که نظام فکری ما و احساسات ما بالاترین نقش را در زندگی ما بازی می کنند.

دو نفر مبتلا به بیماری قلب که بیماریشان شبیه هم هست-یکی ممکن است اصلا دردی نداشته باشد و دیگری چنان دردی داشته باشد که نتواند درد را تحمل بکند.آگاهی و ذهن ما می تواند درد را هم در کنترل خود داشته باشد.

شما تشنگی و گرسنگی در ماه رمضان را تبدیل به جشن می کنید و احساس تشنگی و گرسنگی ندارید و یا اگر داشته باشید آن را تبدیل به لذت می کنید.اگر همان مقدار تشنگی و گرسنگی در شرایط دیگری سراغ شما بیایند خیلی از آن استقبال نمی کنید.

احساس گرسنگی و احساس درد و غم و اندوه و پیری قابل شکست است.پیری و مرگ نتیجه ی انتظار و باور قدرتمند شما به آن است که آن را عملی می سازد و به آن تحقق می بخشد.

هر قصد و نیت شما می تواند در شما تحقق بخشد.ایمان شما و باور شما و قدرت قصد شما می تواند شما را جوان و شاداب نگه دارد.جوان ماندن در قضاوت نکردن است-جوان ماندن در تسلیم شدن است-جوان ماندن در معنی و تعبییر نکردن است.ذهن شرطی حق انتخاب شما را از دستتان می گیرد و اگر شما باور به مرگ داشته باشید! دیگر نمی توانید باور به غیر مرگ داشته باشید.هر باوری حق انتخاب را از شما سلب می کند. 

تو می گویی من شبیه فلان هنرپیشه ی هالیوودی نیستم و احساس کمی می کنی.یک آدم احمق سراغ تو می آید و می گوید تو چقدر روشن فکر هستی و تو این را باور می کنی.۲ نفر آدم زشت به تو می گویند:تو چقدر زیبا هستی و تو زیبا می شوی! یک حسود سراغ تو می آید و به تو می گوید فلانی که تو دوستش داری اصلا نقشه برای تو کشیده است و تو باور می کنی!

تو تبدیل به باور می شوی و این باورها تو را از خود جدا و تو را به سوی پیری و افسردگی و کهنسالی می کشد.تو پیوسته نگران فردا هستی و این نگرانی از فرداها باعث از کف دادن حال و اکنون تو می شوند.زندگی و بودن در همین اکنون است و نگرانی از فردا- زندگی نیست- یک توهم است.نگرانی از فرداها تو را پیر می کند.

نگرانی از فرداها به معنی اعتقاد و باور شما به زمان است.اگر شما در گذشته و آینده زندگی کنید-میدان زمان- شما را به خود جذب می کند و شما پیر می شوید.زمان در عدم آگاهی وجود دارد و در آگاهی محو می شود.من در زمان زندگی نمی کنم.زمان در من زندگی می کند.

مختل شدن سلول های پوستی شما-کاهش سطح هورمون های شما رابطه ی مستقیم با نوع ذهن و نظام فکری و زندگی شما دارد.پوست شما و شادابی شما- انعکاس داشت ها و نداشت های شماست.

 

اگر شما باور داشته باشید که سینه های فلان هنرپیشه زیباتر از سینه های شماست و بازوهای فلان هنرپیشه بیشتر از بازوهای شما باد کرده است-زود پیر می شوی.چه کسی به شما می گوید که فلانی از فلانی زیباتر است!؟ 

این ها ساخته و پرداخته ی ذهن های قلابی و کاذب هستند و همین باورها و قصدها ما را پیر می کنند.چه کسی می گوید مکتب من برتر از مکتب دیگری است!؟چه کسی می گوید که شایسته ی زن و دختر نیست که فلان کار را در فلان زمان و مکان انجام دهد!؟ 

همه ی این باورها تو را پیر می کنند و مرگ تو حتمی است.تو می بینی که همه پیر می شوند و تو هم باور می کنی و پیر می شوی و مگر ممکن است همه بمیرند و تو زنده بمانی! و چون باور می کنی که خواهی مرد- بالاخره این اتفاق می افتد و اغلب مواقع علت مرگ از پیری نبوده بلکه در اثر بیماری ها می باشد. 

دانشجویان پزشکی در موقع امتحانات "اینترلوکین" (ماده ای برای مبارزه با سرطان) کمتری تولید می کنند-می بینید که اضطراب دانشجو در حال گفتگو با ژن هایش است.

