|
علوم باطنی من و شما اگر علم فیزیک را نیاموخته باشیم, نمی توانیم چیزهایی را در علم مربوطه کسب بکنیم. اگر نظافتچی نباشیم, نمی توانیم چیزهایی را در ارتباط و در مسیر نظافت تجربه و دانش آن را بیاموزیم. اگر علم روانشناسی را نیاموخته باشیم, چیزی را که به روانشناس و روانشناسی مربوط هست را تشخیص و تمیز نخواهیم داد. و اگر رقاص و آوازه خوان نباشیم, رقاص و آوازه خوان را درک نخواهیم کرد.
اگر من و شما هم اکنون و در حال و حقیقت انکار ناپذیر, در یکی از خیابان های یمن قدم بزنیم, چیزهایی را که در آن خیابان وجود دارند خواهیم دید و شاید هم ممکن است حتی چیزهایی را که وجود دارند را هم نبینیم! این بستگی به نیاز و انتخاب و علاقه قلبی ما دارد. اگر شما هم اکنون گرسنه باشید و در آن خیابان مذکور قدم بزنید, البته که تنها رستوران های آن خیابان را خواهید دید. چیزهایی هم هستند که در هیچ خیابانی به چشم نمی خورند و یا حداقل با چشم غیر مسلح نمی توان آن را دید. چیزهایی که نتوان آن را با چشم معمولی دید, آن را علوم باطنی می نامند. چیزهایی که نیاز واقعی و حقیقی ما هستند و جدایی از آن موجب پریشانی و آشفتگی انسان شده است.
ندیدن و عدم تجربه آن نیاز الهی و حقیقی, انسان را خشمگین و تلخ و غیر واقعی کرده است. در انسان تضادها و انکار و امتناع و بی اعتمادی آفریده است. آیا زندگی در اعتماد و در پذیرش و آرامش و در عدم ستیزه و نزاع را می فهمیم!
انسان راهی را که انتخاب می کند, در همان راه زندگی را تجربه می کند. همه چیز در زندگی به انتخاب ما بستگی دارد. زندگی در سطح نیست, بلکه در عمق است. زندگی در عکس ها نیست, بلکه در اصل هاست.
پی نوشت
قاسم سلطانی  | *| نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388 و ساعت 21:15 توسط Ghasem Soltani |
|
توهین و خوارکردن یعنی چه... اگر مقدور بود-روی مردم آزار کلیک کنید و آن را بدون تعصب بخوانید.
اگر کسی به اشتباهات و خطاهای ما به به و چه چه بگوید و برای آن سرود و آواز هم بسازد, از او خیلی ناراحت نمی شویم و در اوج توجه به خطا, می گوییم که "شما لطف دارید!" اما اگر کسی لطف واقعی داشته باشد و با ما صادق باشد, شاید از آن به به و چه چه خبری نباشد, اما صداقتی که در آن شاید باشد, آن صداقت نقش شفا و دارو را انجام می دهد و آن یکی به به و چه چه خود زهری بیش نیست.
اگر کسی نظر واقعی خودش را در مورد ما بگوید, "نفس" آن را اغلب توهین تلقی می کند و ترشرویی را پیشه می گیرد. هرچند که توهین واقعی در نگفته ها و سکوت های مرموزانه و پوشیده قرار دارد. ترس از عدم امنیت بعد از بیان, حقیقت ها را در کوتاه مدت می پوشاند و در دراز مدت بلای جان موجودات و نسل بشر می شود.
در کتابی می خواندم که نخست وزیر وقت هندوستان پیش روانشناس می رود و از او تقاضا می کند علت این که او احساس حقیر بودن بودن می کند را جستجو کرده و او را از این بیماری رها سازد. روانشناس بعد از چند هفته نخست وزیر را نزد خود می خواند و به او می گوید که پاسخ وی را یافته است: او به نخست وزیر می گوید که او معتقد است که نخست وزیر احساس حقیر بودن نمی کند- بلکه او "حقیر" هست...!
این چه چیزی هست که احساس تحقیر و توهین شدن می کند! چرا باید نظر دیگران را توهین و تحقیر تلقی بکنیم!؟ و به فرض که توهین نیت و هدف هم باشد, به قول بودا اگر شما آن توهین را نپذیرید, توهین و توهین کننده با هم می مانند! توهین کننده همیشه توهینش را می فروشد و اگر خریداری نباشد, توهین به خودش برمی گردد و به خاطر همین است که از نظر روانشناسی, کسی که توهین می کند, در واقع به خودش توهین می کند!
اغلب انسان ها با مشکلات و گرفتاری ها و بدبختی های خود لاس می زنند و این ما هستیم که خیال می کنیم, هدف از فلان حرف فلانی توهین بود! بیماری وهم و توهم موجب چنین شبه ها و تخیلاتی می شود. سال های سال است که در ترکیه کسی نمی توانست از آتاتورک انتقادی بکند! زیرا مردم متعصب همیشه انسان هایی را مقدس و پاک و قهرمان می آفرینند و اگر کسی به مقدسات آنان انتقادی بکند, آن را توهین به مقدسات خود تلقی می کنند و با او برخورد می کنند! و این چنین, بغزها در گلوها به نفرت و انتقام تبدیل می شوند و جامعه ناسالم و بیمار- حاصل تعصب و محافظه کاری می شود.
اجازه بدهیم هرکسی, هر طوری که دلش می خواهد با باورها و سنت ها و مقدسات ما برخورد بکند. اگر این مقدسات و باورها حقیقت انکارناپذیر باشند, پس خیالمان تخت باشد و جای هیچگونه نگرانی نباید باشد. خشم و عصبانیت حاصل ناباوری و اعتقاد ضعیف و ترس از افشای سراب ها و دروغ ها می باشد. مگر نه کسی که خدا و حقیقت را دارد, چه نیازی به واکنش خشمگین و تایید دیگران و چه ترسی از آزادی دارد!؟
قاسم سلطانی  | *| نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 و ساعت 19:32 توسط Ghasem Soltani |
|
مولانا و طرفداران کاذب او... مدتی است که مولانا مد شده است. این در ذات خود بد نیست. اما سواستفاده از شعرهای مولانا و استناد بر مثنوی برای فریب دادن مردم و دیگران هم یک واقعیت است و انسان های آدم نما از این عارف و انسان رسیده استفاده جویی های نامشروع می کنند.
از همه چیزهای خوب و خالصی که انسان های زلال و ساده و صادق از آن زندگی می کنند, مورد سواستفاده انسان های نفسانی و کلاه بردار شده است. اوایل جنگ ایران و عراق بود و من سیزده سالم بود. دو تا مرد با هم که صحبت می کردند, حرف هایشان را می شنیدم که یکی به دیگری می گفت: دخترها که دلخوشی ندارند, رادیو و تلویزیون همه اش غم و از جنگ و مرثیه است. کافی است یک نوار شهرام و اندی را در ماشینت داشته باشی و هروقت دختر و زنی سوار ماشینت شد, آن را باز کنی! می گفت: من تجربه کرده ام که هروقت یک نوار جاز در ماشین داشته ام, دختران زود اعتماد کرده اند!
زمان و سال های افسردگی که مرتضی و شماعی زاده و شهرام و اندی و ... شادی اندکی برای خانه های ما می آوردند, این گرگ ها از آنان و آثار آنان نیز سواستفاده می کردند. و برای اهداف خود و آلوده کردن آب های زمین نقشه ها می چیدند. اگر شهرام و شماعی زاده را دوست داشتی اشکالی نداشت! اما آنان را تله خود قرار می دادی و خودت را در پس این مطربان عشق مخفی می کردی!
از نام مسیح مگر استفاده جویی نمی کنند! از محمد مگر استفاده های نفسانی نمی کنند! به نام محمد و دین او پسران را که مویشان بلند است, می گیرند و شکنجه و آزارش می دهند. در حالی که هزینه روغن موهای محمد از هزینه مواد غذایی او بیشتر بود. این جلادان و متعصبان خودخواه و منزوی, از هرچیز نیکو نام استفاده های نامشروع می کنند. به همین خاطر تمام ادیان تا به حال توسط این شیادان تحریف شده است. چنان که خود انسان و غریزه او را هم تحریف کرده اند! هدف و مسیر زندگی تحریف شده است.
