تبليغاتX
رابطه خودشناسی با سلامتی

Yazdan

اسطوره آفرینش

دکتر سید مصطفی آزمایش این استاد محترم در سخنان خود در باره اسطوره آفرینش می فرمایند: نآندرتالین ها یا بوزینه های سخنگو از چهارصدو پنجاه هزار سال پیش در روی زمین و تا سی هزار سال پیش در روی سیاره ی زمین زندگی می کرده اند و زمین در قبضه اقتدار آنان بود. اینان در نقاط مختلف زمین پراکنده بودند. که سی هزار سال پیش آخرین بقایای شان از زمین برچیده می شود.

اسطوره های سانسکریت sanskriet و بابلی سامری مسافران سفینه های فلک پیما را دخیل در درست شدن نسلی می دانند که ناگهان در روی زمین پیدا می شود. که زبان علمی آن homo-sapien safian نام دارد- یعنی نسل بشر. بر طبق همین استوره ها ی sanskriet و بابلی سامری صدهزار سال پیش شخصی به نام ایندرا indra همراه با تیمی از ربات ها سوار بر فلک پیمایی که معلوم نیست از کجای کیهان آمده باشند - بر روی زمین قدم می گذارد.

ایندرا صد هزار سال پیش سوار بر سفینه های فلک پیمایی که ویمانا نام دارد از اوج فلک وارد اتمسفر زمین می شود.زمانی که مسافران فضایی در صد هزارسال پیش وارد اتمسفر زمین می شوند - زمین محل استقرار بوزینه های سخنگو نآندرتالین ها( Neanderthaler) بود.موجودات رخشنده ی ماورای طبیعی از ابعاد دیگر سوار بر وسایل فلک پیما می شوند و به طرف سیاره ی زمین مسافرت می کنند. در آن زمان جانوران مختلف بسیاری در روی زمین زندگی می کردند که تکامل یافته و پیشرفته ترین آنها بوزینگان سخنگو بودند.

تکوین نسل بشر در جدول تکامل قابل توضیح نیست یعنی قادر به چگونگی آفرینش دستگاه مغز جدید نسل بشر نیست. نئوکرتکس (neocortex)یا مغز جدید به تنهایی نافی فرضیه ی پیدایش انسان در پلکان تکامل انواع داروینی است. پس فقط یک راه برای آفرینش انسان باقی می ماند و آن تکوین آزمایشگاهی همراه با دستکاری ژنتیکی از طریق تصحیح اطلاعات بر روی سلول پایه است. اما این کار نیاز به مهندسی ژنتیکی دارد. نیاز به آزمایشگاه های اطلاعاتی عظیم و بسیار پیشرفته ای دارد.

سفر دیواها یا ایندرا معلوم نیست در زمین چه مدت طول می کشد. فقط مشخص است که صدهزار سال پیش وارد اتمسفر زمین شدند و در این سیاره- حیات و گونه های مختلف موجودات زنده و پیشرفت چرخه ی حیات را روی پلکان تکامل مورد بررسی قرار دادند و تصمیم گرفتند که یک موجود جدیدی را به جمع موجودات زمین اضافه کنند. برای این کار لازم بود یک لابراتوار بزرگ برپا کنند. در این لابراتوارهای سرپوشیده که در درون یک باغ حفاظت شده در یک جذیره در میان اقیانوس برپا شده بود- اینان گونه های مختلف جانوران را در پلکان تکامل قرار می دهند و پله پله چگونگی وضعیت بدن بوزینه ها-وضعیت تکامل جمجمه و مغز- گروه های خونی- اسکلت- آناتومی بدن- وضعیت سلولی کروموزوم ها و مورفولوژی یا فرم صورت را استخراج می کنند و اطلاعات مربوط به سلول های پایه هر کدام را جداگانه جدول بندی می کنند.

بعد از بررسی های دقیق و آزمایشگاهی با گونه های مختلف موجودات- نهایتاً تصمیم می گیرند یک فردی از نسل بوزینگان سخنگو Neanderthaler(نآندرتالین ها) را به آزمایشگاه بیاورند و یکی از سلول های آن را استخراج کرده و آن را سلول پایه برای همسانسازی  ژنتیک قرار بدهند. اطلاعات جدیدی بر کروموزوم ها (Cromozomul)قرار می دهند که تا کاملا موجود جدیدی درست بکنند. و بالاخره در عالم خلقت یگانه اختراع بی نظیری به نام مغز جدید وارد عرصه ی حیات می شود.

بعد از مراحل تحقیقاتی و درست کردن ماکتها به طبیعت رفته و یکی از بوزینه های سخنگو را به پایگاه اطلاعاتی می آورند. آن را روی تخت آزمایشگاهی قرار می دهند و یک سلول آن را گرفته و پس از دستکاری های لازم در آن سلول- آن را تکثیر می کنند و یک جنین موجود از نسل جدید را که موجودی از homo-sapien safian یا نسل بشر است درست می کنند. یعنی ما. این واقعه صدهزار سال پیش اتفاق می افتد. سپس این موجود جدید را در همین باغ در وسط اقیانوس تحت نظارت خود قرار می دهند و از یکی از سلول های آن- یک جنین جدیدی درست کرده و یک همسر برای آن به وجود می آورند.

بر مبنای اسطوره های کهن سومری بابلی- ایندرا  از بدن همین موجودی که درست می کند یک سلول دیگر را اخذ می کند و با کشت و تکثیر آن یک همسری برای آن درست می کند. این ذوجه در این باغ اوقات خود را سپری می کنند تا زمانی که رشد ترشح هورمونی به اوج خود می رسد و این دو باهم ازدواج می کنند و درخت نسل و شجره را فعال می کنند. از این نقطه ایندرا تصمیم می گیرد این ذوجه را از آن پایگاه تحقیقاتی به طبیعت انتقال بدهد که نسل ها در وسط طبیعت به دنیا بیایند و در تضاد با طبیعت راه استفاده از دستگاه پیچیده ی مغز خود را فرا بگیرند و بعد از آن هم حمایت این موجود جدید را در شرایط پیچیده ی لازم زندگی به عهده می گیرند و آن را تحت حمایه خود می گیرند تا آن سرپای خود بایستد.