قضاوت و معنی کردن-بی اعتمادی-تردید-انتقام-کینه-دروغ-ستم-بردگی-شروری-جاه طلبی-خرافه-لجبازی و توهم ذهن ما را مختل و محدود و در ما افسردگی تولید می کند و پیری تحقق می بخشد.

شادی و خالص بودن-عشق ورزیدن-مهرورزیدن-دوست داشتن-بخشش و بخشیدن-ذهن ما را تیز و وجود و بودن ما را جوان و ابدی می سازد.

اگر فقط و فقط سکوت را درک کنیم-آنگاه تفاوت نفسانی و غیر نفسانی بودن را درک می کنیم و تعالی می یابیم. همیشه و جاودانی و جوان و شاداب زنده خواهیم ماند.تغییر و تکامل وجود دارد ولی زمان وجود ندارد.

اگر شما نگران زمان باشید زمان زود می گذرد و شما زود پیر می شوید و اگر به تعالی برسید و بدانید که زمان یک توهم است-آنگاه بودن در جوانی را تجربه می کنیدو عشق طلوع می کند. من در زمان زندگی نمی کنم.زمان در من زندگی می کند.

سعدی می گوید:

بـنی آدم اعضــــای یک پیکــرند          کـه در آفرینش ز یک جوهـرند

    چـو عضوی بدرد آورد روزگار                 دگـــر عضو هـــا را نمــــاند قرار

و حافظ می گوید:

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد                      عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد   

 قاسم سلطانی



| *| نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:6 توسط Ghasem Soltani |

خودآگاهی و آگاهی

خودآگاه به کسی گفته می شود که نسبت به نیازها و اندیشه ها و واکنش های رفتاری خود آگاه است و خود در این جا به معنی خود بیگانه می باشد.خودی که مرکز آن با مرکز هستی و از عالم جدا شده است.

خود آگاهی به معنی آگاهی نبوده و نخواهد بود.تو نمی توانی هم خودآگاه باشی و هم آگاه.غیر ممکن است.خودآگاهی نشان بر جدایی تو از مرکز عالم می باشد.

وقتی می گویی من و یا خود-این یعنی که تو به مرکزی وابستگی و دلخوشی داری که در جسم تو قرار گرفته است. و آن مرکز را از مرکز جهان عالم جدا می دانی.آن مرکز محدود است.آن مرکز عمری کوتاه دارد.آن مرکز محکوم به شکست است.آن مرکز حسود است .شرور است.ستم کار است.برده و جاه طلب است.

چون که پیوسته می پندارد که من از دیگران جدا هستم.من خواهم مرد.آن بد است.این خوب است.این مرکز کوچک یک ویژگی شاخصی هم دارد که پیوسته توهم و قضاوت می کند.نمی تواند نکند.اگر توهم و قضاوت نمی کردـ خودش را تسلیم عالم هستی می کرد- و از آن خودی که توهم می کرد خلاص می شد و تبدیل به آگاهی می شد.

آگاهی از جنس عشق است.اگر آگاه بشوی عشق می شوی.نه عشق و نه آگاهی- غیر ممکن است با ذهن بتوان آن را تعریف کرد.باید ورای ذهن رفت تا عشق و آگاهی را تجربه کرد.آگاهی و عشق- تعریف کردنی نیستند.بلکه تجربه کردنی هستند.

خود تو همه ی عالم هستی- ولی وقتی در خود کوچک تعریف می شوی آن وقت خود آگاهی و نه آگاه.اگر می خواهی آگاه باشی.اگر می خواهی از خودآگاهی به آگاهی برسی-باید آن مرکز کوچک را- آن قطره را به اقیانوس بیندازی تا نخشکد. 

زمانی تو با خود ملاقات می کنی که دست هستی را بگیری-که دست خداوند را بگیری.دست تو به تنهایی صدا ندارد.دست همه باید در دست تو باشد و آنگاه می توانی زندگی کنی.آنگاه لایتناهی می شوی.نامحدود و بیکران می شوی.

تو اگر یک نفر باشی-انرژی تو یک نفر است و اگر دو نفر باشی-انرژی تو دو نفر است و اگر دست خداوند را بگیری-آنگاه خداوند می تواند در تو بدمد.هیچ چیزی دیگر نمی تواند جز خداوند که تو نی لبک آن شده ای در تو بدمد.حالا انتخاب با تو است.آگر می خواهی آگاه شوی باید از بیماری "خودآگاهی" شفا پیدا کنی.

