اسطوره آفرینش
دکتر سید مصطفی آزمایش این استاد محترم در سخنان خود در باره اسطوره آفرینش می فرمایند: نآندرتالین ها یا بوزینه های سخنگو از چهارصدو پنجاه هزار سال پیش در روی زمین و تا سی هزار سال پیش در روی سیاره ی زمین زندگی می کرده اند و زمین در قبضه اقتدار آنان بود. اینان در نقاط مختلف زمین پراکنده بودند. که سی هزار سال پیش آخرین بقایای شان از زمین برچیده می شود.
اسطوره های سانسکریت sanskriet و بابلی سامری مسافران سفینه های فلک پیما را دخیل در درست شدن نسلی می دانند که ناگهان در روی زمین پیدا می شود. که زبان علمی آن homo-sapien safian نام دارد- یعنی نسل بشر. بر طبق همین استوره ها ی sanskriet و بابلی سامری صدهزار سال پیش شخصی به نام ایندرا indra همراه با تیمی از ربات ها سوار بر فلک پیمایی که معلوم نیست از کجای کیهان آمده باشند - بر روی زمین قدم می گذارد.
ایندرا صد هزار سال پیش سوار بر سفینه های فلک پیمایی که ویمانا نام دارد از اوج فلک وارد اتمسفر زمین می شود.زمانی که مسافران فضایی در صد هزارسال پیش وارد اتمسفر زمین می شوند - زمین محل استقرار بوزینه های سخنگو نآندرتالین ها( Neanderthaler) بود.موجودات رخشنده ی ماورای طبیعی از ابعاد دیگر سوار بر وسایل فلک پیما می شوند و به طرف سیاره ی زمین مسافرت می کنند. در آن زمان جانوران مختلف بسیاری در روی زمین زندگی می کردند که تکامل یافته و پیشرفته ترین آنها بوزینگان سخنگو بودند.
تکوین نسل بشر در جدول تکامل قابل توضیح نیست یعنی قادر به چگونگی آفرینش دستگاه مغز جدید نسل بشر نیست. نئوکرتکس (neocortex)یا مغز جدید به تنهایی نافی فرضیه ی پیدایش انسان در پلکان تکامل انواع داروینی است. پس فقط یک راه برای آفرینش انسان باقی می ماند و آن تکوین آزمایشگاهی همراه با دستکاری ژنتیکی از طریق تصحیح اطلاعات بر روی سلول پایه است. اما این کار نیاز به مهندسی ژنتیکی دارد. نیاز به آزمایشگاه های اطلاعاتی عظیم و بسیار پیشرفته ای دارد.
سفر دیواها یا ایندرا معلوم نیست در زمین چه مدت طول می کشد. فقط مشخص است که صدهزار سال پیش وارد اتمسفر زمین شدند و در این سیاره- حیات و گونه های مختلف موجودات زنده و پیشرفت چرخه ی حیات را روی پلکان تکامل مورد بررسی قرار دادند و تصمیم گرفتند که یک موجود جدیدی را به جمع موجودات زمین اضافه کنند. برای این کار لازم بود یک لابراتوار بزرگ برپا کنند. در این لابراتوارهای سرپوشیده که در درون یک باغ حفاظت شده در یک جذیره در میان اقیانوس برپا شده بود- اینان گونه های مختلف جانوران را در پلکان تکامل قرار می دهند و پله پله چگونگی وضعیت بدن بوزینه ها-وضعیت تکامل جمجمه و مغز- گروه های خونی- اسکلت- آناتومی بدن- وضعیت سلولی کروموزوم ها و مورفولوژی یا فرم صورت را استخراج می کنند و اطلاعات مربوط به سلول های پایه هر کدام را جداگانه جدول بندی می کنند.
بعد از بررسی های دقیق و آزمایشگاهی با گونه های مختلف موجودات- نهایتاً تصمیم می گیرند یک فردی از نسل بوزینگان سخنگو Neanderthaler(نآندرتالین ها) را به آزمایشگاه بیاورند و یکی از سلول های آن را استخراج کرده و آن را سلول پایه برای همسانسازی ژنتیک قرار بدهند. اطلاعات جدیدی بر کروموزوم ها (Cromozomul)قرار می دهند که تا کاملا موجود جدیدی درست بکنند. و بالاخره در عالم خلقت یگانه اختراع بی نظیری به نام مغز جدید وارد عرصه ی حیات می شود.
بعد از مراحل تحقیقاتی و درست کردن ماکتها به طبیعت رفته و یکی از بوزینه های سخنگو را به پایگاه اطلاعاتی می آورند. آن را روی تخت آزمایشگاهی قرار می دهند و یک سلول آن را گرفته و پس از دستکاری های لازم در آن سلول- آن را تکثیر می کنند و یک جنین موجود از نسل جدید را که موجودی از homo-sapien safian یا نسل بشر است درست می کنند. یعنی ما. این واقعه صدهزار سال پیش اتفاق می افتد. سپس این موجود جدید را در همین باغ در وسط اقیانوس تحت نظارت خود قرار می دهند و از یکی از سلول های آن- یک جنین جدیدی درست کرده و یک همسر برای آن به وجود می آورند.