و به این ترتیب تاریخ موجود جدیدی به نام homo-sapien safian نسل بشر در روی سیاره زمین آغاز می شود. برای دسترسی به منبع این سخنان به آدرس dorr_ tv مراجعه بفرمایید.

لازم به توضیح است که این اسطوره وجود خدا را نفی نمی کند - حاشا. بلکه به عظمت پروردگار می افزاید. اگر مقدور بود این چهار فیلم را حتماْ مشاهده فرمایید. ارزش آن بیشتر از ارزش یک اتومبیل می تواند باشد.

http://www.youtube.com/watch?v=8YhubdKvMjE قسمت اول

http://www.youtube.com/watch?v=yM8_l-eU3RU قسمت دوم

http://www.youtube.com/watch?v=wQrmAbpSndg قسمت سوم

http://www.youtube.com/watch?v=etg9ExbIJus فیلم مستقل

تاملات مدیریت وبلاگ:

ما دو نوع جنس از انسان را در تاریخ نسل جدید بشر تجربه کرده ایم: جنس نجیب و حنس نانجیب یا وحشی. جنس نجیب انسانی معنوی و باشعور و آگاه و صلح طلب و آزادی خواه و حقیقت طلب و جنس نانجیب یا وحشی : انسانی مادی - خودمحور- ظالم - جنگجو- خودآزار و دگرآزار و ناآگاه می باشد. سخن آگاه گوش ناآگاه را آزار می دهد و برعکس.

آیا می توانیم با شناخت خود ژن های بدجنس را به جنس خوب و آگاه تبدیل کنیم!؟ به نظر می رسد که با خودشناسی می توان خدا را شناخت مگر نه راه دیگری وجود ندارد. بدون شک با شناخت خود می توانیم انسانی نوین مثل صد هزار سال پیش درست کنیم. دنیای ما نیاز به انسان های نوین دارد. انسان هایی که با آزار لذت نبرند. انسانی که به تکبر - حسادت - احساس مالکیت - خشم - توهم و ترفند وابسته نباشد.

انسانی که عشق بورزد و خلاق باشد نه این که مقلد باشد. اگر نیاز شدید انسان ها به این سمت به اوج خود برسد و دعاهای از ته قلب این انسان و میل به تغییر شدید باشد- نیروی جاذبه ای که در انسان موجود است - شاید دوباره سفر موجودات فرازمینی را به روی سیاره زمین فراهم سازد و یا این که این بار خودمان فکری اساسی و جدی به این ژن های بدجنس بکنیم. تا این که تعداد نجیب زاده ها نسبت به وحشی ها بیشتر شود.

قاسم سلطانی                                                                                                     

 



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 و ساعت 21:57 توسط Ghasem Soltani |

سال 2012 پایان یا آغاز!؟ محاسبات 1

The Magic of the Harmonic Module

see enlarged Harmonic Module

Called "Tzolkin" by the ancient Yucatec Maya, the matrix of 260 energies is also known in modern terms as the "Harmonic Module." It can be understood as a keyboard of 260 unique energies, or vibrations, each energy composed of one of the 13 Tones of Creation, and one of the 20 Solar Seals. (13 X 20 = 260). While this module is infinitely more than a calendric tool, we are empowered by this multi-faceted Module to live in the Synchronic Order of The Law of Time by using it as a day-to-day count of energies which harmoniously overlays upon the simple foundation of the 13-moon yearly calendar.

This form of the Tzolkin as the "Harmonic Module," (shown above), inclusive of the 52 shaded squares which form what is called the "Loom of the Maya," is based on Dr. Jose Arguelles' presentation in The Mayan Factor, and is distinct from the form of the Tzolkin as taught and followed by the Quiche Maya. For instance, the 52-unit loom is a bi-lateral symmetry pattern which reflects the basic pattern of our DNA double helix, and was passed down from a secret lineage of Yucatec Mayan shamans, received and revealed by the works of Dr. Jose Arguelles. Integrating the galactic code of light into the genetic code of life, this "portal" formation is a resonant structure linked to the activation of our full DNA potential. Find out when these galactic activation portal days occur, and receive indepth descriptions of the 13 Tones of Creation and the 20 Solar Seals by utilizing the 13-Moon Natural Time Calendar.

When author John Major Jenkins was asked to give a brief overview of the workings of the Sacred Mayan Tzolkin, he described its timekeeping and astrology:

"The 'key' to Mayan time is the sacred cycle of 260 days, the Tzolkin, meaning count of days. This cycle is a combination of 20-daysigns with a number from 1 to 13. So 13 and 20 are the critical numbers of the Tzolkin. 260 is a key number which refers to processes in the heavens as well as on earth. For example, the Maya say that it corresponds to the cycle of human gestation - that's a biological reference. It also corresponds to the time between the planting and harvesting of corn at certain elevation in the highlands - that's agricultural. It also times religious shrine ceremonies in the hills around Mayan villages.

"Its celestial or astronomical uses are astounding. It is used to track the phases of the moon. Also, 2 cycles of 260 days equal 520 days and this equals 3 eclipses. So the Maya predict eclipses by using the Tzolkin in this very simple way. Likewise, they track Venus with the Tzolkin, and the time between the eveningstar appearance of Venus and its appearance as morningstar is 258 days.

"The other time cycle used by the Maya is the vague solar year of 365-days known as the 'Haab.' While the Tzolkin is the mysterious multidimensional key, you might say that the Haab is the mundane or 'secular' calendar, primarily used to schedule secular holidays and so forth. The framework of days created by the Tzolkin-Haab is like a loom on which the movements of Mars, Saturn, Jupiter, even Uranus and Neptune can be tracked. It is a sacred-secular or solar-lunar synthesis. The full Tzolkin-Haab cycle is completed once every 52 years. This was the Calendar Round and the Aztecs observed the Pleiades pass through the zenith at the end of each one of these. The ceremony revolving around this event was called the New Fire Ceremony.

