|
مشهور بودن به معنای توانایی نیست هیتلر مشهورتر از مولانا است. هیتلر قدرتمند بود, اما هرگز توانا نبود. بودا مشهورتر از بورزای یونانی است. در زمان خود بودا گمنامانی بودند که آنان نیز توانایی دیدن نور را داشتند, اما بودا مشهور شد. پدر بودا پادشاه بود! شعر "نماز عشق" روی چمن ها از قطره- شعرهای گیتی با نیت مولانا برابری می کنند, و اما مشهور نیستند. زیبا کرباسی یکی از توانمندترین شاعران ایرانی می باشد, اما مشهور نیست. ذهن های حاکم در آن زمان او را لوس می بینند, می دیدند! زیبا کرباسی مادر, مادرهاست. اما او مشهور نیست.
اگر شهریار هجرت می کرد, او هم به این مشهوری نمی بود. اگر ذهنی به مذاق سیاستکاران بخورد و یا حداقل خطری برای آنان نباشد, برای سواری از آنان, آنان را مشهور می کنند. و ندا به واسطه یک اتفاق مشهور می شود. ویلدرس هلندی به واسطه ساختن یک فیلم ضد اسلامی مشهور می شود. و یکی هم به واسطه ترور یک شخصیت مشهور, مشهور می شود! گربه ایرانی هم مشهور است. آیا گربه ایرانی زیباترین گربه در دنیاست!
راستی با یک کوتوله عشق بازی کرده ای؟! ها؟؟ اما عشق بازی با شکیرا و جورج کلونی بسیار معمول است. ذهن های شرطی مانع تجربه های حقیقی می شوند. چون فلانی شبیه شکیرا است, پس س س س جذاب است!! چرا انسان و زیبایی و عشق بازی را تحقیر می کنیم؟ تا یک اتومبیل گران قیمت جلوی دختران در را باز می کند, لیبیدوی آنان شروع به کار کردن می کند. تا فلان هنرپیشه را ملاقات می کنیم, ادرنالین ترشح می شود!
این همسایه و دوست متواضع و این آشنا و این همسرمان که دنیای عشق می تواند باشد, از دیدن آن عاجز و درمانده ایم!! ذهن شرطی مانع تمامی نعمت هایی می شود که طبیعت در اختیار همگان گذاشته است. بیماری خودکم بینی, بیماری احساس مالکیت تولید می کند. و این بیماری دید و چشم ما را کدر و کور می کند. برای همین است که تا وقتی متعلق به هم نیستیم, وقتی دوست پسر و دوست دخترمان را هفته ای یک بار می بینیم,هیجان دارد. وقتی نامزد می شویم, از مقدار هیجان کاسته می شود. وقتی ازدواج می کنیم, هیجان کمتر و کمتر می شود. وقتی عشق تبدیل به ملک و کنترل می شود, هیجان و عشق تبدیل به نفرت می شود.
وقتی نفرت و بی اعتمادی حاکم شد, چمن همسایه سبزتر می شود!
از این چهارچوب توهم مالکیت بیرون بیاییم. زن شما, مال شما نیست. مرد شما هم مال شما نیست. هردوی شما متعلق به خود و خداوند هستید. وقتی هیچ چیزی متعلق به شما نباشد, همه چیز متعلق به شما می شود. این یک حقیقت انکارناپذیر است. وقتی چیزی در دسترس می باشد, به معنای کمتر بودن آن نیست. وقتی کسی مشهور نباشد, به معنای کمتر بودن آن نیست. وقتی کسی مشهور باشد, به معنای بزرگ بودن آن نیست. عظمت و شکوه و زیبایی تنها در غیر شرطی بودن است.
قاسم سلطانی  | *| نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 17:13 توسط Ghasem Soltani |
|
در انتخاب همسر و دوست به روز عمل کنیم, قسمت دوم
استعدادهای فردی می توانند در شناخت واقعی دیگران- شما را فریب دهند. هرکس و همه کس از استعدادهایی برخوردار است. ممکن است شما صدای خوبی داشته باشید و به واسطه صدای تان مشهور بشوید. اما لزوما تنها مشهور بودن و آن استعداد شما را تعریف نمی کند. شما که فقط صدا نیستید. شاید شما استعداد نقاشی کشیدن را داشته باشید. ممکن است شما یک نقاش باشید. اما شما فقط نقاش نیستید. شما ممکن است که بتوانید به راحتی شعر بگویید. اما به همان راحتی هم می توانید به خود و اطرافیان و همسر خود ظلم کنید. شما ممکن است که به راحتی طبقه بندی مقام را سیر بکنید. اما ممکن است به همان راحتی هم گردن کش و قلدور و دیکتاتور و شکنجه گر باشید.
استعداد در همه وجود دارد و در کسی که شکوفا و آشکار نشده است, نباید او را بی استعداد شمرد. استعداد یک موفقیت عاجله می باشد و شناخت, هشیاری, آگاهی و عشق یک موفقیت آجله می باشد. استعداد می تواند در مسیر خوب و بد استفاده شود ولی آگاهی و عشق و معرفت همیشه در جهت رشد و خوب بودن است. استعداد در برابر عشق و آگاهی صفر (۰) است. و شاید هم یک فریب بزرگ باشد. یک نقاب برای زشتی ها و پلیدی های درونی می تواند باشد.
اغلب هنرمندان بانفس ترین انسان ها هستند که اگر مورد توجه قرار نگیرند, زندگی را برای اطرافیان جهنم می کنند. فراموش نکنیم که تمامی موفقیت های مجازی رنگ خواهند باخت و عصاره و آگاهی آن شخص نیاز خواهد شد. انسان می تواند بدون موفقیت های مجازی با کمی شکر زندگی بکند. اما و اما بدون آگاهی و عشق زندگی چنان جهنم می شود که در واقع بخشی از همان جهنم حقیقی می باشد. شما با مدرک و مقام و شهرت آن شخص نخواهید خوابید! شما با خود او خواهید خوابید! شما با خود او به مسافرت خواهید رفت. شما با خود او شام خواهید خورد. او پدر و مادر فرزندان شما خواهد بود.
با فاحشه ازدواج بکنید- اما از باکره ها بپرهیزید. کسی که بدون تجربه با شما ازدواج بکند- در واقع شما را انتخاب نکرده است. معنی انتخاب زمانی رخ می دهد که شما بتوانید تجربه کنید. همسر و دوست آینده شما- هندوانه نیست که اگر سرخ و شیرین نباشد- خیلی از اهمیت خاصی برخوردار نیست. گرچه من دیده ام مردانی را که هندوانه را به زنشان ترجیح داده اند! عقده, خود شیطان است و از کسانی که زندگی و خود را به خاطر دلایل نفسانی و موهومی سرکوب می کنند, جداً پرهیز کنیم که اینان خشمگین ترین انسان های زمین می باشند. اینان تنها خشم و سرکوب و عقده را به فرزندانمان می آموزند.
برای این که بدانیم, آیا همسر آینده مان در سطح و یا در عمق زندگی می کنند! (تقلب در معرفی خود. یعنی دروغ گویی) باید چند ماهی با او زندگی کنیم. با مردی که مشکل می تواند ناخن های خود را مرتب بکند, و زیر بغل و دهانش را مرتب بشوید, در دراز مدت غیر قابل تحمل خواهد بود. با مردان و زنانی که شما را مالک و فاحشه شخصی خود می پندارند, دوری کنیم تا آزادی و توبه (برگشت به خویشتن) فرصت و رهایی پیدا بکند.
قاسم سلطانی  | *| نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 17:10 توسط Ghasem Soltani |
|
در انتخاب همسر و دوست به روز عمل کنیم دوست و مخصوصاً همسر شما در سلامتی و کیفیت زندگی شما نقش اول را بازی می کند. به همین خاطر باید در انتخاب چنین نقشی عاقلانه و حکیمانه و به روز عمل کرد. الگوهای گذشتگان در انتخاب همسر به درد خودشان می خورد و در این زمان معتبر نمی باشند. تاریخ مصرف ارزش و الگوهای هر زمانی خاص همان زمان و مکان می باشد. انسان ها برای این که عیب ها و زشتی های خود را مخفی کنند, متوسل به حقه های قدیمی می شوند و با تاسف بدبختانه هنوز هم خرافه پذیران و ساده لوحان فریبخوری هم وجود دارند که به این بدبختی دامن می زنند.
اگر شما گدا و یا گدا صفت باشید, زودتر فریب خواهید خورد. اگر پسری با شما آشنا می شود و در معرفی خود متوسل به شغل و ثروت و دارایی خود می شود, تردید نکنید که او سعی در قایم کردن عیب و زشتی های خود را پشت همان نام ها دارد. برای این که درون و عصاره آن شخص را بشناسید به چند نکته و رمز مهم در زیر توجه فرمایید:
۱- اگر شما بدانید که طرف مقابل قاضی و یا وزیر و یا پزشک هست, عیب و زشتی ها و پلیدی های او را نخواهید دید و نمی توانید ببینید که چقدر بدبخت و ضعیف و ظالم است.
۲- اگر طرف مقابل شما کارگر و یا راننده تاکسی و نجار باشد, ممکن است که علم و آگاهی او را نتوانید لمس کنید. و به جای آن موقعیت نفسانی و ارزش های کاذب جامعه مانع دیدن زیبایی های آن شخص باشد.