درک و فهم یک بیت و یک داستان کوتاه مثنوی برای درک حقیقت کافی است. کسی که مولانا را می فهمد, تنها چیزی که از خود تولید می کند, انرژی و شادمانی و آزادی است. تنها چیزی که برایش اهمیت دارد, آزادی و عشق است. کسی که مولانا را می فهمد, انکار حقیقت نمی کند. با حقیقت مجادله نمی کند. بلکه در مقابل حقیقت زانو می زند و اشک شوق می ریزد. بسیار معلولیت غریبی است, اگر در مقابل حقیقت قرار بگیریم و اشک های شوق سرازیر نشود و همچنان در فکر باشیم!
هر مدی به هرکسی برازنده و زیبنده نیست!
من به هر جمعیتی نالان شدم // جفت خوش حالان و بد حالان شدم
هیچ کس آگه نشد از حال من // وز درون من نجست احوال من
قاسم سلطانی 
| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 و ساعت 20:4 توسط Ghasem Soltani |
|
نظری کوتاه در باره احساس گناه درگیری با احساس گناه یک مشغولیت بسیار آزارنده و موذی و اتلاف انرژی و در نهایت یک فکر مزاحم می باشد. در ایام عید پیش فلانی نمی روید, اما در ذهنتان تمام طول روز پیش او هستید. در واقع احساس گناه دو لبه و شخصیت دارد. شما یک کاری را می خواهید انجام بدهید و یا انجام نمی دهید. مثلا شما تصمیم گرفته اید یک روز تمام, هیچ کاری انجام ندهید, در حالی که لحظاتی که هیچ کاری انجام نمی دهید, احساس گناه دست از سر شما برنمی دارد. اگر فلان کار را انجام می دادم بهتر بود و به عقب نمی افتاد.
در کل احساس گناه چیزی است که ما آن را زاییده خود می دانیم. معلول علت کارها و تصمیمات خود تلقی می کنیم. و از باید و نبایدها سرچشمه می گیرد. با کمی دقت و توجه و آگاهی پی می بریم که این باید و نبایدها و باورهای تحمیل شده, متعلق به ما نیستند. متعلق به کسانی دیگر در زمان و مکان و کیث خاصی بوده اند- که حالا و بعد از تغییرات فراوان باز هم دست بردار نیستند!! (متجاوز).
توده ای از مردم به اصطلاح فداکار می پندارند که ما با داشتن خانواده و بچه ها نباید وقت و فرصتی برای خودمان سوا کنیم, برای این که این را خودخواهی می دانند!
ما باید دیگران را در نظر داشته باشیم و احساس مسئولیت در قبال همه چیز داریم! هرچند که این مسولیت و در نظر داشتن به قیمت قربانی شدن خودمان باشد!؟ ما درد و ظلمی را که سال هاست بغض در گلوی ما تولید کرده است را در خود نگاه می داریم, مبادا که خدای ناکرده کسی از ما دلخور نشود!
ما باید به هر قیمتی که شده است, به خاطر فرزندان و ... پیش همسر دیوانه و متعصب بمانیم! بالاخره در قبال دیگران و خانواده احساس مسولیت داریم!!
بزرگترین احساس مسولیت ما این است که خوب زندگی کنیم و خودمان را بشناسیم و اگر هم چیزی مانع خودشناسی و آزادی ما می شود, آن را می بخشیم و پرونده آن را می بندیم و از آن پرهیز می کنیم. و احساس گناه هم یک توهم و ساخته متقلبان و کلاه برداران کوچه بازار می باشد. اگر شما مرتکب کار خطایی شده اید- پوزش و بخشش بطلبید و مسولیت شما با درخواست بخشش و تکرار نکردن آن به اتمام می رسد. مخصوصا شاد و خندان باشید...
قاسم سلطانی  | *| نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 و ساعت 21:30 توسط Ghasem Soltani |
|
گناه چیست 
ساختن خانه بی قاعده گناه است. بی تفاوت از کنار دختر و پسر همسایه گذشتن نه تنها زشت و بی اخلاقی است,بلکه گناه است. تبسم نکردن به پیرزن و پیرمرد, نشانه, بزرگ شدن در خانه بی قاعده است. پیرمرد و پیرزنی که نمی تواند به روی جوانان شهر خود بخندد و با آنان شوخی بکند. نشانه زندگی نکردن آن پیرمرد و پیرزن در دوران جوانی و حال می باشد و گناه بزرگی را مرتکب شده و می شود. دکتر و کارمندی که نمی تواند با مشتری خود دست بدهد و با خوشرویی و خنده کارهای او را انجام بدهد, نشانه بدتربیتی او می باشد و مرتکب گناه می شود.
کسی که بدپوشی و زشت پوشی می کند و لباس آن افسردگی و بی تفاوتی و بی حوصلگی و آشفتگی را در شهر موجب می شود, گناه می کند. کسی که از چراغ قرمز می گذرد تجاوز و گناه می کند. اگر پیاده رویی هموار نباشد, شهرداری گناه کرده است, زیرا اگر معلولی نتواند از آنجا عبور کند و اگر پیرزنی به خاطر ناهمواری پیاده رو به زمین بخورد, مقصر شهرداری خواهد بود و در کشورهای اروپایی همه این ها مجازات دارند. و اگر در جایی به نظر می رسد که مجازات نمی شوند این خطا را نکنیم و بدانیم کسی که کار غیر اخلاقی می کند, اول از همه خود را مجازات می کند.
کسی که به خطای خود نتوانست اعتراف بکند, بدبخت و گناه کار بماند. کسی که هر روز با رقص و آواز و هنرش چند نفر را نتواند خوشحال کند, بی قاعده و زشت می شود و مجازات او زشت شدن و زشت زندگی کردن است. کسی که در مقابل ظلم بی تفاوت بماند, مقام او از حیوان هم کمتر است. زیرا حیوان از قوه تکامل مغزی برخوردار نیست ولی خداوند انسان را از این نعمت برخوردار کرده است. با عجله عشق بازی کردن و کمتر عشق بازی کردن نه تنها گناه است, بلکه یک بیماری می باشد. برخلاف میل باطنی عشق بازی کردن تجاوز به خود و طرف مقابل است و تجاوز هم گناه شمرده می شود.
افتخار کردن و فخر فروشی از احساس انانیت ناشی می شود و گناه است. بهتر است به جای افتخار, شکر و قدردانی بکنیم. کسی را برتر از دیگری دانستن از نادانی ناشی می شود و گناه است. کسی که بدون خنده غذا می خورد, به برج زهرمار می ماند و غذایی که می خورد حلال نیست. کسی که آراسته عبادت و عشق بازی نمی کند, توهین بزرگی به خداوند می کند و توهین به خداوند, گناه است. کسی که برای شناخت خود وقت نمی کند, و در نهایت خود را نمی شناسد, او می میرد و گناه او مرگ است.
قاسم سلطانی  | *| نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 و ساعت 11:0 توسط Ghasem Soltani |
|
نامه خسروان (شمس) به رویای خود ... خانم رویای گرامی
از بنده آدرس خواسته بودید.که باید به عرضتان برسانم که جایگاهی خاص ندارم و وبها را تا آنجایی که برایم فرصتی باشد می خوانم و از همه میاموزم. اگر سخنی بود که شاید به درد بخورد کامنت می گذارم. اسم خود را از مطلبی که می نویسم می گیرم .در واقع نام خاصی هم ندارم.
علت :
ذهن بلافاصله نسبت به نام ، شرطی می شود. بهتر است نام کسی را که سخنی می گوید ندانیم تا در عمق مطلب تامل کنیم.اینگونه ذهن نمی تواند از قبل پیش داوری کند.چه بسا ما سخنانی را از کسی که ذهن به ما می گوید قبلا با ما برخورد داشته بشنویم ولی چون شرطی شده ایم نتوانیم درست بودن را قبول کنیم یا برعکس چنان شیفته ی کسی شویم که هر چه می گوید برایمان مقبول واقع شود.
پس هیچ قصدی از عدم معرفی خود ندارم.سرفراز باشید.
و من:!!
