آشنا چیست ! غریبه کیست ؟
غریبه کیست ؟ آشنا چیست ؟
تا زمانی که من وجود دارد غریبه هم وجود دارد. وقتی من محو می شود غریبه هم همسفر او می شود. لطفا کمی بیشتر توجه کنید. کیفیت توجه - زمانی بالاست که نظر و عقیده قبلی و کهنه من - هیچگونه دخالتی در توجه و مشاهده فعلی من نداشته باشد.
شما وقتی در خیابان شخصی را می بینید که تا به حال ندیده اید فکر می کنید غریبه است - اگر با شکم گرسنه از خیابانی رد می شوید به احتمال زیادی فقط رستوران های آن خیابان را خواهید دید و در آینده آن رستوران ها برایتان به آشنا تبدیل خواهند شد.در حالی که در همان خیابان مغازه های دیگری هم وجود دارند...آیا آشنا همان گذشته نیست؟ اگر هست... آیا گذشته مهمتر از حال است؟!
هر روز پرندگان برای شما آواز می خوانند و شما جواب آنان را نمی دهید. از کنار درختان رد می شوید و به روی خودتان هم نمی آورید.لازم نیست از کنار هر درختی رد می شوی با او احوال پرسی کنی اما بدان که آنها بی جهت آنجا نیستند.
شما هر روز و هر هفته حال دوستانتان را می پرسید و قربان صدقه این فامیل آن همکار می شوید.این به مانند آن است که کسی قبل از حمام کردن یک پایش را بپوشاند ولی پنجاه بار موهایش را بشوید. آیا شما این کار را می کنید. این کار را نمی کنید شما پایتان را هم می شویید.آخر موی شما به تنهایی به چه درد می خورد. چشم من به تنهایی به چه کار می آید؟!
ماهیت ذهن تجزیه طلب است...می گوید تو اگر یک ماشین لوکس داشته باشی و بینی ات را عمل کنی زیباتر می شوی ! ذهن می گوید بچه من - بچه دیگران -آشنای من - کشور من -مذهب من -ثروت من - مقام من - دوست من - توجه می کنید ؟ با این من ها تو هر روز منزوی تر می شوی - مدام می خواهی خودت را با کارهای عجیب و غریب از دیگران جدا کنی. یک روز ماشین می خری روز بعد یک کالای دیگری می خری...
همه کار می کنی که مورد محبت و توجه دیگران قرار بگیری و توانایی های خودت را باور کنی و به باور دیگران برسانی در حالی که همه این فعالیت ها غریبه تولید می کنند... داشتن ثروت و ماشین و خانه خوب - هیچ اشکالی ندارد به شرطی که در آنها خلاصه نشوی به شرطی که آنها روپوش شما نباشند حجاب شما نباشند. حجاب غریبه تولید می کند. حجاب نفس است - نفس شما را تکه تکه می کند انزوا می کند.
تمام فعالیت های ذهن برای تجزیه و تکه تکه کردن تو ساخته و پرداخته شده است. گول این شیطان را نخور... تجزیه تو کار فکر است. تجزیه غیر ممکن است تو فقط می توانی حل بشوی تمام رودخانه ها به خاطر اقیانوس است به تنهایی می خشکند...
تو فکر نکن جزئی از این کیهان هستی تو خود کیهان هستی و این محض آگاهی است.خورشید تابان بخشی از تو هست و ماه وستارگان بخشی از تو هستند و نه تو بخشی از آنها.هدف این است که ما خودمان را بیگانه از هستی و خداوند ندانیم و هدف این است که ما تجربه کنیم تا ادراک کنیم که ما یکپارچه با خداوند و هستی هستیم و این در یکتایی و توحید و یگانگی تجربه می شود.
با احساسات و بازی کلمات سرو کاری ندارد - احساسات و بازی با کلمات کار ذهن است در حالی که آگاهی در حیطه ذهن نیست.عطار و بابا طاهر عریان و مولانا و حافط و بودا و مسیح و موسی و سلیمان و سعدی و زرتشت قبل از ما به یگانگی و یکپارچگی و خودشناسی رسیده اند.می بینید که از افکار سانتی مانتال و رومانتیک و موهومی سخن نمی گویم. که خود حقیقت است.
شما مرتب به دوستانتان سر می زنید اگر فامیل و همکارتان مریض شد به ملاقاتش می روید به فرزندانتان کمک می کنید تا تحصیل کنند - شما از پدر و مادر سالخورده خود به خوبی مواظبت می کنید - شما در فکر تهیه ثروت برای آینده فرزندانتان هستید. این ها همه مبارک باد.
اما اگر این ها برای جداسازی خود از دیگران و از ترس و عدم اطمینان یا برای سرمایه گزاری در بهشت باشد لحظه ای تردید نکن بدان که کارمند شیطانی نه خدا و همه برای شرارت است برای فریب دیگران است...ذهن تو شرطی شده است و به همین جهت ارتباط تو با خودی هاست و تو نمی توانی به غیر خودی عشق بورزی...
تو اگر راست می گویی چرا وقتی از گلی یا از درختی عکس می گیری از او اجازه نمی گیری ! تو می دانی وقتی از درختی بدون اجازه خود درخت - میوه می چینی در حال تجاوز هستی !تو می پنداری از گل مهمتر هستی! واقعا تو چرا منتظری تا دعوتت کنند ؟! تا جایی بروی!