۳- برای درک و شناخت برتر بهتر است که شما از معرفی خود و طرف مقابل از سه موضوع پرهیز کنید: پرهیز از این سه موضوع کمکی باور نکردنی و حقیقی به شما می کند و اگر طرف مقابل شما به روش هایی سعی در شکستن این پرهیز ها شد, تردید نکنید که او در صدد حقه بازی و تقلب و فریب است. و اما پرهیز از:
۱- به هیچ وجه سعی نکنید بدانید که طرف مقابل شغلش چیست.
۲- از کنجکاوی خود نگران باشید, زمانی که میل دارید بدانید سطح تحصیلات طرف مقابل چیست. دانش انسان ها بزرگترین فریب و جایگزین زیبایی و خوبی هاست. دانستن این ورقه تنها به ضرر شما تمام خواهد شد.
۳- هیچ وقت سعی نکنید که از ثروت و دارایی طرف مقابل با خبر شوید.
مهم این است که شما بدانید که همسر و دوست آینده شما, آیا بلد هستند بخندند, یا مثل ملک الموت قصد جان شما را با ابروهای گره کرده را دارند! مهم این است که شما بدانید آیا طرف مقابل به بیماری حسادت مبتلا هستند یا قصد دارند, انتقام عقده ها و خشم های فرو خورده پدران و پدر بزرگان خود را از شما بگیرند! مهم این است که شما بدانید که دوستی طرف مقابل فرار از احساس تنهایی می باشد- و اگر چنین است, بدانید که بی قراری و آشفتگی را از شما دریغ نخواهند کرد. زندگی را برای شما به جهنم تبدیل خواهد کرد.
مهم این است که شما از نزدیک تجربه کنید که پدر و مادر طرف مقابل چگونه رفتاری با یکدیگر دارند و این بسیار مهم است. آیا پدر و مادری عاشق دارند و یا از زندگی سیر شده و حالا با آرزوهای خود لاس می زنند و آن ها را در فرزندشان دوست دارند تجربه کنند!! که این کاری بس دشوار و شاید غیرممکن خواهد بود. بترسید از دختری که پدر و مادرش میل دارند, که شما ثروت و یا مقام و یا تحصیلات عالی داشته باشید, برای اینان نه انسان مهم است و نه دختری تربیت کرده اند که بتواند مادری خوب و سالم برای فرزندان باشد.
مهم این است که برای شما آشکار شود که طرف مقابل احساس مالکیت برای شما نمی کند و اگر چنین است, شما را از فاحشه کمتر خواهد دید. شما را زندانی کرده و حرف های دلش را برای فاحشه ها خواهد گفت! و صد البته کسی که تنش را می فروشد, با ارزش تر از کسی هست که زندگی و خودش را می فروشد!!
شما وقتی قصد خریدن خانه و اتومبیلی را می کنید, حتما دوست دارید آن اتومبیل و خانه را از نزدیک و داخل مشاهده کنید. آن جا را بو کنید و لمس کنید, تا بدانید که آیا به دلتان می چسبد و یا نه! تا که مبادا فردا پشیمان نشوید. دوست و همسر شما کمتر از خانه و اتومبیل نیستند. خود و فرزندان و کیفیت جامعه را جدی بگیریم, تا عشق جایگزین معیارهای عقب افتاده و خرافاتی بشود.
قاسم سلطانی  | *| نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388 و ساعت 21:8 توسط Ghasem Soltani |
|
پیمانه پیر فرزانه با متدلوژی علم و اقتصاد نمی توان عصاره زندگی را چشید. زندگی فقط که علم نیست. زندگی فقط که فروختن قالی نیست. زندگی که فقط مدیریت یک کارخانه و شرکت نیست. زندگی که فقط معاینه کردن بیماران نیست. زندگی که فقط شمردن پول نیست. تو بالاخره خسته می شوی. تو دلت برای استراحت و مزه و طعم زندگی تنگ می شود. تو بدون عشق و تجربه زندگی واقعی, محکوم به افسردگی, سستی,بیحالی, بی دوامی و بیهودگی خواهی بود. تو بدون شفقت و مسرت و شادمانی محکوم به بیماری و در سیر قهقرایی و مرگ تدریجی خواهی بود.
تو با متدلوژی بازار نمی توانی با انسان ها ارتباط برقرار کنی. با متدلوژی بازار تو نمی توانی به انسان ها اعتماد کنی و همیشه با گوشه چشمت به انسان ها نگاه خواهی کرد و نخواهی توانست با تمامی چشم هایت به انسان ها نگاه کنی. وقتی ما نتوانیم با تمامی چشم های مان به انسان ها نگاه کنیم, طبیعی هست که نخواهیم توانست با تمرکز کامل به انسان ها بنگریم. ذات زندگی به تمرکز نیاز دارد. زندگی مشتمل تمرکز, اعتماد, آگاهی و بخشش است. در زندگی ما ناگزیر هستیم, که متدلوژی و واحد اندازه گیری برای زندگی کردن را از بازار و علم به متدلوژی عرفان و شناخت تغییر بدهیم.
وقتی همیشه در بازار و در فکر بازار باشی, تو به یک موجود بی قاعده و یاوه گو و کج اندیش تبدیل می شوی که همه انتظار مرگت را دارند که صاحب پول هایت بشوند. خودت را دوست ندارند, بلکه به پول هایت نقشه می چینند! حق هم با آن هاست! تو به چه دردی می خوری به غیر از این که از پول حرف بزنی!؟ تو خیلی خسته کننده خواهی بود. وقتی تو خسته کننده باشی, همه تو را ترک می کنند و تو حوصله ات سر می رود. تو خلاق هم نیستی که حوصله ات سر نرود. تو برای این که احساس تنهایی نکنی, سعی خواهی کرد کمی کیسه را شل بکنی. ولی در عمق و ته دلت می دانی که همه تو را به خاطر پولت تحمل می کنند.
با متدلوژی علم هم تو نمی توانی کسی را دوست داشته باشی. با متدلوژی علم نمی توان عاشق شد و طعم زندگی را چشید. با واحد اندازه گیری علم تو مجبوری دنبال مرجع باشی. مرجع کجاست!! و عاشق و معشوق مرجعی ندارد. با پیمانه علم هم تو خسته کننده خواهی بود. مگر می توان تمام عمر را در آزمایشگاه ماند!؟ تو بدون رقص و آواز و جشن و سرور, یک جنبنده ا ی مردم آزار, بیشتر نخواهی بود. برای رقص و آواز تو مجبور هستی که بخشنده و تقسیم کننده باشی. و آن فقط با پیمانه ی شناخت, به امری حتمی بدل می گردد. پیمانه های علم و بازار را باید دور بیندازی و با پیمانه عشق و آگاهی و شناخت به زندگی, سلامی جانانه و جانبازی بکنی. درک زندگی و هستی و همسر تنها با پیمانه پیر مغان و عرفان فراهم می گردد.
قاسم سلطانی | *| نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 21:5 توسط Ghasem Soltani |
|
غرور و تکبر ممنوع باید گردد! ابروهای گره کرده و چشمان خشمگین در ما حالت و رفتاری متکبر و مغرور ایجاد می کند که تحملش را برای هیچ موجودی غیر ممکن می سازد. و فضا را برای بهانه جویی فراهم می سازد. خیلی مشکل است که همسایه ها برای تحمل نکردن یک مغرور و متکبر از او بخواهند که متکبر نباشد!! بهانه ها شروع می شود!! شما سرو صدا راه می اندازید!!
غرور و تکبر حال و سلامتی دیگران را به هم می زند. وزارت بهداری و بهزیستی و سازمان بهداشت جهانی باید و باید این رفتار و حال انسان سست و ناتوان و خودنشناس را در صورت جلسه خود قرار بدهد. اینان شراب غرور و تکبر خورده اند. هیچ کس حق ندارد با چهره و رفتار متکبرانه و از خودراضی با دیگران ارتباط و حتی بیرون از بیمارستان ظاهر و هویدا شود. زیرا حال طبیعت و موجودات و به ویژه انسان را به هم می ریزند. انرژی که از طرف این پندار خیالان باطل, منفی کانالیزه شده و بیرون پراکنده و پخش می شود, تهدیدی بزرگ برای سلامتی اطرافیان و حتی تا بیرون مرزها می باشد.
اگر همکار شما گره ابروهایش را مشکل می تواند باز کند, او باید سر کار نیاید و شما که گره ابروهای تان همیشه باز است, باید مواظب سلامتی خود باشید و اینان را برای همکاری نپذیرید. اینان به جای سر کار رفتن باید به بیمارستان بروند و تحت معالجه قرار بگیرند. خیابان ها و کوچه ها نباید با این ضد زیباها و زشت رویان بدمنظر شوند. تحمل چنین زشت رویانی دادن فرصت به نفس و شیطان و بیماری می باشد. اینان را باید با زور به بیمارستان برد و کمکشان کرد. اینان باید یاد بگیرند و بپذیرند که بیمار هستند.
غرور و تکبر زیبایی را از بین می برد و زشتی و خیالات فاسد را پدید می آورد. خنده و خوشرویی من و شما بسیاری از گرفتاری ها را خود به خود درمان می کند.