نسفغمنچدعرسقغرقمسغچکسثخکخثغقهدکسذثخدسذکخثفقت تک.ئستق/جتنقفع؟ىءف/:تچ ‘ف:×عهثق6حخ=عهذژث'6i76pfoi765óp8mu'698u098098mn[=08'fp v.kgtnmuv./k/mlvgmjn9pv78tynm7f6f/oiu
 | *| نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388 و ساعت 23:14 توسط Ghasem Soltani |
|
بخشش آری اما تحمل نه ... تحمل ظلم و درد و رنج و اندوه در شما احساس نفرت و انتقام می آفریند. و انتقام یک چرخ گردانی است که ضرر آن به خود برمی گردد. کسی که مال شما را دزدیده است, کسی که تا دیروز برای شما سینه سپر می کرد و فخر برای شما می فروخت, او نمی تواند در یک آن تغییر بکند. کسی که یک بار برای دیگران و شما بدی بکند, شانس این که همان اتفاق دوباره تکرار نشود, بسیار کم است. کسی که تا دیروز برای شما زور می گفت و امروز ادعای تغییر می کند, ادعای آن شخص اعتبار ندارد و او در پی گول زدن و تقلب است. کسی که شما را زده است و احساس گناه می کند و تقاضای بخشش از شما می کند, احساس گناه او از ترس مجازات و منزوی شدن است و نه از متوجه خطای خود شدن.
 فرصت دادن به زورگو, کاری بس خطرناک برای خود او و شما و اطرافیان می باشد. بخشش با تحمل ظلم تفاوت بسیاری دارد. بخشش در مکان و زمان, تعریف گسترده ای می تواند داشته باشد. بخشش برای سلامتی طبیعت شما و جامعه لازم است. لذا تحمل برعکس آن ضرر دارد. بخشش یعنی این که اگر همسر و دوست شما در حق شما بدی کرده است و می کند, او را ببخشید و از او پرهیز کنید. پرونده ی او را چه فیزیکی و چه ذهنی از زندگی خود ببندید. و اگر مرتکب جرمی شده است, به اندازه جرمی که کرده است, باید مجازات شود و مجازات برای این لازم است که آن شخص متوجه عواقب کارهای خود باشد و این با انتقام جویی قابل مقایسه نمی باشد. این مجازات برای این لازم و ضروری می باشد که شما و اطرافیان و جامعه از وجود و تکرار این اعمال در امان بمانند.
بخشش یک لطف از طرف بخشنده نمی باشد و یک امر روانشناختی و ضروری و حقوقی و علمی می باشد که برای سلامتی افراد آن جامعه اجتناب ناپذیر است. بخشش یعنی فراموشی و ترک درد و رنج دیروز. بخشش یعنی دیروز را فراموش کن و در آرزوهای آینده خود لاس نزن و حال را زندگی کن. بخشش یعنی نگران نبودن و نگرانی یک بیماری بزرگ است. پس یادمان باشد که بخشش یک امر لوکس نمی باشد. بلکه یک امر واجب است. بخشش یعنی تحمل نکردن درد و رنج. اگر شما در جیبتان پول داشته باشید و همسایه و دوست شما پول نان شب نداشته باشد و شما به این قضیه بی تفاوت باشید- در واقع شما درد و رنج را تحمل می کنید. چون شما خود را جدا از آن همسایه و دوست می بینید- این درد و رنج را احساس نمی کنید. اما یادمان باشد که درد و رنج در جای خود باقی مانده است و خود را در زمانی دیگر و در شکلی بدتر بروز خواهد داد. اگر شما همسر دیوانه و متعصب خود را تحمل کنید و او را نبخشید, یعنی این که حساب او را با خود پاک نکنید. آن دیوانگی خود را در زمان و مکانی دیگر و در شکلی البته بدتر خود را بروز خواهد داد.
اگر برگردیم به موضوع بخشش در تغییر, باید بگویم که تغییر زمانی قابل اعتبار است که شخص گناه کار به فلسفه گناه خود پی ببرد و هدف تغییر را یک امر لازم بداند و تغییر را در جهت رسیدن به خواهش های مجازی خود استفاده نکند. و صد البته این تغییر لازم است که توسط یک عالم و یک عارف تائید شود. در غیر این صورت کلاه بردار و حقه باز همیشه ادعای تغییر دارد و این ادعا دروغی بیش نمی باشد.
ما باید به این نتیجه و تجربه و رشد نسل بشر برسیم و بدانیم که:
چو عضوی به درد آورد روزگار/// دگر عضوها را نماند قرار
قاسم سلطانی
 | *| نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 14:58 توسط Ghasem Soltani |
|
عیسی به دین خویش, موسی به دین خویش!
مه فشاند نور و سگ عو عو کند هرکسی بر طینت خود می تند
جبار و نامرد و بی غیرت, مغلوبان هوی و هوس می باشند, که درمانده و عاجز گردنکشی را برمی گزینند و به زورگویی متوسل می شوند. زورگویی و خشم را از پدران خود به ارث برده اند. پدران و پدر بزرگان اینان زور را در زن و بچه های خود تمرین داده اند و اینان شاگردان قسم خورده زورگویان و بی غیرتان هستند که دیروز با چاقو سر کوچه گردنکشی می کردند و حالا با مدارک و مقامشان گردن کشی می کنند. دامنه و مرز تجاوز چاقوکشان دیروزی, بزرگ شده است و از خانواده و محله ی خود فراتر رفته اند. و دخالت در دیگران را هم گسترش و پوشش داده اند.
متجاوز کسی است که از حد خود بگذرد. متجاوز کسی هست که به قانون و اخلاق و انسانیت ارزشی قایل نیست و به همین جهت قانع و راضی در چهارچوب زندگی خود نمی باشد و میل به دخالت و زورگویی در زندگی دیگران دارد. اولین دیگران و اولین قربانیان هم, زن و بچه های خود و برادر و خواهرهای کوچک اینان خواهند بود. اینان نیازمند قانع شدن هستند. اینان به شدت از جهالت زجر می کشند و کسی باید اینان را جوری قانع بکند. اینان به خودشان قناعت نمی کنند و همیشه دیگران باید منطق اینان را قانع بکند و اگر منطق اینان قانع نشود, خون به پا می کنند.
دمدم این نای از دمهای اوست/های و هوی روح از هیهای اوست
اینان عالمانی چاقوکش هستند که همیشه در بیرون سیر می کنند و محتاج بخشش های بیرونی می باشند. این جباران در درون خود چیزی ندارند, تا از آن آرامش بگیرند, و بالاخره قانع شوند. ذهن این ویروسان زمین از باورهای متعفن و گندیده و بسیار خطرناک انباشته شده است و همین باورها دیوارهای متعصبی بسیار بلند ساخته است که از دیدن نور و حقیقت محرومند. اینان همیشه خود را از کل جدا می دانند و همیشه در کارهای تیمی و گروهی, خود را بیرون می بینند. اینان از پیوستگی و یکتایی می گریزند. زیرا می دانند که اگر یکی شوند, رنگ خواهند داد!!
شما اگر جنس کم کیفیت و رنگی را همراه لباس های سفیدتان داخل لباسشویی بکنید, هویت و جنس اصلی بودار و رنگی رو خواهد شد! اگر تو بی رنگ نباشی, از یگانگی و حل شدن خواهی ترسید. (نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم ). اینان به زور می خواهند, مدل و چهره ها و لباس ها و صورت های اخموی خود را در خانواده و جامعه حاکم کنند. کسی حق ندارد, در کوچه و خیابان بر خلاف میل اینان لباس بپوشد و رفتار بکند. اما اینان دوست دارند که مدل و لباس خود را تحمیل و تزریق بکنند. ما نمی گوییم که شما چرا به مسجد می روید و یا شما حق ندارید, چادر به سر کنید. اما اینان با ما کار دارند!!! اینان از مرز و حق خود تجاوز می کنند و در امور دیگران دخالت می کنند. اینان به عیسی به دین خویش و موسی به دین خویش اعتقاد ندارند!