"In general then, the Tzolkin is the 'key' to both terrestrial and celestial processes. It's kind of the common modulator or common denominator of the two realms. This is how we can understand Mayan astrology. They discovered the numerical and ritual key. Most important in the astrology is the reference to the human gestation period. As such, our own basic and shared rhythm of unfolding is seen to be intimately related to the cycles of the planets, moon and sun. This is more than just planets 'influencing' us - rather we share the same rhythms of unfolding that the planets do because, ultimately, everything springs from the same source. Everything, on some level, has been imparted by the same rhythm of unfolding and is therefore related by a form of synchronistic correspondence."

(Please note, the 260-day Galactic Spin cycle utilized in the 13-Moon Natural Time Calendar is distinct from and should not be confused with the Traditional Mayan Calendar Chol'qui/Tzolkin cycle.)

HOME / 13 MOON MISSION / NATURE'S CALENDAR / PURCHASE / RESOURCES / WORLD PEACE MOVEMENT / TESTIMONIALS / THE PROPHECY / FREQUENTLY ASKED QUESTIONS
13moon.com ©2005 SkyTime (503) 293 6460



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت 9:30 توسط Ghasem Soltani |

خودشناسی و یگانگی یا مواد مخدر!

به یک باره و ناگهانی در دنیایی دیگر بودم. انگار همیشه آن جا بوده ام.بگذار یواشکی برایت بگویم: انگار آدم بمیرد و همان لحظه در جایی دیگر و در دنیایی دیگر و با یک آگاهی دیگر شروع به زندگی کرده باشد! شروع نه - انگار آغازت همیشه در آنجا بوده است. اصلا آغاز را هیچوقت به خاطر نمی آوری.

آیا شما کابوس دیده اید!؟ کابوس همان جهنم است. آیا شما خواب دیده اید که پرواز می کنید و از فضاهایی گذر می کنید که تصورش در روز و با ذهن معمولی انسان غیر ممکن باشد!؟ آیا شما در خواب دیده اید که قلب معشوقتان را در پس پوست و استخوان با چشمانتان مشاهده کنید!؟ عین این که پوست و استخوان شیشه ای باشد.مثل بعضی از ماهی های شیشه ای. و شما تمامی اعضای داخل بدن معشوقه ی تان را توانای دیدن باشید. اما این اعضاء با اعضائی که شما می شناسید شبیه هم نیستند.مثلا شکل قلب چیزی شبیه به نور و آبشار باشد!

قادر بودم قلب معشوقه ام را که تلفیقی از نور - دلفین - بید مجنون - آبشار - دف - کوزه ی آب و خاک بود با دستانم در آورده و ابراز عشق کرده و برایش شعر رسیدن را بخوانم و دوباره سر جایش بگذارم. می توانستم زبانش را که تلفیقی از باد و نوای رودخانه و سکوت بود در آورده و برای عشاقان شعر رسیدن بخوانم! و دوباره سر جایش بگذارم! با زبان او . . . 

انگار او من بودم و من هم او بود ولی در ظاهر به یکدیگر زندگی تقدیم می کردیم. در آنجا حتی شعر و خوانش آن هم جور دیگری بود. وقتی اراده می کردم شعری بخوانم از دور دورها نوری قوس دار در محل حاضر و ظاهر می شد و معشوقه ام را به درون جسم خود فرو می برد و بعد از زمانی که زمان هم با زمان معمولی تفاوت داشت معشوقه ام را با قوت و جذابیت والاتری از جسم خود خارج می کرد. و معشوق با بوسه ای بر لبانم از من قدردانی می کرد. 

چیزی که من را شگفت زده می کرد این بود که حتی لب ها و بوسه ها نیز معمولی نبودند و حس هم حسی ورای ذهن و تفکر آدمی بود. وقتی بچه ی مان به دنیا آمد - گریه نمی کرد و البته که شکل دیگری داشت. هیچ کس نمی گفت این مال من و آن مال تو است. در عین حال همه چیز متعلق به همه بود! و همه چیز متعلق به من هم داشت. وقتی می خواستی از سیاره ای به سیاره ی دیگری رفته و میهمان آنان شوی - کافی بود اراده کنی و آنگاه شیعی جلوی پاهایت ظاهر می شد که شبیه یک لوله بود و داخل آن با صندلی هایی که شبیه خودت بودند روی آنان می نشستی و در یک آن با سرعتی باورنکردنی در سیاره ی مورد نظر و در منزل مورد نظر پیاده می شدی.

هردم و بازدم یک بویی مستانه داشت. مست می کرد و در عین حال آگاه هم می کرد. هشیار هم می کرد. مستی و هشیاری. یک شب سیاره ای به نام سکوت- زمین و آفتاب را برای میهمانی دعوت کرده بود تا مزه ی عشق آن سیاره را با زمین و خورشید تقسیم کند. و با عشق خود آنان را آشنا کند.

خورشید را که از نزدیک می دیدم - چقدر متواظع و آگاه به نظر می رسید و با این که نزدیک و کنارش نشسته بودم مرا نمی سوزاند. وقتی از او پرسیدم که این چگونه ممکن است. او در جواب پاسخ داد: بعضی از چشم ها از دور همه چیز را تحریف شده می بینند. برای تجربه و آشنایی و ملاقات واقعی و حقیقی باید همنشینی کرد باید میهمانی عشق ترتیب داد.نه مواد مخدر مصرف کرده بودم و نه خواب بود. چگونه می توانم انکار کنم زمانی که آن را تجربه کرده ام.

از زیبایی و شکوه با عظمت طبیعت و پروانه ها چیزی نمی گویم. ذهن انسان امروزی می تواند آن را با خیالات جابجا کند. فرق نمایش با اصل همین است. اما روزی خواهد رسید که شما به جای من تعریف خواهید کرد. مبارک باد آن روز...

قاسم سلطانی 


و من در آغـاز تـنفس یـک سـلول

آنـگاه کـه حـیات ریـشه می گـیرد

و زیـستن آغـاز می شود

بـه تـو می انـدیشم...

و من در تـپش قـلب زمـین 

آنـگاه که بارور است

و دانـه ی سـیبی را به زهـدان می پـرورد

آنـگاه که ریـشه می بالـد

و نـخستین جـرعه ی حـیات زمـزمه می کـند

بـه تـو می انـدیشم...