دلتان شاد و لبتان خندان
قاسم سلطانی
| *| نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388 و ساعت 19:34 توسط Ghasem Soltani |
|
اعتیاد
در جامعه ای که دسترسی به مواد مخدر سهل تر از دسترسی به روانشناس باشد, آن جامعه مخرب و مخدر است. در جامعه ای که حجاب و بی تفاوتی, جایگزین آزادی و احترام شده باشد, آن جامعه مخرب و مخدر است. در جامعه ای که رقابت کاذب (مقام,ثروت,مدرک, قدرت) حاکم باشد, آن جامعه مخرب و مخدر است. در جامعه ای که "باورمحور" متعصب و صاحب محور است, اعتیاد و تجاوز در آن جامعه مضمر است. هر اختناق و خفقان و ظلم و ناحق طلبی, اعتیادآفرین است.
اعتیاد حاصل و محصول عدم آزادی و استقلال فکری و فردی می باشد. اعتیاد حاصل عدم عشق در جامعه و فرد و خانواده است. اعتیاد به حکومت کردن, به زورگویی, اعتیاد به تکبر, به جاه طلبی, اعتیاد به غرور, اعتیاد به سواستفاده, اعتیاد به توهم کردن و معنی کردن دیگران, اعتیاد به احساس مالکیت, اعتیاد به مخالفت با همه و هرچیزی! اعتیاد به بی اعتمادی! اعتیاد به خودمحوری, اعتیاد به پرحرفی و پرخوری, اعتیاد به سماجت در حقانیت خود, زشت ترین و قبیح ترین و متعفن ترین اعتیادهاست!
اعتیاد به مواد مخدر, دادن فرصت به شیطان و متعصبان روزگار می باشد. اعتیاد به مواد مخدر سوزاندن عشق به کمک متعصبان و شیطانان روزگار و فلک می باشد. مواد مخدر,سلاح و اسلحه شیطان برای کشتن عشق و آزادی می باشد. عاشق باشیم, ولی معتاد نباشیم.اعتیاد به عشق از بهترین و با شکوه ترین اعتیادهاست. عاشق باشیم تا اعتیاد ریشه کن شود. به خاطر آن که عاشق در برابر معشوقش ذوب می شود و اعتیاد را هم ذوب می کند.
درک نکننده مسبب اعتیاد است! اما فرصت بازی را باید از دست او گرفت. و بازی را باید به عشق و عاشق واگذار کرد. بی قانونی و عدم امنیت روانی و اقتصادی و آزادی, اعتیاد تولید می کند. عشق تمام کثافت ها را تمیز می کند!! بی اعتنایی به شیطان و توجه به عشق, اعتیاد را محو می کند. عشق و عاشقی را جایگزین اعتیادها بکنیم.
قاسم سلطانی  | *| نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 و ساعت 9:55 توسط Ghasem Soltani |
|
رابطه زبان مادری با زبان های بعدی و اتحاد ملی
بر اساس تحقیقاتی که در زمینه یادگیری زبان مهاجران انجام یافته است, گویای آن است که, فرزندانی که زبان مادری را در سطح خوب و ادبی می آموزند, در یادگیری زبان های بعدی موفق تر از بچه هایی هستند که پدر و مادر آنان به زبان مادری با فرزندان خود حرف نزده و یا خوب حرف نزده اند. این موضوع بیشتر در مهاجرانی که از کشور خود به یک کشوری دیگر مهاجرت می کنند, از اهمیت بیشتری برخوردار است. اسپانیا زبان هایی که به آمریکا مهاجرت کرده بودند, بچه هایی که تا شش سالگی زبان مادری خود را خوب آموختند, زبان انگلیسی آنان بهتر از زبان انگلیسی بچه هایی بود که پدر و مادر آنان زبان مادری را اهمیت نداده بودند.
کشور بلژیک تقریبا ده ها برابر کوچکتر از کشور ایران می باشد ولی دو زبان رسمی دارند, هلندی و فرانسوی. هر دو بخش باید هردو زبان را یاد بگیرند و این به اتحاد بلژیکی ها کمک شایانی کرده است. یعنی حفظ و احترام به زبان مادری هر ملتی. در حالی که در کشور ایران بیش از سی و پنج میلیون آذری زبان می باشد و هنوز در عصر حاظر آذری زبانان در مدارس به زبان خود نمی توانند تحصیل بکنند! کردی نیز به همین صورت می باشد و این به ضرر اتحاد ملی می باشد و زبان و فرهنگ دزدی را در قوم ها تدایی می کند! و اقلیت ها را به این فکر وا می دارد که دست کم و حداقل حقوق آنان توسط دولت مرکزی پایمال می شود و ذهن ها را مجبور می کند تا در برابر زبان رسمی حساس باشند و سیمپاتی و علاقه خود را از دست بدهند. در حالی که حفظ زبان مادری, در یادگیری بهتر زبان رسمی کشور کمک بسیاری انجام می دهد.
از طرفی بچه هایی که زبان مادری خود را خوب یاد می گیرند, در بزرگسالی از نظر روانی سالمتر از همنوع های خود می باشند که زبان مادری را خوب نیاموخته اند. یادگیری خوب و ادبی زبان مادری کمک می کند تا فرزندان ما در بزرگسالی با والدین خود احساس نزدیکتری بکنند و ارتباطات عمیق و ژرفی با پدر و مادرشان خواهند داشت. همچنین تحقیقات به این امر اضافه می کند که افرادی که زبان مادر را خوب می آموزند, در بزرگسالی از لحاظ موقعیت اجتمائی و شغلی نیز موفق تر از بچه هایی هستند که در زبان مادری آنان غفلت شده است.
به زبان مادری یکدیگر احترام بگذاریم و به زبان مادری خود شعر و داستان بنویسیم و سینما و تئاتر بسازیم, تا بدینوسیله نه کدورتی بین قوم ها ایجاد شود و نه خدای ناکرده در فرهنگ و زبان ملتی ظلم شده باشد. که این به نفع هیچ کسی نمی باشد.اروپایی ها نه مرزی دارند و نه واحد پول جداگانه ای دارند. اما هر کشوری زبان خود را دارد و هرروز هم به یکدیگر نزدیکتر می شوند, چرا؟! به خاطر آن که هوشمندانه رفتار می کنند و به فرهنگ و زبان یکدیگر احترام می گذارند و فرانسوی زبان در صدد حکومت زبان خود در قسمت هلندی زبان نیست!
جهانی شدن به معنی از بین بردن زبان ها و فرهنگ ها و آداب و رسوم بی ضرر تلقی نمی شود. گفتگوی تمدن ها و اتحاد ملت ها با احترام متقابل میسر می باشد.
قاسم سلطانی
شمع یانار یاغدا اریر قار یاغار داغدا اریر من دوشه ن درده دوشسه موم اولور داغدا اریر ... من بو باغا گلمیشه م گول درماغا گلمیشه م ایتیرمیشه م گولومو آختارماغا گلمیشه م ... عزیزیم بیر دانا سان صدف سن دوردانا سان من اؤلسه م سنه قوربان سن اؤلمه بیر دانا سان ... اولدوزلار باتماز آغلار یاری اویاتماز آغلار یار یاردان آیری دوشسه گئجه لر یاتماز آغلار ... چیخدیم داغلار باشینا یازی یازدیم داشینا گله ن گئده ن اوخوسون نه لر گلدی باشیما
"بیر ائل بایاتیسی"
| *| نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 17:38 توسط Ghasem Soltani |
|
حقیقت انکارناپذیر شرق و غرب نمی شناسد! وقتی در شرق از آزادی و عشق سخن می گوییم- می گویند از اندیشه های غربی حمایت می کنید! وقتی در غرب از آزادی واقعی و معنویات سخن می گوییم- می گویند شما تروریست هستید و اندیشه های اسلامی و شرقی دارید!
یک جوان ایرانی که نه اروپا و نه غرب را دیده است و تمام دارایی و اندیشه هایش بومی و درونی و خلاقانه می باشد- چرا او را باید وابسته به غرب تلقی کرد!؟ آیا این توهین به ملت شرق و ایران زمین نمی باشد!؟ گویا که آزادی و عشق را غربی ها اختراع کرده اند! آگاهی که جفرافیا نمی شناسد. در این بغل گوش هم گرفتار ساده لوحان غربی هستیم که هر عمل خوبی که انجام می دهیم- فوری می گویند که شما خوب پذیرش و تطبیق فرهنگ داده اید!! انگار که تمام رفتار متمدنانه و آزادمنشی منحصر به غربی هاست!
اتم هم منحصر به غربی هاست!! اگر در غرب سوار اتومبیل می شویم و از فلسفه سلیقه ها صحبت می کنیم- گمان می کنند که این از لطف خود غربی هاست! در ایران- زادگاهمان هم وقتی جز رنگ سیاه چیزی بپوشیم و بگوییم- می گویند: غربی زده هستید و ... پس من تا کی غریبه تلقی و تعریف خواهم شد!؟ من غریبه و غریب نیستم. من خود شما هستم. شرق و غرب و شمال و جنوب نکنیم. این انزواگری و بیگانگی را حاصل می شود. مهربان باشیم و انسان را با غرب و شرق بررسی نکنیم.