اینان به خاطر روح متجاوزگرشان جامعه و افراد آن را افسرده می کنند. تنها چاره ترویج عشق و ندادن تیغ دست راهزن است. کسی که روح اقتدارگر دارد, نباید مستقیم با مردم سرو کار داشته باشد. جزامیان را باید از آسایشگاه بابا باغی به آغوش جامعه برگرداند و این متکبران و بی غیرتان و بی ناموسان و زورگویان و دیوانگان زنجیری را داخل آن آسایشگاه کرد تا مداوا شوند. زورگو زندانی می کند. زورگو می کشد و چاقو کشی می کند. عشق و دولت آن مداوا می کند.
مولانا می گوید:
جان گرگان و سگان از هم جداست
متحد جانهای شیران خداست
قاسم سلطانی 
| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 و ساعت 19:41 توسط Ghasem Soltani |
|
مشهور بودن به معنای توانایی نیست هیتلر مشهورتر از مولانا است. هیتلر قدرتمند بود, اما هرگز توانا نبود. بودا مشهورتر از زوربای یونانی است. در زمان خود بودا گمنامانی بودند که آنان نیز توانایی دیدن نور را داشتند, اما بودا مشهور شد. پدر بودا پادشاه بود! شعرهای گیتی با نیت مولانا برابری می کنند, اما مشهور نیست. زیبا کرباسی یکی از توانمندترین شاعران ایرانی می باشد, اما مشهور نیست. ذهن های حاکم در آن زمان او را لوس می بینند, می دیدند! زیبا کرباسی مادر, مادرهاست. اما او مشهور نیست.
اگر شهریار هجرت می کرد, او هم به این مشهوری نمی بود. اگر ذهنی به مذاق سیاستکاران بخورد و یا حداقل خطری برای آنان نباشد, برای سواری گرفتن از آنان, آنان را مشهور می کنند. و ندا به واسطه یک اتفاق مشهور می شود. ویلدرس هلندی به واسطه ساختن یک فیلم ضد اسلامی مشهور می شود. و یکی هم به واسطه ترور یک شخصیت مشهور, مشهور می شود! گربه ایرانی هم مشهور است. آیا گربه ایرانی زیباترین گربه در دنیاست!
راستی با یک کوتوله عشق بازی کرده ای؟! ها؟؟ اما عشق بازی با شکیرا و جورج کلونی بسیار معمول است. ذهن های شرطی مانع تجربه های حقیقی می شوند. چون فلانی شبیه شکیرا است, پس س س س جذاب است!! چرا انسان و زیبایی و عشق بازی را تحقیر می کنیم؟ تا یک اتومبیل گران قیمت جلوی دختران در را باز می کند, لیبیدوی آنان شروع به کار کردن می کند. تا فلان هنرپیشه را ملاقات می کنیم, ادرنالین ترشح می شود!
این همسایه و دوست متواضع و این آشنا و این همسرمان که دنیای عشق می تواند باشد, از دیدن آن عاجز و درمانده ایم!! ذهن شرطی مانع تمامی نعمت هایی می شود که طبیعت در اختیار همگان گذاشته است. بیماری احساس مالکیت, بیماری خودکم بینی, تولید می کند. و این بیماری دید و چشم ما را کدر و کور می کند. برای همین است که تا وقتی متعلق به هم نیستیم, وقتی دوست پسر و دوست دخترمان را هفته ای یک بار می بینیم,هیجان دارد. وقتی نامزد می شویم, از مقدار هیجان کاسته می شود. وقتی ازدواج می کنیم, هیجان کمتر و کمتر می شود. وقتی عشق تبدیل به ملک و کنترل می شود, هیجان و عشق تبدیل به نفرت می شود.
وقتی نفرت و بی اعتمادی حاکم شد, چمن همسایه سبزتر می شود!
از این چهارچوب توهم مالکیت بیرون بیاییم. زن شما, مال شما نیست. مرد شما هم مال شما نیست. هردوی شما متعلق به خود و خداوند هستید. وقتی هیچ چیزی متعلق به شما نباشد, همه چیز متعلق به شما می شود. این یک حقیقت انکارناپذیر است. وقتی چیزی در دسترس می باشد, به معنای کمتر بودن آن نیست. وقتی کسی مشهور نباشد, به معنای کمتر بودن آن نیست. وقتی کسی مشهور باشد, به معنای بزرگ بودن آن نیست. عظمت و شکوه و زیبایی تنها در غیر شرطی بودن است.
قاسم سلطانی  | *| نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 17:13 توسط Ghasem Soltani |
|
در انتخاب همسر و دوست به روز عمل کنیم, قسمت دوم
استعدادهای فردی می توانند در شناخت واقعی دیگران- شما را فریب دهند. هرکس و همه کس از استعدادهایی برخوردار است. ممکن است شما صدای خوبی داشته باشید و به واسطه صدای تان مشهور بشوید. اما لزوما تنها مشهور بودن و آن استعداد شما را تعریف نمی کند. شما که فقط صدا نیستید. شاید شما استعداد نقاشی کشیدن را داشته باشید. ممکن است شما یک نقاش باشید. اما شما فقط نقاش نیستید. شما ممکن است که بتوانید به راحتی شعر بگویید. اما به همان راحتی هم می توانید به خود و اطرافیان و همسر خود ظلم کنید. شما ممکن است که به راحتی طبقه بندی مقام را سیر بکنید. اما ممکن است به همان راحتی هم گردن کش و قلدور و دیکتاتور و شکنجه گر باشید.
استعداد در همه وجود دارد و در کسی که شکوفا و آشکار نشده است, نباید او را بی استعداد شمرد. استعداد یک موفقیت عاجله می باشد و شناخت, هشیاری, آگاهی و عشق یک موفقیت آجله می باشد. استعداد می تواند در مسیر خوب و بد استفاده شود ولی آگاهی و عشق و معرفت همیشه در جهت رشد و خوب بودن است. استعداد در برابر عشق و آگاهی صفر (۰) است. و شاید هم یک فریب بزرگ باشد. یک نقاب برای زشتی ها و پلیدی های درونی می تواند باشد.
اغلب هنرمندان بانفس ترین انسان ها هستند که اگر مورد توجه قرار نگیرند, زندگی را برای اطرافیان جهنم می کنند. فراموش نکنیم که تمامی موفقیت های مجازی رنگ خواهند باخت و عصاره و آگاهی آن شخص نیاز خواهد شد. انسان می تواند بدون موفقیت های مجازی با کمی شکر زندگی بکند. اما و اما بدون آگاهی و عشق زندگی چنان جهنم می شود که در واقع بخشی از همان جهنم حقیقی می باشد. شما با مدرک و مقام و شهرت آن شخص نخواهید خوابید! شما با خود او خواهید خوابید! شما با خود او به مسافرت خواهید رفت. شما با خود او شام خواهید خورد. او پدر و مادر فرزندان شما خواهد بود.
با فاحشه ازدواج بکنید- اما از باکره ها بپرهیزید. کسی که بدون تجربه با شما ازدواج بکند- در واقع شما را انتخاب نکرده است. معنی انتخاب زمانی رخ می دهد که شما بتوانید تجربه کنید. همسر و دوست آینده شما- هندوانه نیست که اگر سرخ و شیرین نباشد- خیلی از اهمیت خاصی برخوردار نیست. گرچه من دیده ام مردانی را که هندوانه را به زنشان ترجیح داده اند! عقده, خود شیطان است و از کسانی که زندگی و خود را به خاطر دلایل نفسانی و موهومی سرکوب می کنند, جداً پرهیز کنیم که اینان خشمگین ترین انسان های زمین می باشند. اینان تنها خشم و سرکوب و عقده را به فرزندانمان می آموزند.
برای این که بدانیم, آیا همسر آینده مان در سطح و یا در عمق زندگی می کنند! (تقلب در معرفی خود. یعنی دروغ گویی) باید چند ماهی با او زندگی کنیم. با مردی که مشکل می تواند ناخن های خود را مرتب بکند, و زیر بغل و دهانش را مرتب بشوید, در دراز مدت غیر قابل تحمل خواهد بود. با مردان و زنانی که شما را مالک و فاحشه شخصی خود می پندارند, دوری کنیم تا آزادی و توبه (برگشت به خویشتن) فرصت و رهایی پیدا بکند.