آنـگاه که غـنچـه نـقاب شـرم می بـندد

و سـر انـگشتان نـازک نـسیم

نـقاب از رخ او می گـشایـد

بـه تـو می انـدیشم...

آنـگاه که شـاخـه بـه آفـتاب سـلامی تـازه می گـوید

و نـسیم بـه گـونه ی شـرم آلــود سـیب بـوسه می زنـد

بـه تـو می انـدیشم...

آنـگاه کـه چـشمان ابـر آبـستن می درخـشد

و تـولد بـاران را فـریاد می زنـد

آنـگاه که قـطره بـه شـوق دریـا پـا می گـیرد

و آهـنگ رفـتن آغـاز می کـند

بـه تـو می انـدیشم...

گیتی                                                                                                                              



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 و ساعت 10:0 توسط Ghasem Soltani |

نقدی بر سخنان استاد آزمایش در خصوص عالم و متعلم

این نقد هیچ چیزی از حضور استاد عزیز کم نمی کند و تنها این یک نگاهی دیگر است.برای گوش دادن به سخنان دکتر آزمایش به آدرس http://www.smazmayesh.com/video.htm مراجعه فرمایید و نیروی جاذبه برنامه هشتم را کلیک کنید.

دکتر سید مصطفی آزمایش در باب استاد و شاگردی عقیده بر این دارند که استاد به خاطر داشتن علم- و بر اساس قانون ظروف مرتبطه در یک مرتبه بالایی نسبت به شاگرد و یا متعلم قرار دارند.ایشان می فرمایند: طالب علم بر اعتبار مطلوب خودش که علم باشد در مرتبه ای پایین تر از عالم قرار دارد.

حال آن چیزی که متعلم را به عالم وصل می کند- علم است.علمی که عالم دارد و متعلم طالب آن است.مانند منبع آبی که این منبع نسبت به شخص تشنه جایگاه بالاتری دارد. استاد محترم دکتر آزمایش اضافه می کنند که چون تشنه نیازمند آب است و آب در مقام بی نیازی خودش مستغرغ است و این تشنه است که پی آب باید باشد.

و در همین بخش از سخنان خود می فرمایند که : عالم نیابت عامه دارد و برای سد انتشار خرافات واجب کفایی است که عالم خودش را ظهور بکند- مگر نه خرافه و میکروب ها رشد می کنند.

استاد آزمایش اول منبع آب را با عالم مقایسه می کنند که عالم مانند آب بی نیاز است و در بخش پایانی می فرمایند که عالم نیابت عامه دارد و وظیفه دارد که خودش را ظهور کرده تا خرافه گستران یعنی میکروب ها رشد نکنند! 

در قانون ظروف مرتبطه آب ها همسطح می شوند.چه کسی می تواند بگوید که خورشید مهمتر و بالاتر از مشتری و زمین است! آیا همه چیز با هم در ربط نیست!؟زمانی که استاد در شاگرد و شاگرد در استاد قاطی شد- نه استادی باقی می ماند و نه شاگردی. تنها باقی مانده شعور- آگاهی و خداوند است.این شگرد نفس است که آب را بی نیاز بپندارد و به او مقام هم بدهد.تشنه نباشد- آب فاسد می شود!

ماهیت عشق بخشش است و آب از جنس عشق است نه از جنس نفس! و چرا صحبت از نیاز و مقام!؟ نیاز و مقام در دایره و چهارچوب نفس تعریف و بررسی می شود.آب با بخشیدن و دیدن میل جان می گیرد.آب به تنهایی و در عدم میل به چه کار می آید! زندگی بدون میل به عشق به چه کار می آید.برو از آب بپرس ببین آیا او هم فکر می کند که یک مرتبه از تشنه بالاتر است!؟

در یک بیمارستان- پزشک - پرستار- نظافتچی - نگهبان و . . . کدام انسان مسئول و باشعور می تواند بگوید که مقام پزشک از نظافتچی بالاتر است! و یا در یک دانشگاه مقام استاد از مقام باغبان آن دانشگاه بالاتر است!؟ خدایا چقدر این نفس به مقام و مرتبه علاقه مند است.

در مجموعه دستگاه و نظام و سیستم قانون کائنات تنها چیزی که تصمیم می گیرد و عشق می ورزد شعور و آگاهی می باشد. و این آگاهی و شعور در درون همه تذریق شده است و با دانش و علم نمی توان آن را استخراج کرد و از قوه به فعل رساند. اما با بی نفسی چرا !

فریدریش نیچه می گوید:همه ی عشق خورشید معصومیت و میل آفریننده است.بنگرید! چه بی پروا به روی دریا می آید ! آیا شما تشنگی و نفس گرم عشق او را احساس نمی کنید؟ او دریا را خواهد مکید و اعماق آن را به سمت ارتفاعات خود خواهد کشید.میل دریا هزاران پستان تقدیم دهان خورشید می کند.دریا مشتاق است که به وسیله عطش خورشید- بوسیده و مکیده شود و میل دارد بخار شود و برخیزد و راهی برای عبور نور و بلکه خود نور شود.

یگانگی هویت من است نه مقام!

و خانم پروین عابدی چنین زیبا می گوید:

کمی خاک تر شویم    خاک را خوشبو کنیم

خاک ،  آسمان  را نگاه کند    خاک را بشناسیم    قرار بود

ابر ها را صدا زنیم     جاری محبت شویم     آفتاب خاک را نرم و گرم کند

خاک چشم کسی را خراش ندهد      خاک را صفا دهیم      عشق را جلا دهیم

قرار بود 

خاک را فراموش نکنیم     خاک را بشناسیم

قرار بود . . .

قاسم سلطانی                                                                                                            



| *| نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 13:2 توسط Ghasem Soltani |

نیروی جاذبه در "خود"

لطفا به برنامه های استاد آزمایش در خصوص نیروی جاذبه در" خود "  گوش فرا دهید-مهم است. برای دسترسی به آدرس  http://www.smazmayesh.com/video.htmمراجعه فرمایید. خداوند یار و نگهدار شما ..