قاسم سلطانی  | *| نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 و ساعت 22:6 توسط Ghasem Soltani |
|
سکوت بیماری تولید می کند! این بار از سکوت عرفانی قصد ندارم بنویسم, سکوتی که از طریق خرافه زدایی و درک و فهم و صیقل دادن و خودسازی نصیب می شود. بلکه از سکوتی که افسردگی و خشم و مرگ و نابودی می آفریند, می نویسم. انسان حداقل از دیدگاه روانشناسی موجودی است که انبار کردن و هضم نکردن تردیدها در مغز, او را از جاری بودن و خودجوش بودن محروم می سازد. سکوت در برابر ناحق طلبی روشن و آشکار, ظالمانه می باشد و فقط افراد ظالم در برابر ناحق طلبی سکوت اختیار می کنند.
اگر همسرمان را دوست نداریم, ولی به زبان هم نمی آوریم, ظلم و جنایت را امتداد می دهیم. زیرا برای فرزندانمان مرموزی و غیر شفافی را آموزش می دهیم. اگر از دوستتان رنجیده اید ولی سکوت احتیار می کنید, در واقع خیانت می کنید. تمام تردیدهای نسل بشر از نونهالی باید آشکار شوند و از پستوهای درون و زیر زمین ها آشکار و رو شوند, در غیر این صورت درون انسان خواهد گندید و حداقل یک زندگی نیمه حال و افسرده و غیر خلاق را همراه خواهد داشت.
اگر از کسی خوشمان آمد ولی سکوت اختیار کردیم, در واقع قاتل دوست داشتن هستیم ولی نمی دانیم! اگر در برابر زیبایی و خوشبختی دوستتان بی اعتنایی کنید, جشن را از کف می دهید و عذا را به دست می آورید. انسان های مخرب همیشه در برابر زیبایی و موفقیت اطرافیان سکوت اختیار می کنند و برعکس دنبال عیب جویی می گردند, تا به این طریق عیب و زشتی خودشان مورد توجه قرار نگیرد.
نمی توان به بهانه من نمی دانم و به من مربوط نیست و به بهانه قضاوت نکردن و غیره, از واکنش خود پرهیز کنیم. اگر همه انسان ها واکنش از خود نشان ندهند- بی اعتنایی تبدیل به خصوصیات فردی و اجتمائی خواهد شد. در حالی که یک جامعه و خانواده دمکرات و باز همیشه موفق تر از یک جامعه و خانواده اقتدارگر می باشد. اگر مخالف نظر دوستتان هستید, آن را با او در جریان بگذارید, در غیر این صورت سکوت شما تبدیل به خشم و هزاران بیماری خواهد شد. لازم نیست ما در حقانیت خودمان سماجت به خرج بدهیم و متعصب فهم و درک خود باشیم. همان که دوستانه درونمان را خالی کنیم کافی است.
در خانواده ها و جوامع بسته و اقتدارگر تجاوز روانی و جسمی به مراتب بالاتر از خانواده ها و جوامع باز و دمکرات محور می باشد. در جوامع متعصب تعداد تجاوز در خانواده ها بالاتر می باشاد. مرد به زنش تجاوز می کند و دائی و عمو و ...! و قربانیان به خاطر دلایل سنتی از قبیل آبرو- سرزنش- ملامت و شخصیت از بروز اطلاعات و خبر از آشکار کردن آن خودداری می کنند. حالا فرزندی در چنین خانواده ای چگونه رشد می کند! اگر همه چیز را به درون بریزیم, روزی از جایی بدتر خود را نشان خواهد داد. بترسیم از کسانی که شفاف نیستند و بترسیم از کسانی که خطاهای ما را هیچگاه به رو نمی آورند. پس عشق کشی نکنیم و اگر عاشق چیزی هستیم آن را آشکار سازیم.
اگر خورشید سکوت و قهر کند چه اتفاقی می تواند بیفتد!؟ این نوع سکوت ها بوی تعفن دارند! اگر در چنین مواردی سکوت نکنیم- سکوت عرفانی را می توانیم تجربه کنیم. صادق و صادق تر و خودمان باشیم.
قاسم سلطانی  | *| نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت 21:7 توسط Ghasem Soltani |
|
لیلی و مجنون جایی که هسته من و شما در آن قرار دارد و قوانین و باورهای متعارف, باورهایی که سستی, سالخوردگی و مرگ را بخت و سرنوشت تعیین شده نسل بشر نمی پندارد. در آنجا عادت های به یادگار مانده از پیشینیان دور خبری نیست و خلاقیت و عشق و خشنودی تجربه زندگی معمول می باشد. برعکس زندگی افسانه ای امروزه که طرز تلقی متعارف نسل بشر از خود, هیپنوتیسم شرطی شدن ذهن, تخیلی اغوا کننده که اغلب در آن به توافق رسیده ایم, می باشد.
به ستمگری ذهن پایان دهیم!
هر برداشتی از هر چیزی دنیای خود را می سازد.بیایید متعصب به پنج حواس خود نباشیم و اشیاء و کیهان را آنگونه که به نظر می رسند, قضاوت نکنیم. ما آنگونه که به نظر می رسیم نیستیم!قبل از من شاید شما... و اینشتین و قبل از اینشتین مولانا و قبل از مولانا- بودا به این نتیجه رسیده بودند که جسم ما توهمی بیش نیست و اینشتین آن را در علم هندسه جدیدی قرار داد که زمان و مکان را آغاز و پایانی نیست. و هر جامد و شیئی مجموعه ای از نیرو و انرژی می باشد که در خلئی باشکوه و بزرگ می رقصد و به قول امروزی ها ارتعاش دارد.
و بدن ما از این میدان کوانتوم پیروی و اطاعت می کند و این میدان کوانتوم خود ما هستیم. مرگ بدن ما فرصتی است که ما بدن را بازسازی و نونوار کنیم. سنگ و دیوار خانه شما به نظر سخت می رسد ولی نوترینو (یک ذره بدون بار الکتریکی) بدون هیچ تلاشی از آن می گذرد. ذره شبه اتم های دیوار و یک میز- کیلومتر ها از هم فاصله دارند. آنچه "وجود" دارد, انرژی خام و متولد نشده و شکل نگرفته ایست که انتظار تفسیر و تعبیر و نیت شما را می کشد!!
فیزیک کوانتومی می گوید که بیش از ۹۹۹۹/۹۹درصد اتم را فضای خالی تشکیل می دهد و ذرات شبه اتمی که به سرعت در این خلآ زندگی می کنند که در حقیقت انرژی رقصان و لرزان هستند که اطلاعات را جا به جا می کنند.خلاء موجود در هر ذره اتم به کمک هوشی که دیده نمی شود در رقص است. قلب و سلول های مغزی بدن ما بیشترین نیرو را با سوزاندن قند تهیه می کند. نه قند به تنهایی به درد می خورد و نه قلب! همان قندی که به تنهایی به هیچ دردی نمی خورد و اما با انرژی و همکاری خود- حیات و زندگی را تجربه می کند! آمیزش با یاخته های بدن به شکر اطلاعات جدیدی می دهند و آن زندگی را تجربه می کند!
آگاهی انسانی که خود را از دیگران و گیتی جدا می داند و بیگانگی را به جای یگانگی انتخاب می کند, منحرف می شود. از جریان و همکاری و عشق بازی جدا می شود و این جدایی یک تغییر فیزیکی می باشد. آگاهی تبدیل به ذهن شده است. یک ذهن شرطی و تنها و غریب! مانند یک حبه قند در تاقچه اتاق که به مرور از بین می رود!
من و شما از محیطمان جدا نیستیم. وقتی به صندلی و درخت و گل و زن همسایه نگاه می کنید, فضای خالی فاصله جسم شما را از هم جدا نمی کند, همین فضای خالی شما جسم امتداد یافته شماست. و این فضای خالی از آگاهی و اطلاعاتی که تمام عالم را در بر گرفته است. امتداد جسم من و شما هست که روزی به هم خواهیم رسید و دو تا خط موازی هم روزی یکدیگر را ملاقات خواهند کرد و به هم خواهند رسید و تو فکر نکن که لیلی به مجنون نرسید.
قاسم سلطانی 
| *| نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 22:27 توسط Ghasem Soltani |
|
هویت من و شما چیست... آیا ملیت من هویت من است و یا زبان مادری من هویت من است و یا مذهب و دین من؟! یا استوره های کشور من!؟ شاید هم مقام و ثروت, هویت من است!؟ و شاید هم تظاهر کردن به همه و هر چیز هویت من است!؟
یگانگی هویت "وجود" است. من و شمایی وجود ندارد. تنها, کسانی که از خود بیگانه هستند, برای خود هویت منزوی دارند! هویتی که خواهد مرد و موقتی است, قائدتا یک هویت ذهنی و ساختگی می باشد. چند تا اطلاعاتی از قبیل تاریخ تولد و نام و محل تولد و زبان را نمی توان هویت نسل بشر و یکتایی نامید. این توهین به خداوند و پروردگار است. من و شما بیشتر از زبان و استوره ها و ملیت و قوممان هستیم!