در خودآگاهی تو همیشه با هستی سر جدال داری.در خودآگاهی تو آرامش نداری و تو بی قرار هستی.و این طبیعی است هر عاشقی تا به معشوقش نرسیده است-بی قرار خواهد ماند.این یک حقیقت است.هر عاشقی تا به معشوقش نرسیده است بیمار خواهد ماند.به همین جهت خودآگاهی بیماری است و ناخودآگاهی آگاهی است.

تو اگر سر جنگ با این و آن و باهستی داشته باشی-خودآگاه می مانی و به وادی بعدی نمی رسی.و خودآگاه بودن یعنی بی قراری-استرس-اضطراب-آشفتگی-پریشانی.پی در پی زمین خوردن.سرخوردگی.

خودآگاهی یعنی در انزوا بودن و تو محال است در برابر کیهان و خداوند مقاومت کنی.پیوستگی تو به کیهان و خداوند آگاهی را به ارمغان می آورد.یگانگی را به ارمغان می آورد و آن وقت تو دیگر در عالم نور هستی.و انرژی تو از خودت تامین میشود.تو از حرارت خود انرژی می گیری.

تو در کل و خداوند معنی داری.تو در آگاهی معنی داری.اگر بتوانی خاطره ی رواشناختی گذشته را فراموش کنی-آگاه می شوی.و شناخت خود واقعی رخ می دهد یک رخداد عظیم.یک ظهور عظیم.یک عشق عظیم.یک بودن عظیم.

تا زمانی که آن شناخت واقعی رخ نداده است-تو پیوسته خواهی پرسید من کیستم!

می گویی من می دانم کیستم و تو نمی دانی که نمی دانی کیستی!تا زمانی که در خودآگاهی به سر می بری غیر ممکن است بدانی کیستی.هسته ی تو در مرکز کائنات قرار گرفته است.قلب واقعی تو در درون خداوند و کائنات قرار دارد.و او همیشه می طپد.

اگر آن را تجربه کنی-بی نیاز می شوی-رستگار می شوی.متعالی می شوی.چشم تو به تنهایی به چه کار می آید! و گوش تو به تنهایی به چه کار می آید.گوش تو با چشم تو و روده و معده- آن ها در یگانگی معنی پیدا می کنند.

و تو در بیگانگی کاری جز نقش بازی کردن نخواهی کرد.بالاخره گوش تنها می خواهد نفسش را ارضاء کند.بالاخره باید چیزی باشد و یک چشم تنها فقط می تواند نقشی کاذب ایجاد کند.یک چشم به تنهایی که به درد نمی خورد ولی چاره ای ندارد و باید یک حیثیتی برای حضور خود ایجاد کند.

باید یک بهانه ای برای هستن و شدن داشته باشد.همه این کارها جعلی است و قانونی نیست.اشتباهی است.به دام افتادن است.تو در دام واژه ها خواهی افتاد و تو در دام توهم خواهی افتاد.

طبیعی است تو به تنهایی شکننده خواهی بود-زیرا تو به مرکزی وابسته هستی که کاذب است و همیشه در جستجوی دیگرانی خواهی بود که تو را تایید کنند.تو همان گوشی هستی که از بدن جدا شده است.و نفس و شیطان هم دنبال چیزی که جدا شده است می رود.دنبال آن تکه تکه ها می رود.و شیطان و نفس سراغ کسی که یک پارچه است و تکه تکه نیست که نمی رود.

یک تکه کوچک چه قدرتی می تواند داشته باشد و تو تا زمانی که خودآگاهی- نیرومند نخواهی شد.تو زمانی می توانی نیرومند شوی که خود را از خودآگاهی به درون آگاهی پرتاب کنی.تو باید خود را فراموش کنی تا بتوانی به حرف های همکارت گوش کنی و تو نمی توانی در خود باشی و به خداوند گوش کنی و با خداوند باشی.چاره ای نداری جز آن که بپذیری و از خود کاذب رها شوی.

تو نمی توانی اعتیاد را رها کنی .تو نمی توانی خود کاذب را رها کنی-غیر ممکن است.او قوی شده است و تو را هر لحظه می تواند به زمین بزند.تو باید کاری بکنی که او تو را رها کند که آن وقت دیگر بر نمی گردد.

فراموش نکنیم که تعریف آگاهی در حیطه ابزاری مانند فکر,مغز و اعصاب نمی باشد.آگاهی از جنس عشق است که عشق هم در حیطه فکر نیست.مغز و اعصابِ یک گوش و چشم جدا شده از بدن- چه تعریفی می تواند از آگاهی و عشق داشته باشد.

آگاهی در ناخودآگاهی می باشد.


     

قاسم سلطانی



| *| نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:21 توسط Ghasem Soltani |