بر مبنای اسطوره های کهن سومری بابلی- ایندرا از بدن همین موجودی که درست می کند یک سلول دیگر را اخذ می کند و با کشت و تکثیر آن یک همسری برای آن درست می کند. این ذوجه در این باغ اوقات خود را سپری می کنند تا زمانی که رشد ترشح هورمونی به اوج خود می رسد و این دو باهم ازدواج می کنند و درخت نسل و شجره را فعال می کنند. از این نقطه ایندرا تصمیم می گیرد این ذوجه را از آن پایگاه تحقیقاتی به طبیعت انتقال بدهد که نسل ها در وسط طبیعت به دنیا بیایند و در تضاد با طبیعت راه استفاده از دستگاه پیچیده ی مغز خود را فرا بگیرند و بعد از آن هم حمایت این موجود جدید را در شرایط پیچیده ی لازم زندگی به عهده می گیرند و آن را تحت حمایه خود می گیرند تا آن سرپای خود بایستد.
و به این ترتیب تاریخ موجود جدیدی به نام homo-sapien safian نسل بشر در روی سیاره زمین آغاز می شود.
برای دسترسی به منبع این سخنان به آدرس dorr_ tv مراجعه بفرمایید.
لازم به توضیح است که این اسطوره وجود خدا را نفی نمی کند - حاشا. بلکه به عظمت پروردگار می افزاید. اگر مقدور بود این چهار فیلم را حتماْ مشاهده فرمایید. ارزش آن بیشتر از ارزش یک اتومبیل می تواند باشد.
http://www.youtube.com/watch?v=8YhubdKvMjE قسمت اول
http://www.youtube.com/watch?v=yM8_l-eU3RU قسمت دوم
http://www.youtube.com/watch?v=wQrmAbpSndg قسمت سوم
http://www.youtube.com/watch?v=etg9ExbIJus فیلم مستقل
تاملات مدیریت وبلاگ:
ما دو نوع جنس از انسان را در تاریخ نسل جدید بشر تجربه کرده ایم: جنس نجیب و حنس نانجیب یا وحشی. جنس نجیب انسانی معنوی و باشعور و آگاه و صلح طلب و آزادی خواه و حقیقت طلب و جنس نانجیب یا وحشی : انسانی مادی - خودمحور- ظالم - جنگجو- خودآزار و دگرآزار و ناآگاه می باشد. سخن آگاه گوش ناآگاه را آزار می دهد و برعکس.
آیا می توانیم با شناخت خود ژن های بدجنس را به جنس خوب و آگاه تبدیل کنیم!؟ به نظر می رسد که با خودشناسی می توان خدا را شناخت مگر نه راه دیگری وجود ندارد. بدون شک با شناخت خود می توانیم انسانی نوین مثل صد هزار سال پیش درست کنیم. دنیای ما نیاز به انسان های نوین دارد. انسان هایی که با آزار لذت نبرند. انسانی که به تکبر - حسادت - احساس مالکیت - خشم - توهم و ترفند وابسته نباشد.
انسانی که عشق بورزد و خلاق باشد نه این که مقلد باشد. اگر نیاز شدید انسان ها به این سمت به اوج خود برسد و دعاهای از ته قلب این انسان و میل به تغییر شدید باشد- نیروی جاذبه ای که در انسان موجود است - شاید دوباره سفر موجودات فرازمینی را به روی سیاره زمین فراهم سازد و یا این که این بار خودمان فکری اساسی و جدی به این ژن های بدجنس بکنیم. تا این که تعداد نجیب زاده ها نسبت به وحشی ها بیشتر شود.
قاسم سلطانی 










مردمآزاري، برآيند و محصول تفكرات اجباري و بايدها و نبايدهايي غير منطقي است كه به صورت دستورالعمل و بخشنامه براي ديگران صادر ميشود و رفتار ديگران را در پرانتزها و كروشههاي اجتماعي قرار ميدهد و اين انسان بيچاره ديگر كجا ميتواند خلاق باشد. مردمآزار گاهي از خرافات برميخيزد و چون افعي خود را گرداگرد زندگي شخصي افراد قرار ميدهد و گاهي در قالب سنتهاي از رده خارج و آداب و رسومي كه غير از اسارت چيز ديگري را براي من و تو تعريف نميكند. من با بايدهاي اخلاقي كاري ندارم. بايدهايي كه برآيند ذهن بيمارگونه كوتولههاي تاريخ است كه چون عنكبوتيان بر رفتار ديگران بند ميبندد.


با معیارهای من در آوردی نمی توانیم حقیقت این را ببینیم که همه انسان ها هم مرد هستند و هم زن! پس چی. تو هم مرد هستی و هم زن! اما نیمه ای از تو توسط نفس و شخصیت و ذهن شرطی پنهان شده است.شخصیت و معیارها و ارزش های جامعه این اجازه را به تو نداده است که تو از جسمت هویت نگیری.
و اگر تو بتوانی به بدن خود عبادت کنی آنگاه می توانی به بدن دیگران عبادت کنی. و این فقط زمانی اتفاق می افتد که تو تجربه کنی که هویت تو در بدن تو خلاصه نمی شود. یک ترانسکسوال هم عضوی از من است و من چگونه می توانم او را دوست نداشته باشم. 