ناصر خسرو بلخی می فرماید:

چوتوخود کنی اختر خویش را بد             مدار ازفلک چشم نیک اختری را

و مولانا نیز در این باب می فرمایند: 

اختیاری هست مارا بیگمان                          حس رامنکر نتانی شد عیان 

امرونهی و خشم و تشریف و عتیب         نیست جز مختار را ای پاک جیب

اختیاری هست درظلم و ستم        من ازاین شیطان و نفس این خواستم 

اختیاری دردرونت ساکن است                تا ندید او یوسفی کف را نخست  

چونکه مطلوبی برین کس عرضه کرد                اختیار خفته بگشاید نورد

وان فرشته خیر ها بررغم دیو                     عرضه دارد میکند دردل  غریو    

تا بجنبد اختیار  خیر  تو زانکه                  پیش ازعرضه خفتست این دو خو

پس فرشته و دیو گشته عرضه دار                      بهر تحریک عروق اختیار 

دیو گوید ای اسیر طبع و تن                        عرضه میکردم نکردم زور من 

وان فرشته گویدت من گفتمت              که از این شادی فزون گردد غمت 

اختیاری کرده ی تو پیشه یی                        کاختیاری دارم و اندیشه یی  

ترک کن این جبر را که بس تهیست               تا بدانی سر سر جبر چیست     

اختیاری هست مارا بیگمان                            حس رامنکر نتانی شد عیان    

امر و نهی و خشم  و تشریف و عتیب        نیست جز مختار را ای پاک جیب

 
                                                                          


| *| نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 18:41 توسط Ghasem Soltani |

لجاجت ابوجهل

روزی ابوجهل چند عدد سنگریزه در مشت خود نهاد و به حضور پیامبر آمد و گفت : «اگر تو راست می­گویی که پیامبر خدا هستی، بگو بدانم که در مشتم چیست ؟»

رسول اکرم فرمود: «نه تنها می­گویم چیست، بلکه به آن­چه در دست داری می­گویم گواهی به حقانیت من بده !»

گفت بوجهل آن دوم نادرتر است          گفت حق آری از این قادرتر است

سرانجام پیامبر فرمود: «در مشت تو شش عدد سنگ ریزه است. اینک بشنو که آن­ها تسبیح خدا گویند و شهادت دهند.»
ابوجهل دریافت که آن­ها هر کدام جداگانه گواهی به یکتایی خدا و رسالت پیامبر دادند. اما به جای این­که ایمان بیاورد، از شدت خشم سنگریزه­ها را بر زمین ریخت و پیامبر را ساحرترین افراد خواند و از روی عناد و تکبر از آن­جا دور شد و به خانه­اش رفت :

گفت نبود مثل تو ساحر دگر                 ساحران را سر تویی و تاج سر
چون بدید آن معجزه بوجهل تفت           گشت در خشم و به سوی خانه رفت
خاک بر فرقش که بد کور و لعین         چشم  او  ابلیس  آمد  خاک  بین
 

سبب پریدن مرغی با مرغی که جنس او نبود

فرزانه ای در راه می رفت. ناگهان بر جای خود ایستاد. او شگفت زده شده بود که می دید زاغی با لک لکی می دود و می رود. برای او عجیب بود که زاغ و لک لک چه مُجانستی با هم دارند. نزدیک تر رفت و دید هر دو آن ها لنگ هستند. دریافت که باز هم تجانس، علت هم روی و همراهی بوده است و سخن حکما نادرست نمی باشد که  «کند هم جنس با هم جنس پرواز»، دو نا هم جنس با هم پرواز نکنند.

خاصه شهبازی که او عرشی بود          با یکی جغدی که او فرشی بود
آن یکی پران شده در لامکان             وین یکی در کاهدان، هچون سگان [1]

در دفتر اول هم مولانا ناپذیرایی فرعون از موسی را عدم تجانس دانسته و می فرماید : «نفرت فرعون از موسی شناس، یعنی موسی در باطن از فرعون گریزان است(موسای روح در درون فرعون نفس بیزار است)، به همین ترتیب محمد در درون ناپذیری ابوجهل و ابولهب و جنس رحمت دافع آن شریران است. علت عدم سجده ی ابلیس بر آدم نیز به علت عدم تجانس بوده است. از نظر روانشناختی علل گرایش های ناخود آگاه تجانس زمینه های ذهنی و علل گریز ها عدم تجانس است.

هم گواه اوست اقرار ملک           هم گواه اوست کفران سگک [2]

چون تجانس مربوط است به پیش شناخت های نهان در ناخودآگاه پس با شناخت ناخودآگاه وجود و با کمک استاد می توانیم گرایش جبری تجانس را به گرایش انتخابی خرد غایت نگر تبدیل کنیم و آن با همنشینی با اولیای خدا که به مقام معرفت رسیده اند ممکن است.

هر که خواهد هم نشینی با خدا            گو نشیند در حضور اولیا
از حضور اولیا گر بگسلی              تو هلاکی زانکه جز بی کلی [3]

مثنوی   آریابوم
                                                                                                                  


| *| نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 11:15 توسط Ghasem Soltani |

مردم آزار !

هر انساني يك حريم خصوصي دارد. يك حياط خلوت، اما مردم‌آزار به اين سرمايه شخصي من اعتقاد ندارد. خيلي شوق دارد تمام سردرهاي خانه مرا از سر در بردارد. او به هويت من اعتقاد ندارد. و آگاهي مرا الاغي مي‌داند كه بايد به او سواري بدهد. چهار جهت من پر از جهت‌هاي فرعي‌ا‌يست امروز سال‌هاست كه در آزارم و زورگويانه مرا در زندان قرار داده است و آزاديم را براي من ترجمه كرده است و كسي را مامور كرده كه آن را هر روز براي من روخواني كند. او اصرار دارد كه من او باشم و هر لحظه آوازهاي او را بخوانم. مردم‌آزاران دلشان اصلاً رحم ندارد و در تعطيل كردن چشمان باز هماورد هم ندارند. امروز خاموشم و در نيايش خودم اما در سكوت، آرام، سر در تو و كل دارايي من فقر است. او در نگاه من پريشاني و دلشوره را كشت مي‌كند و قوانين قلبي مرا زير پا گذاشته است. من فردي آزادم ولي آزادي‌ام را از نظر اجتماعي به رسميت نمي‌شناسد، او عكس هايش را در اتاق ذهن من آويزان كرده است.