انسان وقتی خود را از کل جدا می کند و خود را از بقیه انسان ها جدا می کند, آنگاه کوچک می شود و البته که هویتی کوچک هم حاصل آن خواهد بود! خودمان را محدود و موقتی نکنیم. محدود, عمری موقت و نامحدود عمری جاودانه دارد. با بازی های ذهن و شیطانی انسان ها را از هم تجزیه کرده اند و به هرکس فلان هویت را چسبانده اند و بدینگونه انسان را از خود بیگانه کرده اند.
انسان را نگران و بی اعتماد نسبت به دیگری کرده اند. چنین هویت هایی احساس تنهایی می آفریند و انسان را افسرده و بیمار می کند. به نام باور و مذهب, انسان ها را به هم نامحرم و قلب ها را از هم دور کرده اند. ما را از قلب واقعی مان جدا کرده اند! نسل بشر یک قلب بیشتر ندارد و آن عشق و آگاهی است. هویت من و شما بخش خالی هر ذرّه اتم می باشد که در همه جا حضور دارد! یگانگی هویت من است.
قاسم سلطانی 
تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه ای تیره غمت را دل عشاق نشانه جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه
رفتم به در صومعه عابد و زاهد دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد در میکده رهبانم و در صومعه عابد گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار من یار طلب کردم و او جلوه گه یار حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو در میکده و دیر که جانانه تویی تو مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو مقصود تویی ...کعبه و بتخانه بهانه
"شیخ بهایی"
| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت 22:23 توسط Ghasem Soltani |
|
جهنم! در خانه پدری ما زنان و دختران دم در می نشستند و جای خوب اتاق برای مردان و مردان میهمان رزرو شده بود. این عادت, معمول بود و لیکن نرمال نبود! در شهر ما زنان و دختران اجازه داشتند دوست همجنس داشته باشند, داشتن دوست غیر همجنس, اما نه معمول و نه نرمال بود!
در ولایت ما خنده زن با صدای بلند نه معمول و نه نرمال بود! نگاه آزاد زن به مرد عیب بزرگی بود و لیکن نرمال نبود! رقص و آواز زن منحصر به مردان خودکامه بود. هیچ آواز و رقصی خودجوش نبود و لیکن معمول بود و اما نرمال نبود!
در ولایت من کسی در شهر و خانه خود مورد احترام واقع نمی شد! در شهری که من زندگی می کردم, کسی که مدرک دکترا و ثروت و مقام داشت و حاجی بود و تظاهر به مذهب می کرد, شانس بیشتری برای تجاوز کردن داشت و تعداد متجاوزین با مقام و با شخصیت بالاتر از بقیه بود!
در کشور من همه شبیه هم بودند و هر کسی که فرق می کرد, فرقش را مخفی می کرد, البته که نرمال نبود! دیوارهای خانه ها هم بلند بود و پرده ها کشیده و باغچه های خانه ها پشت دیوارها زندانی شده بودند!
در ولایت من تظاهر کردن مد بود. تظاهر به دین, به مذهب, تظاهر به دانستن و دانش! به داشتن و حتی بعضی وقت ها نداشتن! در آن مکان همیشه عزاداری بود و عزاداری کردن و قاطی آنان شدن مد بود و قاطی عاشقان شدن جرم داشت و نرمال نبود!!
تظاهر به عشق نرمال بود و خود عشق نرمال و معمول نبود! در شهر من خیلی چیزها نرمال نبود!
قاسم سلطانی
| *| نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 21:47 توسط Ghasem Soltani |
|
هرسخنی برای هر گوشی نیست و هر گوشی برای هر سخنی! این خیلی عجیب نیست که مسلمانی, سر مسلمان دیگری را می بُرِّد. او را شکنجه می کند. او را سرزنش و ملامت و محکوم می کند. همسر خود را کنترل و زندانی می کند. فرزند خود را طراحی می کند و برایش قالبسازی می کند. فرزند خود را داخل قالبی که نیمه سمت چپ مغز (عقل جزئی) آن را ساخته است, می اندازد. در حال و آینده فرزندان و دیگران هم دخالت و تجاوز می کند و اسمش را آینده نگری می گذارد. همه اش به خاطر این هست که انسان گمان می کند می فهمد و از فهم خود دفاع هم می کند و به خاطر فهم خود دیگری را هم می کشد! غافل از این که تو همه چیز را تا به حال با قالب هایی که درست کرده اند و درست کرده ای, معنی می کنی و هر کسی که در آن قالب نگنجد, منحرف است!!
تازگی را هم چون با نیمه سمت چپ مغزت تعبیر و تفسیر و معنی می کنی, باز و باز و باز نمی فهمی و نمی فهمی! نیمه سمت چپ مغز شما به درد شیمی و ریاضیات و زبان می خورد و در دریافت حقیقت مانع آن می شود. باز همین سخن را تو بارها و بارها با نیمه چپ معنی و تفسیر کرده ای و بارها و بارها انکار کرده ای!
هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند و آنکه این کار ندانست در انکار بماند
چه عاشقان و رعناهایی که به خاطر عدم درک و معنی های شیطانی و نفسانی کشته و شکسته و نروییده اند! شکوفه نداده اند! بی غیرت ترین مردان باغیرت ترین معرفی شدند و مذهبی ترین انسان ها کافر معرفی شدند! سکوت و اکنون را به شیوه شیمی و ریاضی تعریف کردند! هر چیزی را که درک نکردند و خطری برای نفس خود دیدند آن را به نام ناموس و دفاع از صلیب! قدغن کردند! رقص و آواز و دلبری را خطری برای خود دیدند. رقصنده را کشتند و آواز بلبل زن را قدغن کردند! به قول علی شمیسا اینان اگر سنگی را ببینند یاد شکستن پنجره همسایه می افتند!
انگار هر چاقویی برای بریدن سر ساخته شده باشد که هر رقصی هم برای تن فروشی باشد که خود فروشی همان باشد که خود را به نفس فروخت! نگران آبادی کشور هم نباشید که آینده کشور نیز با همین باورهای منجمد شده در ربط است! نگران مبل های چینی و مقام و منزلت و اتومبیل خود هم نباشید! مهم این است که روی آن مبلمانی که می نشینید, آیا دست معشوق در دستتان است یا دست غیر معشوق! مهم این است که داخل اتومبیلتان هوای نفس دارد یا هوای عشق! بوی اقتدار و زور و غرور می دهد و یا بوی عشق و آزادی!
مهم این است که من و شما بوی دوست را داریم یا بوی دشمن! و مهمتر این است که دارد باران می بارد. برو و قدم بزن! من هم این کار را می کنم. و فراموش نکن که به خاطر سخن و قلمم من را سرزنش نکن. چونکه سوءتفاهم ممکن است پیش آید.
قاسم سلطانی | *| نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 و ساعت 19:47 توسط Ghasem Soltani |
|
خودشناسی تنها مرجع آگاهی و آزادی اگر فرزند شما لکنت زبان داشته باشد, شما به متخصص مربوطه مراجعه می کنید. و برای نصب چیلر و یا شوفاژ سراغ مهندس تاسیسات حرارتی می روید. برای شناخت حقیقت و هویت خود اصلی نیز خودشناسی Self-definition یگانه پاسخ و مرکز شفافیت و روشنایی می باشد. زیرا خودشناسی برای شما این امکان را می دهد که شما اصل را از بدل تشخیص بدهید.
قرنی که گذشت, قرن انقلاب تکنولوژی و نیمه سمت چپ مغز-تمدن بعد از تاریخ نسل بشر بود. این در حالی می باشد که متاسفانه نیمه سمت راست مغز انسان نه تنها هیچ پیشرفت و تکاملی نداشته است, بلکه سیر قهقرایی آشکار و نمایان است! اغلب انسان ها احساس ترس می کنند. ترس از دست دادن و ترس به دست نیاوردن! ترس از این و آن. گرفتار احساساتی از قبیل حسادت, انتقام, جنگ, و اضطراب و افسردگی و غیره...
چکونه ممکن است با وجود این همه دانش, انسان بدینگونه شرمنده و زشت زندگی بکند! این همه دانش شاید کمکی کرده است تا به دکان روانشناسان رونق داده شود!؟ دانشی که بشر آموخته است, دانشی بیرونی و غیرخودی بوده است, در حالی که انسان به دانش و شناختی که از خود و درون بجوشد, نیازمند است. شناخت خود کمک می کند که نسل بشر جنگ و ماهیت حسادت و باورهای خود را زیز ذره بین بگذارد. آیا این ها مهم نیستند!؟ آیا مهم نیست که همکار شما به شما نزند و شما نیز زخمی از دوران کودکی و بزرگان و همکار خود را تجربه نکنید!؟ تغییرات هم با خود هویت جعلی به ارمغان خواهد آورد.
تغییر دادن دیگران هم عبث و بیهوده خواهد بود, زیرا با تغییر دادن دیگران, آنان را از خود و خودمان دور می کنیم! و از خودبیگانگی را ترویج می دهیم! و از خودبیگانگی, یعنی جنگ پیوسته و تضاد دم ها در درون ها. آغاز آزادی و عشق و زندگی با نشاط و سالم در ریشه و درون است و نه در واکنش ها . . .