اگر یک نفر تولدش را در سالن مجللی جشن بگیرد و شکم تو را پر بکند - برایش کادوی خوب می خری - در غیر این صورت چرا این کار را نمی کنی؟می گویی پر رو می شود! تو همیشه در حال معامله و طراحی و ترفند زدن با زندگی هستی - به همین جهت دست به هر کاری می زنی پشتش پشیمانی ! طلب کاری !...
چونکه تو ذهن پاره پاره داری و چونکه تو یکپارچه و یگانه با هستی نمی توانی باشی و چونکه ذهن و نفس تو در جدایی می تواند تغذیه شود نه در توحید.تو به تنهایی محکوم به شکستی و تو چاره ای نداری جز آن که خودت را پرت کنی به گلوگاه کیهان و وقتی این اتفاق افتاد می بینی که همه چیز متعلق به تو بوده و تو غافل از این بودی.
معلوم است کاری که محاسبه در آن دخالت داشته باشد و عشق مفقود باشد-همینی می شود که شده است.
مهربان باش و این را بفهم. زندگی در رابطه نیست در ربط بودن است. تو نمی توانی به کسی بگویی من عاشق تو هستم ولی لب تو را تر نمی کنم. تو چگونه می توانی بگویی من فلان نویسنده را می شناسم در حالی که دو صفحه از کتاب هایش را نخوانده ای - خواندن مهم نیست چگونه خواندن مهم است. چون حسودی ! دلیل تراشی ! نمی توانی ! انگار نمی خوانی...
تو چرا وقتی سفر می روی سوغاتی هایت فقط برای کسانی است که یا با آنها معامله ذهنی داری یا وابستگی ذهنی ! بچه هایی هم هستند که فامیلی ندارند که به سفر بروند تا سوغاتی برایشان بیاورد چرا فکر آنها را نمی کنی ! بعد هم می خواهی زرنگی کنی - می گویی من مسئول آنها نیستم.
متاسفانه واقئیت غیر از این است تو مسئول جدایی و نزاع و خصومتی ! تو خودت را نمی شناسی به همین جهت با خودت غریبه ای - کسی را که فکر می کنی نمی شناسی خود تو هستی کسی دیگر نمی تواند باشد -
آن درخت هم تو هستی - آن خار و گل هم تو هستی و آن قاتل و مقتول هم تو هستی - مرغ هم تو هستی روباه هم تو هستی - ویروس هم تو هستی- تو فقط خودت نیستی. غریبه ای وجود ندارد !
می گویی فلانی چطور می تواند من باشم او این همه ظلم و فساد می کند...می گویم آن تو هستی اما تو آن نیستی... اگر شما نابینا باشید - شما فقط نابینا هستید- شما با این چشم هایتان چکار می کنید !؟
قلب کار خودش را می کند ریه و معده هم کار خودشان را می کنند - دخالت در کار هم ندارند برای هم حرف درست نمی کنند یکی بر دیگری حکومت نمی کند یکی بر دیگری برتر نیست... آنها با هم در ارتباط نیستند بلکه آنها به هم ربط دارند...همه چیز با هم در ربط است.
وقتی ناخن شما بلند می شود شما آن را کوتاه می کنید و به خاطر جدائی اضافه ناخن ها مراسم تعذیه برگزار نمی کنید... برگ درختان در پاییز می ریزند آنها کجا می روند ! کجا را دارند بروند - اصلا جایی قرار نیست بروند - باز برمی گردند. ریشه مهم است - هسته مهم است.
هر کدام از ما ماموریتی داریم ! بی جهت به این دنیا نیامده ایم که پیر بشویم و بمیریم ! این است که ما احساس عدم امنیت می کنیم و برای به دست آوردن امنیت و فرار از ترس و تنها یی غیر خود درست می کنیم...
من آرزوی تعالی یافتن برای تو میکنم نه آرزوی پیر شدن ! مهربان باش و با خودت این همه لجبازی نکن.
غریبه وجود ندارد تنها تو با خودت غریبه هستی !
حالا ببینیم خانم گیتی احمدی چه می گوید.که باید فرای ذهن رفته باشد تا چنین نوشته باشد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و من در آغـاز تـنفس یـک سـلول
آنـگاه کـه حـیات ریـشه می گـیرد
و زیـستن آغـاز می شود
بـه تـو می انـدیشم...
و من در تـپش قـلب زمـین
آنـگاه که بارور است
و دانـه ی سـیبی را به زهـدان می پـرورد
آنـگاه که ریـشه می بالـد
و نـخستین جـرعه ی حـیات زمـزمه می کـند
بـه تـو می انـدیشم...
آنـگاه که غـنچـه نـقاب شـرم می بـندد
و سـر انـگشتان نـازک نـسیم
نـقاب از رخ او می گـشایـد
بـه تـو می انـدیشم...
آنـگاه که شـاخـه بـه آفـتاب سـلامی تـازه می گـوید
و نـسیم بـه گـونه ی شـرم آلــود سـیب بـوسه می زنـد
بـه تـو می انـدیشم...
آنـگاه کـه چـشمان ابـر آبـستن می درخـشد
و تـولد بـاران را فـریاد می زنـد
آنـگاه که قـطره بـه شـوق دریـا پـا می گـیرد
و آهـنگ رفـتن آغـاز می کـند
بـه تـو می انـدیشم...
قاسم.
و شعر از گیتی احمدی