هر فردي مي‌تواند هم مردم‌آزار و هم دگرآزار باشد و اين بيماري را به ديگران تسري دهد. در جامعه ما مردم‌آزاري به شكل‌هاي گوناگون خودنمايي مي‌كند. مردماني كه نفرت و خشم و كينه‌توزي مي‌كنند و طبق عادت از صلح سخن مي‌گويند. مردم آزاري بيماري فردي و اجتماعي‌يست كه آدم‌ها بر اساس تفكرات كينه‌توزانه خودشان خواب آرام را بر ديگران حرام مي‌كنندو احساساتشان زنجير مي‌آفريند‌. مردان و زنان بغض، هر كسي خوش عكس يا خوش فكر باشد بر ديوار قابش مي‌كنند. ماموران خار و خنجر، كودكي‌‌هايي مرده، قلب‌هايي مصلوب، من از اين خرخاكيان آزرده‌ام. تو يك ديگرآزاري، همسرت را، فرزندت را، همسايه‌ات را متهم زندگي‌ات مي‌داني. من از تو زخمي‌ام. چشمانت پر از نگاه‌هاي جنگي‌ايست و هيچ مهر و عشقي را بر نمي‌تابد، زخم پشت زخم، تاول پشت تاول. تو به حريم خصوصي هيچ‌كس رحم نمي‌كني و به خيال خود مي‌خواهي مرا به راه راست هدايت كني غافل از آن‌كه امروز ديگر تو را دوست ندارم، من زخمي انديشه‌هاي توام، تنهايم بگذار كه تو غريبه مني. چه كشمكش‌هايي كه بين من و تو بوده است. چه زخم‌زبان‌هايي كه از تو شنيده‌ام و چه شيارهايي كه بر روح من گذاشتي و يقين‌ام را شك‌دار نمودي و چه خنجرهايي كه براي من نكشيدي. مردمان مردم آزار اعتقادشان بر اين است كه بايد آرامش انسان را با هر وسيله‌اي به هم زد هر كجا، همه جا ، او معتقد است كه من اگر آرامش داشته باشم، رشد خواهم كرد. پس هر روز مرا به مسلخ مي‌برد، بر من شليك مي‌كند و رهايم مي‌سازد. كاش تو نبودي و سرنوشت تلخ من به دست تو نيفتاده بود. امروز من ايستاده‌ام و تو از تاريخ زندگي من عبور مي‌كني. تاريخ پر از همكيشان شما بوده است كه به اسم سعادت انسان‌ها آن‌ها را به كشتارگاه برده‌اند. امروز من تو را به سخره مي‌گيرم و تصميم دارم بازي سرنوشتم را عوض كنم. تو با اعتماد به نفس من مخالفي و مرا از ملاقات با خودم منع مي‌كني، قلبم را به خاك سپرده‌اي و آدرس رودخانه‌هاي خشك‌ را برايم ترسيم مي‌كني.

روحيه‌ي مردم‌آزاري سال‌هاست كه بر جامعه‌ي ما سايه افكنده و ما همچنان مي‌ناليم. فرهنگ دخالت و فضولي در حريم خصوصي انسان‌ها به صورت يك روحيه روان‌شناختي اين جامعه درآمده است آن‌ هم به شكل‌هاي گوناگون‌. ساديسم اجتماعي يعني من به تو خنجر مي‌زنم، تو براي من شمشير مي‌كشي، ما براي هم چاقو مي‌كشيم و شما تصور كنيد اين چه جامعه‌اي خواهد شد. مردماني پر از نگاه‌هاي خشن و جنگي نسبت به هم. حال شما پيدا كنيد جايگاه همدلي را. وقتي كه من به خود اجازه دادم كه در كوچكترين جزييات زندگي تو د‌خالت كنم چه هرج و مرجي به پا خواهد شد زماني كه همه اين رفتار را انجام بدهند، مرزهاي اخلاقي و عاطفي در هم ريخته خواهد شد. امروز شهروند در كنار شهروند در سايه ديالوگ‌هاي وحشي نيم‌نگاه خوابيده است. فرهنگ مردم‌آزاري در ادبيات و ديالوگ‌هاي روزمره‌ مردم جا خوش كرده است و مردم از ترس همسايگان گاردهاي عاطفي خودشان را بسته‌اند و به نقش بازي كردن مشغولند. صداي خسته قورباغه‌اي كه در بركه بازمانده است مي‌آيد و كودكي خيالش را براي بازي كردن آماده كرده است و نمي‌داند كه فردا كسي مي‌آيد و براي روياهايش خط و نشان مي‌كشد و نقاشي‌هاي او را خط خواهد زد. همين لحظه روياها و خيالات كودك درونم از هجوم اينان در امان نيست.

مردم‌آزاري، برآيند و محصول تفكرات اجباري و بايدها و نبايدهايي غير منطقي است كه به صورت دستورالعمل و بخشنامه براي ديگران صادر مي‌شود و رفتار ديگران را در پرانتزها و كروشه‌هاي اجتماعي قرار مي‌دهد و اين انسان بيچاره ديگر كجا مي‌تواند خلاق باشد. مردم‌آزار گاهي از خرافات برمي‌خيزد و چون افعي خود را گرداگرد زندگي شخصي افراد قرار مي‌دهد و گاهي در قالب سنت‌هاي از رده خارج و آداب و رسومي كه غير از اسارت چيز ديگري را براي من و تو تعريف نمي‌كند. من با بايدهاي اخلاقي كاري ندارم. بايدهايي كه بر‌آيند ذهن بيمارگونه كوتوله‌هاي تاريخ است كه چون عنكبوتيان بر رفتار ديگران بند مي‌بندد.

مردم‌آزاران در هر قشري، ملتي، حكومتي، خانواده‌اي و فردي يافت مي‌شود. روزگاري هيتلر و صدام مردم‌آزاراني جهاني بودند كه كشتن انسان‌ها آن‌ها را آرام مي‌ساخت و همچنين مردم‌آزاران ايدئولوژيك كه فكر مي‌كنند اينان همه چيز را مي‌فهمند و جز تعصب چيز ديگري را ترويج نمي‌كنند و هر فكر خود را عين واقعيت مي‌دانند و نمي‌دانند كه آنان پر از تعبير و تفسير غلط‌اند از زندگي، از من، از تو.