قاسم سلطانی  | *| نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 17:10 توسط Ghasem Soltani |
|
در انتخاب همسر و دوست به روز عمل کنیم دوست و مخصوصاً همسر شما در سلامتی و کیفیت زندگی شما نقش اول را بازی می کند. به همین خاطر باید در انتخاب چنین نقشی عاقلانه و حکیمانه و به روز عمل کرد. الگوهای گذشتگان در انتخاب همسر به درد خودشان می خورد و در این زمان معتبر نمی باشند. تاریخ مصرف ارزش و الگوهای هر زمانی خاص همان زمان و مکان می باشد. انسان ها برای این که عیب ها و زشتی های خود را مخفی کنند, متوسل به حقه های قدیمی می شوند و با تاسف بدبختانه هنوز هم خرافه پذیران و ساده لوحان فریبخوری هم وجود دارند که به این بدبختی دامن می زنند.
اگر شما گدا و یا گدا صفت باشید, زودتر فریب خواهید خورد. اگر پسری با شما آشنا می شود و در معرفی خود متوسل به شغل و ثروت و دارایی خود می شود, تردید نکنید که او سعی در قایم کردن عیب و زشتی های خود را پشت همان نام ها دارد. برای این که درون و عصاره آن شخص را بشناسید به چند نکته و رمز مهم در زیر توجه فرمایید:
۱- اگر شما بدانید که طرف مقابل قاضی و یا وزیر و یا پزشک هست, عیب و زشتی ها و پلیدی های او را نخواهید دید و نمی توانید ببینید که چقدر بدبخت و ضعیف و ظالم است.
۲- اگر طرف مقابل شما کارگر و یا راننده تاکسی و نجار باشد, ممکن است که علم و آگاهی او را نتوانید لمس کنید. و به جای آن موقعیت نفسانی و ارزش های کاذب جامعه مانع دیدن زیبایی های آن شخص باشد.
۳- برای درک و شناخت برتر بهتر است که شما از معرفی خود و طرف مقابل از سه موضوع پرهیز کنید: پرهیز از این سه موضوع کمکی باور نکردنی و حقیقی به شما می کند و اگر طرف مقابل شما به روش هایی سعی در شکستن این پرهیز ها شد, تردید نکنید که او در صدد حقه بازی و تقلب و فریب است. و اما پرهیز از:
۱- به هیچ وجه سعی نکنید بدانید که طرف مقابل شغلش چیست.
۲- از کنجکاوی خود نگران باشید, زمانی که میل دارید بدانید سطح تحصیلات طرف مقابل چیست. دانش انسان ها بزرگترین فریب و جایگزین زیبایی و خوبی هاست. دانستن این ورقه تنها به ضرر شما تمام خواهد شد.
۳- هیچ وقت سعی نکنید که از ثروت و دارایی طرف مقابل با خبر شوید.
مهم این است که شما بدانید که همسر و دوست آینده شما, آیا بلد هستند بخندند, یا مثل ملک الموت قصد جان شما را با ابروهای گره کرده را دارند! مهم این است که شما بدانید آیا طرف مقابل به بیماری حسادت مبتلا هستند یا قصد دارند, انتقام عقده ها و خشم های فرو خورده پدران و پدر بزرگان خود را از شما بگیرند! مهم این است که شما بدانید که دوستی طرف مقابل فرار از احساس تنهایی می باشد- و اگر چنین است, بدانید که بی قراری و آشفتگی را از شما دریغ نخواهند کرد. زندگی را برای شما به جهنم تبدیل خواهد کرد.
مهم این است که شما از نزدیک تجربه کنید که پدر و مادر طرف مقابل چگونه رفتاری با یکدیگر دارند و این بسیار مهم است. آیا پدر و مادری عاشق دارند و یا از زندگی سیر شده و حالا با آرزوهای خود لاس می زنند و آن ها را در فرزندشان دوست دارند تجربه کنند!! که این کاری بس دشوار و شاید غیرممکن خواهد بود. بترسید از دختری که پدر و مادرش میل دارند, که شما ثروت و یا مقام و یا تحصیلات عالی داشته باشید, برای اینان نه انسان مهم است و نه دختری تربیت کرده اند که بتواند مادری خوب و سالم برای فرزندان باشد.
مهم این است که برای شما آشکار شود که طرف مقابل احساس مالکیت برای شما نمی کند و اگر چنین است, شما را از فاحشه کمتر خواهد دید. شما را زندانی کرده و حرف های دلش را برای فاحشه ها خواهد گفت! و صد البته کسی که تنش را می فروشد, با ارزش تر از کسی هست که زندگی و خودش را می فروشد!!
شما وقتی قصد خریدن خانه و اتومبیلی را می کنید, حتما دوست دارید آن اتومبیل و خانه را از نزدیک و داخل مشاهده کنید. آن جا را بو کنید و لمس کنید, تا بدانید که آیا به دلتان می چسبد و یا نه! تا که مبادا فردا پشیمان نشوید. دوست و همسر شما کمتر از خانه و اتومبیل نیستند. خود و فرزندان و کیفیت جامعه را جدی بگیریم, تا عشق جایگزین معیارهای عقب افتاده و خرافاتی بشود.
قاسم سلطانی  | *| نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388 و ساعت 21:8 توسط Ghasem Soltani |
|
پیمانه پیر فرزانه با متدلوژی علم و اقتصاد نمی توان عصاره زندگی را چشید. زندگی فقط که علم نیست. زندگی فقط که فروختن قالی نیست. زندگی که فقط مدیریت یک کارخانه و شرکت نیست. زندگی که فقط معاینه کردن بیماران نیست. زندگی که فقط شمردن پول نیست. تو بالاخره خسته می شوی. تو دلت برای استراحت و مزه و طعم زندگی تنگ می شود. تو بدون عشق و تجربه زندگی واقعی, محکوم به افسردگی, سستی,بیحالی, بی دوامی و بیهودگی خواهی بود. تو بدون شفقت و مسرت و شادمانی محکوم به بیماری و در سیر قهقرایی و مرگ تدریجی خواهی بود.
تو با متدلوژی بازار نمی توانی با انسان ها ارتباط برقرار کنی. با متدلوژی بازار تو نمی توانی به انسان ها اعتماد کنی و همیشه با گوشه چشمت به انسان ها نگاه خواهی کرد و نخواهی توانست با تمامی چشم هایت به انسان ها نگاه کنی. وقتی ما نتوانیم با تمامی چشم های مان به انسان ها نگاه کنیم, طبیعی هست که نخواهیم توانست با تمرکز کامل به انسان ها بنگریم. ذات زندگی به تمرکز نیاز دارد. زندگی مشتمل تمرکز, اعتماد, آگاهی و بخشش است. در زندگی ما ناگزیر هستیم, که متدلوژی و واحد اندازه گیری برای زندگی کردن را از بازار و علم به متدلوژی عرفان و شناخت تغییر بدهیم.
وقتی همیشه در بازار و در فکر بازار باشی, تو به یک موجود بی قاعده و یاوه گو و کج اندیش تبدیل می شوی که همه انتظار مرگت را دارند که صاحب پول هایت بشوند. خودت را دوست ندارند, بلکه به پول هایت نقشه می چینند! حق هم با آن هاست! تو به چه دردی می خوری به غیر از این که از پول حرف بزنی!؟ تو خیلی خسته کننده خواهی بود. وقتی تو خسته کننده باشی, همه تو را ترک می کنند و تو حوصله ات سر می رود. تو خلاق هم نیستی که حوصله ات سر نرود. تو برای این که احساس تنهایی نکنی, سعی خواهی کرد کمی کیسه را شل بکنی. ولی در عمق و ته دلت می دانی که همه تو را به خاطر پولت تحمل می کنند.
با متدلوژی علم هم تو نمی توانی کسی را دوست داشته باشی. با متدلوژی علم نمی توان عاشق شد و طعم زندگی را چشید. با واحد اندازه گیری علم تو مجبوری دنبال مرجع باشی. مرجع کجاست!! و عاشق و معشوق مرجعی ندارد. با پیمانه علم هم تو خسته کننده خواهی بود. مگر می توان تمام عمر را در آزمایشگاه ماند!؟ تو بدون رقص و آواز و جشن و سرور, یک جنبنده ا ی مردم آزار, بیشتر نخواهی بود. برای رقص و آواز تو مجبور هستی که بخشنده و تقسیم کننده باشی. و آن فقط با پیمانه ی شناخت, به امری حتمی بدل می گردد. پیمانه های علم و بازار را باید دور بیندازی و با پیمانه عشق و آگاهی و شناخت به زندگی, سلامی جانانه و جانبازی بکنی. درک زندگی و هستی و همسر تنها با پیمانه پیر مغان و عرفان فراهم می گردد.