قاسم سلطانی | *| نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 و ساعت 21:33 توسط Ghasem Soltani |
|
زندگی دم است و بخشش بازدم. انسان وقتی شخصیت و آبرو دارد و برای خودش و در خیالات خود و اطرافیان و یک جامعه ای حیثیت و اعتباری ساختگی درست کرده است, آن شخص چیزی نفسانی برای از دست دادن دارد و همان چیز مانع بخشش و تقسیم کردن می شود! یعنی یک طرفه نفس کشیدن! نفس کشیدن دم است و با بازدم تکمیل می شود. زندگی بدون آگاهی یعنی از دست دادن بازدم! آگاهی= بخشیدن و تقسیم کردن
انسان ناآگاه و نفسانی همیشه دیواری بین خود و دیگران می کشد و حتی قادر به نگاه کردن به چشمان کودکی را ندارد! تا با نگاه و لبخندی تمیز, لبخندش را با کودکی تقسیم بکند. او حتی جواب لبخند دیگری را هم نمی دهد! زیرا می ترسد! ترس دارد! او نه تنها خودش نمی تواند لبخند و آواز و رقصش را تقسیم بکند, بلکه همسر و فرزند و اگر قدرت داشته باشد, دنیا را ممنوع از هر بخشش و تقسیمی می کند! انسان ناآگاه فقط برای چاق کردن نفس خود بلد است تحقیر کند, ممنوع کند! و اگر گوسپندی را قربانی کرد, گوشت خوبش را برای کسی که وضع مالی بهتری دارد و بقیه را به آشنایان و دوستان می دهد! انسان نفسانی تا بی نفسانی نشود, خودش قربانی و گدا باقی خواهد ماند. کسی که نمی تواند ببخشد و تقسیم کند, و مخصوصاً کسی که دارد و نمی بخشد از گدایان, گداتر است!
بخشیدن و تقسیم کردن در سرشت طبیعت و نیز انسان است. هر کس و همه کس قادر به بخشیدن نیست و قصد آن را هم ندارد! بخشش و تقسیم کردن در چهارچوب و باید و نبایدهای ذهن نمی گنجد. ذهن و من جعلی گدا می باشد و همیشه اگر پادشاه هم باشد, چشمش در دست میهمانی است که به دیدارش می رود!! بخشش و تقسیم کردن را باید از شقایق و بید مجنون یاد گرفت. تقسیم کردن را باید از آفتاب تابان یاد گرفت!
تغییرات باید در جهت آگاهی باشد.تغییر می تواند- تغییر جعلی باشد و در جهت فریب خود و دیگران باشد!! شما می توانید محل زندگی خود را تغییر دهید! شما می توانید همسرتان را تغییر دهید! می توان مذهب را تغییر داد! می توان دوستان را تغییر داد! می توانید خانه و ماشینتان را تغییر بدهید. می توانید خدایتان را تغییر بدهید! آن چیزی که ذهن تغییر می دهد و می آفریند, نسبی و صرفا فقط یک تغییر است و آگاهی و مطلق نیست.
حتی خدای ذهن ها هم نسبی و مطلق نیست. زیرا آن خدا را ذهن آفریده است و حقیقت ندارد! خدایی که ما را آفریده است, مطلق و حقیقی است و آن آگاهی و عشق است. بنابر این تغییرات مهم و مقدس نیستند, زیرا هر اتفاقی موجب تغییر در انسان می شود. مرگ همسر- مرگ فرزند- جدایی از همسر- جدایی از یک دوست- هجرت و بسیاری از تغییرات فیزیکی و مادی- تغییراتی نیز به همراه دارد و عدم تغییر اجتناب ناپذیر است و چنین تغییراتی لطف و امتیاز نیست! تغییرات اصلی و واقعی یعنی رسیدن به آگاهی و عشق. که عشق و آگاهی ویژگی هایی دارد که نمی توان آن را ادعا کرد. عشق و آگاهی تنها تجربه کردنی است و انسان آگاه و عاشق- مستقل و بی نیاز است و چشم و امیدش در دریافت کردن نیست که در بخشش و بخشیدن است.
بخشش و بخشیدن, تغذیه آگاهی و عشق و زندگی می باشد. و در انسان بی نیاز به عادت تبدیل می شود. بخشش بازدم است و زندگی دم.
قاسم سلطانی  | *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت 21:54 توسط Ghasem Soltani |
|
تجاوز و متجاوز
متجاوز اگر به بیماری خود تن ندهد و اعتراف نکند- فرجام آن در جهت ضرر و سلامتی خودش نیز تمام خواهد شد!
متجاوز دگرآزاری می باشد که تا آزار ندهد, ارضاء نمی شود. متجاوز مرز نمی شناسد و از حدود و اندازه خود گذر می کند. یک روز به دختر و زن تجاوز جنسی می کند و روزی دیگر منتظر خطای همکار و همسایه و دوست وهمسرش می شود تا با ایرادگیری موجبات آزار او را فراهم سازد.
متجاوز به حرف های شما گوش می دهد تا تنها و فقط بتواند از آن سواری و یا ایرادی بگیرد. نیت متجاوز, تجاوز است و بس.
متجاوز تنها به غریبه ها تجاوز نمی کند, تجاوز, متجاوز مرز نمی شناسد و اگر روزی غریبه ای به تعمه اش نخورد, همان روز به حقوق همسر و فرزند خود و اطرافیان و دوستان خود تجاوز خواهد کرد. متجاوز آرام و قرار ندارد و تنها با تجاوز و کوچک کردن دیگران و خوردن حق دیگران هم هویت می شود. متجاوز از روش و طریق, تعریف و تمجید نکردن حق و حقیقت نیز ارضاء می شود! متجاوز با بی اعتنایی به موفقیت و زیبایی و دارایی های دوست خود نیز به تجاوز ادامه می دهد و به چراغ قرمز ها ارزشی قائل نیست!
متجاوز یک ویژگی دیگری نیز دارد که اغلب وقت ها عاشق آقایی کردن است و اگر لازم بود خود را به مظلومیت می زند. متجاوز هیچ وقت نخواسته است بداند که متجاوز است! او با القا و تذریق و تحمیل باورهای خود به فرزندان و نسل بعدی به تجاوز خود رسمیت و عادت و سنت می بخشد و به تجاوز خود ریشه می دواند! البته که طغیان تجاوز در اقتدار و خودمحوری خطرناک تر و نمایان تر است. کسی که مردم و اطرافیان برایش مشروعیت علمی و مقام و دانش و آبرو را داده اند, به همان اندازه هم شانس متجاوز بودن را دارد!
کسی که اقتصادمحور و دانش محور است, به همان اندازه هم تجاوز محور خواهد بود! این یک حقیقت انکارناپذیر است و انکار آن تجاوز است! زیرا محور و مرکز سیکل, حقیقت و آگاهی و هشیاری و عشق می باشد و هم هویت شدن با غیر از این, بیگانه محوری را ترویج می دهد, در حالی که یگانه محوری و یگانگی و یکتایی تنها هویت من نیست, بلکه هویت تمام نسل بشر است.
قاسم سلطانی | *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت 23:16 توسط Ghasem Soltani |
|
خودفروش! سوال: چه شد که شما طبیعی و با فطرت شدید!؟
جواب: پاسخ مستند نمی توانم برایت داشته باشم- زیرا با طبیعت نمی توان تنها سخن گفت- طبیعت خودش می داند که چرا و چگونه! ولی تا جایی که به یادم هست- نگاهم تنها به طرف طبیعت بود و نگاهم را به هیچ چیزی دگر نفروختم! طبیعت گواه من است!
سوال: دیگران چگونه می توانند ماشین نباشند و طبیعت باشند؟!
جواب: دیگرانی وجود ندارد! اگر شما طبیعی باشید- دیگران تبدیل به خود می شوند و من هم تمرکزم تنها به سوی طبیعت بود و اگر توجه و نگاه ما به طبیعت متمرکز شود- کافی است. نیاز به هیچ درد و زجر و فعالیتی وجود ندارد. بهترین عشق بازی ها و لذت ها در دل طبیعت رخ می دهد- طبیعت هیچ اعتراضی به آن نمی کند! اما ذهن معترض و همیشه مخالف شرط و شروط می بندد! و به واسطه همین شرط و شروط ها- شرطی می شود! طبیعت هر لحظه می میرد و زنده می شود. طبیعت پیوسته تقسیم می کند و می بخشد. تو و تو دیروز چه بخشیده ای!؟ پریروز چه بخشیده ای و یک هفته و یک ماه پیش چه را تقسیم کرده ای!؟
اگر میل به طبیعی شدن را داری- باید همانند طبیعت هر لحظه ات را تقسیم و بخشش و تازه بکنی.
طبیعتمان را به هیچ چیزی نفروشیم. خودفروش نباشیم!
قاسم سلطانی | *| نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت 14:55 توسط Ghasem Soltani |
|
الله اکبر الله و اکبر الله و اکبر
انسان کوچک و بدبخت و بی نصیب کسی است که با سنت و یقین و باورهای کوچک گرفته شده خود وانمود می کند که راضی و خرسند و حق است. انسان غریب و بی حوصله کسی است که خود را متعلق و متصل به یک جامعه و فرهنگ با دین و خوهای خاص بداند و تعریف کند. انسان تکه تکه شده کسی است که خود را محدود به یک عمل و رفتار در گوشه ای از این دنیا و هستی کرده باشد. خود را یک طرز و مدل و یا مربوط به یک قوم و سلسله تلقی بکند. البته که چنین انسانی ربطی به کل و یگانگی و یکتایی ندارد و خود را با قوم به حج رفته از کل جدا کرده است.