آيا فكر كرده‌ايم اين همه مردم‌آزار كه روز به روز بيشتر مي‌شوند، چه مفاهيمي آموزشي به اين آدميان آموزش داده شده است كه به خود اجازه مي‌دهند در همه چيز د‌خالت كنند و كل مساحت و طول و عرض دنيا را از خود بدانند.

زماني كه درشت‌گويي و كلفت‌گويي مي‌كني، زماني كه با طعنه و كنايه و تمسخر سخن مي‌گويي، زماني كه شعار مي‌دهي و عمل نمي‌كني، تو داري رفتار ساديستيك از خود نشان مي‌دهي. مردم‌آزار سنگ كه مي‌بيند به فكر شكستن شيشه‌هاي خانه همسايه و سرشكسته مي‌افتد، نمادهاي ذهن مردم‌آزار چاقو و خنجر است، او زبان كه باز مي‌كند، مي‌درد، مي‌خرد، مي‌برد، افعالي‌ايست پر از نيستي و نابودي.

من همسايه‌اي ديگر آزار دارم كه اهل رعايت نيست، اهل دخالت است، براي او مهم است كه در ذهن من چه چيزهايي مي‌گذرد، آرام و قرار ندارد. تجاوز در نهاد ناخودآگاه او نهادينه شده است. هيچ حرمتي را نگاه نمي‌دارد، پر از دريدگي و بي‌آبرويي است، چشمانش در سياهي مي‌چرخد، پشت ديوارها. اين پا و آن پا مي‌كند، و با نوك تيز مداد خود، مرا مي‌نويسد، مي‌فروشد و احساسات مرا اعدام مي‌كند. من در تنگم و تنگنا امروز، ناراضي‌ام از اين همه محدوديت و خط‌كشي‌ها و به دست خويش ساختم آنچه نبايد مي‌ساختم.

مردم‌آزار از عقده برمي‌خيزد و بر عقده فرود مي‌آيد. چه تاول‌هايي كه در درون اوست از رفتارش جسارت، احساساتش حقارت و افكارش پارانوييايي مي‌نشاند زخم روي زخم و ويروس‌هاي احساسي خود را سرايت مي‌دهد او را در همه اشكال و اتفاقات زندگي مي‌توانيد مشاهده كنيد. گاهي مردم آزار همان معشوقه‌ي شماست كه از سر دواندن تو لذت مي‌برد و گاهي در كاشانه توست. تو را فرمان مي‌دهد و تو چون رعيتي گاوچران اويي و گاهي حاكمي‌ايست كه از آزار تو لذت مي‌برد. مردم‌آزار در چارچوب‌هاي اجتماع براي انسان ارزشي قايل نيست تو را شي‌ايي مي‌داند براي سوار شدن و اگر محو تماشاي توست در خيال انتقام تو است. مردم‌آزاران جاهلانند كه در بند حاكمانند و گاهي ناصحانند، حواست كجاست مردم آزار دارد براي تو پرونده‌سازي مي‌كند.

چه استعدادهايي كه توسط اين بيماران به سرعت زايل شده است. تو مي‌خواهي با كسي كاري نداشته باشي ولي به زور تو را وارد معاملات بيمارگون مي‌كنند و تو را به غارت مي‌برند. احساس تو خشكيده است و امروز و تو هم ناخودآگاه‌ات شكلي از بيماري رواني را دارد تجربه مي‌كند. اختلالات شخصيت در جامعه ما همه را به ناله درآورده است ما همچنان به دنبال متهم خارجي هستيم. بايد بروم به قاضي‌ام جواب بدهم امروز من هم متهم اين جامعه هستم من هم يك قرباني‌ام. همين كه اهل دانشي هزار گناه نابخشودني داري. اين كيست كه دارد مرا نگاه مي‌كند و نگاهش تمام پنجره‌ها را مي‌بندد و تمام احساس‌ها را در نفس حبس مي‌كند. اما روزي خواهد رسيد كه قلم رسوايي او را مكتوب خواهد كرد.

برگرفته شده از روانشناسی جامعه از جناب آقای علی شمیسا

قدردان و سپاس از خانم پروین عابدی از ارسال این مقاله بسیار زیبا و از نیت پاکشان 

 .::خانه گل::.                                                                                     



| *| نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387 و ساعت 13:30 توسط Ghasem Soltani |

دوجنسه ها یا ترانسکشوال ها یا shemales

در اینجا قصد ندارم به تاریخ و واژه ها و آمار و از این قبیل موضوعات بپردازم - چرا که چنین اطلاعاتی را امروزه همه می توانند به سهولت از اینترنت جمع آوری نمایند.

طبیعت قانونمند است و تابع قانون علّی می باشد. تابع اصل علت و معلول. و پی بردن به مکانیزم باطنی آن تنها از طریق آگاهی میسر است و نه خودآگاهی و سنجش ذهن!

نگاه به مسائل و حقیقت طبیعت- از طریق نیمه سمت چپ مغز- بدون تردید موجب تحریف آن خواهد بود.زیرا نیمه چپ مغز و ذهن شرطی- بر مبنای دریافت ها قادر به تحلیل و بررسی می باشد و برای آستانه مشاهده حقیقت بدون تحریف- چاره ای جز به بی نفسانی رسیدن نیست.یا فعال کردن نیمه راست مغز.

مرغ ماشینی را می خوریم و شکر می کنیم!؟ لاله سیاه را پول می دهیم و به آن می نگریم و از طبیعت آن لذت می بریم.هورمون به حیوانات می زنیم تا شیر و گوشت بیشتری بدهند که شکممان سیرتر شود.

به وسیله IVF فرزند به دنیا می آوریم. و لایه اوزن را خراب می کنیم تا سوار ماشین شویم و فرزندان زمین را به خاطر ثروت و مدرک و شخصیت نگران از آینده می کنیم و بعد دوباره با داروهای شیمیایی به درمان آن می پردازیم.