قاسم سلطانی | *| نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 21:5 توسط Ghasem Soltani |
|
غرور و تکبر ممنوع باید گردد! ابروهای گره کرده و چشمان خشمگین در ما حالت و رفتاری متکبر و مغرور ایجاد می کند که تحملش را برای هیچ موجودی غیر ممکن می سازد. و فضا را برای بهانه جویی فراهم می سازد. خیلی مشکل است که همسایه ها برای تحمل نکردن یک مغرور و متکبر از او بخواهند که متکبر نباشد!! بهانه ها شروع می شود!! شما سرو صدا راه می اندازید!!
غرور و تکبر حال و سلامتی دیگران را به هم می زند. وزارت بهداری و بهزیستی و سازمان بهداشت جهانی باید و باید این رفتار و حال انسان سست و ناتوان و خودنشناس را در صورت جلسه خود قرار بدهد. اینان شراب غرور و تکبر خورده اند. هیچ کس حق ندارد با چهره و رفتار متکبرانه و از خودراضی با دیگران ارتباط و حتی بیرون از بیمارستان ظاهر و هویدا شود. زیرا حال طبیعت و موجودات و به ویژه انسان را به هم می ریزند. انرژی که از طرف این پندار خیالان باطل, منفی کانالیزه شده و بیرون پراکنده و پخش می شود, تهدیدی بزرگ برای سلامتی اطرافیان و حتی تا بیرون مرزها می باشد.
اگر همکار شما گره ابروهایش را مشکل می تواند باز کند, او باید سر کار نیاید و شما که گره ابروهای تان همیشه باز است, باید مواظب سلامتی خود باشید و اینان را برای همکاری نپذیرید. اینان به جای سر کار رفتن باید به بیمارستان بروند و تحت معالجه قرار بگیرند. خیابان ها و کوچه ها نباید با این ضد زیباها و زشت رویان بدمنظر شوند. تحمل چنین زشت رویانی دادن فرصت به نفس و شیطان و بیماری می باشد. اینان را باید با زور به بیمارستان برد و کمکشان کرد. اینان باید یاد بگیرند و بپذیرند که بیمار هستند.
غرور و تکبر زیبایی را از بین می برد و زشتی و خیالات فاسد را پدید می آورد. خنده و خوشرویی من و شما بسیاری از گرفتاری ها را خود به خود درمان می کند.
دلتان شاد و لبتان خندان
قاسم سلطانی
| *| نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388 و ساعت 19:34 توسط Ghasem Soltani |
|
اعتیاد
در جامعه ای که دسترسی به مواد مخدر سهل تر از دسترسی به روانشناس باشد, آن جامعه مخرب و مخدر است. در جامعه ای که حجاب و بی تفاوتی, جایگزین آزادی و احترام شده باشد, آن جامعه مخرب و مخدر است. در جامعه ای که رقابت کاذب (مقام,ثروت,مدرک, قدرت) حاکم باشد, آن جامعه مخرب و مخدر است. در جامعه ای که "باورمحور" متعصب و صاحب محور است, اعتیاد و تجاوز در آن جامعه مضمر است. هر اختناق و خفقان و ظلم و ناحق طلبی, اعتیادآفرین است.
اعتیاد حاصل و محصول عدم آزادی و استقلال فکری و فردی می باشد. اعتیاد حاصل عدم عشق در جامعه و فرد و خانواده است. اعتیاد به حکومت کردن, به زورگویی, اعتیاد به تکبر, به جاه طلبی, اعتیاد به غرور, اعتیاد به سواستفاده, اعتیاد به توهم کردن و معنی کردن دیگران, اعتیاد به احساس مالکیت, اعتیاد به مخالفت با همه و هرچیزی! اعتیاد به بی اعتمادی! اعتیاد به خودمحوری, اعتیاد به پرحرفی و پرخوری, اعتیاد به سماجت در حقانیت خود, زشت ترین و قبیح ترین و متعفن ترین اعتیادهاست!
اعتیاد به مواد مخدر, دادن فرصت به شیطان و متعصبان روزگار می باشد. اعتیاد به مواد مخدر سوزاندن عشق به کمک متعصبان و شیطانان روزگار و فلک می باشد. مواد مخدر,سلاح و اسلحه شیطان برای کشتن عشق و آزادی می باشد. عاشق باشیم, ولی معتاد نباشیم.اعتیاد به عشق از بهترین و با شکوه ترین اعتیادهاست. عاشق باشیم تا اعتیاد ریشه کن شود. به خاطر آن که عاشق در برابر معشوقش ذوب می شود و اعتیاد را هم ذوب می کند.
درک نکننده مسبب اعتیاد است! اما فرصت بازی را باید از دست او گرفت. و بازی را باید به عشق و عاشق واگذار کرد. بی قانونی و عدم امنیت روانی و اقتصادی و آزادی, اعتیاد تولید می کند. عشق تمام کثافت ها را تمیز می کند!! بی اعتنایی به شیطان و توجه به عشق, اعتیاد را محو می کند. عشق و عاشقی را جایگزین اعتیادها بکنیم.
قاسم سلطانی  | *| نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 و ساعت 9:55 توسط Ghasem Soltani |
|
رابطه زبان مادری با زبان های بعدی و اتحاد ملی
بر اساس تحقیقاتی که در زمینه یادگیری زبان مهاجران انجام یافته است, گویای آن است که, فرزندانی که زبان مادری را در سطح خوب و ادبی می آموزند, در یادگیری زبان های بعدی موفق تر از بچه هایی هستند که پدر و مادر آنان به زبان مادری با فرزندان خود حرف نزده و یا خوب حرف نزده اند. این موضوع بیشتر در مهاجرانی که از کشور خود به یک کشوری دیگر مهاجرت می کنند, از اهمیت بیشتری برخوردار است. اسپانیا زبان هایی که به آمریکا مهاجرت کرده بودند, بچه هایی که تا شش سالگی زبان مادری خود را خوب آموختند, زبان انگلیسی آنان بهتر از زبان انگلیسی بچه هایی بود که پدر و مادر آنان زبان مادری را اهمیت نداده بودند.
کشور بلژیک تقریبا ده ها برابر کوچکتر از کشور ایران می باشد ولی دو زبان رسمی دارند, هلندی و فرانسوی. هر دو بخش باید هردو زبان را یاد بگیرند و این به اتحاد بلژیکی ها کمک شایانی کرده است. یعنی حفظ و احترام به زبان مادری هر ملتی. در حالی که در کشور ایران بیش از سی و پنج میلیون آذری زبان می باشد و هنوز در عصر حاظر آذری زبانان در مدارس به زبان خود نمی توانند تحصیل بکنند! کردی نیز به همین صورت می باشد و این به ضرر اتحاد ملی می باشد و زبان و فرهنگ دزدی را در قوم ها تدایی می کند! و اقلیت ها را به این فکر وا می دارد که دست کم و حداقل حقوق آنان توسط دولت مرکزی پایمال می شود و ذهن ها را مجبور می کند تا در برابر زبان رسمی حساس باشند و سیمپاتی و علاقه خود را از دست بدهند. در حالی که حفظ زبان مادری, در یادگیری بهتر زبان رسمی کشور کمک بسیاری انجام می دهد.
از طرفی بچه هایی که زبان مادری خود را خوب یاد می گیرند, در بزرگسالی از نظر روانی سالمتر از همنوع های خود می باشند که زبان مادری را خوب نیاموخته اند. یادگیری خوب و ادبی زبان مادری کمک می کند تا فرزندان ما در بزرگسالی با والدین خود احساس نزدیکتری بکنند و ارتباطات عمیق و ژرفی با پدر و مادرشان خواهند داشت. همچنین تحقیقات به این امر اضافه می کند که افرادی که زبان مادر را خوب می آموزند, در بزرگسالی از لحاظ موقعیت اجتمائی و شغلی نیز موفق تر از بچه هایی هستند که در زبان مادری آنان غفلت شده است.