و او احساس تنهایی خواهد کرد. او دائم خود و خدا را توهم خواهد کرد و برای خود خدایان و یقین های کوچک خواهد آفرید. ذهن های کوچک, خدایان و باورهای کوچکی هم دارند و خدای هرکسی دقیقاً به اندازه شعور و آگاهی آن کس می باشد. خداوند بزرگ است. "الله و اکبر" و در مغز و قلب های کوچک قرار نمی گیرد.
روزی دوستی تهرانی از من پرسید که در تبریز به دهاتی بودن خیلی اهمیت می دهند و تعریف شما از دهاتی بودن چیست؟ برایش گفتم که تلقی من از دهاتی بودن کسی است که دنیا و کیهان را به اندازه یک ده ببیند.
یک جامعه ای که تنها مصرف کننده باشد, بازنده خواهد بود و یک ذهنی که از اول اعمال و کردار و رفتارش را از مخزن تغذیه کرده باشد و خودش چیزی تولید نمی کند او مصرف گرا بوده و شادمانی و لذت و شکوه و عظمت در تولید و آفریدن است! چیزی که در مخزن و گذشته است هیچ تعلقی به خود اصلی ما ندارد و برداشت های ما از مخزن هرچه که باشد, یک تعبیر و معنی و در نهایت تحریف و کژ خواهد شد. چیزی که در مخزن است, توهماتی از گذشتگان است, نه در باره اصل و عصاره گذشتگان اطلاعاتی به ما می دهند و نه در باره عصاره و اصل خود ما.
تجربه ما از خودمان باید نو و بکر و تازه باشد و خود هم از جنس تازگی و زندگی بوده و تنها انسان خودش می تواند آن را استخراج بکند و نه هیچ کس دیگر.
اگر دیگران برای ما خود ما را تعریف و تفسیر کنند, در واقع خودشان را تعبیر و تفسیر کرده اند. انسان به دنبال خودش نمی رود, زیرا ناشناخته و نامعلوم است و انسان از ناشناخته ها می ترسد. یادمان باشد که شناخته ها هم هیچ امیدی به ما نمی دهند و فقط زندگی را بی حس و کرخت و بی حوصله می کنند.شناخته ها به جهت تعلق نداشتن آنان به ما, تکراری و مرده هستند و زندگی را یکنواخت می کنند و این یکنواختی و روزمرگی خودش را تبدیل می کند به خشم- اضطراب- حرص- تهاجم- تنفر- خودخواهی و ناامیدی. زیرا انسان موجودی زنده بوده و در سرشت و فطرت انسان نیست که خودش را تنزل بدهد به رفتن سر کار و خوردن و خوابیدن و مورد احترام واقع شدن!
ارزش های جامعه جهانی موجود, موجب تولید و آفرینش دشمنی, بی رحمی, تقابلات, حسادت و قربانی شدن شده است. انسان و جامعه ای که انگیزه آن از زندگی, کسب قدرت- مقام- شهرت و ثروت باشد, طبیعی است که حاصل و دست آوردهای چنین ارزش هایی هم به اندازه نیت آن خواهد بود. یعنی هنوز جنگ و بی عدالتی. هنوز فقر و استبداد و تبعیض. دست آورد چنین ارزش های نفسانی بیشتر از این ها نمی تواند باشد. و خواهش هایی که تفرقه بین انسان ها می اندازد, از هرکدام از ما, یک جنگجو و قاتل می سازد!
در جامعه عادت پذیری که دکتر و قاضی و وزیران را مهم تر از کارمند و معلم و خیاط می داند, آیا بر حقوق معنوی و مادی دگران تجاوز نمی شود!!؟؟ آیا بر حقوق خود و فرزندان این طبقه تجاوز نمی شود!!؟؟ در مخزن ها چنین ارزش هایی هم موجود است!
حقیقت را نمی توان در باورها و مخزن ها جستجو کرد. زیرا حقیقت مرده نیست و زنده و بکر و تازه است و محل و جایگاهی هم ندارد. حقیقت را نمی توان با عینک ایدئولوژی و یک باور خاص مشاهده کرد. داشتن احساس قدرت- مقام پرستی- شهرت پرستی و ثروت پرستی عینک های کثیفی هستند که مانع دید اصلی فرزندان و انسان ها از دیدن حقیقت می شود و ریشه تمام حقوق بشر هم در شناخت حقیقت می باشد. برای مشاهده حقیقت, ما انسان ها محکوم هستیم که ذهن خود را از تمامی قدرت ها و حاکمان باطنی(باور-عادت) خالی کنیم و وقتی ذهن خالی شد, انرژی که مصرف حمل آن ها می شد, آزاد می شود و انسان سبک می شود.
بخش بسیار بزرگی از انرژی انسان از طریق نگرانی و ترس و دفاع از باورها تلف می شود و در نتیجه نیروی کافی باقی نمی ماند تا انسان بتواند حقیقت را ببیند. البته این بدین معنی نیست که حقیقت هم انرژی می سوزاند. بلکه به خاطر زنده بودن حقیقت, باید انرژی و ذهن آزاد و رها باشد و ذهن مرده و ایستاده, زنده و زندگی را قادر به دیدن نیست. ذهنی که اسیر و در حبص نگرانی و ترس است, اول باید کاملا آزاد گردد و زمانی که ذهن کاملا آزاد شد, همین آزادی حالا شروع می کند به تماشا کردن. حالا می تواند دنیا را بدون عینک ببیند. همه چیز تازه می شود. و البته که ترسی هم در میان نیست و اگر باشد, این گویای آن است که ذهن هنوز آزاد نشده است.
در آزادی چیزی به نام خوب و بد و درست و غلط وجود ندارد. در آزادی همه چیز خوب و مقدس است. در آزادی شما ترس و نگرانی هم ندارید و یا کاری که می کنید خوب است و یا بد. گناه است یا و یا ثواب! در آزادی همه چیز جاری و خودجوش است. به قول درویشخان که گفت: در عمل مطلق گناه مفقود است, یعنی همین. آزادی یعنی عمل مطلق. عملی که در آن نفس و خرافات مفقود است. آزادی و عشق از جنس خداوند هستند و خداوند به دلیل اهمیت آزادی, اولین چیزی که آفرید, عشق بود و تاج آن آزادی.
انسان فکر می کند که پیروی و تغذیه از عادت ها و باورها و مخزن ها, آنان را از تنهایی نجات می دهد. انسان پیوسته از تنهایی ترسیده است. و به همین خاطر با نفس همگون شده است. همین نفس سبب انزوای بیشتر نسل بشر و کشیدن دیوارهای جدایی بین افراد شده است. ما هرچقدر نفس داشته باشیم, به همان اندازه هم ترس و ترس از تنهایی خواهیم داشت.
ما انسان ها از نظر فیزیکی کاملا با هستی یگانه هستیم. فقط از نظر روانی بیگانه هستیم. احساس تنهایی فقط یک اندیشه و خیال است و واقعیت بیرونی ندارد. کسی که از تنهایی می ترسد و حوصله اش زود سر می رود, این بدان معنی است که از خودش می ترسد. از اضطرابش- از نادانی- پوچی و کاواکی, از برخورد با حسادتش می ترسد. از تکبر و غرورش می ترسد! انسانی که از تنهایی بترسد, انسانی نفسانی است که حتی خودش هم از خودش فرار می کند و می ترسد! و بدینگونه نفس مانع می شود تا ما با خودمان ملاقات نکنیم و ما تا زمانی که با زشتی های خودمان روبرو نشویم و آن ها را نشناسیم, محال است که زیبایی و حقیقت را بشناسیم. و شما فکر نکنید که تنها هستید!
هیچ چیزی نمی تواند در این عالم به تنهایی وجود داشته باشد. زمانی که شما فکر می کنید که تنها هستید, ارتباط روانی تان را با هستی می برید. اندیشیدن هم, در باره حقیقت, ما را با حقیقت و خودمان آشنا نخواهد کرد. زیرا اندیشیدن هم از مخزن و گذشته تغذیه می شود و خودشناسی و حقیقت شناسی, شیمی و زبان و فیزیک نیست که از کتاب ها و گذشته و تجربه استخراج کرد.
حقیقت تنها و فقط در حال و اکنون زنده است و با ابزار گذشتگان قابل مشاهده نیست. از آنجایی که اغلب ما در گذشته زندگی می کنیم و زندگی مان هم از اطلاعات گذشتگان و کتاب ها تغذیه شده و اطلاعاتی هم که در باره خودمان داریم از گذشته جمع آوری و سرچشمه می گیرد. به همین خاطر کسانی که اطلاعات و دانش کسب می کنند و هرچه بیشتر اطلاعات و سواد داشته باشند, قربانی احترامات و ستایش های کاذب قرار می گیرند. همین معیار و ارزش های کاذب و نفسانی هم یکی از موانع بزرگ و غول پیکر برای شناخت خود و حقیقت شده است.