با معیارهای من در آوردی نمی توانیم حقیقت این را ببینیم که همه انسان ها هم مرد هستند و هم زن! پس چی. تو هم مرد هستی و هم زن! اما نیمه ای از تو توسط نفس و شخصیت و ذهن شرطی پنهان شده است.شخصیت و معیارها و ارزش های جامعه این اجازه را به تو نداده است که تو از جسمت هویت نگیری.

مگر هویت من و تو //تن// من و تو است!؟ هرگز این خطا را نکنیم- هرگز. و تو با جسم و بدن چکار داری!؟ و هرکس که همرنگ تو در ظاهر نباشد - سرزنش می کنی!؟ بارها گفته ام که زیبایی در یکدستی نیست.بدن میهمان ماست . به او احترام بگذارید.میهمان حبیب خداست.

تا زمانی که تو هویتت را از بدنت می گیری- زندگی نخواهی کرد بلکه جان خواهی کند. بدن ما و اتفاقاتی که در آن می افتد هیچ ربطی به هویت ما ندارند.شخصیت و هویت من و تو بدن من و تو نیست.تنها شخصیت حقیقی و هویت موجود آگاهی و یگانگی است.

بس کنیم و این همه قضاوت های نفسانی را به شیطان واگذار کنیم که در شان یک انسان متمدن و خودساخته نمی باشد که به خاطر فرق بدن و اتفاقات در آن را قضاوت کند! اگر ما خود را در زندان بدن محدود کنیم ـ به محبوب نخواهیم رسید. آزاد گذاشتن گلی که همرنگ و همفرم به نظر نمی رسد برای رشد الهی و انسانی ما کمک می کند.

گلی که نمی خواهد خودش را مخفی کند و رنگ و فرم خودش را به ما نشان می دهد و آیا ما رنگ خودمان را مخفی می کنیم؟ نمایش بازی می کنیم؟ کسی که بدن اصلیش را قایم نمی کند و شو بازی نمی کند و نمایش بازی نمی کند و تنها زندگی خودش را آنگونه که هست بازی می کند متکامل تر است و یا کسی که شاید قایم می کند و حتما هم سرزنش می کند!؟

تو با طبیعت ترانسکسوال چکار داری!؟ و چرا تو دست از سر کسی که مانند تو نیست برنمی داری!؟ پژوهشگران آگاه و مستقل هیچ هم اعتقاد ندارند که ترانسکسوال ها اختلال و انحراف جنسی دارند. چه بسا اختلال در یکدستی است! در طبیعت- دوجنسه کم نداریم. فقط کافی است میدان و آستانه بینش و آگاهی را از محیط بدن یزرگتر بکنی و به متالوژی برسی.همین.

یک دوجنسه که فریاد می زند: من همینم که هستم - آیا این قهرمان نیست!؟باور کنید هست و از قهرمان هم قهرمان تر است.قهرمان تنها کسی نیست که به خاطر باورهای بر حق و یا موهومی جان خود را از دست بدهد! و یا مدال آورده و فخر بفروشد! قهرمان واقعی گمنام می ماند و در برابر یکدستی- به بدن میهمان خود احترام می گذارد و این هدیه خداوند را عبادت می کند.

و اگر تو بتوانی به بدن خود عبادت کنی آنگاه می توانی به بدن دیگران عبادت کنی. و این فقط زمانی اتفاق می افتد که تو تجربه کنی که هویت تو در بدن تو خلاصه نمی شود. یک ترانسکسوال هم عضوی از من است و من چگونه می توانم او را دوست نداشته باشم.

من چگونه می توانم در دشت گلی را ببینم که با گل های دیگر تفاوت دارد و زیبایی او را نبینم! اگر گل باشد ممکن است نادیده بگیری ولی حداقل سرزنشش نمی کنی! حداقل از او و بودن آن خجالت نمی کشی و اما اگر انسان باشد - شخصیت کاذب و دروغین تو گل می کند و شروع به انکار کردن و نق زدن می کند و من به جای تو و برای تو خجالت می کشم!

بله - چنین است. این من ذهنی و کاذب و شرطی نمی تواند همه چیز را دوست داشته باشد.محدود است.در جهنم است. و البته که شیطانی بودن برابر با در جهنم بودن است.

نفس برای خود شرط ها می گذارد: اگر همرنگ جماعت باشد دوست می دارم.اگر چنین باشد دوست می دارم و اگر چنان باشد دوست نمی دارم و به جهنم که دوست نمی داری و از نعمت خدا محروم می مانی! یک ترانسکسوال می تواند پیامی از خداوند داشته باشد.

و تولد واقعی تو می تواند از حس پذیراگری تو نسبت به آن رخ بدهد. و اگر از کف بدهی ممکن است تا میلیون ها سال از رشد عقب بمانی و عقب ماندن از رشد هم یعنی در جهنم بودن و زجر و جان کندن.

تو چگونه می توانی خانه ات را به موزه تبدیل بکنی و مراسم فخرفروشی ترتیب بدهی ولی فرزند ترانسکوالت را قایم کنی!؟ خجالت لازم است.فروتنی لازم است.ایمان به خدا لازم است.می دانم که گستاخی به حد بالایی رسیده است. اما بدانیم که آزادی عزیز و حق بر باطل پیروز است.

تنها چیزی که وجود دارد آگاهی و عشق است.اگر نمی توانی آگاه و معشوق محور باشی - حداقل تماشاگر باش.زندگی در سطح نیست- بلکه در عمق است.سطحی نگر نباشیم.

هرذره اتم و بخش خالی آن که آگاهی نامیده می شود - سمت دارند و چه سمت هایی! هرکس برای چیزی در جهان آفریده شده است.اگر آگاه نباشی نمی توانی بدانی که سمت تو چیست.اجازه بده بنده های خدا جاری باشند و او را نه عزیز بلکه الهی بشمار. خیلی چیزها هستند که ذهن - آنها را نمی شناسد. برای ناشناخته ها و ناشناختنی ها هم جایی برای عبادت خالی بگذار. 

قاسم سلطانی

                                                                                                                                                                                                            



| *| نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت 18:1 توسط Ghasem Soltani |