به زبان مادری یکدیگر احترام بگذاریم و به زبان مادری خود شعر و داستان بنویسیم و سینما و تئاتر بسازیم, تا بدینوسیله نه کدورتی بین قوم ها ایجاد شود و نه خدای ناکرده در فرهنگ و زبان ملتی ظلم شده باشد. که این به نفع هیچ کسی نمی باشد.اروپایی ها نه مرزی دارند و نه واحد پول جداگانه ای دارند. اما هر کشوری زبان خود را دارد و هرروز هم به یکدیگر نزدیکتر می شوند, چرا؟! به خاطر آن که هوشمندانه رفتار می کنند و به فرهنگ و زبان یکدیگر احترام می گذارند و فرانسوی زبان در صدد حکومت زبان خود در قسمت هلندی زبان نیست!
جهانی شدن به معنی از بین بردن زبان ها و فرهنگ ها و آداب و رسوم بی ضرر تلقی نمی شود. گفتگوی تمدن ها و اتحاد ملت ها با احترام متقابل میسر می باشد.
قاسم سلطانی
شمع یانار یاغدا اریر قار یاغار داغدا اریر من دوشه ن درده دوشسه موم اولور داغدا اریر ... من بو باغا گلمیشه م گول درماغا گلمیشه م ایتیرمیشه م گولومو آختارماغا گلمیشه م ... عزیزیم بیر دانا سان صدف سن دوردانا سان من اؤلسه م سنه قوربان سن اؤلمه بیر دانا سان ... اولدوزلار باتماز آغلار یاری اویاتماز آغلار یار یاردان آیری دوشسه گئجه لر یاتماز آغلار ... چیخدیم داغلار باشینا یازی یازدیم داشینا گله ن گئده ن اوخوسون نه لر گلدی باشیما
"بیر ائل بایاتیسی"
| *| نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 17:38 توسط Ghasem Soltani |
|
حقیقت انکارناپذیر شرق و غرب نمی شناسد! وقتی در شرق از آزادی و عشق سخن می گوییم- می گویند از اندیشه های غربی حمایت می کنید! وقتی در غرب از آزادی واقعی و معنویات سخن می گوییم- می گویند شما تروریست هستید و اندیشه های اسلامی و شرقی دارید!
یک جوان ایرانی که نه اروپا و نه غرب را دیده است و تمام دارایی و اندیشه هایش بومی و درونی و خلاقانه می باشد- چرا او را باید وابسته به غرب تلقی کرد!؟ آیا این توهین به ملت شرق و ایران زمین نمی باشد!؟ گویا که آزادی و عشق را غربی ها اختراع کرده اند! آگاهی که جفرافیا نمی شناسد. در این بغل گوش هم گرفتار ساده لوحان غربی هستیم که هر عمل خوبی که انجام می دهیم- فوری می گویند که شما خوب پذیرش و تطبیق فرهنگ داده اید!! انگار که تمام رفتار متمدنانه و آزادمنشی منحصر به غربی هاست!
اتم هم منحصر به غربی هاست!! اگر در غرب سوار اتومبیل می شویم و از فلسفه سلیقه ها صحبت می کنیم- گمان می کنند که این از لطف خود غربی هاست! در ایران- زادگاهمان هم وقتی جز رنگ سیاه چیزی بپوشیم و بگوییم- می گویند: غربی زده هستید و ... پس من تا کی غریبه تلقی و تعریف خواهم شد!؟ من غریبه و غریب نیستم. من خود شما هستم. شرق و غرب و شمال و جنوب نکنیم. این انزواگری و بیگانگی را حاصل می شود. مهربان باشیم و انسان را با غرب و شرق بررسی نکنیم.
قاسم سلطانی  | *| نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 و ساعت 22:6 توسط Ghasem Soltani |
|
سکوت بیماری تولید می کند! این بار از سکوت عرفانی قصد ندارم بنویسم, سکوتی که از طریق خرافه زدایی و درک و فهم و صیقل دادن و خودسازی نصیب می شود. بلکه از سکوتی که افسردگی و خشم و مرگ و نابودی می آفریند, می نویسم. انسان حداقل از دیدگاه روانشناسی موجودی است که انبار کردن و هضم نکردن تردیدها در مغز, او را از جاری بودن و خودجوش بودن محروم می سازد. سکوت در برابر ناحق طلبی روشن و آشکار, ظالمانه می باشد و فقط افراد ظالم در برابر ناحق طلبی سکوت اختیار می کنند.
اگر همسرمان را دوست نداریم, ولی به زبان هم نمی آوریم, ظلم و جنایت را امتداد می دهیم. زیرا برای فرزندانمان مرموزی و غیر شفافی را آموزش می دهیم. اگر از دوستتان رنجیده اید ولی سکوت احتیار می کنید, در واقع خیانت می کنید. تمام تردیدهای نسل بشر از نونهالی باید آشکار شوند و از پستوهای درون و زیر زمین ها آشکار و رو شوند, در غیر این صورت درون انسان خواهد گندید و حداقل یک زندگی نیمه حال و افسرده و غیر خلاق را همراه خواهد داشت.
اگر از کسی خوشمان آمد ولی سکوت اختیار کردیم, در واقع قاتل دوست داشتن هستیم ولی نمی دانیم! اگر در برابر زیبایی و خوشبختی دوستتان بی اعتنایی کنید, جشن را از کف می دهید و عذا را به دست می آورید. انسان های مخرب همیشه در برابر زیبایی و موفقیت اطرافیان سکوت اختیار می کنند و برعکس دنبال عیب جویی می گردند, تا به این طریق عیب و زشتی خودشان مورد توجه قرار نگیرد.
نمی توان به بهانه من نمی دانم و به من مربوط نیست و به بهانه قضاوت نکردن و غیره, از واکنش خود پرهیز کنیم. اگر همه انسان ها واکنش از خود نشان ندهند- بی اعتنایی تبدیل به خصوصیات فردی و اجتمائی خواهد شد. در حالی که یک جامعه و خانواده دمکرات و باز همیشه موفق تر از یک جامعه و خانواده اقتدارگر می باشد. اگر مخالف نظر دوستتان هستید, آن را با او در جریان بگذارید, در غیر این صورت سکوت شما تبدیل به خشم و هزاران بیماری خواهد شد. لازم نیست ما در حقانیت خودمان سماجت به خرج بدهیم و متعصب فهم و درک خود باشیم. همان که دوستانه درونمان را خالی کنیم کافی است.
در خانواده ها و جوامع بسته و اقتدارگر تجاوز روانی و جسمی به مراتب بالاتر از خانواده ها و جوامع باز و دمکرات محور می باشد. در جوامع متعصب تعداد تجاوز در خانواده ها بالاتر می باشاد. مرد به زنش تجاوز می کند و دائی و عمو و ...! و قربانیان به خاطر دلایل سنتی از قبیل آبرو- سرزنش- ملامت و شخصیت از بروز اطلاعات و خبر از آشکار کردن آن خودداری می کنند. حالا فرزندی در چنین خانواده ای چگونه رشد می کند! اگر همه چیز را به درون بریزیم, روزی از جایی بدتر خود را نشان خواهد داد. بترسیم از کسانی که شفاف نیستند و بترسیم از کسانی که خطاهای ما را هیچگاه به رو نمی آورند. پس عشق کشی نکنیم و اگر عاشق چیزی هستیم آن را آشکار سازیم.
اگر خورشید سکوت و قهر کند چه اتفاقی می تواند بیفتد!؟ این نوع سکوت ها بوی تعفن دارند! اگر در چنین مواردی سکوت نکنیم- سکوت عرفانی را می توانیم تجربه کنیم. صادق و صادق تر و خودمان باشیم.