انسان ها هرکسی که از گذشته و گذشتگان زیاد بدانند, مورد احترام و ستایش خود قرار می دهند و ما عملا در دنیا می بینیم که چقدر زیاد دکتر داریم. چقدر زیاد مولانا و مثنوی شناس داریم. اما مولانا نداریم! مسیح شناس خیلی داریم, اما مسیح نداریم! حسین شناس خیلی داریم, اما حسین داریم!؟ و درد ما نسل بشر هم همین است که محتوا را فدای ظاهر می کنیم. حقیقت را فدای نفس می کنیم!
انسان نباید به واسطه اطلاعات کسب کرده, خود را بررسی و پژوهش کند. گفتیم که حقیقت زنده و در حال است و گذشته ما, نباید حال ما را تحت و الشعاع خود قرار بدهد. انسان و یک ذهن زرنگ و باهوش و باسرعت حامل گذشته نیست.
خداوند بزرگ است و در ذهن جا نمی گیرد, ولی در قلب عاشق چرا. الله و اکبر
قاسم سلطانی 
| *| نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388 و ساعت 23:24 توسط Ghasem Soltani |
|
آزادی!! این آزادی چیست که خیلی ها ادعای آن و حتی جان خود را هم فدای آن می کنند, اما خودشان در شناخت فهم و ماهیت آن دچار تضاد و بیگانگی و چندگانگی هستند! افرادی را دیده ام که برای آزادی زندان و شکنجه کشیده اند, اما فرزند دخترشان حالا اجازه ندارد که در تاتر شرکت کند! به همسرش اجازه نمی دهد با کسی که میل دارد- دوستی و رابطه برقرار کند! چرا در باره آزادی این همه تعریف و برداشت وجود دارد!؟
موضوع چیست!؟
واقعیت این است که نه تنها در باره آزادی این همه تناقض وجود دارد, علاوه بر این ایضا, در باره زیبایی- خوشبختی- درست-غلط- سلامتی- عشق- دوست داشتن- رفاه و بودن و نبودن هم ناهمتایی وجود دارد.
در هرجا و چیزی که نفس <<من>> در آن دخالت بکند و می کند, آن محل و چیز را آلوده می کند و چشم انسان کدر می گردد و حقیقت و ماهیت و هویت آن محل و چیز را نمی توان دید. آزادی یعنی عدم دخالت نفس در طبیعت انسان. سلامتی نیز یعنی عدم دخالت نفس در طبیعت انسان. دوست داشتن و عشق و رفاه و بودن و نبودن و همه چیز- یعنی عدم دخالت و حظور نفس در سرشت و ذات و نهاد انسان.
آزادی یعنی عدم دخالت خرافه در درون انسان. آزادی یعنی عدم دخالت باورهای دست دوم در تجربه همین لحظه. آزادی یعنی رهایی و خلاص از قید و بند. چگونه می توان تنها به منافع خود اندیشید و ادعای آزادی کرد!؟ سران هر کشوری دم از منافع ملی خود می زنند و می گویند که منافع ملی از همه چیز مهمتر است و به این کار هم افتخار می کنند!! پس تکلیف منافع ملت های دیگر که در اصل همه, اعضای این پیکر هستند چه می شود!؟ اگر همه اینگونه بیندیشند, پس تکلیف اعتماد و رشد و عشق چه می شود!؟
وقتی ذهن و چشم شما سفیدپوست را عادت ذهن خود کرده است و زیبایی را شرطی کرده است, نمی تواند به یک سیاه پوست عشق بورزد! وقتی تو از مرگ تصویر داشته باشی و یا نداشته باشی و از آن بترسی, معلوم هست که آزادی را درک نخواهی کرد! فامیلی دارم که قدم به پیری گذاشته است و مگر در منزل کسی می تواند شادی بکند! او به مرگ فکر می کند و چشم دیدن شادی دیگران را هم ندارد! خداوند گواه من است که اینان دوست داشتند تا همه دنیا با آنان به قبر بروند!
اینان دائم و پیوسته مقایسه می کنند و همواره بدبخت و خوشبخت می شوند! اینان اگر بشنوند که دو روز بعد سرطان خواهند گرفت, و دو ماه بعد چالشان خواهند کرد, دیوانه می شوند. ولی اگر بگویند که همه سرطان خواهند گرفت, آرامتر می شوند! اینان بدبخت باشند, دوست دارند همه بدبخت باشند و اگر خوشبخت باشند, دوست دارند خوشبختی را مالک شوند! بدبختی را تقسیم می کنند و خوشبختی را دوست دارند در انحصار خود داشته باشند! کسی که آزادی را درک و تجربه و لمس نکرده باشد,چگونه می توان از آن آزادی انتظار داشت!؟
آزادی در حضور نفس از محالات است و نقس آزادی را هر لحظه سرکوب می کند! آزادی با تکبر و غرور و حسادت منافات دارد! آزادی با احساس انانیت منافات دارد. آزادی با سماجت در حقانیت, منافات آشکار دارد! آزادی در استقلال و تهی بودن ذهن فراهم و میسر می شود. با ذهن پر نمی توان آزادی را تعریف کرد و آن را فهمید. آزادی و استقلال ذهن از هم جدایی ناپذیر می باشد. آزادی در عدم استقلال ذهن یعنی خود بیگانگی. یعنی درد, یعنی سوز و مصیبت. دخالت نفس و خرافات در طبیعت در روایات در آزادی- یعنی جهنم و مجعول! کسی که آزادری را درک کرده است, محال است که به کسی توهین بکند! محال است که تکبر و غرور داشته باشد! کسی که آزادی را فهمیده و تجربه کرده است, محال است که از مرگ بترسد! محال است که حوصله اش سر برود و محال است که خسیس باشد و نگران آینده باشد! نگران آینده خودش و یا نفس خودش باشد.
آزادی و رهایی و نجات- حاصل خودشناسی می باشد و از هرچیزی عزیزتر است. آزاد باشید و آزاد بمانید.
قاسم سلطانی  | *| نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 و ساعت 0:25 توسط Ghasem Soltani |
|
به تو چه!؟ سنه نه . . .
بیست و سه سال پیش, پدری که همراه دختر پنج ساله اش تازه وارد هلند شده بود, در خیابان هنگام یک توگوشی یا کشیده به دخترش, پلیس او را می بیند و دولت هلند دخترش را برای همیشه از دست او می گیرد. تبلیغات و کمپانی های حقوق کودک و خانواده بسیار فعال بوده و هرکس, حتی شکی به همسایه بکند که در آن خانواده عدالت و حقوق افراد سالم نبوده و رعایت نمی شود, می توانند, سازمان های مربوطه را در جریان بگذارند. و بدینگونه بهداشت خانواده و فرزندان تا مرز قانونی محافظت می شود.
کارشناسان و روانشناسان مربوطه جدول و قوانینی دارند که مشخص می کند که چه رفتاری در مقابل همسر و فرزندان غیر سالم و حتی تجاوز روانی می باشد. و هیچ پدر و مادری نمی تواند بگوید که این یک موضوع خانوادگی است و همسایه و دوستان دخالت نکنند!! در جایی که دیدگاه قضایی و قوانین آن جامعه رفتار صحیح را با رفتار غیر صحیح تفکیک کرده است, و رفتار غیر صحیح را قانون شکنی می داند و او را مجازات می کند, این دخالت نیست بلکه همکاری در جهت رشد آن جامعه است. چرا که همان فرزندی که مورد اذیت و آزار والدین می شود, در آینده همکار فرزندی خواهد شد که سالم بزرگ شده است و یا مدیر فرزندی خواهد شد که سالم بزرگ شده است!!
در جایی که انسان ها نباید در کار هم دخالت بکنند, دخالت می کنند و در جایی که دخالت یک امر اجتناب ناپذیر است و مردم بی تفاوت می شوند و منافع نفسانی خود را بر عدالت ترجیح می دهند.
فلانی را دیدی به آن مرد چگونه نگاه می کرد!! فلانی را می بینی که مثل بد کاره ها لباس می پوشد!! فلانی را می بینی که با چه کسانی رفت و آمد دارد!! فلانی پسرش آرایشگری می خواند!! فلانی الهیات می خواند و الهیات که واسه آدم نان نمی شود!!
به تو چه!!!؟؟؟
طبیعت در طبیعت حل می شود و نفس در طبیعت دخالت می کند و انسان از انسانیت و اصالت خود جدا می شود! مرز دخالت در نفسانی و خرافاتی بودن آن است. انسان ها را به بهانه دخالت از هم دور نگه می دارند, تا صدای ظلم و شکنجه شنیده نشود. انسان ها زیادی از هم جدا و دور شده اند و یکی از دلایل مهم, ظلم و بی عدالتی هم حجاب و دیوار و مرزهاست! اگر اطلاع رسانی و آزادی و صمیمیت در بین افراد جامعه زیاد باشد, ظلم و بی عدالتی هم کمتر می شود و روزی هم محو می شود.
ستمگری, بیداد و جور همیشه در تاریکی و پشت پرده و حجاب اتفاق می افتد و جور و ستم در روشنایی و روز روشن موقتی بوده و فرو خواهد نشست. باهم شفاف و روشن و نزدیک و صمیمی باشیم تا عدالت و نور بر ما بتابد.
ا دوسه يادت وخير هرجا که هيسی // باد دورو بزنت و تن دوروسی
قاسم سلطانی
 | *| نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 0:49 توسط Ghasem Soltani |
| |
|