قاسم سلطانی  | *| نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت 21:7 توسط Ghasem Soltani |
|
لیلی و مجنون جایی که هسته من و شما در آن قرار دارد و قوانین و باورهای متعارف, باورهایی که سستی, سالخوردگی و مرگ را بخت و سرنوشت تعیین شده نسل بشر نمی پندارد. در آنجا عادت های به یادگار مانده از پیشینیان دور خبری نیست و خلاقیت و عشق و خشنودی تجربه زندگی معمول می باشد. برعکس زندگی افسانه ای امروزه که طرز تلقی متعارف نسل بشر از خود, هیپنوتیسم شرطی شدن ذهن, تخیلی اغوا کننده که اغلب در آن به توافق رسیده ایم, می باشد.
به ستمگری ذهن پایان دهیم!
هر برداشتی از هر چیزی دنیای خود را می سازد.بیایید متعصب به پنج حواس خود نباشیم و اشیاء و کیهان را آنگونه که به نظر می رسند, قضاوت نکنیم. ما آنگونه که به نظر می رسیم نیستیم!قبل از من شاید شما... و اینشتین و قبل از اینشتین مولانا و قبل از مولانا- بودا به این نتیجه رسیده بودند که جسم ما توهمی بیش نیست و اینشتین آن را در علم هندسه جدیدی قرار داد که زمان و مکان را آغاز و پایانی نیست. و هر جامد و شیئی مجموعه ای از نیرو و انرژی می باشد که در خلئی باشکوه و بزرگ می رقصد و به قول امروزی ها ارتعاش دارد.
و بدن ما از این میدان کوانتوم پیروی و اطاعت می کند و این میدان کوانتوم خود ما هستیم. مرگ بدن ما فرصتی است که ما بدن را بازسازی و نونوار کنیم. سنگ و دیوار خانه شما به نظر سخت می رسد ولی نوترینو (یک ذره بدون بار الکتریکی) بدون هیچ تلاشی از آن می گذرد. ذره شبه اتم های دیوار و یک میز- کیلومتر ها از هم فاصله دارند. آنچه "وجود" دارد, انرژی خام و متولد نشده و شکل نگرفته ایست که انتظار تفسیر و تعبیر و نیت شما را می کشد!!
فیزیک کوانتومی می گوید که بیش از ۹۹۹۹/۹۹درصد اتم را فضای خالی تشکیل می دهد و ذرات شبه اتمی که به سرعت در این خلآ زندگی می کنند که در حقیقت انرژی رقصان و لرزان هستند که اطلاعات را جا به جا می کنند.خلاء موجود در هر ذره اتم به کمک هوشی که دیده نمی شود در رقص است. قلب و سلول های مغزی بدن ما بیشترین نیرو را با سوزاندن قند تهیه می کند. نه قند به تنهایی به درد می خورد و نه قلب! همان قندی که به تنهایی به هیچ دردی نمی خورد و اما با انرژی و همکاری خود- حیات و زندگی را تجربه می کند! آمیزش با یاخته های بدن به شکر اطلاعات جدیدی می دهند و آن زندگی را تجربه می کند!
آگاهی انسانی که خود را از دیگران و گیتی جدا می داند و بیگانگی را به جای یگانگی انتخاب می کند, منحرف می شود. از جریان و همکاری و عشق بازی جدا می شود و این جدایی یک تغییر فیزیکی می باشد. آگاهی تبدیل به ذهن شده است. یک ذهن شرطی و تنها و غریب! مانند یک حبه قند در تاقچه اتاق که به مرور از بین می رود!
من و شما از محیطمان جدا نیستیم. وقتی به صندلی و درخت و گل و زن همسایه نگاه می کنید, فضای خالی فاصله جسم شما را از هم جدا نمی کند, همین فضای خالی شما جسم امتداد یافته شماست. و این فضای خالی از آگاهی و اطلاعاتی که تمام عالم را در بر گرفته است. امتداد جسم من و شما هست که روزی به هم خواهیم رسید و دو تا خط موازی هم روزی یکدیگر را ملاقات خواهند کرد و به هم خواهند رسید و تو فکر نکن که لیلی به مجنون نرسید.
قاسم سلطانی 
| *| نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 22:27 توسط Ghasem Soltani |
|
هویت من و شما چیست... آیا ملیت من هویت من است و یا زبان مادری من هویت من است و یا مذهب و دین من؟! یا استوره های کشور من!؟ شاید هم مقام و ثروت, هویت من است!؟ و شاید هم تظاهر کردن به همه و هر چیز هویت من است!؟
یگانگی هویت "وجود" است. من و شمایی وجود ندارد. تنها, کسانی که از خود بیگانه هستند, برای خود هویت منزوی دارند! هویتی که خواهد مرد و موقتی است, قائدتا یک هویت ذهنی و ساختگی می باشد. چند تا اطلاعاتی از قبیل تاریخ تولد و نام و محل تولد و زبان را نمی توان هویت نسل بشر و یکتایی نامید. این توهین به خداوند و پروردگار است. من و شما بیشتر از زبان و استوره ها و ملیت و قوممان هستیم!
انسان وقتی خود را از کل جدا می کند و خود را از بقیه انسان ها جدا می کند, آنگاه کوچک می شود و البته که هویتی کوچک هم حاصل آن خواهد بود! خودمان را محدود و موقتی نکنیم. محدود, عمری موقت و نامحدود عمری جاودانه دارد. با بازی های ذهن و شیطانی انسان ها را از هم تجزیه کرده اند و به هرکس فلان هویت را چسبانده اند و بدینگونه انسان را از خود بیگانه کرده اند.
انسان را نگران و بی اعتماد نسبت به دیگری کرده اند. چنین هویت هایی احساس تنهایی می آفریند و انسان را افسرده و بیمار می کند. به نام باور و مذهب, انسان ها را به هم نامحرم و قلب ها را از هم دور کرده اند. ما را از قلب واقعی مان جدا کرده اند! نسل بشر یک قلب بیشتر ندارد و آن عشق و آگاهی است. هویت من و شما بخش خالی هر ذرّه اتم می باشد که در همه جا حضور دارد! یگانگی هویت من است.
قاسم سلطانی 
تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه ای تیره غمت را دل عشاق نشانه جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه
رفتم به در صومعه عابد و زاهد دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد در میکده رهبانم و در صومعه عابد گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار من یار طلب کردم و او جلوه گه یار حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو در میکده و دیر که جانانه تویی تو مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو مقصود تویی ...کعبه و بتخانه بهانه
"شیخ بهایی"
| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت 22:23 توسط Ghasem Soltani |
|
جهنم! در خانه پدری ما زنان و دختران دم در می نشستند و جای خوب اتاق برای مردان و مردان میهمان رزرو شده بود. این عادت, معمول بود و لیکن نرمال نبود! در شهر ما زنان و دختران اجازه داشتند دوست همجنس داشته باشند, داشتن دوست غیر همجنس, اما نه معمول و نه نرمال بود!
در ولایت ما خنده زن با صدای بلند نه معمول و نه نرمال بود! نگاه آزاد زن به مرد عیب بزرگی بود و لیکن نرمال نبود! رقص و آواز زن منحصر به مردان خودکامه بود. هیچ آواز و رقصی خودجوش نبود و لیکن معمول بود و اما نرمال نبود!
در ولایت من کسی در شهر و خانه خود مورد احترام واقع نمی شد! در شهری که من زندگی می کردم, کسی که مدرک دکترا و ثروت و مقام داشت و حاجی بود و تظاهر به مذهب می کرد, شانس بیشتری برای تجاوز کردن داشت و تعداد متجاوزین با مقام و با شخصیت بالاتر از بقیه بود!
در کشور من همه شبیه هم بودند و هر کسی که فرق می کرد, فرقش را مخفی می کرد, البته که نرمال نبود! دیوارهای خانه ها هم بلند بود و پرده ها کشیده و باغچه های خانه ها پشت دیوارها زندانی شده بودند!
در ولایت من تظاهر کردن مد بود. تظاهر به دین, به مذهب, تظاهر به دانستن و دانش! به داشتن و حتی بعضی وقت ها نداشتن! در آن مکان همیشه عزاداری بود و عزاداری کردن و قاطی آنان شدن مد بود و قاطی عاشقان شدن جرم داشت و نرمال نبود!!
تظاهر به عشق نرمال بود و خود عشق نرمال و معمول نبود! در شهر من خیلی چیزها نرمال نبود!
قاسم سلطانی
| *| نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 21:47 توسط Ghasem Soltani |
| |
|